دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٥٩٦
| بدخشان جلد: ١١ شماره مقاله:٤٥٩٦ |
بَدَخْشان، سرزمينى كوهستانى در فلات پامير كه بخشى از آن در
خاكافغانستان، و بخشىديگر استان خودگردانبدخشان تابعجمهوري تاجيكستان
است. نام آن در طول تاريخ به صورت بذخشان و بلخشان نيز ضبط شده است
(براي اقوال دربارة ريشة نام، نك: ايرانيكا، .(III/٣٦١
بدخشان در عين اينكه سرزمينى كوهستانى به شمار مىرود، زمينهاي قابل كشت
نيز دارد و از گذشتههاي دور، كشاورزي بخش مهمى از اقتصاد اين سرزمين را
تشكيل مىداده است. بخش ديگري از زمينههاي اقتصادي بدخشان، معادن سنگهاي
قيمتى به خصوص لعل و سنگ لاجورد است كه بدخشان در طول تاريخ بدان شهره
بوده است. اين منطقه در شرق با استان سين كيانگ چين همجوار است و همواره
به عنوان محوري ارتباطى ميان خراسان و ماوراءالنهر با تبت و چين، اهميت
داشته است. منطقة بدخشان به گواهى آثار باستانىِ به دست آمده، در دورة
مفرغ از تمدنى پر رونق برخوردار بوده (فرامكين، ١٠٥)، و ظاهراً در دوران
باستان، نقش مهمى در پيوند تمدنهاي شرق ايفا كرده است.
تاريخ سياسى: تاريخ بدخشان در دورة هخامنشى و پس از آن، به ويژه در
آگاهيهاي مربوط به تاريخ باختر١ قابل پىجويى است. برخى چون توماشك برآنند
كه «استان كوهستانى» كه يونانيان از آن ياد كردهاند، ظاهراً بدخشان بوده
است (غفورف، .(I/٢٧٠-٢٧٢ در دورة ساسانى، بدخشان از مراكز تمدن هپتالى، و به
قولى شهر بدخشان تختگاه آنان بود. برخى از محققان چون انوكى بر آن بودند
كه بدخشان خاستگاه اصلى هپتاليان بوده است (بارتولد، «بررسى...٢»، ٤٨ ؛
غفورف، ٤١٦ .(I/٤٠٧,
در اوايل عصر اسلامى و از زمان آغاز فتوح خراسان (ح ٣٠ق/ ٦٥١م) تا پايان
سدة نخست، بدخشان گاه از استقلال نسبى برخوردار بوده، و چنين مىنمايد كه
در سدة ٢ق/٨م نيز همچنان استقلال نسبى خود را حفظ كرده بوده است (بلاذري،
٤٠٧، ٤١٧، ٤١٩؛ طبري، ٦/٣٢٦- ٣٣٠، ٥٥٥ -٥٦٣، ٧/٤٣- ٤٥، ١١٣- ١٣٨).
بدخشان به عنوان سرزمينى مرزي براي جهان اسلام از اهميت نظامى و تجاري
خاصى برخوردار بود و همين امر موجب مىشد تا دستگاه خلافت به قبول تابعيت
صوري آن تن در دهد (نك: مسعودي، ٦٤)؛ اما بناهايى چون قلعه و رباطى كه
توسط زبيده همسر هارون در بدخشان ساخته شده است، نشان از آن دارد كه
تابعيتى در اين حد در اواخر سدة ٢ق وجود داشته است (دربارة رباط، نك: مقدسى،
٣٠٣؛ سمعانى، ١/٣٠١).
نام بدخشان ظاهراً نخست در منابع چينى مربوط به سدههاي ١ و ٢ق/٧ و ٨م
آمده كه در آنها ناحية بدخشان جزو تخارستان ذكر شده است (ماركوارت ،
ايرانشهر ٣، . گزارش شده است كه در حدود سال ١٩٨ق/٨١٤م فرمانروايى بومى
به نام هاشم بن مجور خُتَّلى ظاهراً بىآنكه از سوي دستگاه خلافت منصوب
شده باشد، زمام امور را در منطقه به دست داشته است (بلاذري، ٤١٩).
مينورسكى احتمال داده كه در عهد مأمون، فضل برمكى بدخشان را فتح كرده، و
دروازهاي براي آن ساخته است (ص ١٩٣). بدخشان در اوايل سدة ٣ق/٩م با
سرزمين شُغنان ولايت واحدي را تشكيل مىداد كه خمار بيك بر آن فرمان
مىراند (يعقوبى، ٢٩٢؛ نيز ماركوارت، «وهروت...١»، ١٠١ ؛ بارتولد،
«تركستان...٢»، .(١١٥ بر پاية اشارهاي از اصطخري، در اواخر سدة ٣ق، ابوالفتح
(ظاهراً يفتلى)، و پس از او فرزندش ابونصر بر اين ولايت حكم مىرانده است
(ص ٢٧٨؛ قس: ابن ماكولا، ٧/٣٤٢؛ سمعانى، ٥/٧٠٢).
مقدسى در سدة ٤ق/١٠م، بدخشان را بخشى از كورة بلخ دانسته است (ص ٢٦٦)، اما
اين يادكرد الزاماً به معناي تابعيت سياسى از بلخ نيست. در ٤٢٢ق على بن
اسد، والى بدخشان - كه ناصرخسرو جامع الحكمتين خود را به نام وي تأليف
كرده (آقابزرگ، ٢٢/٣٩٢) - ظاهراً فرمانروايى مستقل بوده است. در زمان سلطان
مسعود غزنوي (حك ٤٢١-٤٣٢ق/١٠٣٠-١٠٤١م)، بدخشان چندي به تابعيت غزنويان
درآمد و حكومت آن به همراه برخى نواحى پيرامونى به احمدعلى نوشتگين
سپرده شد (بيهقى، ٣٢٠). چنين مىنمايد كه در دهههاي پسين بدخشان ديگر بار
حكومتى مستقل را تجربه كرده، و غياثالدين عليشاه - كه در دورة فتوح
غوريان بر بدخشان حكم مىراند - به عنوان «ملك» بدخشان شناخته شده است
(سيفى، ٦٢٩؛ حافظ ابرو، ١/٥٦).
در اواسط سدة ٦ق/١٢م تخارستان تحت حكومت شاخهاي از سلسلة غوريان زير فرمان
فخرالدين غوري درآمد؛ شمسالدين غوري (حك ٥٥٨ - ٥٨٨ق/١١٦٣-١١٩٢م) قلمرو
حكومت خود را گسترش داد و مناطقى از جمله بدخشان را تحت فرمان آورد (منهاج،
١/٣٨٧؛ قس: باوزانى، ١٦٠).
در جريان حملة مغول در اوايل سدة ٧ق/١٣م، بدخشان با آنكه توسط چنگيز مسخر
(جوينى،١/٥٠؛رشيدالدين، ١/٤٦٠)،ودستخوش خسارت شد (ابن بطوطه، ١/٤٣٦)، اما به
عقيدة مورخانى چون بارتولد، كمتر از سرزمينهاي پيرامونش آسيب ديد و توانست
استقلال خود را حفظ كند (همان، .(١١٦ با اين حال، بايد توجه داشت كه در عصر
جانشينان چنگيز، منطقة بدخشان در كنار بلخ و كشمير - دست كم به طور رسمى -
بخشى از يك حكومت نيمه مستقل بود كه قلمرو مشهورترين حكمران آن،
سالىنويان در مرز دولت ايلخانان و چغتاييان قرار داشت. وي از تابعان
ايلخانان ايران بود (رشيدالدين، ١/٨٧ - ٨٨، ٦١٥؛ نيز بارتولد، همان، .(٥٣٥
در اوايل سلطنت اباقاخان (سل ٦٦٣ -٦٨٠ق/١٢٦٥-١٢٨١م)، برخى خانزادگان مغول
كه به دنبال استقلال محدود براي خود بودند، متوجه بدخشان شدند؛ از جمله در
٦٦٧ق، براق بدخشان و برخى نواحى پيرامون آن را براي مدتى كوتاه تحت
فرمان آورد (وصاف، ٤١) و چندي نيز قايدو بر آن سرزمين استيلا يافت (همو،
١٩٠-١٩١). در اوان سلطنت غازانخان (سل ٦٩٤ -٧٠٣ق/١٢٩٥- ١٣٠٤م) قتلغ خواجه
(پسر دوا) ديگر بار اين تجربه را تكرار كرد و يك چند بدخشان را با شماري از
ولايات خراسان به تصرف آورد (همو، ٢١٨-٢١٩).
در دهههاي پسين گويا سلسلهاي مستقل در بدخشان پديد آمد كه از ثباتى درخور
توجه برخوردار بود و به شيوة موروثى اداره مىشد. اين سلسله براي بوميان
خاطرة شاهان باستانى باختر را زنده مىكرد و پادشاهان آن از نسل اسكندر رومى
و دختر داريوش سوم تصور مىشدند ( سفرنامه ...، ٥٧ -٥٩؛ نيز زينالعابدين،
١٣٢). در وقايع اين سالها، گاه به مناسبات سياسىِ شاهان بدخشان با
ايلخانان اشاراتى شده است (مثلاً نك: عبدالرزاق، ١/٢٤٢).
تيمور (سل ٧٧١-٨٠٧ق/١٣٦٩-١٤٠٤م) در پى جنگهاي مكرر با بدخشانيان (نظامالدين،
١٥-١٦؛ شرفالدين، ١/١٢٩؛ عبدالرزاق، ١/٣٢٢)، شاهان بدخشان را به باجگزاري
واداشت و كوشيد تا حكومت نسبتاً مستقل آنان را تحمل كند. در عهد تيمور و
جانشينان او، گهگاه حضور شاهان بدخشان يا ايلچيان آنان در دربار تيموري
اين صلح را مستحكم مىساخت (مثلاً نك: كلاويخو، ٢٧٧- ٢٧٨؛ غياثالدين، ٢٧٢).
روي كار آمدن ابوسعيد گوركانى، آغاز تحولى در سياستهاي تيموريان بود و موج
جديدي از كشورگشايى را به همراه داشت. ابوسعيد پس از جلوس بر تخت سلطنت در
٨٥٥ق/١٤٥١م، به فتوحاتى در منطقة بلخ دست زد كه موج آن تا بدخشان نيز
كشيده شد (عبدالرزاق، ٢/١٠٥٢-١٠٥٣). در برخى منابع، استيلاي قطعى ابوسعيد بر
بدخشان در ٨٦٤ق/١٤٦٠م دانسته شده است (امين، ٢/٣٥٦: نقل از نسخهاي كهن).
در ٨٧١ق/١٤٦٧م ابوسعيد پس از مدتى تحمل شاهان اسكندري بدخشان، سلطان محمد
واپسين شاه اسكندري را به قتل رساند و اين سلسله را منقرض ساخت (نك:
زينالعابدين، همانجا؛ نيز آقابزرگ، ٩(٢)/٥٢٤).
پس از مرگ ابوسعيد، قلمرو او تقسيم شد و در عرض قلمرو اصلى، يعنى ماوراء
النهر، شعبهاي از تيموريان در منطقة بدخشان و حصار شادمان پديد آمد كه در
منابع آن عصر در برابر ماوراء النهر، بدخشانات خوانده مىشد. شاخة بدخشانات
سهم محمود ميرزا پسر ابوسعيد بود كه تا پس از ٨٩٢ق/١٤٨٧م همچنان حكم مىراند
(عليشير، ١٧٣؛ خليلى، ٥ -٦). اگرچه شعبة اصلى تيموريان در ٩١١ق/١٥٠٥م به
دست شيبانيان منقرض شد، اما شعبة بدخشانات همچنان دوام يافت. ظاهراً اين
شعبه تا زمان حيات بابر (د ٩٣٧ق/١٥٣١م) سيادت او را پذيرا بوده است و
شاهان بدخشان از سوي بابر تعيين مىشدهاند. مشهورترين آنان در اين دوره،
سلطان اويس پسر عم بابر مشهور به خان ميرزا (حك قبل از
٩١٧-٩٢٦ق/١٥١١-١٥٢٠م) بود، اما دربارة ديگر شاهان چون ناصر ميرزا و سليمان
ميرزا، تعيين دورة حكومت دشوارتر است (براي گزارشها، نك: عبدالواسع، ١/٢١٠؛
خليلى، ٢-٣، ٨؛ قاضى احمد، ١/١١٤، ٢/٩٠١؛ نويدي، ١٤٨؛ محمدكاظم، ٢/٤٥٢؛ هدايت،
١/٣١، حاشية ١). دربارة سكههاي اين شاهان، به خصوص سليمان ميرزا نيز
مطالعاتى توسط كسانى چون بالوگ١ و لُويك٢ صورت گرفته است.
صرفنظر از تحركاتمقطعى، ازبكانشيبانى از زمان عبدالمؤمن خان متوجه بدخشان
شدند (اسكندربيك، ٥٤٩؛ نيز غفورف، .(II/٣٧٥ عبدالمؤمنخان در زمانى نزديك به
سال ١٠٠٠ق/١٥٩٢م، ضمن گسترش حكومت خود، بر بدخشان نيز استيلا يافت (شاملو،
١٧٦- ١٧٨؛ اسكندربيك، ٤٤٣-٤٤٤؛ نيز باخروشين، )، II/٨٢ اما اين تحولى ديرپا در
صحنة سياسى بدخشان نبود و بىدرنگ پس از مرگ عبدالمؤمن در حدود سال
١٠٠٧ق/١٥٩٨م، بدخشان استقلال خود را بازيافت و حكومت آن از سوي شخصيتهاي
متنفذ شهر به يكى از شاهزادگان تيموري واگذار شد (اسكندربيك، ٦٣٢).
در سالهاي بعد، برخى از خانهاي مقتدر ازبك، چون باقىخان بنيانگذار سلسلة
جانيان و ندرمحمدخان كوششى ناپايدار در جهت اعمال حاكميت بر بدخشان
داشتهاند (همو، ٥٩٠ - ٥٩٥، ٦٢٤ بب؛ خليلى، ٨ -٩).
در دهة ٦٠ از سدة ١١ق كه جنگ قدرت در بدخشان ميان اتاليق محمود بيك از
سران قبيلة قتغن و ياربيك كه بخش مهمى از بدخشان را تحت فرمان خود داشت،
پديد آمده بود، خان بخارا كوشيد تا از محمودبيك به عنوان والى خود بر بدخشان
حمايت كند، اما اين حركت فرجامى نيافت و يار بيك كه از جانب بدخشانيان
پشتيبانى مىشد، توانست بار ديگر استقلال بدخشان را تأمين كند و سلسلة ميرهاي
بدخشان را بنيان نهد كه پس از مرگش در ١١١٩ق/١٧٠٧م، تا اواخر قرن ١٩م
دوام يافت (باخروشين، .(II/٨٨-٨٩ محمدعلى مشهدي كه در ١٠٩٨ق/١٦٨٧م، يعنى
در عهد حكومت يار بيك، در كابل با يكى از سلاطين بابري ملاقات كرده، او را
«امير هند و خراسان و بدخشان» خوانده است (آقابزرگ، ٢١/٣٥٤، به نقل از
مفتاح النجاة مشهدي). با تكيه بر اين سند، چنين مىنمايد كه ياربيك تابعيت
اسمى بابريان هند را پذيرفته بوده است. تحركات نظامى پس از ياربيك همچون
سپاه بردن رضاقلى ميرزا (پسر نادرشاه) سردار ايرانى در ١١٤٩ق/١٧٣٦م تا حدود
بدخشان (فسايى، ١/٥٤١)، و نيز اعمال حاكميت احمدشاه ابدالى (ابوالحسن
مستوفى، ٦٣٣) حاصل ديرپايى نداشته است. در ١٢٩٠ق/١٨٧٣م، اميرشيرعلى پادشاه
افغان بدخشان را ضميمة خاك خود ساخت (خليلى، ٩-١٠) و اندكى بعد گسترش نفوذ
روسيه در آسياي مركزي اوضاع را براي بدخشان نيز دگرگون ساخت. در ١٣٠٨-
١٣٠٩ق/١٨٩١-١٨٩٢م روسيه سراسر پامير شرقى را تصرف كرد. در ١٨٩٥م، براساس
توافقِ صورت گرفته ميان روسيه و بريتانيا، منطقة پامير ميان افغانستان - كه
بريتانيا آن را حوزة نفوذ خود مىدانست - و امارت بخارا - كه تحت الحماية
روسيه بود - تقسيم شد (حسنى، .(٣٦ گفتنى است كه بخشى از تاريخ بدخشان
مشتمل بر وقايع سالهاي ١٠٦٨- ١٣٢٥ق/١٦٥٨-١٩٠٧م توسط سنگ محمد بدخشى با
عنوان تاريخ بدخشان مدون گشته كه تتمة آن به قلم افضل على بيك سرخ
افسر نگاشته شده است (به كوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٦٧ش) (براي
كتابشناسى بدخشان كه توسط بارتولد فراهم آمده، و از سوي بنيگسن و كارر
دانكس تكميل شده است، نك: I/٨٥٤-٨٥٥ , ٢ .(EI
در طول سدههاي متقدم اسلامى مركز منطقة بدخشان شهري به نام بدخشان بود
كه به اشارة منابع گوناگون جغرافيايى شهري كوچك بوده، اما آباديهاي
بسياري در حومة آن قرار داشته است ( اشكال...، ١٧٢؛ ابن حوقل، ٢/٤٤٩؛
حدود...، ١٠٥؛ ادريسى، ١/٤٨٤، ٤٨٦-٤٨٧). دمشقى (د ٧٢٧ق/١٣٢٧م) از واشجرد به
عنوان مركز بدخشان نام برده است (ص ٢٢٤). در سدههاي اخير شهر فيضآباد مركز
بدخشان بوده (مثلاً زينالعابدين، ١٣٢)، و محققانى چون بارتولد برآنند كه
فيضآباد در همانمحل بدخشان،تختگاه سنتىمنطقه، بنا شدهاست(«تركستان»، ١١٦
، «بررسى»، .(٥١
ويژگيهاي فرهنگى: از نظر قوم شناختى، بخش مهمى از بدخشان را فارسى زبانانى
تشكيل مىدهند كه تاجيك خوانده مىشوند (زينالعابدين، همانجا؛
اعتمادالسلطنه، ٤/٢٣٤٥). مناطق دور از دسترس بدخشان، همچنين جايگاه زندگى
برخى از اقوام ايرانى با شهرت محلى «غَلچه» به خصوص در پامير غربى است
كه زبانهاي بومى خود را از گذشتههاي دور حفظ كرده، و بدينترتيب، موزهاي
از زبانهايى ايرانى را در منطقة پامير شكل دادهاند. از جملة اينها بايد به
سخنگويان زبانهاي گروه شُغنان - روشانى شامل شُغنى، روشانى، خوفى،
برتنگى، ارشري و سريكلى، و زبانهاي پراكندة ديگر چون اشكشمى، يازغلامى،
سنگليچى، وخى، ارموري، سجنى و منجى اشاره كرد كه برخى مشتركاً در دو بخش
بدخشان، و برخى اختصاصاً در بدخشان افغانستان يا استان خودگردان بدخشان
رواج دارند (نك: ه د، پامير، گويشها). به هر تقدير زبان مشترك ميان تمام
بدخشانيان زبان فارسى (تاجيكى) است (نك: ساكولوا، .(٣٦٢ بدخشان در طول
تاريخ كمتر پذيراي اقوام مهاجر بوده است(لعلى، ٤٢؛ براي تفصيل جغرافيا و
قومنگاري بدخشان، نك: ايرانيكا، .(III/٣٥٥-٣٦٠ مسألة روابط بين قومى در
بدخشان و نيز ساختارهاي سنتى اجتماعى - سياسى در بدخشان، در دهههاي اخير،
توجه محققان را به خود جلب كرده است٣.
مذهب غالب در ميان تاجيكان بدخشان شيعة اسماعيلى (شاخة نزاري) است كه از
سدة ٥ق/١١م توسط ناصرخسرو به مردم اين منطقه شناسانده شد و اثري ماندگار
برجاي نهاد. هزارهها پيرو مذهب شيعة اثنا عشري هستند و برخى از اقوام نيز
اهل سنت و پيرو مذهب حنفيند (ابوالمعالى، ٧٢؛ اعتمادالسلطنه، همانجا؛ لعلى،
٤٢، ١٤٩-١٥٠؛ قس: زينالعابدين، همانجا).
تصوف در طى سدههاي متمادي در بدخشان نقش مهمى ايفا كرده است. بيشترين
نفوذ در بدخشان از آنِ طريقة نقشبنديه بود، چنانكه از ميراث ادبى آن، آثاري
مانند نسمات القدس در شرح احوال مشايخ نقشبنديه به قلم محمدهاشم بدخشى
(تأليف: ١٠٣١ق) برجاي مانده است (براي نسخة خطى، نك: منزوي، ١١/٨٩١ -٨٩٢).
كبرويه بهخصوص از زمانى كه سيدعلى همدانى (د ٧٨٦ق/١٣٨٤م)، منطقة بدخشان
را به عنوان پايگاه تبليغ خود در ماوراءالنهر و خراسان برگزيد، در بدخشان
اهميت يافت (براي آگاهى از تأثير او بر فرهنگ بدخشان، نك: سلطانف، ١٠٥-١٠٩)
و شاگردان برجستة سيدعلى همدانى، نورالدين جعفر بدخشى (د ٧٩٧ق/١٣٩٥م)،
نويسندة خلاصة المناقب (اسلام آباد، ١٩٩٥م) و خواجه اسحاق ختلانى، پير
مشتركِ ذهبيه و نوربخشيه (شوشتري، ٢/١٤٣-١٤٤) از مردم بدخشان بودهاند. در
نسلهاي پسين نيز بايد از كسانى چون حيدر بدخشى، مؤلف منقبةالجواهر در مقامات
سيدعلى همدانى ياد كرد (براي نسخ خطى، نك: آقابزرگ، ٢٣/١٤٩). دربارة چشتيه
بايد گفت: سليمان ميرزا كه در اواسط قرن ١٠ق/١٦م بر بدخشان حكم مىرانده،
از حاميان اين طريقه و زمينهساز رواج آن بوده است (نثاري، ٦٤).
از رجال صوفى متأخر، همچنين بايد از ايشان سلطان، مرشدي نقشبندي از
تاجيكهاي درواز (بدخشان) ياد كرد كه در نهضت باسماچيان حضور داشته، و نقشى
پيچيده ايفا كرده است (طوغان، ٥٣١ ٤٦٥-٤٦٦, ٤٥١, ٤٣٩-٤٤٠, .(I/٤٢٦-٤٢٧,
بدخشانهمواره يكىاز مراكز رونق ادبفارسى بوده، و بهخصوص در سدههاي اخير
شاعرانى پارسى گوي چون موجى بدخشانى، ابتري بدخشى، جميل بدخشى، ملاشاه
بدخشانى، ابراهيم بدخشانى نقشبندي، غياثى بدخشانى، نظمى بدخشانى، دردي
بدخشانى و مصرع بدخشانى از آنجا برخاستهاند. دربارة ادبيات محلى بدخشان نيز
تحقيقاتى توسط اسلوبين، شهرانى، و واندنبرگ و وانبل صورت گرفته است١.
توجه به علوم فلسفى و طبيعى نيز در بدخشان به نحو شاخصى ديده مىشود كه
از شخصيتهاي نامور آن مىتوان به ميرغياثالدين على حسينى اصفهانى ساكن
بدخشان - كه آثاري چون خلاصة التنجيم و برهانالتقويم و دانشنامةجهان را
در٨٦٩و٨٧٩ق تأليفكرده(آقابزرگ، ٧/٢٢٢، ٨/٤٦)، و شيخ محمد بدخشى
(د٩٢٢ق/١٥١٦م) - كه بر شرح شمسية كاتبى حاشيهاي نوشته است (حاجى خليفه،
٢/١٠٦٣؛ نيز طاشكوپريزاده، ٢١٤- ٢١٥) - اشاره كرد (براي بهلول بدخشانى،
قاضى و محدث، نك: قنوجى، ٣/٢٢٦).
بدخشان افغانستان: بدخشان اكنون استانى مرزي در شرق افغانستان با مركزيت
فيضآباد است كه شهرهايى چون اندراب، خان دولت، خانكلى و خدرجكرا در خود
دارد. مساحتآن ٥٥٦ ،٤٥كم ٢ و جمعيت آن در برآورد سال ٢٠٠٠م برابر ٥٠٠ ،٩٣٨نفر
بوده است. اين استان ميان آموي عليا در شمال، رشته كوه هندوكش در جنوب،
و رود قندوز در غرب قرار گرفته، و از شمال شرقى با تاجيكستان، از مشرق با
پاكستان و كشمير و با دالانى به مرز چين پيوسته است. رود وخان نيز در درة
وخان از بدخشان جاري است كه به رود پنج (آمودريا) مىپيوندد. رود كوكچه نيز
در اين استان جريان دارد كه از ريزابههاي آموي است.
امروزه همچنان معادن سنگهاي قيمتى بدخشان در اقتصاد منطقه نقشى مهم دارد،
هرچند شماري از معادن ديگر متروكه شده است. افزون بر معادن لعل، در اين
استان معادن سنگ لاجورد و گوگرد نيز وجود دارد. در اين منطقه كشاورزي بخش
اصلى اشتغال مردم را تشكيل مىدهد كه مهمترين محصولات آن گندم، جو، برنج
و پنبه است (محمد نادرخان، سراسر كتاب).
بدخشان تاجيكستان: سرزمينهاي پامير غربى كه به بخارا واگذار شد، پس از
انحلال خانات بخارا در زمرة متصرفات روسيه در ماوراءالنهر قرار گرفت و در
١٣٠٤ش/١٩٢٥م به عنوان «استان خودگردان بدخشان كوهستانى» شناخته شد. اين
استان كه در شرق تاجيكستان جاي گرفته، در شمال با قرقيزستان، در مشرق با
چين (استان سين كيانگ) و در جنوب با افغانستان مجاور است و از پاكستان و
كشمير تنها با دالانِ وخان كه در خاك افغانستان قرار دارد، جدا شده است.
مركز آن شهر خوروق (خاروغ)، و از ديگر شهرهاي آن وَنچ، مُرغاب، روشان، وير
و راشت قلعه است. بخش شرقى اين استان، فلاتى مرتفع است، در حالى كه
بخش غربى آن ارتفاع نسبى كمتري دارد. اين استان داراي چند درياچه، از
جمله قاراكول در شمال، و ياشيل كول در نواحى مركزي است. اصلىترين رود آن
پنج (آموي) در غرب و شعبههاي آن چون رود غند است و افزون بر آن، رودهايى
چون آق سو در غرب، و مرغاب در مركز جريان دارد. مساحت آن ٧١٠ ،٣٦كم ٢ و
جمعيت آن بر اساس برآورد سال ١٩٩٠م، برابر ١٦٠ هزار نفر بوده است كه حدود
٩٠% آنان در بخش غربى زندگى مىكردند. كشاورزي در بخش غربى رونق دارد و
محصولات مهم آن گندم، سيبزمينى و سبزيجات است، اما در بخشهاي شرقى بيشتر
دامداري رايج است. بخشى از اقتصاد اين استان نيز بر معادن، به خصوص سنگ
آهن، طلا، نمك خوراكى، ميكا، زغالسنگ و سنگ آهك استوار است VII/٢٦٩) , ٣ ؛
BSEنيز ايتنبرگ، نقشة ٤٧ -٤٦ ؛ دربارة تشكلهاي اجتماعى - سياسى بدخشان در
فرآيند فروپاشى شوروي، نك: بشيري، .(npn.
مآخذ: آقابزرگ، الذريعة؛ ابن بطوطه، رحلة، به كوشش طلال حرب، بيروت،
١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به كوشش كرامرس، ليدن، ١٩٣٩م؛
ابن ماكولا، على، الاكمال، حيدرآباد دكن، ١٣٩٢ق/١٩٧٢م؛ ابوالحسن مستوفى،
گلشن مراد، به كوشش غلامرضا طباطبايى مجد، تهران، ١٣٦٩ش؛ ابوالمعالى، محمد،
بيان الاديان، به كوشش دانش پژوه، تهران، ١٣٧٦ش؛ ادريسى، محمد، نزهة
المشتاق، بيروت، ١٤٠٩ق/١٩٨٩م؛ اسكندربيك منشى، عالم آراي عباسى، تهران،
١٣٥٠ش؛ اشكال العالم، منسوب به ابوالقاسم جيهانى، ترجمة كهن على بن
عبدالسلام كاتب، به كوشش فيروز منصوري، تهران، ١٣٦٨ش؛ اصطخري، ابراهيم،
مسالك الممالك، به كوشش دخويه، ليدن، ١٩٢٧م؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، مرآة
البلدان، به كوشش عبدالحسين نوايى و هاشم محدث، تهران، ١٣٦٨ش؛ امين،
محسن، اعيان الشيعة، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ باوزانى، الساندرو، ايرانيان،
ترجمة مسعود رجبنيا، تهران، ١٣٥٩ش؛ بلاذري، احمد، فتوحالبلدان، به كوشش
رضوان محمد رضوان، بيروت، ١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ بيهقى، ابوالفضل، تاريخ، به كوشش
علىاكبر فياض، مشهد، ١٣٥٦ش؛ جوينى، عطاملك، تاريخ جهانگشاي، به كوشش محمد
قزوينى، ليدن، ١٣٢٩ق/١٩١١م؛ حاجىخليفه، كشف؛ حافظ ابرو، عبدالله، ذيل
جامع التواريخ رشيدي، به كوشش خانبابا بيانى، تهران، ١٣١٧ش؛ حدود العالم،
به كوشش منوچهر ستوده، تهران، ١٣٦٢ش؛ خليلى خليلالله، «يمگان»، آريانا،
١٣٥٤ش، س ٣٣، شم ٢؛ دمشقى، محمد، نخبة الدهر، به كوشش مرن، لايپزيگ، ١٩٢٣م؛
رشيدالدين فضلالله، جامع التواريخ، به كوشش محمد روشن و مصطفى موسوي،
تهران، ١٣٧٣ش؛ زينالعابدين شيروانى، بستان السياحة، تهران، ١٣١٥ش؛ سفرنامة
ماركوپولو، ترجمة حبيبالله صحيحى، تهران، ١٣٥٠ش؛ سلطانف، ماهر خواجه،
«شخصيت و تأثير ميرسيدعلى همدانى در تاجيكستان»، دانش، ١٣٧١ش، شم ٢٩-٣٠؛
سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش عبدالله عمر بارودي، بيروت،
١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ سيفى هروي، تاريخ نامة هرات، به كوشش محمد زبير صديقى،
كلكته، ١٣٦٢ق/١٩٤٣م؛ شاملو، ولى قلى، قصص الخاقانى، به كوشش حسن سادات
ناصري، تهران، ١٣٧١ش؛ شرفالدين على يزدي، ظفرنامه، به كوشش عصامالدين
اورونبايف، تاشكند، ١٩٧٢م؛ شوشتري، نورالله، مجالس المؤمنين، تهران، ١٣٧٦ق؛
طاش كوپريزاده، احمد، الشقائق النعمانية، بيروت، ١٣٩٥ق/١٩٧٥م؛ طبري،
تاريخ؛ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به كوشش عبدالحسين
نوايى، تهران، ١٣٥٣ش؛ عبدالواسع نظامى، منشأ الانشاء، به كوشش ركنالدين
همايونفرخ، تهران، ١٣٥٧ش؛ عليشير نوايى، مجالس النفائس، ترجمة كهن فخري
هراتى و محمد بن مبارك قزوينى، به كوشش علىاصغر حكمت، تهران، ١٣٦٣ش؛
غياثالدين نقاش، «روزنامچه»، همراه خطاي نامه، به كوشش ايرج افشار،
تهران، ١٣٧٢ش؛ فرامكين، گرگوار، باستانشناسى در آسياي مركزي، ترجمة صادق
ملك شهميرزادي، تهران، ١٣٧٢ش؛ فسايى، حسن، فارسنامة ناصري، به كوشش منصور
رستگار فسايى، تهران، ١٣٦٧ش؛ قاضى احمد قمى، خلاصة التواريخ، به كوشش
احسان اشراقى، تهران، ١٣٥٩-١٣٦٣ش؛ قنوجى، صديق، ابجد العلوم، به كوشش
عبدالجبار زكار، بيروت، ١٩٨٤م؛ كلاويخو، ر.، سفرنامه، ترجمة مسعود رجبنيا،
تهران، ١٣٣٧ش؛ لعلى، عليداد، سيري در هزارهجات، قم، ١٣٧٢ش؛ محمدكاظم،
عالم آراي نادري، به كوشش محمدامين رياحى، تهران، ١٣٦٤ش؛ محمد نادرخان،
راهنماي قطغن و بدخشان، تهذيب برهان الدين كوشككى، به كوشش منوچهر ستوده،
تهران، ١٣٦٧ش؛ مسعودي، على، التنبيه و الاشراف، به كوشش دخويه، ليدن،
١٨٩٣م؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، به كوشش دخويه، ليدن، ١٩٠٦م؛ منزوي،
خطى مشترك؛ منهاج سراج، طبقات ناصري، به كوشش عبدالحى حبيبى، كابل،
١٣٤٢ش؛ مينورسكى، و.، حواشى و تعليقات بر حدود العالم، ترجمة ميرحسين شاه،
كابل، ١٣٤٢ش؛ نثاري، حسن، مذكّر احباب، به كوشش نجيب مايل هروي، تهران،
١٣٧٧ش؛ نظامالدين شامى، ظفرنامه، به كوشش محمدپناهى سمنانى، تهران،
١٣٦٣ش؛ نويديشيرازي، زينالعابدين، تكملة الاخبار، به كوشش عبدالحسيننوايى،
تهران، ١٣٦٩ش؛ وصاف، تاريخ، تحرير عبدالمحمد آيتى، تهران، ١٣٤٦ش؛ هدايت،
رضا قلى، مجمع الفصحاء، به كوشش مظاهر مصفا، تهران، ١٣٣٦ش؛ يعقوبى، احمد،
«البلدان»، همراه الاعلاق النفيسة ابن رسته، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩١م؛
نيز:
Bakhrushin, S.V. et al., Istoriya narodov Uzbekistana, Tashkent, ١٩٤٧; Barthold,
W.W., X Istoriko-geograficheskii obzor Irana n , Sochineniya, Moscow, ١٩٧١, vol.
VII; id, X Turkestan v epokhu mongol'skogo nashestviya n , ibid, ١٩٦٣, vol. I;
Bashiri, I., X Muslims and Communists Vie for Power in Tajikistan n , Bulletin
(Association for the Advancement of Central Asian Research), ١٩٩٣, vol. VI, no.
١; BSE ٣ ; EI ٢ ; Gafurov, B.G. et al., Istoriya tadzhikskogo naroda, Moscow,
١٩٦٣; Hasani o , M., Turkiston bosqini, Tashkent, ١٩٩٢; Iranica; Itenberg, I.M.
et al., Atlas mira, Moscow, ١٩٦٢; Markwart, J., Er ? n l ahr, Berlin, ١٩٠١; id,
Wehrot und Arang, Leiden, ١٩٣٨; Sokolova, V.S., X Shugnano-rushanskaya
yazykovaya gruppa n , Yazyki narodov SSSR, Moscow, ١٩٦٦, vol. I; Togan, A.Z.V.,
Bug O nk O t O rkili (T O rkistan) ve yak o n tarihi, Istanbul, ١٩٨١.
احمد پاكتچى