تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٢١٥ - نسيم بشارت
انديشه مرا ناتوان و سست نپنداريد». فرزندان در شگفت شدند و اين سخن را دور از حقيقت و ناشى از محبّت عميق او به يوسف دانستند. امّا بشير به زودى رسيد و پيراهن را به صورت پدر انداخت و در نتيجه چشمانش بينا شد. يعقوب گفت: «آيا نگفتم كه حلّ مشكل من و تعبير خواب يوسف از خداست»؟ فرزندان از پدر خواستند تا آمرزش گناهانشان را از خدا بخواهد و به خطاى خود مقرّ شدند، و يعقوب پذيرفت. آن گاه همه به سوى مصر روانه شدند تا با يوسف، عزيز مصر، ديدار كنند.
يوسف با مهربانى از آنان پيشواز كرد و گفت: «به مصر درآييد و به خواست خدا ايمن باشيد». پدر و مادر را بر تخت نشانيد و در اين حال مردم در پيش تخت او براى خدا سجده كردند. يوسف گفت: «اين بود تعبير رؤياى پيشين من، كه خداوند به آن تحقّق بخشيد». آن گاه ماجراى خود را بيان كرد: چگونه زندانى شد و به لطف پروردگار نجات يافت و آن گاه پس از سالها جدايى ميان وى و برادران، خداوند خانواده او را از كنعان به مصر آورد!/ ٢٦١ و نيز گفت: «خداى دانا سنّتهاى خود را به آرامى و حسن تدبير جارى مىكند» سپس با استفاده از فرصت خواست كه خدا را سپاس گويد و رسيدن به نعمت ملك (حكومت) را ياد آور شود، گفت: پروردگار به او ملك بخشيد و تعبير خوابها را به وى آموخت، اينك از خدايى كه آفريننده آسمانها و زمين و دارنده دنيا و آخرت است، مىخواهد فضل بيشترى نصيبش كند يعنى او را در دنيا بر اسلام نگاه دارد و در آخرت جزو صالحان قرار دهد».
اين قصه يوسف از خبرهاى غيبى است كه به پيامبر وحى شد و شامل گزارشهايى مهم است همچون گفتگوى برادران و مشورتى كه درباره چاه انداختن يوسف كردند و جز آن، و پيامبر قبلا از اين خبرها ناآگاه بود.
شرح آيات
نسيم بشارت
[٩٤] آن گاه كه قافله همراه پيراهن يوسف حركت كرد، اميد ديدار يوسف