تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ١٨١ - اينك حقيقت آشكار شد
يوسف را فرا گرفته بود: زن عزيز وى را به زندان تهديد كرد، عوامل نفسانى او را بر مىانگيخت. در حالى وى كه در عنفوان جوانى بود، زنى زيبا و جوان خود را در اختيار او مىگذاشت، شهوت جنسى در اوج خود بود، ليكن وى به لطف خدا از فسق رهايى يافت چنان كه گفت وَ إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّي كَيْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَيْهِنَ-.
[٥٤] چون برائت يوسف نزد پادشاه ثابت شد، خواست او را از مقرّبان قرار دهد.
وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي- پادشاه گفت: او را نزد من بياوريد تا همنشين خاص خود گردانم.» يعنى او را از خاصان قرار مىدهم و در كارها از او يارى مىجويم، كه نزديك به مفهوم وزارت در تداول امروز است.
يوسف نزد پادشاه آمد و با وى سخن گفت. پادشاه رشد عقلى و كمال شخصيّت او را از خلال سخنش دريافت: «المرء مخبوء تحت لسانه»، از اين رو مناصب مهمّى به او بخشيد.
فَلَمَّا كَلَّمَهُ قالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ- و چون با او سخن گفت: تو از امروز نزد ما صاحب مكانت و امين هستى.» يعنى منزلتى استوار دارى و ما به تو اعتماد داريم.
[٥٥] امّا يوسف به اين بسنده نكرد و به تحوّل ناگهانى از زندان تا رسيدن به مقام وزارت شاد نشد، بلكه كوشش كرد تا به هدف دورتر خود برسد.
/ ٢٢٠ قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الْأَرْضِ- گفت: مرا بر خزاين اين سرزمين بگمار.» از وى وزارت ماليّه و اداره منابع مالى را خواست، زيرا او مىدانست كه دشوارى اساسى دولت مسئله خشك سالى بود كه در آينده نزديك آنان را فرو مىگرفت و مىبايست براى حلّ اين مسئله تلاش مىكرد و از سوى ديگر به هدايت مردم مىپرداخت.