دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٤٦١
| بايقرا جلد: ١١ شماره مقاله:٤٤٦١ |
بايْقَرا (٧٩٥-٨٢٦ق/١٣٩٣-١٤٢٣م)، شاهزادة تيموري و فرزند عمر شيخ ميرزا پسر
امير تيمور گوركان. مادرش ملِك آغا (مِلْكَت آغا) پس از درگذشت زودهنگام عمر
شيخ به اشارة تيمور به ازدواج شاهرخ، عموي بايقرا درآمد (نوايى، ٦٤٤)؛ به
هنگام درگذشت تيمور، بايقرا ١٢ ساله بوده است (شرفالدين، ١٠٠٢؛ فصيح،
٣/١٥٣-١٥٤) و از آنجا كه اين ازدواج در حضور تيمور برگذار شده (ميرخواند،
٦/٤٧٨)، مىتوان گفت كه در سنين كودكى بايقرا صورت گرفته است. پس از
درگذشت تيمور، برادران بايقرا، پير محمد، رستم و اسكندر - كه هر يك حكمروايى
بخشى از ايران را برعهده داشتند (نك: ميرجعفري، ٩٧؛ رومر، ١٠٣ ؛ ايرانيكا ) -
به پيشنهاد پير محمد، حمايت خويش از شاهرخ، جانشين تيمور و ناپدري خود را
اعلام كردند (ميرخواند، ٦/٥٢١).
با كشته شدن پيرمحمد، اسكندر ميرزا، شيراز را ضميمة قلمرو خود كرد (دولتشاه،
٣٧٠؛ ميرخواند، ٦/٥٧٠ -٥٧١) و پس از تصرف يزد، از شاهرخ خواست تا يكى از
برادرانش را براي كمك در ادارة امور، نزد او بفرستد. شاهرخ نيز بايقرا را با
تشريفات و نشانهاي عالى نزد اسكندر فرستاد (حافظ ابرو، ١/٣٥٠؛ فصيح، ٣/١٩٧-
١٩٨؛ ميرخواند، ٦/٥٧٣ -٥٧٤).
در ٨١٣ق/١٤١٠م اسكندر در انديشة گسترش قلمرو حكومت خود به اصفهان كه توسط
برادرش رستم اداره مىشد، لشكر كشيد. در جنگى كه ميان آن دو روي داد،
بايقرا به حمايت از رستم برخاست (حافظ ابرو، ١/٣٩٥-٣٩٦، ٤٤٥؛ ميرخواند، ٦/٥٧٤ -
٥٧٥؛ روملو، ٧٢-٧٣). باكمبود آزوقه در اصفهان، رستم و بايقرا به ناچار از شهر
خارج شدند و بايقرا به سوي خراسان رفت (همانجا؛ حافظ ابرو، ١/٣٩٧- ٣٩٨). از
اين زمان تا سركوب اسكندر و تصرف مجدد اصفهان توسط شاهرخ در ٨١٧ق، بايقرا
همواره در خدمت شاهرخ بود (يزدي، ٤٠؛ دولتشاه، ٣٧١؛ روملو، ٩٤).
شاهرخ به پاس خدمات بايقرا، حكومت همدان، نهاوند، بروجرد، لرستان و كردستان
را به وي داد (حافظ ابرو، ١/٥٥٦؛ فصيح، ٣/٢١٨؛ خواندمير، ٣/٥٩١). به دستور
شاهرخ، اسكندر را كه توسط برادرش رستم، كور شده بود، به بايقرا سپردند. گويا
از اين زمان شخصيت آرام بايقرا تحت تأثير روحية ناآرام و بلند پرواز اسكندر
قرار گرفت، زيرا در ٨١٨ق به تحريك وي، براي تصرف شيراز بدان سو حركت كرد
(حافظ ابرو، ١/٥٩٢ -٥٩٣؛ ميرخواند، ٦/٦٣٢). رستم نيرويى را از اصفهان براي
مقابله با آنها فرستاد. اسكندر توسط نيروهاي رستم دستگير شد و بايقرا پس از
مدتى سرگردانى، با پيوستن گروهى از نيروهاي اسكندر و ابراهيم فرزند شاهرخ،
حاكم شيراز به وي قدرت گرفت و راهى شيراز شد. ابراهيم به ناچار گريخت و
بايقرا با استقبال بزرگان شهر وارد شيراز شد (حافظ ابرو، ١/٥٩٣ -٥٩٦؛ دولتشاه،
٣٧٤؛ فصيح، ٣/٢٢١- ٢٢٢). بر اساس روايتى ديگر، با رانده شدن بايقرا از بروجرد
توسط سيد بن ملك عزالدين، حاكم محلى لرستان، او به اميد كمك گرفتن از
ابراهيم، به سوي شيراز رفت، اما ابراهيم به مقابله با او برخاست (
ايرانيكا).رستم پس از اين واقعه اسكندر را به عنوان مسبب اصلى اين وقايع
به قتل رساند (حافظ ابرو، ١/٥٩٦؛ يزدي، ٤١؛ روملو، ١٠٢).
با رسيدن خبر تصرف شيراز به دست بايقرا، شاهرخ با گردآوري نيرو آهنگ سركوب
او كرد (نك: حافظ ابرو، ١/٥٩٧ - ٥٩٨؛ ميرخواند، ٦/٦٣٣؛ رومر، همانجا). بىترديد
شاهرخ از افزايش قدرت بايقرا و در نتيجه از دست دادن بخشهايى از قلمرو تحت
فرمانش نگران بود؛ چون به اصفهان و شيراز رسيد، بايقرا كه در شهر متحصن بود،
از بايسنقر پسر شاهرخ خواست تا نزد پدر به شفاعتش برخيزد. بايقرا بخشيده شد،
اما او را به قندهار نزد امير قيدو تبعيد كردند (حافظ ابرو، ٢/٦٠١ -٦٠٢؛ فصيح،
همانجا؛ يزدي، ٤٢؛ ميرخواند، ٦/٦٣٤- ٦٣٥). يك سال بعد، قيدو خبرِ تمرد و
ناآرامى و دستگيري بايقرا و اطرافيان او را به شاهرخ داد (حافظ ابرو، ٢/٦٢٦
-٦٢٧). شاهرخ دستور داد بايقرا به هند فرستاده شود و چند تن از همراهان او نيز
كه از اميرزادگان تيموري بودند، به نقاط ديگر تبعيد شوند (همو، ٢/٦٢٧، ٦٦٦
-٦٦٧؛ فصيح، ٣/٢٢٥؛ ميرخواند، ٦/٦٣٨). قيدو، بايقرا را به سبب دوستى و نزديكى
با بايسنقر به هند نفرستاد (خواندمير، ٣/٥٩٦). در ٨٢٠ق شاهرخ - كه در سرپل
مالان به سر مىبرد - به قيدو دستور داد كه بايقرا را نزد او بفرستد، آنگاه او
را به سمرقند نزد امير الغ بيگ فرستاد (حافظ ابرو، ٢/٦٦٧ -٦٦٩؛ فصيح، ٣/٢٣١؛
ميرخواند، ٦/٦٤٢ -٦٤٣).
پس از آن از زندگى بايقرا آگاهى دقيقى در دست نيست؛ دربارة سرانجام زندگى
و مرگش نيز روايات متناقضى در منابع آمده است. به گفتة فصيح خوافى در
٨٢٦ق، بايقرا را در بادغيس يافتند و او را به اردوي شاهرخ بردند و با وجود
اطمينان از هويت وي، در همانجا به قتل رساندند (٣/٢٥٢). دولتشاه سمرقندي
ضمن آوردن اين ماجرا، دو روايت ديگر نيز از مرگ او بيان كرده است: براساس
روايت اول پس از تبعيد بايقرا به سمرقند، با موافقت شاهرخ و الغ بيگ، او را
مسموم كردند و مطابق روايت ديگر، بايقرا را در اردوي شاهرخ به قتل رساندند و
ديگري را به جاي وي به سمرقند فرستادند. دولتشاه سمرقندي علت پنهان كاري
و تظاهر شاهرخ مبنى بر نشناختن هويت بايقرا را، رهايى از سرزنش ديگران
مىداند (ص ٣٧٤- ٣٧٥). شايد هم شاهرخ رعايت حال ملك آغا مادر بايقرا را كه
هنوز در سوگ دو پسر خود پير محمد و اسكندر بود، مىنموده است ( ايرانيكا ). گويا
نفوذ گوهر شاد بيگم همسر محبوب شاهرخ نيز در مرگ بايقرا بىتأثير نبوده است
(نوايى، ٦٦٤ - ٦٦٥).
بايقرا به روايت دولتشاه سمرقندي، در زيبايى چون يوسف و در شجاعت چون
رستم بود و همانند او در خاندان تيمور وجود نداشت (ص ٣٧٤). بُرُندُق شاعر
معاصرِ بايقرا و ملازم وي، اشعاري در مدح و ستايش او سروده است (همو،
٣٧١-٣٧٣؛ نفيسى، ١/٢٩٧؛ نيز نك: صفا، ٤/٢٧٢-٢٧٣). بايقرا قريحة هنري داشت و گويا
شعر نيز مىسرود (نفيسى، ١/٢٣٢). خصيصة هنر دوستى او در نوادهاش حسين بن
منصور بن بايقرا (حك ٨٧٥ -٩١٢ق) سلطان هرات نيز ديده مىشود (همانجا؛ ايرانيكا
).
مآخذ: حافظ ابرو، عبدالله، زبدةالتواريخ، به كوشش كمال حاج سيد جوادي،
تهران، ١٣٧٢ش؛ خواندمير، غياثالدين، حبيب السير، به كوشش محمد دبير سياقى،
تهران، ١٣٥٣ش؛ دولتشاه، سمرقندي، تذكرةالشعرا، به كوشش ادوارد براون، ليدن،
١٣١٨ق/ ١٩٠٠م؛ روملو، حسن، احسن التواريخ، به كوشش عبدالحسين نوايى،
تهران، ١٣٤٩ش؛ شرفالدين على يزدي، ظفرنامه، به كوشش عصامالدين
اورونبايف، تاشكند، ١٩٧٢م؛ صفا، ذبيح الله، تاريخ ادبيات در ايران، تهران،
١٣٦٤ش؛ فصيح خوافى، احمد، مجمل فصيحى، به كوشش محمد فرخ، مشهد، ١٣٣٩ش؛
ميرجعفري، حسين، تاريخ تحولات سياسى، اجتماعى، اقتصادي و فرهنگى ايران در
دورة تيموريان و تركمانان، اصفهان، ١٣٧٥ش؛ ميرخواند، محمد، روضةالصفا، تهران،
١٣٣٩ش؛ نفيسى، سعيد، تاريخ نظمونثر در ايران و در زبان فارسى، تهران،
١٣٤٤ش؛ نوايى، عبدالحسين، حواشى و تعليقات بر احسن التواريخ (نك: هم،
روملو)؛ يزدي، حسن، جامعالتواريخ حسنى، به كوشش حسين مدرسى طباطبايى و
ايرج افشار، كراچى، ١٩٨٧م؛ نيز:
Iranica; Roemer, H. R., X The Successors of T / m = r n , The Cambridge History
of Iran, vol. VI, ed. P. Jackson, Cambridge, ١٩٩٣.
هدي سيد حسينزاده