منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٣٣
است، در حالى كه آيه او را اول مى خواند، آخر نيز مى نامد، او را ظاهر توصيف مى كند، باطن نيز مى داند، اگر او اوّل است چگونه مى تواند آخر باشد، و اگر ظاهر است چگونه مى تواند باطن باشد؟
در حالى كه اين مفاهيم در غير خدا قابل جمع نيست مگر به صورت نسبى، ولى خدا واقعيت اين مفاهيم را به نحو حقيقى دارا است، نه به صورت مجازى و نه به صورت نسبى و اين حقيقت با آگاهى از كيفيت قيام موجودات امكانى با خداى واجب الوجود روشن مى شود، برهان عقلى مى گويد كه نسبت اوّلى به دوم بسان نسبت معنى حرفى به معنى اسمى است، همان گونه كه معنى حرفى در تحقق خود نمى تواند از معنى اسمى جدا باشد، همچنين موجود امكانى نيز در تحقّق خود به خداى واجب الوجود وابسته است و از او جدا نيست; البته اين معيّت، معيّت حلولى نيست، بلكه معيّت قيومى است و اين كه تمام موجودات امكانى، به وجود او قائم مى باشد همچنان كه صورتهاى ذهنى به نفس قائم است، چنان كه مى فرمايد:(...وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما