منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٧
اين نه به اين معنا كه هر كمالى برخى از ذات او را تشكيل دهد، زيرا در اين صورت وحدت به كثرت تبديل مى شود; بلكه به اين معنى كه هر يك از صفات او تشكيل دهنده تمام ذات او مى باشند، نه جزئى از ذات او; يعنى سراسر وجود او علم است. همچنان كه سراسر وجود او قدرت مى باشد و همچنين است كمال حيات. انديشه تعدد و كثرت در صورتى پيش مى آيد كه بخشى از ذات او را علم و بخش ديگر را قدرت، و بخش سوم را حيات تشكيل دهد، ولى فرض اين است كه هر يك، تشكيل دهنده تمام ذات مى باشند. وجود او، سراسر علم، سراسر قدرت و سراسر حيات است. در اين صورت ذات در عين وحدت، داراى همه كمالات است، بدون اين كه تعدد كمال، مايه تعدد وتركب ذات باشد.
تصور اين نظريه( كه به صورت اجمال مطرح شد)، براى كسانى كه در معارف الهى قدم راسخ دارند، آسان است; ولى افراد نا آشنا به اين نوع از معارف مانند فخر رازى از كنار آن به سادگى مى گذرند و بدون درك واقعيت آن، به نقد آن مى پردازند و مى گويند معنى قادر غير از معنى عالم است و حقيقت ذات، حقيقت واحده مى باشد و حقيقت واحده نمى تواند عين دو حقيقت مختلف باشد، و هرگز معقول نيست كه واحد، عين دو تا باشد.[١]
انتقاد رازى حاكى است كه به واقعيت نظريه نرسيده است و مقصود قائل را به دست نياورده، زيرا در سخن او دو اشكال روشن است كه يادآور مى شويم:
الف. اين كه مى گويد ذات واحد نمى تواند مصداق دو مفهوم مختلف باشد، كاملاً بى پايه است. زيرا موجود امكانى هم معلوم خدا است و هم مقدور و مخلوق او است، و آن چنان نيست كه بخشى از موجود امكانى،
[١] رازى، لوامع البينات، ص ٢٤.