منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٠٤
ممكن است گفته شود: اگر واقعاً كلام همان حروف و اصوات است، پس چگونه در محاورات عرفى گفته مى شود در ضمير من كلامى است، يا شاعر مى گويد:
انّ الكلام لفى الفؤاد و إنّما *** جعل اللسان على الفؤاد دليلاً
سخن حقيقى در دل است و فقط زبان دليلى بر قلب مقرر گشته است.
پاسخ اين است كه اين گونه تعابير مجاز و استعاره است و مقصود اين است كه در دل تصميم دارم سخن بگويم، چنان كه مى گويند:«فى نفسى السفر إلى مكّة»: در دل هواى سفر به مكه دارم، و معلوم است كه سفر به مكه در دل نيست.
اكنون كه كلام خدا از جنس حروف و اصوات شد، نبايد درحدوث آن شك كرد».[١]
تفسير كلام به اين معنا مورد انكار هيچ يك از فرقه هاى اسلامى نيست. سخن در اين جا است كه آيا واقعيت كلام خدا همين است يا غير از اين كلام لفظى كه همگى به حدوث آن معتقديم، كلام ديگرى نيز دارد؟
٢. نظريه حكما
حكما مى گويند جهان آفرينش سراسر كلام خدا است، درست است روز نخست كلام به آن كيف مسموع گفته مى شد، ولى به تدريج روى مناسبتى در اطلاق آن توسعه داده شد، زيرا اگر ما كيف مسموع را كلام مى گوييم به خاطر اين است كه ما را از راز موجود درون متكلم آگاه مى سازد، ولى هرگاه عملى از متكلم صادر شد و عين همين نتيجه را در برداشت، مى توان آن را كلام و پيام او نام نهاد.
[١] سديدالدين حمصى، المنقذ من التقليد، ج١، ص ٢١٥.