منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٩
پيرامون آن وجود دارد، به طور روشن پاسخ داده شود. هرگاه پرسش: خدا از كجا آمده و چگونه درست شده؟ بى پاسخ باشد، طبعاً پايه هاى عقيده را سست و لرزان مى سازد، آرى مقصود اين نيست كه اعتقاد به يك شيئ در صورتى امكان دارد كه تمام ويژگى هاى آن براى ما روشن باشد، بلكه مقصود اين است امورى كه با اصل وجود او سر و كار دارد و مى تواند هستى او را انكار كند، بايد بى پاسخ نباشد; هرگاه مسئله پيدايش خدا حل نشود، قهراً نمى توان به يك خداى ازلى كه خود مخلوق نيست، معتقد شد، مگر اين كه درمقام اعتقاد به همين مقدار اكتفا كنيم و بگوييم موجودى كه به اين جهان نظم بخشيد، ممكن است خود آفريده موجود سومى باشد، و معلوم است كه چنين عقيده اى انكار خداست و تعبير ديگر از اعتقاد به يك عامل امكانى در پيدايش نظام حاكم بر طبيعت است.
٢. پاسخ دومى كه ايشان به سؤال مى دهد، مى گويد: «چرا در جاهاى ديگر براى هر فعلى فاعل سراغ مى دهيم، ولى در مورد فاعل كل و ناظم اصلى، اين قدر لجاجت به خرج مى دهيم». كاملاً يك سخن غير منطقى است، زيرا مادى مى گويد: نظم از خود طبيعت برخاسته است و هرگز دستى از خارج اين نظم را بر طبيعت نبخشيده است، در اين صورت او به سرچشمه نظم انگشت نهاده(طبيعت) و منكر آن نگشته است.
اين نوع سردرگمى ها مربوط به افراط در حس گرايى و طبيعت شناسى است كه بخواهيم همه معرفتها را از طريق شناخت حسى، به دست آوريم.
راهى ميان تعطيل و تشبيه
در اين جا راه سومى نيز وجود دارد كه هم با تشبيه مخالف است و هم با تعطيل، هرگزبه خدا و معارف از ديده حس نمى نگرد و دستگاه خرد را از