ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٤٢ - زندگانى حضرت ابى محمد حسن بن على (امام يازدهم) عليهما السلام
گذشت، از نيازمندى خود باو شكايت كردم و سوگند خوردم كه يكدرهم و بيشتر ندارم و صبحانه و شام هم ندارم، فرمود: بنام خدا سوگند دروغ ميخورى در صورتى كه ٢٠٠ دينار زير خاك كردهئى؟! من اين سخن را براى نبخشيدن بتو نميگويم، غلام هر چه همراه دارى باو ده.
غلامش صد دينار بمن داد سپس رو بمن كرد و فرمود: هنگامى كه احتياج بسيارى بآن دنانير زير خاكدارى محروم ميشوى، و راست فرمود، و چنان شد كه او گفت، زيرا ٢٠٠ دينار زير خاك كردم و با خود گفتم: پشتيبان و پس انداز روز بيچارگيم باشد، سپس بشدت براى مخارجى ناچار شدم و درهاى روزى برويم بسته شد، آنجا را كندم معلوم شد، پسرم جاى آنها را دانسته و برداشته و فرار كرده و چيزى از آنها بدست من نرسيد.
١٥-
على بن زيد گويد: اسبى داشتم كه از آن خوشم مىآمد و در مجالس وصفش را زياد ميگفتم، روزى خدمت ابى محمد عليه السلام رسيدم، حضرت بمن فرمود: اسبت چه شد؟ عرضكردم: آن را دارم و اكنون از آن پياده شدم و در منزل شماست. فرمود: اگر مشترى پيدا كردى تا شب نرسيده آن را معاوضه كن و تأخير ميانداز. آنگاه مردى وارد شد و سخن ما را قطع كرد. من بفكر فرو رفتم و بمنزلم رفتم و خبر را ببرادرم گفتم: او گفت نميدانم در اين باره چه بگويم؟ من دريغ كردم و حيفم آمد كه آن را بمردم بفروشم تا شب شد. نماز عشا را خوانده بوديم كه تيمارگر اسب آمد و گفت: مولاى من! اسبت مرد.
من اندوهگين شدم و دانستم كه مقصود حضرت از آن سخن اين بوده. پس از چند روز خدمت آن حضرت رسيدم و با خود ميگفتم: كاش بجاى آن بمن چارپائى ميداد، كه اين اندوه بمن از سخن او رسيد.