تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٢٠٧ - نسيم آرزو
مىپنداشتيد كه مىتوانيد دوستى پدر را از او بگيريد!- پدر به آنان درباره جستجو از يوسف اميد داده بود و پرسش عزيز درباره يوسف غريب مىنمود-؟! گفتند
«آيا تو يوسف هستى»؟ گفت: «من يوسف و اين برادرم است. بنگريد كه خداوند، به سبب پرهيزگارى و صبر و نيكوكارى، چه نعمتهايى به ما بخشيده است!» برادران با اين كه پيش از اين از اقرار به برترى يوسف ابا داشتند، اكنون سوگند خوردند كه «خداوند وى را بر آنان برترى داده است و خطا كار بودهاند».
يوسف از آنان درگذشت و از درگاه خدا برايشان آمرزش خواست و گفت: «به رحمت خدا اميد ببنديد، او ارحم راحمين است». آن گاه از ايشان خواست كه همراه با پيراهن او نزد پدر بازگردند تا بينايى او به وى برگردد، و سپس با همه افراد خاندان نزد او بيايند تا شاهد نعم الهى بر او باشند.
شرح آيات
نسيم آرزو
[٨٣] چرا يعقوب فرزندانش را به دروغگويى متّهم ساخت حال آن كه آنان حقيقت ماجرا را كه دزديده شدن پيمانه ملك بود گفته بودند؟ و چرا آنان را عتاب كرد؟
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً «خواهشهاى نفسانى، نه عقل، اين عمل را در نظرتان آراست و آن را باور كرديد، چرا؟» به چند دليل
نخست: برادران بار اوّل درباره يوسف دروغ گفته بودند و به سبب سوء سابقه در خيانت تهمت دروغگويى اقرب احتمالات بود؛/ ٢٥٢ دوم: به مجرّد اين كه پيمانه دربار برادرشان پيدا شده بود، تهمت سرقت به او زده بودند، كه ناشى از آن بود كه وى را حقير مىشمردند و دشمنى نهانى با او و برادرشان يوسف داشتند؛ سوم: خوار داشتن بنيامين و تعصّبى كه در برابر او مىنمودند باعث دزدى