دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٧٦٧
| برقوق جلد: ١١ شماره مقاله:٤٧٦٧ |
بَرْقوق، شهرت ملك ظاهر (دوم) سيفالدين بُرجى چركسى (د ٨٠١ق/١٣٩٩م)،
بيست و پنجمين سلطان مملوك و اولين سلطان از سلسلة مماليك برجى مصر. وي
جدا از دورة كوتاه حكومت ركنالدين بيبرس دوم، نخستين مملوك چركس تباري
است كه بر مصر سلطنت يافت (مقريزي، السلوك، ٥/١٤١؛ ابن دقماق، ٢٣٩؛ ٥٥٥
II/٣٦٣, ؛ IA, عرينى، ٦٦).
برقوق اصلاً از بردگانى بود كه در كريمه خريده، و به مصر آورده شد و به
دست امير يلبغا عمري افتاد. امير يلبغا او را آزاد كرد و در پرورش او كوشيد و
به جاي نام الطنبغا (آلتون بوقا) يا سودن (سودون)، وي را به سبب برجستگى
چشمانش برقوق ناميد (مقريزي، همان، ٥/١٤١، ٤٤٥؛ III/٣٨٠ ؛ IA, زركلى، ٢/١٨-١٩؛
براي معانى اين نام در عربى، نك: قاموس، ٣/٣١٠؛ تاج...، ٦/٢٩٣؛ قس: نخله،
٢٧٧، كه احتمال داده اين نام اصلاً ريشة لاتينى داشته باشد).
چون امير يلبغا در ٧٦٨ق/١٣٦٧م به دستور سلطان ملكاشرف شعبان كشته شد،
مملوكان برضد سلطان و امرايش شوريدند (٧٦٩ق)، ولى شكست خوردند و بسياري
كشته شدند و بقيه، از جمله برقوق، تبعيد گشتند (مقريزي، همان، ٤/٢٩٩، ٣١٢،
٣١٤؛ ابن دقماق، ٢٠٣- ٢٠٨). تبعيدگاه آنان قلعة كرك بود؛ ولى در همان سال
برقوق و ديگران آزاد شدند و به خدمت امير منجك، نايب (= وال) شام درآمدند.
آنگاه با تنى چند از ديگر مملوكان، مانند امير بركه، به فرمان سلطان به
قاهره بازگردانده شدند و به خدمت شاهزادگان پيوستند. پس از قتل سلطان در
٧٧٨ق/ ١٣٧٦م، برقوق به اميران طبلخانه پيوست (مقريزي، همان، ٤/٣١٥) و
اندكى بعد منصبى نظامى يافت و از جملة مماليك كتابيه (درسخوانده) و سيفية
برجية سپاهمصر بهشمار آمد (عرينى،٥٤،٩٢).
در ٧٧٩ق ميان او و اميركبير طشتمر (= تاش تمور) اتابك، ستيزي درگرفت و در
حالى كه امير بركه نيز به برقوق پيوسته بود، پس از جنگى كوتاه طشتمر
دستگير شد و همراه با كسانش به زندان اسكندريه روانه گرديد. برقوق اندكى
بعد از سلطان ملك منصور علاءالدين على خلعت يافت و به جاي طشتمر، اميركبير
و اتابك عساكر شد (مقريزي، همان، ٥/٤٠؛ ابن خلدون، ٥/٤٦٧- ٤٦٨).
پس از آن برقوق و اميربركه، قدرت و حكومت يافتند و برخى از اميران ديگر را
كه مىتوانستند مدعى آنان باشند، از سر راه برداشتند و حتى نقيب اشراف (=
سادات)، قضات و محتسبان را بركنار كردند و كسان ديگري برجاي آنان نشاندند
(مقريزي، همان، ٥/٤١، ٤٥، ٤٦ بب). برقوق در عين حال در جلب بردگان چركسى
تلاش كرد و گروهى از آنان را به مصر آورد (عرينى، ٦٧). وي همچنين به جلب
قلوب مردم پرداخت و بدينسبب، در ٧٨٠ق برخى از عوارض را برانداخت (مقريزي،
همان، ٥/٥٥) و در ٧٨١ق در پى بيمناكى مردم از ستم امير بركه، آگهى داد كه
مردم هر كس را كه آزارشان كند، فروگيرند و نزد وي برند. برقوق در آن دوره
به اجراي عدالت سخت پايبند بود (همان، ٥/٥٥، ٦٣، ٦٥). مدتى بعد در ٧٨٢ق
ميان او و بركه به هم خورد و به فرمان برقوق، مردم و سپاهيان بركه را با
مملوكانش گرفتند. آنگاه به اسكندريه بردند و به قتل رساندند (همان، ٥/٨٢
-٨٤؛ ابن خلدون، ٥/٤٦٩-٤٧١).
پس از مرگ بركه و سركوب تركان تمام امور به دست چركسها سپرده شد و اميران
ترك يكى پس از ديگري دستگير شدند (مقريزي، همان، ٥/٨٦).
در ٧٨٢ق خواجه عثمان بن مسافر كه خود برقوق را از كريمه خريده بود، پدر
برقوق موسوم به آنس (يا آنص) را هم كه هرگز جز به چركسى سخن نمىتوانست
گفت، به قاهره آورد. سلطان نيز او را خريد و آزاد كرد و فرماندهى يك هزاره
به وي سپرده شد (همان، ٥/٩٦؛ عرينى، ٩٧). خواجه عثمان نيز از احسان برقوق
نصيب فراوان يافت، اما وي و آنس هر دو در سال بعد درگذشتند (همان، ٥/١٣٢).
برقوق در همان سال چند گونه عوارض را در سرتاسر قلمرو مصر برانداخت (همان،
٥/٩٧). در ٧٨٣ق ملك منصور درگذشت و برادرش ملك صالح حاجى را كه كودكى بيش
نبود، برجاي او نشاندند (همان، ٥/١١٧- ١١٨؛ بدرالدين، ٢١٧؛ ابن خلدون، ٥/٤٧١)،
ولى او نيز مانند برادرش قدرت و اختياري نداشت و برقوق فرمانرواي مطلق بود.
در رمضان ٧٨٤ برقوق بيش از ٨٠ تن از سران مماليك را دستگير و تبعيد كرد و چند
روز بعد با احضار امرا، قضات، مشايخ و خليفة وقت، از خردسالى و ناتوانىِ
سلطان و آشفتگى كشور سخن گفت و همگى حاضران هم بىدرنگ با وي همآواز شدند
و به پادشاهى او رضايت دادند و متوكل خليفة عباسى خطبة سلطنت به نام او
خواند، و شيخالاسلام سراجالدين بلقينى او را به ملك ظاهر ملقب ساخت.
آنگاه برقوق به قصر رفت و بر تخت شاهى نشست (مقريزي، همان، ٥/١٤٠-١٤١؛
ابن خلدون، ٥/٤٧٤).
دورة نخست سلطنت برقوق تا ٧٩١ق/١٣٨٩م به درازا كشيد. در ٧٨٥ق خليفه با تنى
چند از امرا بر قتل برقوق تبانى كرد، اما رازشان آشكار گشت و خليفه بر كنار،
و اميران زندانى شدند و آنگاه عمر بن مستعصم بالله با لقب الواثق بالله
خلافت يافت (مقريزي، همان، ٥/١٥٢- ١٥٣؛ ابن خلدون، همانجا). برقوق در
سالهاي ٧٨٦ و ٧٨٨ق هم از سوء قصدهاي ديگري جان به در برد (مقريزي، همان،
٥/١٦٤، ١٨٣).
درآغاز سال ٧٩٠ق/١٣٨٨م امير منطاش (= بنطاش) و امير يلبغا ناصري در شام
سركشى كردند (همان، ٥/٢٠٦، نيز المقفى الكبير، ٦/٣٩١) و گروهى از مملوكان از
جمله تبعيد شدگان به شام و نيز تركمنان و عربها به آن دو پيوستند. در جنگى
كه نزديك دمشق ميان اينان با سپاه سلطان درگرفت، لشكر مصر بر اثر خيانت
برخى اميران شكست خورد و دمشق، آخرين پايگاه سلطان در شام سقوط كرد (همو،
السلوك، ٥/٢٠١، ٢١٦، ٢٢٠؛ ابن خلدون، ٥/٤٨٤- ٤٨٥؛ ابن دقماق، ٢٤٩-٢٥٣).
سلطان برقوق سخت بيمناك شد و درصدد دلجويى از خليفة بركنار شده برآمد و حتى
برخلاف مرسوم، در خطبهها نام خليفه را بر نام سلطان مقدم داشتند و وي با
بذل مالها ميان امراي سپاه و لغو انواع عوارض در چند مرحله، كوشيد تا دل
عامه را به دست آورد (مقريزي، همان، ٥/٢٢٢- ٢٢٨؛ ابن دقماق، ٢٥١)، ولى اين
كارها سودي نبخشيد و يلبغا در جماديالا¸خر ٧٩١ به دروازة قاهره رسيد و بسياري
از امرا و نظاميان برقوق به او پيوستند و قاهره سقوط كرد. آنگاه برقوق خلع
شد و ملك صالح بر تخت نشست. شهر و اندكى بعد قلعه به تصرف يلبغا و يارانش
درآمد (مقريزي، همان، ٥/٢٢٨-٢٣٠، ٢٣٤؛ ابن خلدون، ٥/٤٨٥-٤٨٦؛ ابن دقماق،
٢٥٣-٢٥٤). در ١٣ همان ماه، برقوق را كه در خانة خياطى پناه جسته بود، دستگير
كردند و چند روز بعد او را به كرك فرستادند و به زندان انداختند (مقريزي،
همان، ٥/٢٣٧-٢٣٩؛ ابن دقماق، ٢٥٥؛ ابن خلدون، ٥/٤٨٦).
چند ماه بعد ميان يلبغا ناصري و منطاش ستيز درگرفت و چون منطاش چيرگى
يافت، فقها و قضات را با تأييد خليفه و سلطان واداشت تا به قتل برقوق فتوا
نوشتند (همو، ٥/٤٨٩)؛ ولى مردم كرك به طرفداري از برقوق، مأمور قتل را كشتند
و خود وي را آزاد كردند. برقوق از كرك بيرون آمد و با سپاهى كه گرد آورده
بود، در حدود دمشق لشكر منطاش را شكست داد و اموال و مردان بسيار به دست
آورد و دمشق را محاصره كرد (مقريزي، همان، ٥/٣٥٣-٣٥٦؛ ابن دقماق، ٢٥٦؛ ابن
خلدون، همانجا).
در ذيحجة همان سال سپاه منطاش از مصر به سوي شام حركت كرد و در ٢٢ محرم
٧٩٢ برقوق براي مقابله از محاصرة دمشق دست كشيد و طى جنگى سخت، بر سپاه
مصر پيروز شد و روي به آن ديار آورد. چون خبر به قاهره رسيد، مماليك ظاهري
و اميران برقوق در آنجا سربرآوردند و زندانها را گشودند و شهر و قلعه را تصرف
كردند و خطبه در مساجد شهر به نام ملك ظاهر برقوق خوانده شد و مردم شهر
شادمانى كردند. در ١٤ صفر همان سال برقوق به شهر درآمد و دور دوم پادشاهى او
آغاز شد (مقريزي، همان، ٥/٢٦٧، ٢٧٦-٢٨٢؛ ابن دقماق، ٢٥٧-٢٥٩؛ ابن خلدون،
٥/٤٩١-٤٩٤). در اين دوره نيز امير يلبغا ناصري بار ديگر سركشى كرد و منطاش نيز
به فتنهگري برخاست، ولى راه به جايى نبردند.
برقوق در ٨٠٠ق/١٣٩٨م از دو سوء قصد، و در ٨٠١ق از يك سوء قصد جان بدر برد
(مقريزي، همان، ٥/٤١٣، ٤١٧، ٤٣٠)؛ تا سرانجام، در شوال ٨٠١ پس از مدتى
بيماري درگذشت (همان، ٥/٤٤١؛ ابن دقماق، ٢٩٨).
سرزمينى كه برقوق بر آن فرمان مىراند، مصر، شام، مكه و مدينه را شامل
مىشد (مقريزي، همان، ٥/٤٢٧) و حتى مدتى كوتاه ظاهراً در تبريز، بغداد،
ماردين و موصل نيز خطبه و سكه به نام او بود (همان، ٥/٢١٢؛ ابن دقماق،
٢٧٧). با همة التهابهاي پىدرپى داخلى، مرزهاي قلمرو برقوق كاملاً آرام بود و
جز چند بار تهاجم سبك و موقت فرنگان (مقريزي، همان، ٥/١٤٩، ١٥٤) و چند حركت
اندك كه بر اثر حضور تيمور در دوردستها و احتمال بعيد حملة او پديد آمد (همان،
٥/٣٤١، ٣٤٦)، هيچ درگيري و جنگى با هيچ كشوري روي نداد.
گزارش ورود پى در پى سفيران سرزمينهاي شرق و غرب جهان اسلام از دشت
قپچاق، ايران، يمن، حبشه و بيزانس و جنوا تا شمال افريقا به دربار برقوق
(مثلاً نك: همان، ٥/١٧٠، ١٧٨، ٢١٠، ٢١٥، ٢٣٠، جم؛ ابن دقماق، ٢٤١-٢٤٢، ٢٦٩، ٢٨٦-
٢٨٨؛ ابن خلدون، ٥/٤٧٩)، نشانة بارز روابط مدبرانه و شايستة اوست. خود وي نيز
در اين دوره بر خاك هيچ كشوري دستاندازي نكرد. با اينهمه، بر آن بود تا در
برابر تهديدهاي تيمور ايستادگى كند و دورادور با او سر ستيز داشت و يكبار هم
سفيران او را در شام متوقف كرد (مقريزي، همان، ٥/٣٩٣). آنگاه غياثالدين
احمد پسر جلايري و سلطان ولد را كه از برابر سپاه تيمور گريخته، و به او
پناه آورده بودند، به نيكى پذيرفت و با آنان خويشاوندي كرد (همان، ٥/٣٤٧،
٣٥٢؛ ابن دقماق، ٢٦٩). اما تيمور پس از مرگ او به تلافى برخاست (ابن
عربشاه، ٩٦). ابن خلدون عالم نامى همعصر برقوق - كه به روزگار زندانى
شدن سلطان بر فتواي قتلش امضا نهاده، ولى پس از بازگشت برقوق به پادشاهى
هيچگونه عقوبتى نيافته بود - شكيبايى و نيكانديشى و نيك عهدي و دوربينى و
وفاداري او را ستوده، و از مهر و دعاي مردم در حق او ياد كرده است (٥/٤٧٧).
ديگر مورخان و نويسندگان معاصرش، چون مقريزي (همان، ٥/٣٢٦، ٤٤٦)، ابن دقماق
(ص ٣٠١) از فضايل او سخن راندهاند. در عين حال اين دو تن او را آزمند و
سيري ناپذير در گردآوري ثروت دانستهاند (همانجاها).
برقوق توانسته بود با مردم (عامه) ارتباط برقرار كند و آنان از ديرباز به وي
دلبستگى داشتند. او دستگاهى با عنوان دارالعدل برپا داشت و هفتهاي دو روز در
ميدان قاهره به مظالم مىنشست و شكايات مردم از اميران و كارگزاران را
مىشنود و به اجراي عدالت مىكوشيد (همو، ٢٤٦؛ مقريزي، همان، ٥/٢٠٠، ٢٨٦، ٣٣٦،
٣٧٥).
برقوق مدرسة بزرگى ميان دو قصر در قاهره ساخته بود كه ٧ تن از عالمان دين
از ٤ فرقة اهل تسنن در آن تدريس مىكردند. او در محضر عالمان دينى فروتنى
بىاندازه داشت و هنگام بيماريشان به عيادت آنان مىشتافت و به هنگام
تشييع جنازة بزرگان با پاي پياده مشاركت مىجست. در روزگار بركناري كوتاه
مدتش، عالمان دين بر قتل او فتوا نوشتند، از آنرو، در دورة دوم سلطنت چندان
رغبتى به ديدار آنان نداشت، اما هرگز شيوة خويش را در حرمت نهادن به آنان
تغيير نداد (همان، ٥/١٦٨، ١٨٧، ١٨٩، ٢٣١، ٢٩١، ٤٤٧؛ ابن دقماق، ٣٠١).
در روزگار برقوق، به ويژه در دورة دوم پادشاهى او مناصب و مشاغل از جمله
قضا فروخته مىشد و بدان سبب رشوهخواري رواج عام يافت (مقريزي، همان،
٥/٢٣١، ٤٣٩) و مصادرة كارگزاران كه اغلب از راه رشوهستانى مالاندوزي
مىكردند، سخت رايج بود (همان، ٥/٢٣١، ٣٨٣، ٣٨٥، ٤٠١، ٤١٣، ٤١٦، ٤٣٩). در عين
حال در برابر مصادرات پياپى، احسان و بذل و بخشش او نيز متواتر بود و از
تنگدستان همواره، بهويژه در سالهاي قحط، حمايت مىكرد و نان، لوازم و پول
به آنان مىرسانيد. گويند هنگام توزيع صدقاتِ او ازدحام مردم آنچنان بود
كه در ٧٩٨ق/١٣٩٨م، ٤٧ تن، و در ٨٠١ق، ٥٧ تن كشته شدند (نك: همان،
٥/٣٨٤-٣٨٦، ٤٤٦) و اين رويدادها ادعاي مقريزي را كه نوشته است در سالهاي قحط
كسى از گرسنگى نمرد (همان، ٥/٤٤٦)، در معرض ترديد قرار مىدهد. با اينهمه،
بايد گفت كه نقش او در مدنيت شاخص عصر مملوكان مصر به سبب رويدادهاي
پياپى داخلى در دورة سلطنتش و فقدان امنيت چندان برجسته نيست.
مآخذ: ابن خلدون، العبر، بيروت، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛ ابن دقماق، ابراهيم، النفحة
المسكية فى الدولة التركية، به كوشش عمر عبدالسلام تدمري، بيروت، ١٩٩٩م؛
ابن عربشاه، احمد، عجائب المقدور، قاهره، ١٣٠٥ق؛ بدرالدين عينى، محمود،
السيف المهند، قاهره، ١٩٦٧م؛ تاجالعروس؛ زركلى، اعلام؛ عرينى، الباز،
المماليك، بيروت، ١٩٦٧م؛ قاموس؛ مقريزي، احمد، السلوك، به كوشش محمد
عبدالقادر عطا، بيروت، ١٩٩٧م؛ همو، المقفى الكبير، به كوشش محمد يعلاوي،
بيروت، ١٩٩١م؛ نخله، رفائيل، غرائب اللغة العربية، بيروت، ١٩٩٦م؛ نيز:
.
مصطفى موسوي