روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ١٦٠ - ترجمه
همانا ندانست [١]اين [٢]مسئله،كسى برفت و او را بازگفت.نگاه كردم،مىآمد درّه [٣]برگرفته و علاني بها و مرا به درّه بزد و گفت:در حرم صيد كشى [٤]و حاكم را در حكومت متّهم دارى،ندانى [٥]كه خداى تعالى گفت: يَحْكُمُ بِهِ ذَوٰا عَدْلٍ مِنْكُمْ ،فهذا عبد الرّحمن و انا عمر،من براى[آن] [٦]با عبد الرّحمن عوف بازگفتم تا به دو [٧]عدل حكم كرده باشيم [٨]دو عدل فقيه در[او] [٩]حكم كنند به قيمت عدل.
و خلاف كردند در آنكه به قيمت كجا بايد كه [١٠]قيمت كنند صيد را.ابراهيم نخعى گفت و حمّاد و ابو حنيفه و ابو يوسف و محمّد:به قيمت آن جايگاه كه در او اصابت صيد بوده باشد،و اگر به خراسان بود يا به شهرى ديگر.و شافعى گفت و دگر فقها:به قيمت مكّه بايد.و نيز خلاف كردند در آنكه اين طعام كجا بدهد [١١]، بعضى گفتند:به مكّه بايد دادن،و اين قول عطاست و مذهب شافعى.
هَدْياً بٰالِغَ الْكَعْبَةِ ،نصب او بر مصدر است لا من لفظ الفعل،و روا بود كه مصدرى بود محذوف الفعل،و التّقدير يهدى به الى بيت اللّه هديا.و گفتهاند:بر حال است،و بٰالِغَ الْكَعْبَةِ ،صفت«هدى»است،و اگرچه صورت معرفه دارد به اضافه با معرفت بر تقدير انفصال است،براى آنكه اضافه نه حقيقى است،و تقدير آن است كه:هديا بالغا الكعبة،كقولهم:مررت برجل ضارب زيد،و التّقدير:ضارب زيدا،و قولهم:هذا رجل حسن الوجه،أى حسن وجهه.و«هدى»بايد كه به صفت اضحيّت باشد،تمام خلق بىعيب.و شافعى گفت:روا باشد كه به صفت اضحيّت نبود،تا اگر مرغى باشد روا بود.و ابو على گفت:خونى[بايد] [١٢]،هرچه باشد.امّا لفظ «نعم»اطلاق بر شتر و گاو و گوسپند كنند.
[١] .مج،مت،وز:بدانست.
[٢] .مج،مت،وز،لت،مر:آن.
[٣] .مج،مت،آن:در ره:آف،مر:درّه.
[٤] .مج،مت،آج،لب:كنى.
[٥] .مج،مت،وز:بدانى.
[٦] .اساس:ندارد،با توجّه به مج افزوده شد.
[٧] .مج،مت،وز:در دل.
[٨] .مج،مت،وز،آج،لب:باشم.
[٩] .اساس،مج،مت،وز:ندارد،با توجّه به آج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.
[١٠] .مر:تا كه.
[١١] .آج،لب:بدهند.
[١٢] .اساس:ندارد،مر:باشد،با توجّه به مج و ديگر نسخه بدلها افزوده شد.