منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٩
گذشته از اين كسى منكر آن نيست كه در كتاب و سنت معارف فزون از حد هست، ولى وجود معارف و براهين در اين دو منبع، ما را از تفكر صحيح كه با محتواى كتاب و سنت آشنا مى سازد، بى نياز نمى كند; پرورش براهين موجود در اين دو مصدر، خود يك نوع تفكر عقلى و منطقى است.
سرانجام ياد آور مى شويم كسانى كه با تفكر منطقى و فلسفى درگير مى شوند، در حقيقت با فطرت خود مبارزه كرده و آن را ناديده گرفته اند.
آرى گاهى در تاريخ كسانى را مى بينيم كه ساليان درازى در آغوش منطق واستدلال بزرگ شده اند، ولى به علل خاصى از اين روش روى گردان شده و به روش حنابله اقبال كرده اند. تاريخ مى گويد:
ابو الحسن على بن اسماعيل اشعرى (٢٦٠ـ٣٢٤) شاگرد ابو على جُبّائى(٣٠٣ هـ) پس از چهل سال زندگى در آغوش منطق، ناگهان انقلاب روحى پيدا كرد و در مسجد جامع بصره بر فراز منبر رفت و گفت: مردم! من از پيروى مكتب معتزله توبه مى كنم و به ياران احمد بن حنبل مى پيوندم، ولى آن گاه كه خواست بر عقيده اهل حديث درباره رؤيت و مخلوق بودن افعال بشر از طريق عقل استدلال كند، آنان نپذيرفتند و گفتند: به جاى برهان بايد از آيه و حديث بهره بگيرى.
ابن عساكر در كتابى كه درباره ابوالحسن اشعرى نوشته است، مى گويد: «اشعرى از بصره وارد بغداد شد و نزد پيشواى حنابله «بربهارى» رفت و گفت: من برمتكلمان معتزلى مانند ابو على و ابو هاشم رديه هايى نوشته ام و يهود و نصارى و مجوس را با ادله باطل كرده ام و از اين سخنان بسيار گفت، وقتى خاموش شد گفت من از سخنان شما چيزى نفهميدم، من غير از آنچه احمد بن حنبل مى گويد، چيزى را نمى پذيرم».[١]
[١] ابن عساكر، تبيين كذب المفترى، پاورقى، ص ٣٩١.