ترجمه اصول کافي شيخ کليني - مصطفوى، سيد جواد - الصفحة ٢٤٦ - جن نزد ائمه آيند و مسائل دينى خود را بپرسند و در كارهاى خود بآنها روى آورند
جابر باو گفت: كى نزد آقايم بودى؟ گفت: هم اكنون، جابر گفت: پيش از نماز يا بعد از نماز؟
گفت: بعد از نماز، جابر مهر را برداشت و شروع بخواندن كرد و چهرهاش را درهم ميكشيد تا بآخر نامه رسيد، سپس نامه را نگهداشت و تا بكوفه رسيد او را خندان و شادان نديدم. شبانگاه بكوفه رسيديم من خوابيدم، چون صبح شد، بخاطر احترام و بزرگداشت او نزدش رفتم، ديدمش بيرون شده بجانب من مىآيد. و بجولها را بگردنش آويخته و بر نى سوار شده ميگويد: أجد منصور بن جمهور أميرا غير مأمور (منصور بن جمهور را فرماندهى ميبينم كه فرمانبر نيست) و أشعارى از اين قبيل ميخواند.
او بمن نگريست و من باو، نه او چيزى بمن گفت و نه من باو، من از وضعى كه از او ديدم شروع بگريستن نمودم، كودكان و مردم گرد ما جمع شدند. و او آمد تا وارد رحبه شد و با كودكان ميچرخيد مردم ميگفتند: ديوانه شد جابر بن يزيد، ديوانه شد.
بخدا سوگند كه چند روز بيش نگذشت كه از جانب هشام بن عبد الملك نامهئى بواليش رسيد كه مردى را كه نامش جابر بن يزيد جعفى است پيدا كن و گردنش را بزن و سرش را براى من بفرست، والى متوجه اهل مجلس شد و گفت: جابر بن يزيد جعفى كيست؟ گفتند: خدا ترا اصلاح كند. مردى بود دانشمند و فاضل و محدث كه حج گزارد و ديوانه شد، و اكنون در رحبه بر نى سوار مىشود و با كودكان بازى ميكند والى آمد و از بلندى نگريست، او را ديد بر نى سوار است و با بچهها بازى مىكند، گفت: خدا را شكر كه مرا از كشتن او بركنار داشت، روزگارى نگذشت كه منصور بن جمهور وارد كوفه شد و آنچه جابر ميگفت عملى شد.