ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٥٨ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
هنوز آنجا است، باندازهاى كه شترانم را علوفه دادم، كاروان كوچ كرد، منهم كوچ كردم و آن حضرت براى سلامتى من دعا فرموده بود، منهم بدى نديدم و الحمد لله.
١١-
محمد بن يوسف گويد: در نشيمنگاهم دمل و زخمى پيدا شد (كه گويا در اين زمان فيستول نام دارد) من آن را به پزشكان نشان دادم و پولها خرج كردم، همه گفتند: ما داروئى برايش سراغ نداريم، نامهئى (بحضرت قائم عليه السلام) نوشتم و تقاضاى دعا كردم، آن حضرت بمن نوشت: «خدا ترا لباس عافيت پوشاند و در دنيا و آخرت همراه ما دارد» يك هفته نگذشت كه عافيت يافتم و مثل كف دستم شد، پزشكى از رفقاى خود را ديدم و باو نشان دادم. گفت: ما براى اين داروئى سراغ نداريم (يعنى از راه معجزه بهبودى يافته است، نه از راه دوا).
١٢-
على بن حسين يمانى گويد: من در بغداد بودم كه كاروان يمن آماده حركت شد، خواستم با آنها حركت كنم، بحضرت نامه نوشتم كه: استدعا دارم اجازه فرمائى، جواب آمد، با آنها مرو كه رفتن با آنها براى تو خير ندارد، در كوفه بمان، من ماندم و كاروان خارج شد، قبيله حنظله بر آنها تاخت و تار و مارشان كرد، باز نامه نوشتم و سفر از راه آب را اجازه خواستم، بمن اجازه نفرمود، من راجع بكشتيهائى كه در آن سال از راه دريا رفته بودند پرسيدم، معلوم شد هيچ كدام سالم نرسيده است و جماعتى از دزدان هند كه آنها را بوارح گويند بآنها زده و اموالش را برده بودند.
من بزيارت سامره رفتم و هنگام غروب نزد در (مقبره امامين عليهما السلام) بودم و با كسى سخن