ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٤٥١ - زندگانى حضرت صاحب الزمان عليه السلام
و پولم را بردند و جراحات سختى بمن زدند و بشهر كابلم بردند. سلطان آنجا چون گزارش مرا دانست، بشهر بلخم فرستاد و سلطان آنجا در آن زمان، داود بن عباس بن ابى اسود بود، در باره من باو خبر دادند كه: من از هندوستان بجستجوى دين بيرون آمده و زبان فارسى را آموختهام و با فقهاء و متكلمين مباحثه كردهام.
داود بن عباس دنبالم فرستاد و مرا در مجلس خود احضار كرد: و دانشمندان را گرد آورد تا با من مباحثه كنند، من بآنها گفتم: من از شهر خود خارج شده، در جستجوى پيغمبرى ميباشم كه نامش را در كتابها ديدهام. گفتند: او كيست و نامش چيست؟ گفتم: محمد است. گفتند: او پيغمبر ماست كه تو در جستجويش هستى، سپس شرايع او را از آنها پرسيدم، آنها مرا آگاه ساختند.
بآنها گفتم: من ميدانم كه محمد پيغمبر است ولى نميدانم او همين كسى است كه شما معرفيش ميكنيد يا نه؟ شما محل او را بمن نشان دهيد تا نزدش روم و از نشانهها و دليلهائى كه ميدانم از او بپرسم، اگر همان كسى بود كه او را ميجويم باو ايمان آورم. گفتند: او وفات كرده است صلّى اللَّه عليه و آله. گفتم: جانشين و وصى او كيست؟ گفتند: ابو بكر است. گفتم: اين كه كنيه او است، نامش را بگوئيد، گفتند: عبد اللَّه ابن عثمان است و او را بقريش منسوب ساختند. گفتم: نسب پيغمبر خود محمد را برايم بگوئيد، آنها نسب او را گفتند، گفتم: اين شخص، آن كه من ميجويم نيست. آن كه من در طلبش هستم، جانشين او، برادر دينى او و پسر عموى نسبى او و شوهر دختر او و پدر فرزندان (نوادهگان) اوست، و آن پيغمبر