تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ١٨٧ - چهل سال پس از داستان چاه
دست يابى به گندم براى خاندانمان و افزون بر آن سهميّه برادرمان كه در مقايسه با نياز مبرم اندك است به مصر مىرويم». پدر گفت: «نه، هرگز وى را با شما نمىفرستم مگر آن كه به نام خدا سوگند خوريد كه او را باز مىگردانيد به جز موردى كه از توان شما خارج باشد». چون تعهّد كردند، يعقوب گفت: «خدا بين ما وكيل است».
بدينسان، پس از سوگندهاى مكرّر، پير مرد اجازه داد كه فرزند گراميش براى گرفتن آذوقه با ايشان برود.
شرح آيات
چهل سال پس از داستان چاه
[٥٨] از آن روزگار كه برادران يوسف وى را به چاه افكنده بودند، چهل سال گذشت. يوسف زيبارو اكنون مردى شده بود كه رويدادها و سختيها او را كار كشته و آزموده كرده بودند. با جامههاى زيبا و درخشان بر تخت پادشاهى با هيبت خاص سلطنت نشسته بود. به همين جهت برادران وى را نشناختند، امّا يوسف فورا آنان را شناخت، زيرا آن گاه كه از ايشان جدا شده بود، بزرگ سال بودند.» وَ جاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَ هُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ- و برادران يوسف آمدند و بر او وارد شدند و او آنها را شناخت در حالى كه آنها او را نمىشناختند.» چهل سال پيش اينان برادر خود يوسف را منكر شدند و پيوند خود را با او بريدند، حال آن كه وى پيوند خود را نگسست، و سرانجام چنان شد كه خداوند به پاداش عمل او را به پادشاهى و معرفت رسانيد و به برادران نيازمندى و جهل را كيفر داد.
[٥٩] يوسف پس از تهيّه سهميّه برادران، با آنان اندك اندك به سخن در آمد/ ٢٢٧ تا آن كه به وجود برادرى پدرى از زوجه دوم پدر اعتراف كردند آن گاه از ايشان