تفسير هدايت - المدرسي، السيد محمد تقي - الصفحة ١٣٩ - شرح آيات
نادانى پديد آوردند به آنان يادآورى خواهد كرد.
شبانگاه برادران بازگشتند و گريهكنان گفتند: اى پدر، ما به مسابقه پرداختيم و يوسف را براى حفاظت وسايل خود گمارديم. چون بازگشتيم ديديم كه گرگ او را خورده است. پيراهنى را كه به دروغ به خون آلوده بودند نشان دادند، امّا «خون» دروغگويى آنان را ثابت كرد./ ١٦٩ يعقوب گفت: چنين نيست. شهوات شما اين كار را در نظرتان آراست، و من صبرى بىجزع مىكنم و از حدود الهى بيرون نمىروم و در دفع بلايا از خدا يارى مىجويم.
شرح آيات
[١١] برادران نزد پدر آمدند و پرسش دشوارى را مطرح كردند.
قالُوا يا أَبانا ما لَكَ لا تَأْمَنَّا عَلى يُوسُفَ وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ- گفتند: اى پدر! چيست كه ما را بر يوسف امين نمىشمارى، حال آن كه ما خيرخواه او هستيم.» اى پدر، چرا به ما اعتماد نمىكنى؟ پيداست كه يعقوب حسد برادران را مىدانست، امّا نهان مىداشت تا به حسد شرعيّت نداده باشد، امّا به كارهاى پسر كوچكش يوسف مستقيما رسيدگى مىكرد و آنها را به عهده برادران نمىگذاشت.
اينجاست كه سؤال دشوار مىشود، زيرا برادران مدّعى شدند كه دلهاشان نسبت به يوسف صاف است. آرى، پيامبر خدا كه رحمت بر جهانيان است نبايد كسى را كه سلام مىدهد نامسلمان بداند، از اين رو يعقوب با آنان از در لطف آمد و با آن كه در آن حال اعتمادى به ايشان نداشت، اظهار بى اعتمادى نكرد.
[١٢] پس از آن كه برادران جوّ را آماده كردند، از پدر خواستند حسن ظنّ خود را ثابت كند و يوسف را همراه آنان به تفرّج و بازى بفرستد.
أَرْسِلْهُ مَعَنا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ- فردا او را با ما بفرست تا بگردد و بازى كند.» و تأكيد كردند كه در نگاهدارى او غفلت نخواهند ورزيد.