ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٣٨١ - زندگانى ابو عبد اللَّه جعفر بن محمد عليه السلام
كشيد. زمين شكافته شد، سپس با دست اشاره كرد و شمش طلائى باندازه يك وجب بيرون آورد و فرمود خوب بنگريد، چون نگاه كرديم، شمشهاى بسيارى روى هم ديديم كه ميدرخشيد، يكى از ما بحضرت عرض كرد: قربانت، بشما چه چيزها عطا شده؟ در صورتى كه شيعيانتان محتاجند؟!! فرمود: همانا خدا دنيا و آخرت را براى ما و شيعيان ما جمع كند و آنها را ببهشت پر نعمت درآورد، و دشمن ما را بدوزخ برد.
٥-
ابو بصير گويد: من همسايهاى داشتم كه پيرو سلطانى بود و (از راه رشوه و غصب و حرام) مالى بدست آورده بود، مجلسى براى زنان آوازه خوان آماده ميساخت و همگى نزدش انجمن ميكردند، خودش هم مى مينوشيد. من بارها بخودش شكايت بردم و گله كردم، ولى او دست برنداشت، چون پافشارى زياد كردم، بمن گفت: من مردى گرفتارم و تو مردى هستى بركنار و با عافيت، اگر حال مرا بصاحبت (امام صادق عليه السلام) عرضه كنى، اميدوارم خدا مرا هم بوسيله تو نجات بخشد، گفتار او در دلم تأثير كرد، چون خدمت امام صادق عليه السلام رسيدم، حال او را بيان كردم، حضرت بمن فرمود: چون بكوفه باز گردى، نزد تو آيد باو بگو جعفر بن محمد ميگويد: تو آنچه را بر سرش هستى واگذار، من بهشت را از خدا براى تو ضمانت ميكنم.
چون بكوفه بازگشتم، او و ديگران نزد من آمدند، من او را نزد خود نگاهداشتم تا منزل خلوت شد آنگاه باو گفتم: اى مرد من حال ترا بحضرت ابى عبد اللَّه، جعفر بن محمد، امام صادق عليه السلام عرضكردم