منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٨
گفته است، در حالى كه اشكال كاملاً روشن است ولى جواب نارسا است، اينك اشكال:
چگونه كسى را كه نمى شناسيم و نمى توانيم توصيف كنيم قبول نماييم، به علاوه وقتى به خدا قائل شديم، بايد پى اين برويم كه او از كجا آمده، و چگونه درست شده است وچون مسئله حل نمى شود و نقطه مجهول يك مرحله عقب تر مى رود، بهتر است پاى خود را از حدود محسوسات طبيعت فراتر نگذاريم، و از وجود و عدم خدا فعلاً صحبت نكنيم.
پاسخى كه به اين سؤال داده شده است، چنين است:
اوّلاً، هيچ پيغمبرى(و بنابر اين خود خدا) نخواسته ما خدا را كما هو بشناسيم ووصف كنيم، سهل است منع هم كرده اند. آنچه را كه ما بتوانيم وصف يا درك كنيم، ناچار از خود ما است،پس خدا نيست. بنابر اين توفيق چنين معرفتى را فعلاً نبايد از خود داشته باشيم.
ثانياً، وقتى عقب و جلو رفتن مجهول، تفاوت نمى كند، چرا بر خلاف عادت ومعمولى كه در همه چيز و همه جا داشته، براى هر فعل، فاعلى و براى هر نظمى، ناظمى را سراغ مى دهيم، در مورد فاعل كل و ناظم اصلى اين قدر لجاج به خرج دهيم و تكبر و تجاهل نماييم. وقتى به قانون احترام مى گذاريم، چرا به قانونگذار بى اعتنا باشيم.[١]
در اينجا دو نكته را يادآور مى شويم:
١. هرگاه پايه معرفت ما نسبت به خدا، در اين حد است كه حتى نمى توانيم به ابتدايى ترين پرسش درباره او پاسخ بگوييم، يك چنين اعتقادى نمى تواند، اعتقاد پا برجايى باشد; اعتقادى راسخ مى شود كه به پرسشهايى كه
[١] همان مدرك.