منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٥٢
بلكه چنين چيزى معلول نخواهد بود; در حالى كه وجود امكانى معلول واجب است طبعاً احتمال دوم متعين است; يعنى در درون ذات، متعلق و وابسته به غير است و چنين موجودى نمى تواند از علت خود منعزل باشد، زيرا چيزى كه واقعيت آن تعلق به غير است، انعزال از علت، نفى واقعيت او است.
ممكن است تصور شود كه ممكن در حدّ ذات وابسته نيست و وابستگى بر آن عارض مى گردد، ولى اين انديشه باطل است، زيرا نتيجه آن تبديل واجب به ممكن و مستقل به غير مستقل است.
نتيجه اين كه چنين موجودى كه وابستگى جز ذات او است، پيوسته در محضر واجب بوده و جدا از آن نخواهد بود و حضور او مانند حضور مبصرات نزد بيننده نيست، بلكه به نوعى مانند حضور صور ذهنيه در پيشگاه نفس خلاق است و براى چنين موجودى عزلت ممكن نيست، شايد آيه مباركه ناظر به همين مطلب است:(يا أَيُّهَا النّاسُ أَنْتُمُ الفُقَراءُ إِلَى اللّهِ وَاللّهُ هُوَ الغَنِىُّ الْحَمِيد).(فاطر/١٥)
يك چنين معيت جز از طريق احاطه وجودى واجب بر ممكن وقيام ممكن با واجب، قابل تفسير نيست و افراد غير وارد آن را حلول واجب در ممكن تلقى كرده و همان سخنانى را يادآور مى شوند كه ابن حنبل و اشعرى يادآور شدند، غايب نبودن ممكن از خدا، غير از نفوذ وجود خدا در ذات او، مانند نفوذ آب در گل است و انسان سالك در راه معرفت بايد مسائل متعلق به عالم بالا را از مطالعه نفس و افعال آن به دست آورد نفس انسانى فاعل است، فعل او نمونه اى از فعل خدا است، او صور را در محيط خود پديد مى آورد، درحالى كه صور عين او نيست، ولى از او نيز جدا نمى باشد، در حالى كه نفس براى خود مقام و موقعيتى دارد كه صور به آن جا راه ندارد، ولى در عين حال، نفس بر فعل خود احاطه دارد و يك لحظه غفلت مايه نابودى آن است.