روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٢٣١ - ترجمه
اوييم [١]من قوله: ثُمَّ قَضىٰ أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّى عِنْدَهُ ،تفسير برآن داد كه أجل اوّل وقت قتل است يا مرگ به غرق و هدم،و أجل دوم آنوقت است كه خداى داند كه اگر بنكشتندى او را يا به آن آفت بنمردى تا به آنوقت بماندى،و دگر به اين آيت تمسّك كردند [٢]كه گفت: وَ أَنْفِقُوا مِنْ مٰا رَزَقْنٰاكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ فَيَقُولَ رَبِّ لَوْ لاٰ أَخَّرْتَنِي إِلىٰ أَجَلٍ قَرِيبٍ [٣]،و جواب از آن آيت آن است كه گفته شد از اقوال مفسّران كه:يكى أجل مرگ است و يكى أجل حيات-بر اختلافى كه رفت.و جواب از اين آيت دوم آن است كه:اين را خداى تعالى بر مجاز أجل خواند، و كذلك قوله: وَ يُؤَخِّرَكُمْ إِلىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى [٤]،و قرآن از مجاز خالى نيست.
امّا تبقية المقتول،و آنكه او را اگر بنكشتندى بماندى يا در حال بمردى قطع نيست بر هيچ دو،[و] [٥]هر دو مجوّز است،چنان كه يكى از ما [٦]هر ساعت و هروقت مجوّز است و ممكن كه بميرد يا بماند،چه اين به مصلحت تعلّق دارد و روا بود كه مصلحت او [٧]مرگ باشد يا زندگانى باشد و ما را به آن طريقى نيست.پس قطع كردن بر او محال باشد،بل روا بود كه مصلحت در حيات بود او را خداى تبقيه كندش،و روا بود كه در اخترام بود او را وفاتش دهد پس قطع را وجهى نبود و اگر چنان بودى كه آن را كه بكشند [٨]اگر او را بنكشتندى لا محال هم در حال بمردى واجب كردى كه آنكس كه او جمله چهار پاى او را [٩]به ظلم بكشتى بايستى تا [١٠]منعم [١١]بودى بر او و احسان كرده بودى [١٢]و او را شكر او واجب بودى،چه اگر او [١٣]بنكشتى در حال بمردى [١٤]و تلف شدى بر وى و خلاف اين معلوم است و ما دانيم بهضرورت كه [١٥]مستحقّ ذم و عقوبت و لعنت باشد از ما و از خداى تعالى دگر واجب
[١] .مج،وز،مت:در آنيم.
[٢] .مج،وز،مت،لت:كرد.
[٣] .سورۀ منافقون(٦٣)آيۀ ١٠.
[٤] .سورۀ ابراهيم(١٤)آيۀ ١٠.
[٥] .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.
[٦] .آج،لب:از ما يكى.
[٧] .مج،وز،مت،لت:كه او را مصلحت.
[٨] .مت:بكشتند.
[٩] .مج،وز،مت،لت:چهار پاى كسى را.
[١٠] .مج،وز،مت:كه.
[١١] .مج،مت:متعجب.
[١٢] .آج،لب،لت+بر او.
[١٣] .آف+را.
[١٤] .مج،وز،مت،لت:بمردندى.
[١٥] .مج،وز،مت،لت+او.