منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٨
معلوم و بخشى مقدور، و بخش سوم مخلوق او باشد بلكه تمام واقعيت او، هم معلوم و هم مقدور و هم مخلوق است، و انطباق اين سه مفهوم بر آن كه هر يك واقعيت خاصى دارد، موجب تكثر آن نيست وممكن از آن نظر كه مخلوق است، معلوم نيز نيست،و حيثيت مخلوق بودن او، معلوم او نيز مى باشد، از اين جهت مى گويند مفاهيم كثير را مى توان از واحد حقيقى انتزاع كرد، در حالى كه مفهوم واحد را نمى توان از كثير، از آن نظر كه كثير است، انتزاع نمود و دليل صحت انتزاع كثير از واحد، همان است كه يادآور شديم.
ب. رازى در كلام خود بين تعدد مفهوم و تعدد حقيقت، خلط كرده است; در مقام انتقاد مى گويد مفهوم قادر غير از مفهوم عالم است، ولى در مقام نتيجه گيرى مى گويد چگونه حقيقت واحد مى تواند مصداق دو حقيقت مختلف باشد، در حالى كه بايد بگويد چگونه حقيقت واحده، مى تواند مصداق دو مفهوم مختلف باشد و آنچه محال است همان اولى است، نه دومى و مورد صفات مسئله از مقوله دومى مى باشد، زيرا صفات خدا هرچند در عالم مفهوم متعدد و مختلف مى باشد، امّا در مقام واقعيت يك شيئ بيش نيست، يعنى وجود از نظر كمال به حدّى مى رسد كه سراسر علم و قدرت و حيات و غيره مى باشد.
درست است كه او در طرح اشكال، انسان را مقياس گرفته، از باب اين كه اين نوع صفات در او هم تغاير مفهومى دارند و هم تغاير مصداقى، ولى ديگر نتوانسته خود را از زندان تشبيه خارج سازد و مسئله را در افق بالاتر مطالعه كند و آن اين كه همه جا تعدد مفاهيم، دليل بر تعدد مصداق واقعيت نيست و در مثال ياد شده، گفتيم هر موجود امكانى سراسر آن معلوم خدا و سراسر آن مخلوق خدا و سراسر آن مقدور خدا است. يعنى يك واقعيت عينى با حفظ وحدت مصداق، داراى اين مفاهيم سه گانه است، نه اين كه بخشى از آن