ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٥٧ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
عليه السلام پسرى قائل بودند كه امام دوازدهم است) و حقوق آنها در وقت معينى بايشان ميرسيد، چون امام حسن عسكرى عليه السلام درگذشت، دستهئى از ايشان از عقيده فرزند داشتن امام برگشتند سپس حقوق كسانى كه بر عقيده بفرزند داشتن امام ثابت بودند، رسيد و از ديگران بريده شد و نامشان از ميان برفت.
وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
٨-
مردى از اهل سواد مالى بناحيه مقدسه رسانيد پذيرفته نشد و باو گفته شد: حق پسر عموهايت كه ٤٠٠ درهم است از اين مال خارج كن، آن مرد ملكى از عموزادگانش در دست داشت كه در آن شريك بودند و او حق آنها را نگه داشته بود. چون حساب كرد، حق عموزادگانش از آن مال همان چهار صد درهم بود، آن مقدار را بيرون كرد و بقيه را فرستاد، پذيرفته شد.
٩-
قاسم بن علاء گويد: خدا چند پسر بمن داد و من نامه مينوشتم (بناحيه مقدسه) و تقاضاى دعا ميكردم، و هيچ جوابى در باره آنها بمن نميرسيد، لذا همگى مردند، سپس چون پسرم حسن متولد شد نامه نوشتم و تقاضاى دعا كردم، جواب آمد: باقى ميماند و الحمد لله.
١٠-
ابو عبد اللَّه بن صالح گويد: سالى از سالها ببغداد رفتم و (از حضرت قائم عليه السلام) اجازه خارج شدن خواستم، بمن اجازه نفرمود، بيست و دو روز در آنجا ماندم، و كاروان هم بسوى نهروان (چهار فرسنگى بغداد) رفت، تا در روز چهار شنبه بمن اجازه خروج داده شد و بمن گفته شد: در اين روز خارج شو، من بيرون رفتم ولى مأيوس بودم كه بكاروان توانم رسيد، تا بنهروان رسيدم، ديدم كاروان