تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ٢١٦ - يعقوب بينايى خود را باز يافت
كه پس از تلاش بسيار از دست رفته بود، زنده شد و به حاضران مجلس گفت: «من بوى يوسف را مىشنوم».
وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ- چون كاروان به راه افتاد پدرشان گفت: بوى يوسف مىشنوم».
امّا حاضران سخن او را تصديق نكردند، زيرا
اوّلا: آنان اميد يعقوب را ناشى از محبّت عميق نسبت به يوسف مىدانستند.
ثانيا: به نظر ايشان معقول نمىنمود كه كسى بتواند بوى فرزند را از مسافتى دور، حدود ده روز راه، بشنود. از اين رو يعقوب گفت
لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ- اگر مرا ديوانه نخوانيد».
اگر به ضعف انديشه من حمل نكنيد و نظر مرا باطل نشماريد.
در اين جا اين سؤال پيش مىآيد كه آيا حس ششم، كه از تمركز آگاهيهاى آدمى پديد مىآيد، بود كه/ ٢٦٢ يعقوب را از آمدن كاروان و آوردن پيراهن آگاه ساخت يا اعجاز غيبى؟
[٩٥] يعقوب به رغم مخالفت فرزندان در مورد شنيدن بوى يوسف از گفته خود برنگشت، امّا آنان بر مخالفت خود تأكيد كردند و سوگند خوردند كه وى در همان خطاى كهن خود باقى است.
قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ- گفتند به خدا سوگند تو در همان ضلالت ديرينه خويش هستى».
چرا كه وى منتظر پسر گم شده خود در جهان غمها بود كه در عالم بشريّت از اين نوع بسيار رخ مىدهد.
يعقوب بينايى خود را باز يافت
[٩٦] بشير كه گويا مسافت ميان فلسطين و مصر را ده روزه طى كرده بود، پيراهن را آورد و بر صورت يعقوب انداخت، يعقوب بينايى خود را باز يافت و اين به