ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٤٤ - زندگانى حضرت ابى محمد حسن بن على (امام يازدهم) عليهما السلام
١٨-
عمر بن ابى مسلم گويد! مردى از اهل مصر كه نامش سيف بن ليث بود در سامره نزد ما آمد، تا در باره ملكى كه شفيع خادم از او بزور گرفته و او را بيرون كرده بود، نزد مهتدى عباسى دادخواهى كند. ما باو گفتيم بحضرت ابى محمد عليه السلام نامه نويسد و تسهيل كارش را بخواهد، حضرت در جواب او نوشت: باك مدار، ملكت را بتو برميگردانند، نزد سلطان مرو، بلكه وكيلى را كه ملكت دست او است ببين و او را از سلطان اعظم، خداوند رب العالمين بترسان.
سيف او را ديد، وكيل گفت: چون از مصر خارج شدى، او بمن نوشت كه ترا بخواهم و ملكت را بتو برگردانم، سپس بحكم ابن ابى الشوارب قاضى، و شهادت گواهان ملكش را باو برگردانيد و محتاج نشد كه بمهتدى شكايت كند. ملك باو برگشت و در دست او بود و ديگر از او خبرى نشد.
راوى گويد: و همين سيف بن ليث گفت: وقتى از مصر بيرون شدم، پسرى داشتم بيمار و پسر ديگرم كه از او بزرگتر بود، وصى و قيم بر خانواده و املاكم قرارش داده بودم. بحضرت ابو محمد نامه نوشتم و درخواست كردم براى پسر بيمارم دعا كند، حضرت بمن نوشت: «پسر بيمارت خوب شد و پسر بزرگتر وصى و قيمت درگذشت. خدا را شكر كن و بيتابى منما كه اجرت تباه شود» سپس بمن خبر رسيد كه پسر بيمارم بهبودى يافته و پسر بزرگم مرده است، در همان روزى كه جواب نامه حضرت ابى محمد عليه السلام بمن رسيده بود.
١٩-
يحيى بن قشيرى كه اهل قريه قير بود گفت: حضرت ابى محمد عليه السلام وكيلى داشت كه در منزل