دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٣٢٩
| بارزانى جلد: ١١ شماره مقاله:٤٣٢٩ |
بارْزانى، عنوان جمعى از تيرهها و عشيرههاي مختلف قبايل كرد كه در تاريخ
سياسى معاصر كردان، به ويژه در ايران و عراق نقش مهمى داشتند. اين گروه
به بارزان - روستايى واقع در شمال زاب اعلى و در منتهىاليه شمال عراق -
منسوبند. بارزانيها را برخى اصلاً از تيرههاي قبيلة كرد زيباري (مردوخ، ١/٧٨؛
عزاوي، ٢/١٩٦)، و برخى ديگر مستقل دانستهاند (مصطفى، ١١؛ دربارة نام بارزان
و اشتقاق آن، نك: انتصار، ٥٤ ؛ بدليسى، ١٤٧). در منابع مكتوب متقدم از قبيله
يا عشيرة بارزان نام نبردهاند و بنابر اطلاعات تاريخى، بارزانى از پيوستن
مردمى از قبايل و تيرههاي مختلف كرد به «شيخ بارزان» كه يكى از شيوخ
طريقت نقشبندية ساكن در روستاي بارزان بود، شكل گرفته است (مصطفى، همانجا؛
ايگلتن، ١٦ ؛ I/١٠٧٢ , ٢ .(EI
شيخ محمد، از نقشبنديهاي ايران، در اوايل سدة ١٣ق به سليمانية عراق رفت و
در نواحى كوهستانى آن ديار ماندگار شد و پيروانى يافت. پس از او فرزندش شيخ
تاجالدين عبدالرحيم - كه گفتهاند خليفة مولانا خالد نهري يا شيخ سيد طه
نهري، از نوادگان عبدالقادر گيلانى بود - بر روستاي بارزان غلبه يافت و آنجا
را مركز تبليغ خود قرار داد و طريقت را ميان كردها گسترش داد و به شيخ
بارزان نامبردار شد و پس از آن اعقاب و پيروانش به بارزانى مشهور شدند
(مصطفى، ١٧- ١٨؛ درّه، ١٩٤؛ دربارة طريقت او، نك: دملوجى، ٦٥؛ بروينسن،
.(٣٤٦-٣٤٧ يكى از جانشينان او به نام عبدالسلام اول در منطقه شهرتى يافت و
به سبب ابراز بعضى اعتقادات، رقبايش او و پيروانش را ديوانه خواندند
(مصطفى، ١٩؛ بروينسن، همانجا) و به گمراهى منسوبش كردند. به سبب ترويج اين
اعتقادات، يكى از سران طريقت به نام شيخ عبيدالله نهري - كه بر آن بود
عبدالسلام طريقت نقشبندي را به گمراهى كشيده - برضد او برخاست و برخى از
طوايف كرد را بر او شوراند و عبدالسلام به ناچار گريخت (دملوجى، ٦٥ -٦٦). پس
از او پسرش شيخ محمد رشتة كارها را در دست گرفت و چون به اطاعت شيخ
عبيدالله گردن نهاد، خليفة او شد و شهرتى يافت. بارزانيها شيخ محمد و پدرش
عبدالسلام را مهدي موعود مىخواندند (بروينسن، .(٣٤٧
شيخ احمد و ملامصطفى دو تن از نامدارترين رهبران بارزانى و پسران اين شيخ
محمد بودند (همو، ٣٤٧ ,٣٤٤ ؛ عزاوي، ٢/٢٣٤؛ كوچرا، ١٤٦؛ قس: مصطفى، همانجا؛
دره، ١٩٤- ١٩٥؛ دربارة عقايد مهدويت بارزانيها و ارتباط آن با مليتگرايى شيوخ
بارزانى، نك: بروينسن، .(٣٢٩-٣٣١ در دوران شيخ احمد و ملامصطفى، بارزانيها به
صورت يك جامعة قبيلهاي منسجم كه از چند تيره تشكيل مىشد، درآمدند. برخى
آن را دو تيره، برخى ديگر ٤ تيره و گروهى آن را مركب از ٦ تيرة شيروان،
مِزوري، بَروش (بروژ)، دُله ميري، ريكان و نيروا دانستهاند (عزاوي، ٢/١٩٧؛
مصطفى، ١٣-١٤؛ ايگلتن، ٢٨ .(١٦, بيشتر اين تيرهها از ١٣٢٤ق/١٩٠٦م به اين سو
از ايلها و قبايل بهدينان (بادينان) هكّاري و زيباري و مزوري به بارزانيها
پيوستهاند (عزاوي، ٢/١٩٠، ١٩٥-١٩٧؛ ايگلتن، همانجا). محمد امين زكى تيرة
مزوري را از بازماندگان «ميسوري» يا «ميسري» عهد آشوريهاي ساكن در منطقه (ص
٤١٠)، و درّه تيرة ريكانى را رقيب و دشمن بارزانى دانسته است (ص ٢٩٩).
ناحية نسبتاً بزرگى كه بارزانيها در آن سكنى داشتند، علاوه بر روستاي
بارزان، شامل حدود صد روستاي كوچك و بزرگ در سرزمينى كوهستانى در كرانة
شمالى رود زاب اعلى در شمال اربيل، اطراف عَقره، شرق روكچوك (رود كوچك) و
شمال غربى كوه كونده به موازات مرز تركيه مىشده است (عزاوي، ٢/١٩٦؛
مصطفى، همانجا).
بارزانيها همه شافعىمذهب، و پيرو طريقة نقشبنديهاند و بهگويشى از زبان كردي
شاخة كُرمانجى جنوبى سخن مىگويند. بيشتر افراد بارزانى كشاورزند و درگذشته
به پرورش تاك و كشت تنباكو، حبوبات و برنج اشتغال داشتند و عمدتاً با شهر
موصل تجارت مىكردند (زكى، همانجا؛ طبيبى، بيست و سه؛ نيز نك: عزاوي،
همانجا). جمعيت بارزانيها در ١٣١٠ش، ٧٥٠ ،٢خانوار (زكى، ٤٠٩) ، و در سرشماري
١٣٢٦ش، ٧٦٢ ،١٠تن بوده است (مصطفى، ١٤). ايگلتن جمعيت مهمترين تيرة
بارزانيها، يعنى شيروانى را ٨٠٠ ،١خانوار نوشته است (ص .(٢٨
از ديدگاه تاريخى آنچه دربارة بارزانيها مىدانيم، عمدتاً از دورة شيخ
عبدالسلام دوم آغاز مىشود كه تاريخ اجتماعى و سياسى اين جماعت كرد به طور
نسبتاً منظم و مفصل نوشته شده است. عبدالسلام دوم، جانشين شيخ محمد،
دوران كوتاهى زمام امور بارزانيها را در دست داشت. پس از مرگ او در
١٣٣٢ق/١٩١٤م، برادرش شيخ احمد رشتة كارها را در دست گرفت. گفتهاند: وي نيز
عقايد نوينى ابراز كرد، تا آنجا كه دين جديدي آورد و خود را تجسّم خدا دانست
و بعضى از محرمات را حلال شمرد (مصطفى، ٢٤؛ دره، ١٩٤- ١٩٥؛ كوچرا، ١٤٥-١٤٦؛
بروينسن، .(٣٤٧ بعضى برآنند كه عقايد او تركيبى از اسلام و مسيحيت بود و اين
با مخالفت شديد ديگر قبايل كرد روبهرو شد. گرچه شيخ احمد بعدها به اسلام
سنتى بازگشت، ولى نتوانست دوستى و اتحاد قبايل را به دست آورد (انتصار،
.(٥٤ از اوايل ايام زمامداري شيخ احمد، برادرش ملامصطفى به تدريج ادارة
بعضى امور به ويژه كارهاي سياسى و نظامى بارزانيها را در دست گرفت و به
رهبري برجسته و نامور تبديل شد و نقش مهمى در تاريخ اجتماعى و سياسى
كردهاي عراق ايفا كرد. در واقع شيخ احمد رهبري روحانى قوم، و ملامصطفى
رهبري سياسى را برعهده داشت (ايگلتن، ١٧ ؛ نيز نك: اُبالانس، ١٧٧ ؛ II/٦٤٨
.(GSE,
از دورة عبدالسلام دوم، جنگها و مبارزات بارزانيها با طوايف مخالف و رقيب، و
نيز دولتهاي عثمانى، ايران و عراق آغاز شد. پس از اينكه ملامصطفى قدرت
گرفت، اين جنگها به اوج خود رسيد. عبدالسلام نخست با رقباي عمدة خود، خاصه
اكراد زيباري به جنگ برخاست و چند بار نيز برضد حكومت عثمانىِ موصل قيام
كرد (بروينسن، ٣٤٧ ، و نفوذ خود را بر شماري از قبايل و عشاير كرد منطقه تحميل
نمود و سرزمين بزرگى را زير سلطه گرفت (دره، همانجا؛ مصطفى، ٢٠). با آنكه در
١٣٢٧ق وي با ناظم پاشا، والى بغداد صلح كرد، ولى مدتى بعد با شروع جنگ
جهانى اول از فرصت استفاده كرد و نه تنها ماليات نپرداخت، بلكه به عقره
نيز هجوم برد و برضد سليمان نظيف، والى عثمانى موصل دست به شورش زد. بعضى
اين شورش را به تحريك روسها و براي تضعيف عثمانيان دانستهاند. به هر حال،
وي شكست خورد و به اورميه در ايران گريخت، ولى به زودي دستگير، و به
موصل منتقل شد و در آنجا اعدامش كردند (دملوجى، ٩٨- ١٠٥؛ كنن، ٤٠ ؛ كوچرا،
١٤٥).
جانشين او شيخ احمد از يك سو با ازدواج با دخترِ شيخ زيباري كوشيد به دشمنى
ديرينه خاتمه دهد، و از سوي ديگر برخلاف عبدالسلام به عثمانيان گراييد و با
انگليسيان در عراق به جنگ برخاست (كنن، و بار ديگر با همكاري اكراد زيباري
به مواضع و منافع انگليسيان كه از ١٩٢٠م بر عراق قيمومت يافته بودند،
هجوم برد (دره، همانجا). وي در ١٣١٠ش/١٩٣١م به حمايت از شورشيان كرد
آرارات برخاست (كوچرا، ١٤٧؛ بيات، ٣٦) و سال بعد با اسكان آشوريانى كه از
تركيه اخراج شده بودند و بنا به صلاحديد انگلستان قرار بود در بارزان يا
روستاي مجاور آن سكنى يابند، به مخالفت برخاست و مجبور شد با نيروهاي زمينى
و هوايى دولت قيمومت بجنگد و به شكست سنگينى تن در دهد (ابالانس، ٢٥ ؛
اشميت، ١٤٦). از سوي ديگر شيخ رشيد لولان، رهبر نقشبنديان قبايل كرد
برادوست، و نيز قبايل زيباري به بارزانيها هجوم بردند و با كمك انگليسيان بر
آنها چيره شدند. بدينترتيب، شيخ احمد و يارانش در ١٩٣٣م به تركيه گريختند
(اشميت، ١٤٥-١٤٦؛ انتصار، همانجا؛ كنن، .(٤٠ چندي بعد دولت وقت عراق اعلام
عفو عمومى كرد و شيخ احمد و ملامصطفى به عراق بازگشتند و به اجبار در حله و
سپس در سليمانيه سكنى گزيدند (ايگلتن، همانجا؛ بروينسن، ٣٤٧ ,٤٠ ؛ كوچرا،
١٤٥-١٥٢؛ I/١٠٧٢ , ٢ .(EI
شيخ احمد و ملامصطفى در ١٣٢٢ش/١٩٤٣م از سليمانيه گريختند و به بارزان رفتند
(انتصار، .(٥٥ از همين تاريخ ملامصطفى عملاً رهبري سياسى و نظامى بارزانيها
را برعهده گرفت و براي تشكيل جبههاي واحد از كردها، به اتحاد با برخى عشاير
دست زد و بر دولت عراق شوريد و در نخستين تهاجم پيروز شد (كنن، ٤١ ؛
بروينسن، ٣٤٨ -٣٤٧ ؛ كوچرا، ١٧٢-١٧٣، ١٨١). آنگاه دولت عراق حق خودمختاري
كردها را تأييد كرد، ولى چندي بعد آن را ناديده گرفت و بر بارزانيها تاخت. با
آنكه ملامصطفى با قدرت تمام به مقابله پرداخت، ولى به سبب همراهى عشاير
برادوستى و زيباري با نيروهاي انگليسى عراق و بمباران مساكن بارزانيها،
مجبور به عقبنشينى شد و همراه با شيخ احمد و چند هزار خانوادة كرد به خاك
ايران وارد شد (ابالانس، ٤٩ ؛ ، X/٤٠٨ ؛ GSE توكلى، ٢٢٠؛ نيز نك: كنن، .(٤١-٤٢
ملامصطفى در ايران به قاضى محمد رهبر دموكراتهاي كرد پيوست و چون جمهوري
خودمختار كردستان ايران در مهاباد اعلام موجوديت كرد، ملامصطفى به عنوان
يكى از فرماندهان ارشد ارتش اين جمهوري به كار پرداخت (نيكيتين، ٤٢٩؛
ابالانس، ٥٠ ؛ كوچرا، ٢١١). پس از سقوط اين جمهوري در آذر ١٣٢٥/دسامبر ١٩٤٦ به
دست ارتش ايران، ملامصطفى ناگزير به عراق گريخت. شيخ احمد نيز چندي بعد
خود را تسليم دولت عراق كرد و تا ١٣٢٧ش/١٩٥٨م در بغداد و بصره به حالت
تبعيد زيست (ابالانس، ٥٦ -٥٥ ؛ كوچرا، ٢١١-٢٢٧؛ دره، ٢١٥؛ نيز نك: ٢ ، EIهمانجا؛
ايرانيكا، ؛ III/٨٤٠ زربخت، ٢٧؛ مصطفى، ١٧٣- ١٧٥).
ملامصطفى و يارانش اندكى بعد به سبب تهاجم ارتش عراق به بارزانيها،
دوباره وارد ايران شدند (١٣٢٦ش/١٩٤٧م) و با پيمودن گذرگاههاي صعب كوهستانى
مرزهاي عراق، تركيه و ايران، و جنگ و گريز با نظاميان ايران به سوي ارس
رفتند و از آنجا وارد خاك شوروي شدند (قاسملو، ١٠٨-١٠٩؛ ميدان لاروس، ؛ II/١٧٤
كوچرا، ٢٢٨؛ نيز نك: زربخت، ٣، ٢٩-٣٠، ٣٢). بارزانيها ١١ سال در شوروي ماندند و
به تحصيل و كار پرداختند. پس از كودتاي عبدالكريم قاسم در عراق، ملامصطفى
با موافقت دولت جديد عراق به اين كشور بازگشت و مورد استقبال گرم
عبدالكريم قاسم واقع شد (كنن، ٥٩ ؛ بروينسن، ٣٤٨ ؛ كوچرا، ٢٥٣). با آنكه
ميان بارزانيها و دولت قاسم روابط حسنه برقرار شد، ولى مدتى بعد به سبب
وجود موانع و مشكلات اجتماعى، فرهنگى و سياسى كه كردان در عراق با آن
روبهرو بودند، كار به كشمكشكشيد (اشميت، ١١٤- ١١٥) و سلسلهجنگهايى ميان
بارزانيها و دولتهاي قاسم، عبدالسلام عارف، عبدالرحمان عارف و حسنالبكر
درگرفت كه تا ١٣٤٩ش/١٩٧٠م، جز وقفههايى كوتاه، دوام يافت (نك: حسين،
٢٩٠-٢٩٦). در اين سال ميان دولت عراق و بازرانيها بر سر اعطاي خودمختاري
توافقهايى حاصل شد و چند وزير كرد از حزب دموكرات كردستان به هيأت دولت
عراق راه يافت (ابالانس، جم؛ VIII/٥٦٣ .(GSE,
برنامة عربى كردن كردستان و مسألة نفت كركوك و سركوب جنبشهاي ناسيوناليستى
كرد توسط دولت عراق دوباره منجر به نزاعهايى شد كه تا ١٣٥٤ش/١٩٧٥م ادامه
يافت و ملامصطفى در اين دوره همواره از حمايت و كمكهاي شاه ايران برخوردار
بود (انتصار، .(٦٧-٦٨ پس از رفع اختلاف ميان ايران و عراق و انعقاد معاهدة
الجزيره در ١٣٥٣ش، نيروهاي عراق حملات خود را برضد بارزانيها تشديد كردند و
دولت ايران از حمايت كردها دست كشيد. ملامصطفى نيز به رغم تمايل خود پايان
جنگ را اعلام كرد و با سران بارزانى و چند هزار خانوادة كرد به ايران
پناهنده شد و سرانجام در ١٣٥٨ش بر اثر بيماري در آمريكا درگذشت و در ايران در
اشنويه به خاك سپرده شد (پارسادوست، ٤٣٢-٤٣٤؛ كوچرا، ٣٩٧-٤١٣؛ ايگلتن، ١٦ ؛
صفىزاده، ٧٤٣؛ دربارة نقش ملامصطفى در تاريخ معاصر كرد و استقلالطلبى آنها،
نك: انتصار، ٥٥ ، جم).
پس از ملامصطفى جوانترين فرزندانش، ادريس و مسعود نقشهاي كوچكى در جنبشهاي
كرد ايفا كردند و از جمله در جنگ ايران و عراق جانب ايران را گرفتند و به
مخالفت با خودمختاري كردها در كردستان ايران پرداختند (نك: همو، ١٣١ -١٣٠ ، ٩٣
، .(٧٧-٧٩ دولت تركيه در ارديبهشت ١٣٦٢/ مة ١٩٨٣ به بهانة قتل چند تن سرباز
ترك به دست بارزانيها، به آنان حمله برد و دولت عراق نيز تمام تيرههاي
اين عشيره را از بارزان پراكند و به مناطق ديگر كوچ داد ( ايرانيكا، همانجا).
مآخذ: اشميت، د. آ.، رحلة ابى رجال شجعان فى كردستان، ترجمة جرجيس
فتحالله، بيروت، دارمكتبة الحياة؛ بدليسى، شرفالدين، شرفنامه، به كوشش
محمد عباسى، تهران، ١٣٤٣ش؛ بيات، كاوه، شورش كردهاي تركيه و تأثير آن بر
روابط خارجى ايران، تهران، ١٣٧٤ش؛ پارسادوست، منوچهر، ريشههاي تاريخى
اختلافات ايران و عراق، تهران،١٣٦٩ش؛ توكلى،محمدرئوف، جغرافيا و تاريخبانة
كردستان، تهران،١٣٦٣ش؛ حسين، خليل ابراهيم، الصراعات بين عبدالكريم قاسم
و الشيوعيين و رفعت الحاج سري و القوميين، بغداد، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ درّه،
محمود، القضية الكردية، بيروت، ١٩٦٦م؛ دملوجى، صديق، امارة بهدينان او امارة
العمادية، موصل، ١٣٧٢ق/١٩٥٢م؛ زربخت، مرتضى، از كردستان عراق تا آن سوي
رود ارس، تهران، ١٣٧٧ش؛ زكى، محمدامين، خلاصة تاريخ الكرد و كردستان، ترجمة
محمدعلى عونى، قاهره، ١٩٣٩م؛ صفىزاده، صديق، تاريخ كرد و كردستان، تهران،
١٣٧٨ش؛ طبيبى، حشمتالله، مقدمه بر تحفة ناصري در تاريخ و جغرافياي كردستان
شكرالله سنندجى، تهران، ١٣٦٦ش؛ عزاوي، عباس، عشائر العراق الكردية، بغداد،
١٣٦٦ق/١٩٤٧م؛ قاسملو، عبدالرحمان، كردستان و الاكراد، بيروت، ١٩٧٠م؛ كوچرا،
كريس، جنبش ملى كرد، ترجمة ابراهيم يونسى، تهران، ١٣٧٣ش؛ مردوخ كردستانى،
محمد، تاريخ، تهران، چاپخانة ارتش؛ مصطفى، حسن، البارزانيون، بيروت، ١٩٨٣م؛
نيكيتين، واسيلى، كرد و كردستان، ترجمة محمد قاضى، تهران، ١٣٦٦ش؛ نيز:
, M. M. van, Agha, Shaikh and State, Utrecht, ١٩٧٨; Eagleton, W., An
Introduction to Kurdish Rugs and Other Weavings, New York, ١٩٨٨; EI ٢ ;
Entessar, N., Kurdish Ethnonationalism, Colorado, ١٩٩٢; GSE; Iranica; Kinnane,
D., The Kurds and Kurdistan, London, ١٩٦٤; Meydan Larousse, Istanbul, ١٩٨٧;
O'Ballance, E., The Kurdish Revolt: ١٩٦١-١٩٧٠, London, ١٩٧٣.
على بلوكباشى