منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٠٦
است، آن گاه كه موجودى را ايجاد كرده به آن تحقق مى بخشد».
در اين دو نظريه (نظريه معتزله و حكما) كلام خدا از صفات فعل شمرده شده، نه از صفت ذات واى كاش ديگر فِرَق اسلامى به همين دو تفسير اكتفا مى كردند و خود را دچار بحثهاى كم فايده نمى كردند؟ ولى اشاعره از آن جا كه تكلم را صفت ذات مى دانند و از طرف ديگر كلام به معناى صوت و ندا نمى تواند صفت ذات باشد، ناچار شده اند براى كلام خدا معنى خاصى اختراع كنند و از اين طريق براى او صفت ذاتى به نام كلام ثابت كنند، اكنون به بيان نظريه آنان مى پردازيم.
نظريه اشاعره يا كلام نفسى
ابوالحسن اشعرى كه اين نظريه را از عبد اللّه بن كلاب (متوفاى ٢٤٠ق) گرفته است، به نوعى آن را جزء مذهب اهل سنت قرار داده و معتقد شده براى كلام معنى ديگرى بوده كه قائم به نفس است و آن از مقوله حروف واصوات نيست، و آن چيزى است كه هرگوينده اى آن را در درون خود مى يابد.[١]
آمدى مى گويد:«معنى اين كه خدا متكلم است، اين است كه خدا داراى كلام قديم كه ازلى و نفسانى است، مى باشد. و اين كلام قائم به ذات خدا است و از مقوله حروف و اصوات نيست و در ميان بيانهاى گوناگون، بيان فاضل قوشجى روشنتر و گوياتر است; وى در تفسير كلام نفسى چنين مى گويد: كسى كه مى خواهد امر و نهى كند يا ندا كند و يا از چيزى خبر دهد و يا بپرسد، در درون خود يك رشته معانى احساس مى كند كه از آنها با كلام لفظى تعبير مى كند، آنچه را كه در دل مى يابد و با اختلاف زبانها و مكانها عوض نمى شود و متكلم مى خواهد از طريق كلام حسى (لفظى) همان، در
[١] شهرستانى، نهاية الاقدام، ص ٣٢٠.