دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٥٤٤
| بخارا جلد: ١١ شماره مقاله:٤٥٤٤ |
بُخارا، شهر و استانى در جمهوري ازبكستان.
نامگذاري: دربارة نام بخارا نظرها متفاوت است. بعضى برآنند كه بخارا به
معناي پرستشگاه است كه در زبان سنسكريت به صورت ويهارا٢ آمده است («دائرة
المعارف...٣»، ؛ I/٢٨٩ IV/١٦٣ , ٣ .(BSEجوينى مشابه اين نظر را ابراز داشته، و
بخارا را مجمع بزرگان هردين ناميده است. وي مىنويسد: اشتقاق بخارا از بخار
است و اين لفظ به لغت بتپرستان اويغور و ختاي نزديك است كه معابد ايشان
را بخار گويند و در زمان گذشته نام شهر بُمْجِكَث بوده است (١/٧٦). ابن
حوقل مىنويسد: بخارا را بومجكث نيز گفتهاند (١/٤٨٢). به گفتة فراي: شهري به
نام بُخار٤ در ايالت بيهار٥ هند وجود داشت كه ريشة هر دو نام را ويهارا
گفتهاند كه بر معابد بودايى اطلاق مىشود. احتمال ديگر آن است كه نام
بخارا (در تركى قديم بُخارَك = بُقارَق) مشتق از ويهارا باشد (ص ٨ ؛ نيز نك:
ايرانيكا، .(IV/٥١١-٥١٣ چينيان از سدة ٥م آن را نومى نوشتهاند كه با نام
نوميجكت مشهور در عهد اسلامى مطابقت دارد. بخارا كه نام چينى آن را بوخو
نوشتهاند (بارتولد، )، III/٣٧٨ نخستينبار به احتمال در نوشتة هسيوآن تسانگ٦
جهانگرد بودايى چينى كه در ٦٢٩م از بخارا ديدن كرده، آمده است. بعضى نام
بوخو را بوخه خواندهاند (غفورف، .(٢٤٨ گمان مىرود اين همان بُقار در زبان
تركى - مغولى باشد كه صورت سنسكريت آن ويهارا (پرستشگاه) بوده است.
به نظر مىرسد كه در بخارا و يا اطراف آن، همانند بلخ و سمرقند، پرستشگاه
بوداييان وجود داشته است. وضع شهر مؤيد وجود پرستشگاهى در سدة ٤ق/١٠م بوده
است (بارتولد، همانجا). مقدسى بنابر قولى ريشة نام بخارا را «كوه خوران»
نوشته كه گويا «ه» و «و» را براي تخفيف انداختهاند كه «كخارا» شد. سپس «ك»
را به «ب» بدل كردند تا ريشهاش از مردم پنهان ماند. وي بيتى را نيز در
تأييد اين نظر ارائه كرده است (ص ٣٣٢). ياقوت از قول محمود بن داوود بخاري
دو بيت با همان مضمون آورده است (١/٥١٩) كه پذيرش آن دشوار مىنمايد. گروه
ديگري از محققان اين نظر را نمىپذيرند. هنينگ عنوان چينى بخارا را «پوخو١»،
و بنا به نوشتة شاوان «پو خوئو٢» و تركى آن را «بوقاراق» دانسته كه به
معناي ميمون و مبارك (فرخ) است (همو، .(I/٥٠٣
بر سكههاي مسين بخارا اين نام به صورت «پوخار» آمده است. «رويداد نامة
مسيحى سغدي» عنوان فارسى «خواتو٣» را درمورد بخارا به كار برده كه به
معناي خدا و بزرگ است و حالت جمع آن در متون بودايى به صورت «گودائوته»
(= قوقائوته) آمده است (اسميرنووا، .(٤١ عنوان فرمانروايان بخارا، بخار خدات
(سغدي : بوكاركودات) بود (همو، ٤٣ ؛ نك: مدرس رضوي، ١٥٩، كه بخار خدات را
متأثر از زبان عربى، و اصل آن را بخار خدا دانسته است). عنوان سغدي «گَوْ»
(= قو) از قديمترين عنوانهاي آسياي مركزي است كه پيش از سدة ٤م بر
سكههاي ضرب شده در بخارا ديده
شده است . بر سكههاي مسين بخارا نخست واژة «پوخار» و در سمت چپ آن عنوان
«گَو» ضرب شده است (همو، .(٥٦ واژة پوخار را مىتوان برآمده از واژة سغدي
«فوخار» به معناي نيكبخت دانست (همو، ٥٧ ، حاشية .(١٢٧ گرشويچ و هنينگ آن را
صورتى از واژة «فرخ» در پارسى ميانه دانستهاند (گرشويچ، ٦٨ ، شم ٤٤٧ ؛
هنينگ، اسميرنووا، همانجاها). در متنهاي سغدي مسيحى «فوخار» به معناي
فرخصورتديگرياز واژةياد شده در زبانپارسىميانهاست (همانجا).
منارة كلان، ٥٢١ق/١١٢٧م
نرشخى مىنويسد: در حديثى نام بخارا «فاخره» آمده است (ص ٣٠). سامى بخارا
را «دارالفاخره» خوانده است (ص ٦). محتمل است نام فاخره تصحيفى از نام
فوخار بوده باشد. واژة «گَو» از واژة اوستايى «هواره» به معناي زيبا و نيك
برآمده، و در عنوان ايزدان به كار مىرفته است. بر روي سكههاي بخارا
عنوان فرمانرواي نيكبخت بخارا ضرب شده است (اسميرنووا، .(٥٧ ابوالحسن
عبدالرحمان نيشابوري در كتاب خزائن العلوم نام دهقان بزرگ بخارا را جَموك
(حموك) نوشته، و متذكر شده است كه جموك به زبان بخاري گوهر، و واژة كَت
به معناي شهر است و كسى كه بزرگ باشد، او را به زبان بخاري جموك خوانند
(نك: نرشخى، ٧، ٩)؛ در متن حموكت آمده است، ولى جموكت درستتر مىنمايد.
اسميرنووا جموك را درست مىداند و بر آن است كه جموك نام دهقان و مهتر
مهاجرانى بود كه در اسپيجاب شهري بنا كرد و آن را جموكت (شهر جموك) ناميد
(ص .(٣٢
طبري در ماجراي قتل خاقان ترك در ١١٩ق/٧٣٧م به دست كورصول از افراد
خاندان جموك - كه اسميرنووا او را «كولچور» ناميده (ص - اصطلاح (اهل بيت
حموكيين) را به كار برده است (٧/١٢٥). در تاريخ بخارا آمده كه نامهاي بخارا
بسيار، و از جملة آنها نيمجكت است (نرشخى، ٣٠). اين نام با نام نوميجكت كه
بارتولد بدان اشاره كرده، نزديك است (بارتولد، .(III/٣٧٨ نرشخى نام بومسكت
را نيز براي بخارا ياد كرده، و نوشته است كه در زبان عربى اين شهر را مدينة
الصفريه (شارستان رويين) و مدينة التجار (شهر بازرگانان) ناميدهاند و نام
بخارا از همه معروفتر است (همانجا).
در ١٠٨ق/٧٢٦م خوي چائوي چينى ضمن ارائة مطالبى پيرامون سرزمين «خو١»،
بخارا را شهر «آن٢» و بخشى از سرزمين «خو» ناميده است (غفورف، .(٢٤٨ در مآخذ
چينى فرمانرواي بخارا «آننئومى» و نيز «پو - هو» ناميده مىشد و عنوان او
«چژائو» بود (همو، .(٢٥٠ اسميرنووا نيز همين عنوان را براي فرمانروايان بخارا
ذكر كرده است (ص .(٢٤ از مطالب مندرج در روايات مىتوان چنين نتيجه گرفت
كه چژائو كه در مآخذ چينى به صورت «تسيائو - ميو» نيز آمده، با حموك در مآخذ
اسلامى منطبق است (همو، .(٣٦ بايد افزود كه نام بخارا به صورت كنونى آن تا
سدة ٧م در مآخذ ديده نشده است (همو، ٥٧ ، حاشية .(١٢٧ در دورة اسلامى بخارا را
قبة الاسلام شرق (فراي، و بخاراي شريف (بارتولد، نيز خواندهاند.
دوران پيش از اسلام: بخارا در جلگة واقع در مسير سفلاي رود زرافشان و كنار
كانال شاهرود (شهر رود) در مركز بخارا واقع است IV/١٦٣) , ٣ .(BSEآگاهى دربارة
بخارا به روزگار پيش از اسلام اندك است. در عهد باستان، ايرانيان در اطراف
رود زرافشان جايگاهها و شهرهايى داشتند (بارتولد، .(III/٣٧٨ داستان بناي بخارا
با افسانه آميخته است. در بعضى نوشتههاي كهن بخارا ديه و جايگاه پادشاهان
بوده كه گويا افراسياب آن را بنا كرده است. پس از آن، به صورت شهر درآمد
و پادشاهان در فصل زمستان بدين شهر مىآمدند. مغان گفتهاند كه در بخارا
آتشكدهاي برپا بود و گويا گور افراسياب به دروازةمعبد بر در شهر بخارا بوده
است (نرشخى، ٢٣). ابوالحسن عبدالرحمان نيشابوري مدفن سياوش را نيز در بخارا
كنار دروازة غوريان نوشته، و يادآور شده است كه مغان بخارا را بدان سبب
عزيز مىدارند و در نوروز پيش از برآمدن آفتاب مردم بخارا را در سوگ سياوش
نوحههاست، چنانكه در همة ولايتها معروف است و اين سخن زيادت از ٣ هزار سال
است (نك: همو، ٣٢-٣٣).
وجود اشيائى از عصر مفرغ، نشانهاي بر وجود زيستگاههايى در بخارا طى هزارة
٢قم است. نام واحة بخارا در كتيبة داريوش در بيستون، «تاريخ» هرودت و نيز
در اوستا نيامده است. مىتوان چنين تصور كرد كه بخارا در آن زمان جزو
ساتراپنشين سغديانا (سغد) بوده است. مورخان دورة اسكندر نيز اطلاعى در اين
باب ندادهاند. تنها آريان و كوينتوس كورتيوس نوشتهاند: بر ساحل سفلاي رودي
كه ما آن را به نام پولى تيمتوس٣ (زرافشان) مىشناسيم، پيش از آنكه آب
رود در ريگزارها فرو رود ويا وارد درياچة آمويه گردد، زيستگاههاي متعددي وجود
داشته است (فراي، .(٤-٥ در سدة ٢قم قبايلى بيابانگرد ظاهراً در واحة بخارا
سكنى گزيدند (همو، .(٦ احتمالاً قديمترين مدارك دربارة سكناي انسان در محل
شهر كنونى بخارا مربوط به سدة نخست و اوايل سدة ٢م است (همانجا). در
كاوشهايى كه در يكى از مساجد بخاراي كنونى (مسجد مغاك عطار) توسط شيشكين
صورت گرفت، در عمق ١٢ متري سفالينههايى به دست آمد كه احتمالاً مربوط به
سدة ١م است. مسجد مغاك عطار، ظاهراً همان مسجد ماخ در سدههاي ميانه است
(همو، ٧ ؛ نرشخى، ٣٠).
اسكندر مقدونى پس از پايان درگيري در ٣٣١قم، پيشروي در آسياي مركزي را
آغاز كرد. فرمانروايان بلخ و سغد، همراه با هندوان زير فرمان بِسوس ساتراپ
بلخ، براي مقابله با اسكندر متحد شدند (دانى، .(٦٧ بسوس به بلخ رفت (همو،
٦٩ )، زيرا در آنجا موقعيت استواري داشت. او توانست از پشتيبانى دو تن از
بزرگان سغد به نامهاي اُخيارتِس و اسپيتامِنِس بهرهمند شود. اسكندر درصدد
دستگيري بسوس برآمد، ولى بسوس كه از رويارويى مستقيم پرهيز داشت، به سوي
آمودريا رفت، همة زورقها را نابود كرد و هرچه بر سر راه بود، به آتش كشيد و
خود را به اسپيتامنس رسانيد. با پيشرفت اسكندر، اسپيتامنس به سوي بخارا عقب
نشست؛ اما بسوس در جاي خود باقى ماند و اسير شد (همو، .(٧١ اسكندر كه در مسير
خود، همه چيز را سوخته و ويران ديد، ناگزير به بلخ بازگشت. اسپيتامنس اين
پيروزي را در بخارا كه اقامتگاه زمستانى شاهان سغد بود، جشن گرفت (همو،
.(٧١-٧٢
بنابر نوشتة يعقوبى بخارا از جمله شهرهاي تابع شاهان ايران بود (١/١٧٦).
ابوالحسن عبدالرحمان نيشابوري بخارا را از جملهشهرهاي خراسان نوشته است
(نك: نرشخى، ١٦). وي از رودي بزرگ جاري به سوي سمرقند ياد كرده است كه
آب آن به شنزارها مىرفت و گِل بسيار به همراه مىآورد تا به فرب يكى از
نواحى بخارا مىرسيد. تا اينكه موضع بخارا «آكنده شد و زمين راست شد و آن
رود عظيم سغد شد و اين موضع آكنده بخارا شد و مردمان از هر جانب جمع آمدند و
آنجا خرمى گرفت و مردمان از جانب تركستان آمدندي... آن مردمان را اين
ولايت خوش آمد، اينجا مقام كردند و اول در خيمه و خرگاه ايستادند و به
روزگار، مردم گرد آمدند و عمارتها كردند» (نك: همو، ٧- ٨).
به نظر مىرسد كه هفتاليان از اواسط سدة ٥م بر واحة بخارا و نيز بر بخش بزرگى
از مناطق فرهنگى شرق ايران فرمانروايى داشتند. به احتمال عناصر ترك و
آلتايى نيز در ميان هفتاليان بودهاند، اما بخش عمدة مردم از نظر زبان به
ظاهر، و از نظر فرهنگ قطعاً ايرانى بودهاند (فراي، .(١١ در تاريخ بخارا از
قول ابوالحسن عبدالرحمان نيشابوري كه ظاهراً به دورة موردنظر (سدههاي ٥ و
٦م) مربوط مىشود، شخصى به نام ابروي (ابرزي) فرمانرواي هفتاليان بر واحه
حكومت مىكرد كه چون بزرگ شد، ستم پيشه كرد. مردم از جمله دهقانان و
توانگران از آن ولايت گريختند و به تركستان رفتند. آن مردمان كه به بخارا
مانده بودند، به نزديك مهتران خود كس فرستادند و از جور ابروي فرياد خواستند.
آن مهتران و دهقانان به نزديك پادشاه تركان قراچورين رفتند. او نيز فرزند
خود يَنگ سوئوخ - تِگين را كه در متون فارسى به نام «شير كشور» معرفى شده
است، با سپاهى بزرگ به بخارا فرستاد. حاصل اين لشكركشى، ورود فرزند
قراچورين به بخارا و اسير و كشته شدن ابروي، فرمانرواي هفتاليان بود (نك:
همو، ٨ -٩؛ فراي، ١٢ -١١ ؛ گوميلف، .(١١٥-١١٦ به احتمال ابروي (ابرزي) آخرين
فرمانرواي هفتاليان در واحة بخارا بود. فردوسى كه ماجرا را به شرح آورده،
خاقان ترك را خاقان چين نوشته است، ولى به درستى بخارا را لشكرگاه شاه
هيتال ناميده است (٨/١٥٨): بخارا پر از گرز و كوپال بود }{ كه لشكرگه شاه
هيتال بود
فردوسى منطقة فرمانروايى خاقان را در اين دوره كه ظاهراً بايد نيمة دوم سدة
٦م باشد، از چين تا بخارا نوشته است: زچين تا بخارا سپاه ويند (٨/١٧٥).
معلوم نيست در زمان هفتاليان، منطقة سفلاي رود زرافشان تابع ايران بوده
است، يا نه؟ ولى در يك نكته جاي ترديد نيست و آن وجود بخارا به عنوان
ناحية مرزي ميان ايرانيان و تركان بوده است (همو، ٨/١٨٥-١٨٦).
بعضى برآنند كه گويا بهرام پنجم شاهساسانى (٤٢٠- ٤٣٨م) بخارا را به عنوان
مرز با تركان برگزيد و فرمان داد تا برجى بر فراز آن ساخته شود (غفورف، .(١٩٧
بناي برج تا اندازهاي مؤيد آن است كه بخارا به عنوان شهر مرزي تابع
دولت ساسانى بوده است. در عهد انوشيروان، پادشاه تركان كه دينوري نام او
را «سنجبوخاقان» نوشته است، مردم خود را گرد آورد و به خراسان لشكر كشيد و
پس از تصرف شهرهاي چاچ، فرغانه، كش و نسف تا بخارا پيش تاخت. انوشيروان
پس از آگاهى از اين ماجرا سپاهى انبوه به فرماندهى پسرش هرمزد را - كه
وليعهد و جانشين وي بود - براي جلوگيري از تجاوز تركان فرستاد. خاقان ترك
كه از نزديك شدن هرمزد با خبر گرديد، آنچه را تصرف كرده بود، رها نمود و به
خاك خود بازگشت. انوشيروان نيز از فرزند خود خواست كه از مرز بازگردد
(دينوري، ٦٨؛ غفورف، ٢١٨ ؛ ماركوارت، ٦٥ ، حاشية .(١
نوشتة دينوري مؤيد آن است كه بخارا شهري مرزي و تابع دولت ايران بوده
است. يعقوبى بخارا را از جمله شهرهاي ايران بر شمرده است (همانجا). پيش از
فتح بخارا توسط مسلمانان، اين واحه در اختيار نيزك طرخان بود. فردوسى نام
او را بيژن طرخان نوشته است (٩/٣٤٨)، حال آنكه طبري (٥/٢٨٦)، بلاذري (ص
٤٢٠)، ابن اثير (٣/١٢١) و تنى چند از مؤلفان، نام او را نيزك طرخان
دانستهاند. اين شخص كه ابتدا در خدمت يزدگرد سوم آخرين پادشاه ساسانى بود،
از او روي گرداند. وي كه فرمانرواي سغد و سمرقند و بادغيس بود، با ماهوي
سوري مرزبان مرو، برضد يزدگرد همدست شد و بنا به نوشتة فردوسى، سپاهى را از
بخارا به مرو فرستاد (٩/٣٤٩-٣٥٠) كه انجام آن قتل يزدگرد سوم بود. پس از
قتل يزدگرد ماهوي سوري صاحب گنجينة وي شد و پس از تصرف بلخ و هرات به
منظور تصرف بخارا،سمرقند و چاچ لشكر كشيد. وي نيزك طرخان را در ماجراي قتل
شهريار ساسانى گناهكار مىخواند (همو، ٩/٣٧٢-٣٧٣).
بنا به نوشتة فردوسى، خان ترك به خونخواهى يزدگرد برضد ماهوي سوري لشكر
آراست، به سوي بخارا رفت و از سوي جيحون سپاه ماهوي سوري را موردتهديد
قرار داد. ماهوي به مقابله پرداخت، ولى در نخستين پيكار اسير شد و با زجر و
شكنجه به هلاكت رسيد (٩/٣٧٤- ٣٨٠؛ رضا، ١٩٩-٢٠٠).
در نوشتهها اغلب بخارا را جزو سرزمين سغد دانستهاند. ياقوت از وجود دو سغد:
سغد سمرقند و سغد بخارا ياد كرده است (٣/٣٩٤). در بخاراي پيش از اسلام
سكههاي مسينى ضرب مىشد كه بر آنها عنوان «شاه اسوار» كه همان سوار فارسى
است، ديده مىشود. زمان ضرب اين سكه را سدههاي ٤ و ٥م دانستهاند. ظاهراً
فرمانروايان بخارا دو عنوان داشتهاند (غفورف، كه يكى از عنوانهاي آنان
«بخار خدات» بود (بارتولد، .(III/٣٧٨ در زبان سغدي اين عنوان به صورت
«پوخارخدات» آمده است (اسميرنووا، .(٤٣ از رويدادنامههاي چينى از جمله سوي
شو (تاريخ دودمان سوي) و تان شو (تاريخ دودمانتان) چنين برمىآيد كه
حكمرانانى از ٢٢ نسل، بيش از ٤٠٠ سال بر بخارا فرمان راندند .(٢٤ٹُّû) از
سدة٥م در آسياي مركزي، سكههايسيمين به تقليد از سكههاي پيروز، پادشاه
ساسانى (٤٥٩-٤٨٤م) ضرب مىشد كه چند گنجينة آن در وادي زرافشان به دست
آمده است. سكههاي ديگري نيز به تقليد از سكههاي بهرام پنجم (٤٢٠- ٤٣٨م)
ضرب شده بودند كه در سغد و بخارا رواج داشتند. هنينگ معتقد است كه بر اين
سكهها عنوان «شاه بخارا» ضرب شده بودند (نك: غفورف، .(٢٥٩ «رويدادنامة
مسيحى» عنوان خواتو را به كار برده كه همان عنوان خدا و به معناي بزرگ
است و جمع آن در متون بودايى به صورت خوتاوت آمده است (اسميرنووا، .(٤١
مآخذ چينى از وجود فرمانروايانى با عنوان بخارخدات در ٦ق/٦٢٧م خبر دادهاند.
عمدهترين مأخذ اسلامى در اين باره تاريخ بخاراي نرشخى است. بارتولد
مىنويسد: متأسفانه نوشتة او دربارة دوران پيش از اسلام، از دقت كافى
برخوردار نيست. به عنوان نمونه چنانكه در كتاب نرشخى مشاهده مىشود، معلوم
نيست آن بخارخداتى كه به فرمانش سكة نقره در بخارا ضرب شد، به راستى در
زمان خلافت ابوبكر (١١-١٣ق/٦٣٢ -٦٣٤م) مىزيسته است، يا نه؟ ؛ III/٣٧٨-٣٧٩)
نرشخى، ١٠)، زيرا آگاهيهاي مربوط به نخستين دورة سلطة عربها بر ماوراء جيحون،
با افسانه آميخته شده، و بنا به نظر بارتولد نيازمند برخورد انتقادي است
.(III/٣٧٩)
مسجد مغاك عطار، سدة ٦ق/١٢م
بزرگان بخارا عنوان دهقان داشتند كه بلند پايهترين آنان را در متون اسلامى
«عظماء الدهاقين» ناميدهاند. بالاترين مقام به رئيس دولت سغد (اِخشيد سغد و
افشين سمرقند) تعلق داشت (اسميرنووا، .(٤٠ بنا بر نوشتة نيشابوري، هنگامى كه
در سدة ٦م دهقانان و توانگرانى كه از ظلم ابروي (ابرزي) گريخته بودند، به
بخارا باز آمدند، آنان كه در بخارا مانده بودند، درويشان و فقيران بودند. در
ميان باز آمدگان دهقان بزرگى بود كه او را بخار خدات مىگفتند، از بهر آنكه
دهقانزادة قديم و صاحب ضياع و عقار بود و اغلب اين مردمان كديوران و
خدمتكاران او بودند (نك: نرشخى، همانجا). چنين به نظر مىرسد كه مردم بخارا
در روزگار پيش از اسلام، آيين بودايى و زرتشتى، هر دو را داشتند. در مآخذ
نامهاي آتشكده و بتكده جدا ذكر شده است. از جمله در شاهنامه به آتشكدههاي
بخارا و بيكند (پاي كند) جداگانه اشاره شده است (غفورف، .(٢٨٥ در كتاب
شهرستانهاي ايران آمده است كه كيخسرو آتشكده و آتش پيروز بهرام را در
سمرقند برپا كرد (مشكور، ٢٢٢).
زروان از ايزدان مردم سغد، همانند برهما در آيين هندوان بوده است. در متون
سغدي به نامهاي ايزدان ايرانى از جمله ورثرغن به صورت وَشْغَن و خوَرَنه
به صورت فَرْن و تيشتري به صورت تير برمىخوريم. مورخان سدههاي ٤-٧ق و
ديگر مؤلفان از ديههاي سغد كه با واژة وَغَن (بَغَن) همراه است، نام
بردهاند. در حوالى طواويس در حومة بخارا نام استاوغن١ و خوربغن٢ وجود داشته
است (غفورف، .(٢٨٨-٢٨٩ بنابر نوشتة بيرونى روز اول نوسرد، نوروز سغديان است
كه نوروز بزرگ باشد و روز بيست و هشتم آن زرتشتيان بخارا را عيدي است كه
رامُشْ آغام گويند و در آن عيد در آتشكدهاي كه نزديك قرية رامش است، جمع
مىشوند و اين آغامها نزد آنان عزيزترين اعياد است و در هر ديهى كه باشند،
نزد رئيس خود براي خوردن و آشاميدن جمع مىشوند (ص ٢٣٤). مغان دربارة آتشكدة
ياد شده گفتهاند كه «آن آتشخانه قديمتر از آتشخانههاي بخاراست» (نرشخى،
٢٣).
مقبرة چشمه ايوب، سدههاي ٨-١٠ق/١٤-١٦م
روزهاي ماه در ميان مردم سغد و بخارا همانند ايران در روزگار پيش از اسلام
بوده است. بنا بر نوشتة بيرونى، اهل سغد را در دهكدهها در ايامى كه نامهاي
آنها در هر ماه يكى است، بازارهايى است كه در دهكدههاي بخارا و سغد برپا
مىگردد (ص ٢٣٥). شايد همين نزديكى در زبان، فرهنگ و معتقدات دينى سبب اين
سخن اصطخري شده است كه مىگويد: مردم بخارا در قديم قومى بودند كه از
اصطخر به آنجا انتقال كردند (ص ٢٤٥).
جغرافىنويسان مسلمان، بخارا را حاوي ٣ بخش عمده در روزگار قديم دانستهاند.
قلعة قديم بخارا با نام پارسى كهندز بوده كه صورت كوتاه آن كُندوز يا
كُندِز شامل شهر قديم است. اين قسمت ميان شهر كهنه و شهر نو عهد اسلامى
واقع شده بود.دور شهر ديواري وجود داشت كه در عربى آن را رَبض ناميدهاند.
قلعة شهر به روزگار قديم در همان مكان امروزي قرار داشت. محوطة شرق ميدان
همانند سمرقند، ريگستان نام گرفت. آن زمان قلعه دو دروازه داشت: دروازة
ريگستان در غرب، و دروازة غوريان در شرق. ميان دروازهها خيابانى كشيده
بودند. ميدان قلعه از روزگار قديم تاكنون تغيير نيافته است. درون قلعه در
همان مكانى كه بعدها كاخ اميران بخارا در آن واقع شده بود، به احتمال قصر
بخار خدات قرار داشته كه بناي آن متعلق به سدة ٧م و پيش از سلطة عربها بر
اين سرزمين بوده است (نك: بارتولد، .(III/٣٨٠-٣٨١ ٧ قطعه ستون سنگى قلعه
نموداري از مجموعة ستارگان بنات النعش است كه شرح آن در تاريخ بخارا آمده
است (نرشخى، ٣٣-٣٤). بنابر روايات موجود، هرگز هيچ فرمانروايى از اين كاخ
به هزيمت نشده است و كسى درون كاخ از دنيا نرفت، بلكه مرگ در بيرون از
كاخ گريبان شاهان را گرفت (همو، ٣٤).
از در غربى حصار بخارا تا دروازة معبد ريگستان، از قديم و به روزگار آل
سامان، سراي پادشاهان بوده است (همو، ٣٦). مقدسى دربارة اين مجموعه نوشته
كه خزاين و زندان فرمانروايان در آن قرار داشته است (ص ٢٨٠). در آنجا قتيبة
بن مسلم باهلى مسجد جامعى در محل پرستشگاه بودايى (بتخانه) بنا كرد كه
بعدها به محل ديوان خراج بدل شد (بارتولد، .(III/٣٨١ بر در كاخ صفحهاي
فلزي با نام معمار آن نصب شده بود. احمد مترجم تاريخ بخارا در جماديالاول
٥٢٢/مة ١١٢٨ نوشته است كه كاخ در زمان او ويران شد و صفحة ياد شده و نوشتة
آن از ميان رفت. چنانكه اصطخري نوشته است، شاهان ساسانى در اين كاخ
مىزيستند. در سدههاي ٦ و ٧ق/١٢ و ١٣م كاخ و قلعه ويران، و سپس احيا گشت و
بقاياي بناهاي قديم در ٥٦٠ق/١١٦٥م از ميان رفت و مصالح آن براي بازسازي
ديوار شهر به كار گرفته شد (همانجا).
اصطخري از دروازة نوبهار (در نوبهار) ياد كرده كه بىگمان پرستشگاه بوداييان
بوده است (ص ٢٤٠). نكتة درخور توجه آن است كه با گذشت سدههاي دراز، اين
دروازه به راهى پيوسته كه يكى از مراكز دينى اسلام به نام بهار است
(بارتولد، .(III/٣٨٣ نرشخى ضمن شرحى پيرامون نواحى وابسته به بخارا، از
وردانه و حصار بزرگ و استوار آن ياد كرده، و نوشته است كه اين ديه بزرگ
از قديم جاي پادشاهان، و قديمتر از شهر بخارا بوده، و گويا شاپور پادشاه
ساسانى آن را بنا كرده است (ص ٢٢). وي ضمن اشاره به افشنه و شارستان
بزرگ آن، از بركد، رامتين، ورخشه (فرخشه)، بيكند (پاي كند)، ياد كرده، و
بيكند را قديمتر از شهر بخارا دانسته است (ص ٢٢-٢٦).
كشف كاخ ورخشه در ٣٠ كيلومتري شمال غربى بخارا توسط شيشكين هيجان بزرگى در
جهان دانش پديد آورد. در آنجا مىتوان آثار شبكههاي پيشرفتة آبياري را
مشاهده كرد. ورخشه بزرگترين مجموعة اين منطقه است كه در بعضى جاها از
جمله قلعة شهر، ارتفاع آن به ١٩ متر مىرسد. وجود ورخشه به عنوان شهر به
تقريب مربوط به سدههاي ٥ تا ١٠م است، اما برخى اشياء مكشوفه از جمله
سكهها، معرف سكناي مردم پيش از سدههاي ياد شده بوده است. حفاريهاي قصر
بخارا خدات مؤيد مجموعة وسيعى از بناهاي آن است. در ٣ تالار اين كاخ،
نقاشيهاي ديواري جالبى كشف شده كه شامل صحنههايى از شكار است. در اين
صحنهها فيلهايى با رنگهاي مختلف ديده مىشوند كه شكارگران بر آنها سوار
شدهاند (بلنيتسكى، ١٨١ بب).
دوران بعد از ظهور اسلام: پس از فتوحات اسلامى در سدههاي ١ و ٢ق/٧ و ٨م
اغلب رويدادهاي سرزمين بخارا در پردة ابهام قرار دارد. پيروزي عربها و مبارزة
آنان با بتپرستى و ديگر اديان سبب شد كه آگاهيهاي تاريخى با شك و ابهام
آميخته شوند. چه بسا فاتحان آگاهانه گزارشهاي تاريخى موجود را از ميان
بردهاند. از اينرو، پيگيري حوادث با دشواري تؤم شده است، چنانكه از توالى
حكام بخارا پس از هيتاليان تا اوايل سدة ٧م مطالب روشنى نمىيابيم
(استاويسكى، .(٩ به عنوان نمونه وضع فرمانروايان بخارا پيش از حملة عربها
سخت آشفته است. مورخان گاه از وجود نيزك طرخان و گاه از ماهوي سوري سخن
راندهاند. نرشخى از شخصى به نام كانا بخار خدات در زمان ابوبكر ياد كرده
كه بسيار مشوش است (ص ١٠، ٤٩). نمىدانيم اين بخارخدات كه در اوايل سال
٥٤ق/٦٧٤م به هنگام حملة عبيدالله بن زياد كه ظاهراً فرمانرواي بخارا بوده،
با خاتون بخارا چه نسبتى داشته، و آيا در زمان او فرمانرواي بخارا بوده
است، يا نه؟ (نك: همو، ٥٢). در اين سال، معاويه عبيدالله بن زياد را بر
خراسان گمارد و او با ٢٤ هزار سپاهى از آب جيحون گذشت و پس از فتح رامتين و
ظاهراً بيكند يا نيمى از اين سرزمين به بخارا رسيد (همانجا؛ بلاذري، ٤١٠؛
طبري، ٥/٢٩٧). آن زمان زن بيوهاي كه شوهر فرمانروايش را از دست داده بود،
بر بخارا حكومت داشت (بارتولد، .(III/٣٧٩ نرشخى از آن روي خاتون را
فرمانرواي بخارا نوشته كه پسرش خردسال بوده است (ص ٥٢)، ولى گرديزي
خاتون را جدة آن كودك نوشته است (ص ١٠٦). طبري نام او را قبج خاتون، همسر
يكى از فرمانروايان ترك نوشته است (٥/٢٩٨). خاتون از تركان ياري خواست،
جماعتى كثير از تركان به ياري وي آمدند و مسلمانان با آنان پيكار كردند و
تركان را بههزيمت واداشتند و لشكرگاهشان را تصرف كردند. مسلمانان همچنان
پيش مىرفتند (بلاذري، همانجا). خاتون و سپاهيانش به درون حصار شهر پناه
بردند. به فرمان عبيدالله بن زياد، سپاهيانش درختها را مىكندند و روستاها را
ويران مىكردند. شهر بخارا در معرض خطر قرار گرفت. خاتون كس فرستاد و امان
خواست. عبيدالله با اخذ يك ميليون درهم و گرفتن ٤ هزار برده، اسلحه،
ظرفهاي طلا و نقره و پارچههاي ابريشمين گرانبها صلح كرد (نرشخى، ٥٢ -٥٣؛
بلاذري، همانجا؛ بليايف، .(١٩٠
در ٥٦ق/٦٧٦م سعيد بن عثمان بن عفان از سوي معاويه عامل خراسان شد. وي با
گذر از آمودريا به بخارا رسيد (طبري، ٥/٣٠٤- ٣٠٦). گرديزي مهلب بن ابى صفره
را سردار سپاه عرب در حمله به بخارا دانسته است (همانجا). خاتون بخارا ٣٠٠
هزار درهم به سعيد بن عثمان داد، ولى وي به اين مبلغ راضى نشد و بسياري
از اهالى و زمينداران را به گروگان گرفت و فرمان داد تا آنان را از خراسان
به املاك او در مدينهبرند،زر و سيموپوشاكهايگرانبها را از آنانبازستانند و
لباسى از پارچههاي خشن بر آنان بپوشانند و به كارهاي سخت وادارند.
زمينداران بخارا گله داشتند كه فاتحان با آنان چون بردگان رفتار مىكنند
(بليايف، ١٩٠ .(١٦٨, خاتون ١٥ سال به نيابت از فرزند يا نوادهاش بر بخارا
فرمان راند. نرشخى نام اين پسر را طُغْشاده فرزند بيدون نوشته است كه
هنگام مرگ پدر شيرخواره بود (ص ١٢، ٦٥، ٦٦؛ فراي، .(١٦ هرگاه خاتون بنا به
نوشتة نرشخى از ٥٤ق/٦٧٤م بر بخارا فرمان رانده باشد، ٦٩ق/٦٨٨م را بايد سال
پايان فرمانروايى وي بر بخارا دانست. از اين سال تا ٩١ق/٧١٠م نامى از
طغشاده به عنوان فرمانرواي بخارا نمىيابيم. نرشخى دربارة اين پسر مىنويسد
كه چون خردسال بود، «هر كسى از اهلان بدين ملك طمع كردندي» (ص ٦٦). پس
از آن حجاج بن يوسف ثقفى به حكومت ايران دست يافت و قتيبة بن مسلم
باهلى را به امارت خراسان برگزيد. وي در ٨٨ق/٧٠٧م (همو، ٦١)، و به نوشتة
طبري به قولى در ٨٩ق (٦/٤٣٩)، و به قولى ديگر در ٩٠ق به غزاي بخارا رفت
(همو، ٦/٤٤٢-٤٤٣).
گمان مىرود همة تاريخهايى كه از سوي مؤلفان اسلامى پيرامون جنگهاي قتيبة
بن مسلم براي فتح بخارا ارائه شده است، درست باشد، زيرا نرشخى از ٤
لشكركشى قتيبه براي تصرف بخارا ياد كرده است (ص ٦٦). طبري از ٥ پيكار در
ماوراءالنهر خبر داده، و نخستين پيكار او را در ٨٧ق نوشته است. در اين سال،
وي به غزاي بيكند (پاي كند) از توابع بخارا رفت و پس از نبردي سنگين كه
يكماه به درازا كشيد، شهر را فتح كرد و همة جنگاوران آن را كشت (٦/٤٢٩-٤٣١).
طفيل بن مرداس گويد: هنگامى كه قتيبه بيكند را گشود، چندان ظروف طلا و
نقره به دست آورد كه در شمار نبود. ظرفها و بتها را ذوب كردند. گويند: غنايم
بيكند به اندازهاي بود كه در خراسان همانند نداشت (همو، ٦/٤٣١- ٤٣٢). در
٨٨ق/٧٠٧م قتيبه به غزاي نومجكت و راميثن (راميثنه) رفت. مردم با او از در
صلح درآمدند (همو، ٦/٤٣٦-٤٣٧). در اين ماجرا تركان كه سالاري آنان با
كوربغانون ترك خواهرزادة فغفور چين بود، به قصد او آمدند. نرشخى نام اين
شخص را كورمغانون نوشته است (ص ٦٣؛ طبري، ٦/٤٣٧). پس از ناكامى قتيبه در
حمله به بخارا در ٨٨ق، حجاج فرمان داد نقشهاي از منطقه تدارك گردد و براي
او فرستاده شود تا پيكارها طبق نقشه صورت پذيرد. در ضمن قتيبه توانست ميان
سران منطقه اختلاف پديد آورد و كوشيد تا از اين طريق حكام محلى را به سوي
خود جلب كند (اسميرنووا، .(٢٠٠
در ٨٩ق/٧٠٨م قتيبه بار ديگر به بخارا لشكر كشيد، ولى پيكار بخارا براي او با
توفيق همراه نشد. وي در پاييز همان سال با دادن تلفات سنگين به خراسان
بازگشت و در ٩٠ق به بخارا حمله برد. وردان خدات كه نام او مشخص نشده
است، كس نزد سغديان و تركان فرستاد و از آنان ياري طلبيد، ولى قتيبه زودتر
از آنان به بخارا رسيد و شهر را محاصره كرد. در آغاز بخاراييان بر لشكر قتيبه
برتري يافتند (طبري، ٦/٢٤٢- ٢٤٤). پيكاري خونين روي داد. قتيبه به لشكريان
عرب اعلام كرد كه هر كس سر يكى از دشمنان را بياورد، يكصد درهم پاداش خواهد
گرفت. از سر كشتگان هرمى بزرگ در لشكرگاه عرب پديد آمد. قتيبه با نيرنگ
طرخان را فريفت و او را از صحنة كارزار دور كرد و در نتيجه توانست بخارا را به
تصرف آورد (غفورف، .(٣١١ طبري از ملك بخارا با عنوان وردان خداه ياد كرده
است (٦/٤٤٠). چنين به نظر مىرسد كه ملك وردان يا وردانه كه ابن خردادبه
او را وردان شاه ناميده است (ص ٤٠)، زمانى بر بخارا فرمان رانده باشد.
وردان خدات در جنگ شكست يافت (نرشخى، همانجا؛ مدرس رضوي، ١٦٥). دينوري
نام اين شخص را صول (چول) نوشته است (ص ٣٢٧)؛ گمان مىرود كه وي از
ميدان نبرد گريخته باشد، زيرا قتيبه پس از رنج بسيار با حيله او را به چنگ
آورد و به فرمان حجاج كشت (مدرس رضوي، همانجا). در ٩١ق قتيبه در دهكدهاي
فرود آمد كه آتشكدهاي در آنجا بود. آن محل را جايگاه طاووسان مىناميدند.
وي سپس به جايگاه طرخان سغد رفت و آنچه بر سر آن صلح كرده بود، از وي
گرفت و سپس به بخارا بازگشت و بخار خدات را كه جوانى نوسال بود، شاه بخارا
كرد (طبري، ٦/٤٦٣- ٤٦٤). اين جوان همان است كه نرشخى با نام طغشاده از او
ياد كرده است. وي مىنويسد كه قتيبه طغشاده را بر مسند فرمانروايى بخارا
نشانيد و او ٣٢ سال حكومت كرد و ١٠ سال پس از قتيبه نيز همچنان فرمانروا بود
(ص ١١).
قتيبه پس از فتح بخارا در ٩١ق/٧١٠م فرمان داد تا اهل بخارا نيمى از
خانههاي خويش را به عربها دهند تا با ايشان در يك جا زندگى كنند و از احوال
آنان با خبر باشند. وي «احكام شريعت را بر ايشان لازم گردانيد و رسم گبري
برداشت» (همو، ٦٦). طغشاده كه به دست قتيبه ظاهراً اسلام آورده بود، از
حمايت او بهرهمند شد و فرزند خود را نيز به پاس اين حمايت قتيبه ناميد (همو،
١٤). درآمدن عربها به بخارا و زندگى در خانههاي بخاراييان، امتزاج و نزديكى
ميان اين دو گروه پديد آورد. در ١١٠ق/٧٢٨م هنگامى كه اشرس والى خراسان
شد، ابوالصيدا صالح بن طريف را به ماوراء النهر فرستاد. ابوالصيدا شرط كرد كه
جزيه از مسلمانان برداشته شود؛ اشرس پذيرفت؛ مردم با شتاب به مسلمانى روي
آوردند. غورك اخشيد سمرقند به اشرس نوشت كه خراج كاستى پذيرفته است. اشرس
به ابوالعمرطه عامل سمرقند نوشت كه خراج ماية قوت مسلمانان است؛ شنيدهام
كه مردم سغد و امثال آن از روي دلبستگى اسلام نياوردهاند، بلكه هدفشان
فرار از جزيه است. چندي بعد ابوالعمرطه را از كار خراج برداشت و آن را به
هانى بن هانى سپرد. دهقانان بخارا نزد اشرس آمدند و گفتند: خراج از كه
مىگيري كه همة مردم عرب شدهاند. اشرس نپذيرفت و از هانى خواست تا اخذ
خراج و جزيه از مردم را ادامه دهد. عاملان او نيز اخذ جزيه از مردم ضعيف را
كه مسلمان شده بودند، ادامه دادند. از اينرو، مردم سغد و بخارا از اسلام
روي گردان شدند و تركان را به اقدام برضد عربان تشويق كردند. مردم سغد و
بخارا با خاقان آمدند و به كاخهاي بخارا رسيدند و قطن بن قتيبه را با ده
هزار كس محاصره كردند و ٦ هزار تن از آنان را كشتند كه قطن بن قتيبه نيز از
زمرة كشتگان بود. اين پيكار مدتها به درازا كشيد و سرانجام، تركان آن منطقه
را ترك گفتند (طبري، ٧/٥٤ - ٦٠).
مقبرة شيخ صفىالدين بخاري، سدههاي ٧-٩ق/١٣- ١٥م
در جريان پيكارها، تركان و گاه چينيان در حمايت از فرمانروايان سغدي،
نقشهايى ايفا كردند. سغديان در پيكار با عربها چندينبار از چينيان كمك
طلبيدند. كافى است به نامة غورك اخشيد سغد و قراتگين امير ترك ناريان به
امپراتور چين در ١٠٠ق/٧١٩م توجه شود. آنها پيش از آن در سالهاي ٩٤- ٩٥ق نيز
سفيرانى به دربار امپراتور چين فرستادند. بعدها نيز در سالهاي ٧١٦ تا ٧٣٣م
بارها فرستادگانى را به دربار چين گسيل داشتند (اسميرنووا، .(٢٠٠-٢٠١ رابطة
سغديان با تركان لشكركشيهاي اعراب را دشوار مىكرد، ولى نقش تركان در مراحل
مختلف دستخوش تغيير مىشد. آنها كه گاه به صورت وابستگان فرمانروايان محلى
عمل مىكردند، در عين حال مىكوشيدند تا از عربها نيز به سود خود بهره گيرند
(همو، .(٢٠١ در ٩٦ق قتيبة بن مسلم باهلى به قتل رسيد. متعاقب او خان تركان
در ٩٧ق درگذشت و اوضاع پيچيدهتر شد.
در ١٠٠ق طغشاده فرمانرواي بخارا، غورك اخشيد سغد و قراتگين فرمانرواي ناريان
سفيرانى به دربار امپراتور چين فرستادند و از او كمك خواستند. طغشاده در نامة
خود نوشت كه ما طى چند سال همواره از عربان در هراس بودهايم و آرام
نداريم. او از امپراتور خواست تا به تورگشها فرمان دهد، براي كمك نزد او
بروند و متفقاً به سركوب عربها مبادرت كنند. غورك و قراتگين نيز نامههاي
مشابهى به امپراتور نوشتند (همو، ٢١٤ .(٢١٣, فشار بر مردم بخارا از سوي
مأموران دولت اموي به اندازهاي بود كه در ١١٠ق/٧٢٨م سر به شورش
برداشتند. در نتيجه عربها ناگزير از ترك بخارا شدند. آنان كه تاب مقابله با
شورشيان را نداشتند، از شهر بيرون آمدند و آن را در محاصره گرفتند، تا آنكه
سال بعد توانستند بار ديگر بر بخارا مسلط شوند (بارتولد، .(III/٣٧٩ طبري در شرح
وقايع سال ١١٩ق/٧٣٧م خاقان ترك را ابومزاحم مىنامد و مىنويسد كه اين
كنيه از آنرو براي وي برگزيده شد كه مزاحم عربان بود (٧/١١٣). معلوم نيست
روش طغشاده در جريان اين شورش چه بوده است؟ در بهار ١٠٢ق/٧٢٠م گروهى از
تركان كه كولچور فرستادة سولوخان در رأس آنان قرار داشت، براي كمك به سغد
آمدند (اسميرنووا، .(٢١٧
مسجد و حوض خواجه زينالدين، سدههاي ٤-١٣ق/١٠-١٩م
هشام بن عبدالملك در ١٠٦ق/٧٢٤م اسد بن عبدالله قسري را امارت خراسان داد.
وي تا ١٠٩ق/٧٢٧م در خراسان بود. در اين سال وي معزول شد و بار دوم در
١١٧ق/٧٣٥م امارت خراسان يافت و ٤ سال در اين سمت باقى بود (مدرس رضوي،
٢٦٨). در ١٢١ق/٧٣٩م نصر بن سيار عامل هشام در خراسان شد و از بلخ به غزاي
ماوراءالنهر رفت و چون به چاچ رسيد، كولچور (كورصول) با ٢٥ هزار سپاهى مانع
گذر او از رود چاچ شد. در اين لشكركشى ٢٠ هزار كس از مردم بخارا و سمرقند و
كش و اسروشنه همراه سپاه نصر بن سيار بودند. در پيكاري كه ميان طرفين روي
داد، كولچور كشته شد و تركان سستى گرفتند (طبري، ٧/١٧٤- ١٧٥). در همان سال
چون نصر بن سيار به سمرقند رسيد، طغشاده بخارخدات نزد او رفت. نصر او را
گرامى داشت، ولى دو تن از دهقانان بخارا كه به دست نصر بن سيار مسلمان
شده بودند، طغشاده را كشتند. يكى از دهقانان در حين حمله به واصل بن عمرو
قيسى و ديگري به فرمان نصر بن سيار كشته شدند. در شرح اين ماجرا نوشتههاي
طبري و نرشخى با اندك تفاوتى به يكديگر نزديكند (همو، ٧/١٧٦؛ نرشخى، ٨٣ -
٨٥).
نصر بن سيار پس از مرگ طغشاده، پسرش را بخار خدات كرد. به درستى نام اين
پسر روشن نيست. نرشخى جانشين او را سُكان بن طغشاده نوشته است (ص ١١).
فراي گمان دارد كه نام سُكان به جاي نام تركى ارسلان آمده است، چون در
مآخذ چينى از اين نام ياد شده است (ص ٢٢ )؛ ولى در بعضى مآخذ پسرش بِشْر و
در بعضى ديگر قتيبةبن طغشاده را جانشين پدر دانستهاند. فراي مىنويسد شايد
اين هر دو يكى بودهاند و يا اينكه قتيبه پس از بشر به جاي او نشسته است
(ص .(٢٠
قتيبة بن طغشاده در زمان ابومسلم از طرفداران او شد و در جنگ زياد بن صالح
با شريك بن شيخ مهري شركت كرد (نرشخى، ١٤، ٨٧). شريك بن شيخ مهري مردي
از عربهاي بخارا بود كه مذهب شيعه داشت. او مردم را به خلافت فرزندان
اميرالمؤمنين على(ع) دعوت كرد و گفت فرزندان پيامبر(ص) شايستة خلافتند.
خلقى عظيم بر او گرد آمدند و امير بخارا عبدالجبار شعيب نيز با او بيعت نمود و
جملة اهل بخارا با او اتفاق كردند. چون خبر به ابومسلم رسيد، زياد بن صالح
را با ١٠ هزار سپاهى به بخارا فرستاد. ٣٧ روز پيكار ادامه داشت و هر روز
بسياري از لشكريان زياد بن صالح كشته مىشدند. بخار خدات قتيبة بن طغشاده
به ياري زياد بن صالح آمد. در نوكند بخارا پيكار در گرفت كه طى آن شريك از
اسب بر زمين افتاد و كشته شد. به فرمان زياد بن صالح شهر بخارا را به آتش
كشيدند؛ ٣ شبانه روز شهر در آتش مىسوخت. سپس دو فرزند شريك را گرفتند و به
فرمان زياد بردار كردند. در اين شورش كسان بسياري از اهل شهر كشته شدند.
اين خدمت قتيبة بن طغشاده سودي براي او به بار نياورد و وي پس از چندي
به فرمان ابومسلم هلاك شد (همو، ١٤، ٨٦ -٨٩).
نرشخى از بنيات پسر ديگر طغشاده نيز ياد كرده، و نوشته است كه بعد از
طغشاده بخارا در دست فرزندان، خدّام و نوادگان او بود، تا اينكه به روزگار
امير اسماعيل سامانى، ملك از دست فرزندان بخارخدات بيرون شد (ص ١١). حكومت
بنيات حدود سالهاي ١٣٩ تا ١٦٥ق/٧٥٦ تا ٧٨٢م بود. در زمان او نيز شورشهايى در
بخارا روي داد كه در يكى از شورشها حاكم عربنژاد بخارا به سبب فعاليتهاي
شيعى به فرمان حاكم خراسان كشته شد. فعاليت شيعيان مركز خلافت بغداد را
سراسيمه كرده بود. به اين فعاليتها شورش خوارج در بخارا به پيشوايى يوسف
البَرْم در ١٦٠ق/٧٧٧م را بايد افزود. او نيز چندي بعد دستگير و كشته شد
(فراي، .(٢٢ مهمترين شورش، عصيان مقنع در ١٥٨- ١٦٥ق در واحة بخارا و حوالى
آن بود كه بنا به نوشتة نرشخى، بنيات بخارخدات از آن جانبداريكرد و همين
امر نيز سببكشته شدن او از سويمهديعباسى شد (ص ٤٤؛ فراي، .(٢٣ گرديزي
مىنويسد: چون مقنع قيام آشكار كرد، سپيد جامگان بخارا و سغد پديد آمدند و او
را ياري كردند. مهدي خليفه، جبرئيل بن يحيى و برادرش يزيد را به جنگ سپيد
جامگان بخارا فرستاد. جبرئيل در ١٥٧ق با ايشان جنگ كرد و ٧٠٠ تن را در شهر
نوجكت كشت و حكيم بخاري مهتر ايشان را نيز بكشت و ديگران هزيمت شدند و سوي
مقنع رفتند (ص ١٢٦). در ١٦٦ق مسيّب بن زُهير از سوي خليفه مهدي به خراسان
رفت و آهنگ بخارا و قصد مقنع كرد (همو، ١٢٧). از نوشتة گرديزي چنين برمىآيد
كه در زمان او هنوز پيروان مقنع وجود داشتهاند (ص ١٢٨).
از شورشهاي سدة ٢ق/٨م قيام رافع بن ليث نوادة نصر بن سيار بود كه مردم
بخارا از او پشتيبانى مىكردند. چون مأمون به خلافت رسيد، با او سازش كرد و
شورش پايان گرفت (نرشخى، ١٠٤- ١٠٥؛ فراي، .(٢٥ از اين پس تا آغاز حكومت
سامانيان حادثة مهمى در بخارا روي نداد. چنين به نظر مىرسد كه پس از
بنيات، بخارخداتها از اهميت چندانى برخوردار نبودند، تا اينكه اسماعيل سامانى
املاك و مستغلات او را از نوادهاش ابراهيم بن خالد بن بنيات گرفت و براي
او سالانه ٢٠ هزار درهم مقرر كرد (نرشخى، ١٥-١٦). از زمان قتيبة بن مسلم جز
از بخارخداتها، عاملان عرب نيز بر خطة بخارا فرمان مىراندند و تابع امراي
خراسان بودند كه جايگاهشان مرو بود. از ديدگاه جغرافيايى رابطة بخارا با مرو
بيش از رابطة آن با سمرقند بود. بخارخدات در مرو نيز كاخى داشت كه طبري
بدان اشاره كرده است. در سدة ٣ق/٩م كه امراي خراسان مركز خود را به
نيشابور انتقال دادند، ادارة امور بخارا از ديگر نواحى ماوراءالنهر جدا شد
(بارتولد، .(III/٣٨٠
بخارا تا ٢٦٠ق/٨٧٤م در اختيار سامانيان نبود، بلكه عاملانى كه تابع حكام
تخارستان بودند، بر آن خطه فرمان مىراندند. پس از سقوط تخاريان، يعقوب ليث
براي مدتى كوتاه با عنوان اميرخراسان در بخارا شناخته شد. سپس اهل بخارا
به نصر بن احمد سامانى فرمانرواي سمرقند متوسل شدند و او حكومت بخارا را به
برادرش اسماعيل سپرد (همانجا). گرديزي مىنويسد: اسماعيل در زمان پدرش احمد
فرمانرواي بخارا بود و در ٢٧٥ق/٨٨٨م با برادرش نصر كه حاكم سمرقند بود، حرب
كرد و او را مغلوب نمود؛ اما وي را به حكومت آن سرزمين بازفرستاد (ص ١٤٧).
در زمان عمرو ليث صفاري وي محمد ابن بشر، على بن شروين و احمد دراز را به
جنگ اسماعيل فرستاد. احمد دراز تسليم شد. محمد بن بشر شكست خورد و سپس كشته
شد و على بن شروين در ٢٨٦ق/٨٩٩م اسير، و در بخارا زندانى شد و تا دم مرگ در
زندان بود. سپس اسماعيل به بخارا رفت (همو، ١٤٤- ١٤٥).
اسماعيل پس از مرگ برادرش نصر امارت خراسان يافت و در ٢٧٩ق/٨٩٢م سراسر
ماوراءالنهر را متصرف شد و بخارا را تختگاه دولت خود ساخت (بارتولد، همانجا).
اسماعيل سامانى دولتى تأسيس كرد كه يادآور امپراتوريهاي باستانى ايران بود
(فراي، .(٤٢ در نتيجه، بخارا نيز از مركزي ايالتى به مركز دولتى بزرگ بدل
گشت. نرشخى در شرح مرگ اسماعيل در ١٥ صفر ٢٩٥ق/٢٥ نوامبر ٩٠٧م مىنويسد: «در
ايام وي بخارا دارالملك شد و همة اميران آل سامان حضرت خويش به بخارا
داشتند و هيچ از اميران خراسان به بخارا مقام نكردند پيش از وي» (ص ١٢٧).
از عهد نصر بن احمد بن اسماعيل (٣٠١-٣٣١ق/٩١٤-٩٤٣م) بخارا به صورت يكى از
مراكز مهم فرهنگ و دانش درآمد و وزيرانى چون محمد بن احمد جيهانى و ديگران
بر اين مركز فرهنگى نظارت داشتند. جيهانى نه تنها مشوق دانشمندان و
جغرافىنويسانى چون ابوزيد بلخى بود، بلكه اثري جغرافيايى با نام مسالك و
ممالك به او منسوب است. سرنوشت دولت سامانى با ظهور قراخانيان كه نخستين
دولت ترك مسلمان بودهاند، ارتباط يافت. خان تركى كه در اين زمان همراه
افراد ايل خود اسلام پذيرفت، ساتوق بُغراخان بود كه يكى از افراد دودمان او
دولت سامانيان را برانداخت و نخستين دولت مسلمان ترك را در ماوراءالنهر،
بنياد نهاد (بارتولد، و به لقب عبدالكريم شهرت يافت (همانجا). نوادة او نيز
كه عنوان بغراخان و نام هارون بن موسى داشت، در ٣٨٢ق/٩٩٢م به سمرقند و
بخارا لشكر كشيد. گرچه اين حمله با توفيقهايى همراه بود، ولى وي ناگزير به
بلاساغون بازگشت و در همان سال درگذشت (همو، .(V/٧٦ بزرگترين قبيله در اين
مجموعة قبايل قارلوقها بودند. در اين سال ابوعلى سيمجور در خراسان و فائق در
بلخ، برضد نوح بن منصور سامانى قيام كردند. چون نوح به بخارا بازگشت از
سبكتكين حاكم غزنه، ياري طلبيد. وي پس از چند پيكار، سپاه ابوعلى و فائق
را درهم شكست و آنان به گرگان گريختند (غفورف، .(٣٤٦ چندي بعد در ذيقعدة
٣٨٩/اكتبر ٩٩٩ قراخانيان به فرماندهى ايلك خان (نصر بن على) سمرقند و بخارا
را تصرف كردند و عبدالملك بن نوح و ديگر اعضاي خاندان سامانى را به زندان
افكندند (بارتولد، III/٣٨٦ ؛ II(١)/١٢٨, «تاريخ...١»، .(٩١
صابى مىنويسد: هنگامى كه لشكريان خانيه (قراخانيان) پديدار شدند، خطيبان
سامانى به مساجد درآمدند و مردم را به جهاد فراخواندند. گروه كثيري از مردم
بخارا همانند ديگر مردم ماوراءالنهر با خود سلاح داشتند؛ نزد فقيهان رفتند و از
آنان فتوا خواستند. فقيهان گفتند: اگر جنگ قراخانيان با سامانيان در راه دين
بود، جهاد صواب مىنمود، ولى چون آنان در راه نعمت دنيا پيكار مىكنند، سر
مسلمانان را به تيغ دادن گناه است (ص ٤٠٢). بدين روال، بخارا سقوط كرد،
ولى اين كار به آسانى صورت نگرفت. ايلكخان ناگزير حدود ٦ سال تا
٣٩٥ق/١٠٠٥م براي كسب قدرت با اسماعيل منتصر آخرين پادشاه سامانى پيكار
كرد. سقوط دولت سامانى سبب شد كه بخارا اهميت پيشين را به عنوان تختگاه
دولت ياد شده از دست دهد. از آن پس شاهزادگان و يا جانشينان پادشاه در
بخارا مقام مىكردند (بارتولد، .(III/٣٨٦
پس از تصرف ماوراءالنهر توسط قراخانيان، امير منتصر اسماعيل ابن نوح برادر
عبدالملك از حبس اوزگين گريخت و به خوارزم رفت و از هواداران دولت سامانى
لشكري فراهم آورد و سوي بخارا لشكر كشيد و آن را تصرف كرد. جعفر تكين برادر
ايلكخان كه حاكم سمرقند بود، به مقابله شتافت، ليكن شكست يافت و اسير شد.
چندي بعد ايلكخان نيروهاي اصلى خود را روانة بخارا كرد. چون منتصر ياراي
مقاومت نداشت، از بخارا به خراسان نزد ابوالقاسم سيمجور رفت و هر دو برضد
محمود غزنوي مبارزه آغاز كردند. در ٣٩٣ق/١٠٠٣م منتصر به ماوراءالنهر بازگشت و
به ياري غزان بار ديگر برضد قراخانيان سر برافراشت (غفورف، ٣٨٧ )، ولى
كوششهاي او نافرجام ماند. تا ٤١٦ق/١٠٢٥م بخارا در تصرف على تكين، معروف به
بغراخان برادر يوسف قديرخان از قراخانيان بود (همو، .(٤٠١ ظاهراً شخصى به
نام بوري تگين ابراهيم بن نصر از امراي قراخانى در ٤٣٢ق/١٠٤١م بخارا را
مسخر كرد (فراي، .(١٦٦ در همين سال خانات متحد قراخانى به دو قسمت غربى و
شرقى منقسم شد. بخارا مركز خانات غربى بود (بازورث، ١٧٤).
تقسيم قراخانيان به دو شاخه و منازعات درونى آنان چندان روشن نيست. بعضى
از قراخانيان بر واحة بخارا فرمان مىراندند، ولى حكومت آنان مستمر نبود.
بوري تگين ابراهيم كه به طمغاچخان شهرت داشت، در سالهاي ٤٤٤-٤٦٠ق/١٠٥٢-
١٠٦٨م بر بخارا فرمان راند. پس از او جنگهاي خانگى ميان فرزندانش روي داد
كه نتيجة آن پيروزي نصر بن ابراهيم، مشهور به شمسالملك
(٤٦٠-٤٧٣ق/١٠٦٨-١٠٨٠م) بود. وي نيز همانند پدر بر بخارا و سمرقند حكومت داشت.
در دوران او درگيري با تركان سلجوقى آغاز گرديد («تاريخ»، .(٩٣ در نيمة دوم
سدة ٥ق/١١م شمسالملك فرمان داد تا در جنوب شهر بخارا براي او كاخى بنا
كنند. وي آن را شمسآباد ناميد. پس از مرگ او جانشينش خضرخان بناهاي
تازهاي در شمسآباد احداث كرد، ولى پس از مرگ خضرخان در زمان پسرش
احمدخان، شمسآباد متروك ماند (بارتولد، همانجا). در ٤٨٢ق/١٠٨٩م ملكشاه
سلجوقى با اغتنام فرصت به همراه سپاهى بزرگ از آمودريا گذشت و بخارا و
سمرقند را به تصرف آورد («تاريخ»، همانجا). ارسلان خان محمد بن سليمان در
٥١٣ق/١١١٩م بناهايى در بخارا پديد آورد كه از آن جمله نمازگاه و سراي
دارالملك بخارا بود كه بعدها به مدرسة فقيهان بدل گشت. وي گرمابة كنار در
سراي وديههاي ديگر را بر آن مدرسه وقف كرد. بناهاي بسياري در بخارا
بهارسلانخاننسبتدادهاند(نرشخى،٤١-٤٢؛بارتولد،همانجا).
مدرسة الغبيك، ٨٣٦ق/١٤٣٣م
پس از سقوط دولت قراخانيان، در بخارا دولتى جديد از دودمان صدر بر سر كار آمد
كه از رؤساي مذهبى شهر بودند. آنها امور دولتى را در بخارا و حوالى آن به
اختيار خود گرفتند. اين گروه مذهبى از زمرة زمينداران بزرگ، صاحبان املاك و
مستغلات، بازارها، كاروانسراها و موقوفات عمدة شهر و حومة بخارا بودند. بنيادگذار
اين دولت شخصى به نام عبدالعزيز از اخلاف برهانالدين بود. در دوران
عبدالعزيز صدر، بخارا به استقلال نسبى دست يافت («تاريخ»، .(٩٤ دولت صدر در
اوايل سدة ٧ق/١٣م نه از سوي خانها، بلكه در نتيجة شورش مردم به رهبري
مردي پيشهور از اهالى بخارا ساقط شد (بارتولد، .(II(١)/١٣٠ بنابر نوشتة جوينى
در رأس جنبش مردي پيشهور قرار داشت كه مورداحترام مردم بود و اهانت به
اصحاب حرمت را از لوازم كار مىدانست. او با نام سنجرملك ادارة شهر را
برعهده داشت (٢/٧٤).
در ٥٣٦ق/١١٤١م بخارا پس از چند قرن حكومت اسلامى زير سلطة قراختاييان
غيرمسلمان قرار گرفت؛ با اين وصف، حتى در دوران انحطاط نيز توانست اعتبار
پيشين را همچنان حفظ كند. دشمنان حسامالدين عمر بن عبدالعزيز را به هنگام
تصرف شهر كشتند، ولى احمد بن عبدالعزيز كه به احتمال برادر مقتول بود، سمت
مشاور امير بخارا را يافت (بارتولد، ؛ III/٣٨٧ بنداري، ٢٥٤؛ نظامى، ٣٧).
از حوادث مهم اين دوره برآمدن انوشتگين (٤٧٠-٤٩٠ ق/ ١٠٧٧-١٠٩٧ م) ،
بنيادگذار دودمان خوارزمشاهيان، فرزندش قطبالدين محمد (٤٩٠-
٥٢١ق/١٠٩٧-١١٢٧م) و علاءالديناتسز (٥٢١ -٥٥١ق/ ١١٢٧-١١٥٦م) بود (غفورف، .(٤٠٧
با مرگ سلطان سنجر در ٥٥٢ق دولت سلجوقيان در شرق نيروي خود را از دست داد
(بارتولد، .(II(١)/١٣٤ ايل ارسلان پسر و وارث اتسز در ٥٥٣ق/١١٥٨م از قارلوقها
در امر تصرف بخارا حمايت كرد (غفورف، همانجا). چندي بعد، علاءالدين محمد
خوارزمشاه (٥٩٦ -٦١٧ق/١٢٠٠- ١٢٢٠م) فرزند تكش در ٦٠٤ق/١٢٠٧م به بهانة فرو
نشاندن شورش مردم بخارا به آن سرزمين لشكر كشيد و شهر را فتح كرد (همو، ٤٠٩
؛ «تاريخ»، .(٩٦
هنگامى كه دولت محمد خوارزمشاه به دست مغولان افتاد، بخارا از نخستين
شهرهايى بود كه در ٦١٧ق به زير سلطة مغولان درآمد (ابن اثير، ١٢/٣٥٩). در
٦١٦ق چنگيز و فرزندش تولى به خلاف انتظار محمد خوارزمشاه و سردارانش از
اترار و سير دريا گذشتند و به سوي بخارا لشكر كشيدند (بارتولد، .(II(١)/١٤٢ آنها
نخست در سرتاق كه در شمال بخارا واقع بود، ظاهر شدند. اين نام را ميرخواند
زرنوق (ص ٨٣، ٨٤)، و اصطخري سرطاق نوشته است (ص ٢٤٧؛ نك: وامبري،
١٦٨؛ نيز حاشية ٢). در محرم ٦١٧/مارس ١٢٢٠ مغولان به ديوار خارجى بخارا كه
فاقد تدارك دفاعى لازم بود، نزديك شدند (همو، ١٧٠). مدافعان شهر به نوشتة
منهاج سراج، ١٢ هزار (٢/١٠٦) و به نوشتة جوينى، ٢٠ هزار تن بودند (١/٨٠).
مردم بخارا از خود پايداري نشان دادند. هنگامى كه مغولان دروازهها را گشودند
و به شهر درآمدند، ٤٠٠ تن از مدافعان بخارا به ارگ شهر رفتند و ١٢ روز در
برابر مغولان پايداري كردند («تاريخ»، .(٩٨ با اين وصف، شهر به تصرف مغولان
درآمد، مورد نهب و غارت قرار گرفت و به آتش كشيده شد كه در جريان آن جز
مسجد جامع و چند كاخ، همه چيز دستخوش حريق گرديد. (همان، ٩٧ ، بارتولد،
.(III/٣٨٧
رشيدالدين ضمن تكرار نوشتة جوينى حملة چنگيز و فرزندش تولى به بخارا را وصف
كرده است. بنا به نوشتة او مغولان انبار غلة شهر را گشودند و آن را غارت
كردند (١/٤٩٨-٤٩٩؛ «تاريخ»، .(٩٨ مسلمانان نهتنها در برابر مغولان پايداري
كردند، بلكه هنگامى كه توفيق مىيافتند، براي مدتى كوتاه لشكريان مغول را
از مناطق اشغالى بيرون مىراندند. به عنوان نمونه تيمورملك در ٦١٩ق/١٢٢٢م
به بخارا حمله برد و يك چند مغولان را بيرون راند؛ ولى در حدود سال ٦٢٠ق
مقاومتمسلمانان درهم شكستهشد (بارتولد، ).قراختاييانى II(١)/١٤٣ كه در زمان
مغولان زنده مانده بودند، شيوة پوشاك مسلمانان را برگزيدند و موقعيت آنان از
دورة سلطة خوارزمشاهيان بهتر شده بود؛ با اين وصف، فرهنگ چينى داشتند.
مغولان از آنان در ادارة امور بهره مىجستند. پس از مرگ چنگيز در ٦٢٤ق،
اوكتاي (٦٢٤ -٦٣٩ق/١٢٢٧-١٢٤١م) زمام امور آسياي مركزي و ماوراءالنهر را در
دست گرفت. نخستين عامل او در سمرقند و بخارا بغاپوش بود. افزون بر او از
عامل ديگري به نام چينسان - تايفو١ (چونگسان - تايفو) ياد شده است كه
نامى چينى به نظر مىرسد. اين زمان در بخارا سكههاي مسين با نوشتههاي
چينى ضرب گرديد (همو، V/١٥٦ ؛ III/٣٨٨, وامبري، ١٨٠).
چندي بعد، يكى از بازرگانان ثروتمند به نام محمود يلواچ كه از خدمتگزاران
چنگيز بود، در بخارا فرمانروا شد. بعدها فرزندش مسعودبيگ پس از مرگ پدر اين
مقام را برعهده گرفت. روحانيان مسلمان، همانند ديگر مردمان بخارا در برابر
مغولان پايداري نشان دادند؛ اما چندي بعد سياست مغولان بر اين اصل قرار
گرفت كه اصحاب دين از پرداخت ماليات معاف شوند (بارتولد، .(III/٣٨٨
در ٦٣٥ق/١٢٣٨ممردم بخارا برضدمغولان سر بهشورشبرداشتند. در رأس شورشيان
مردي پيشهور به نام محمود تارابى از تاراب در ٣ فرسنگى بخارا بود («تاريخ»،
.(١٠٠ جوينى مىنويسد: عوام بر او گرد آمدند (١/٨٤). اين نظر را بايد پذيرفت،
زيرا در بخارا كسان بسياري به حمايت از محمود تارابى برخاستند كه شمسالدين
محبوبى از علما و روحانيان بخارا در زمرة آنان بود («تاريخ»، همانجا). در
پيكاري كه ميان شورشيان و لشكريان مغول روي داد، محمود تارابى و شمسالدين
محبوبى كشته شدند. مغولان پس از اين پيروزي مردم بخارا و سكنة اطراف آن را
به گونهاي وحشيانه كشتار و غارت كردند (نك: جوينى، ١/٨٥ -٩٠). هنگامى كه
مسعودبيگ فرزند محمود يلواچ كه هر دو از نخستين ديوانيان آسياي مركزي بودند
(عشيق، ٢٦٥)، در بخارا به قدرت رسيدند، پس از ٦٣٤ق، كوششهايى براي بازسازي
ويرانيهاي شهر صورت گرفت. مادر قوبيلاي قاآن فرمان داد كه در بخارا
مدرسهاي احداث كنند كه خانيّه ناميده شد. مدرس آن مدرسه سيفالدين
باخرزي (د ٦٥٩ق/١٢٦١م) بود. مدرسة ديگري نيز از سوي مسعود بيگ در ريگستان
به نام مسعوديه بنا شد. در هر يك از اين دو مدرسه تا هزار شاگرد درس
مىخواندند. با اين وصف، ويرانيهايى كه مغولان به بار آورده بودند، تا مدتى
دراز همچنان باقى بود. ابن بطوطه كه ١١٣ سال پس از حملة چنگيز، در
٧٣٣ق/١٣٣٣م از بخارا ديدن كرد، آن را ويرانهاي يافت. وي مىنويسد: مساجد و
بازارهاي آن جز قسمت كوچكى مخروبه است و مردم آن در نهايت ذلت و خواري
به سر مىبرند (ص ٣٨١؛ «تاريخ»، .(٩٩
در رجب ٦٧١/ژانوية ١٢٧٣ مغولان به فرماندهى نيكپى بهادر از طرف اباقاخان
دست به كشتار و غارت مردم بخارا زدند و به نوشتة رشيدالدين: طى يك هفته
قتل و غارت ادامه داشت و جوي خون در شهر روان گرديد. مدرسة مسعودبيگ را كه
از معظمترين و معمورترين مدارس آنجا بود، با نفايس و كتب آن به آتش كشيدند
و سوختند و قريب ٥٠ هزار آدمى به قتل آمده بودند؛ چنانكه آن شهر معظم و
ولايات آن به كلى خراب شد. ٣ سال پس از اين واقعه، آقتك، جوباي و قبان
بقاياي شهر را به غارت و ويرانى كشانيدند و تا مىتوانستند، كشتار كردند
چنانكه تمامى آن شهر بزرگ و مضافات آن ويران شد و مدت ٧ سال هيچ جانوري
در آن حوالى نبود (٢/١٠٩٨-١١٠٠؛ وصاف، ١٩٣- ١٩٥). وضع پيشهوران بخارا پيش از
اين كشتار به صورتى بسيار دردناك به شرح آمده است. عامل قوبيلاي قاآن
پيشهوران بخارا را به ٣ گروه بخش كرد. از ١٦ هزار پيشهور بخارا ٥ هزار تن در
اختيار باتو، ٣ هزار تن در اختيار سيوركوكتنى بيگم مادر هلاكو و بقيه در اختيار
ديگر سران مغول قرار گرفتند. با اين پيشهوران چون بردگان رفتار مىشد.
از ٦٦١ق/١٢٦٣م هلاكو كه با خاندان جوجى سر جنگ داشت، فرمان داد تا ٥ هزار
تن از پيشهوران بخارا را از شهر بيرون بردند و بىاندك رحم و شفقتى نسبت
به زنان و كودكانشان، جملگى را به قتل رسانند (غفورف، ٤٦٨ .(٤٦٧,
در ٦٦٨ق/١٢٧٠م بار ديگر بخارا دستخوش ويرانى شد و بسياري آن سرزمين را ترك
گفتند. ماركوپولو پيش از اين ويرانى از ٦٦٠ تا ٦٦٣ق/١٢٦٢ تا ١٢٦٥م در بخارا
اقامت داشت. وي بخارا را يكى از بهترين شهرهاي آسياي مركزي و ايران
ناميده است (نك: سفرنامة ماركوپولو، ٢٢؛ «تاريخ»، .(١٠٤ در سالهاي ٦٧١ و
٦٧٥ق/١٢٧٣ و ١٢٧٦م، بخارا گرفتار ويرانى و ورشكستگى اقتصادي شد، به گونهاي
كه در ٧٢٦ق/١٣٢٦م در هر گوشة اين واحه ويرانهاي مشهود بود. دژها، روستاها و
باغها ويران شده بودند (غفورف، .(٤٦٧
با اين وصف، كوششهايى براي مرمت خرابيها صورت گرفت و مدرسة مسعوديه كه در
٦٧١ق ويران شده بود، احيا گرديد (بارتولد، .(III/٣٨٩
در ٧١٦ق/١٣١٦م بار ديگر بخارا از سوي مغولان و متحد جغتايى آنان يساور ويران
گشت. بسياري از مردم شهر پراكنده شدند و به سواحل جنوبى آمودريا روي آوردند
(همانجا؛ وامبري، ١٩٨-١٩٩). به نظر مىرسد كه بخارا در عهد جغتاييان و
تيموريان اهميت سياسى پيشين را از دست داده بود (بارتولد، .(II(٢)/٥٣٨
كِبِكخان جغتايى (حك ٧١٨-٧٢٦ق/١٣١٨-١٣٢٦م) كه جانشين بغاو فرمانرواي
ماوراءالنهر بود، در ٧٢١ق/١٣٢١م به اصلاح سكه دست زد. در ضرابخانههاي بخارا
به نام او سكههاي نقرة ٨ گرمى با نام دينار، و سكههاي كوچك با نام درم
ضرب شد كه هر ٦ درم يك دينار بود (غفورف، ٤٦١ ؛ بارتولد، .(V/١٦١-١٦٢ بارتولد
مىنويسد: سكههاي كبكخان در ارتباط با نام او كِبِكى نام گرفت. اين نيز
سبب خطايى شد كه برخى، سكههاي كوپيك١ روسى را برگرفته از نام و سكههاي
كبكخان بدانند (همانجا).
در آغاز سال ٧٤٠ق/١٣٤٠م شيخى از تبار ترك و نوادة چنگيز ظاهراً به نام خليل
بر تخت نشست. گفتهاند كه اين شيخ مرادِ بهاءالدين نقشبند، عارف بخارايى
بوده است. در نوشتههاي تاريخى از هيچ فرمانرواي جغتايى به نام خليل ياد
نشده است، ولى ابن بطوطه از شخصى به نام خليل فرزند يساور امير جغتايى
ياد كرده است كه با امپراتور چين پيمان صلح بست و به سمرقند و بخارا
بازگشت (ص ٣٨٩-٣٩٠؛ بارتولد، .(V/١٦٣-١٦٤ با آنچه ابن بطوطه آورده است، بعيد
مىنمايد كه اين خليل مراد و مرشد بهاءالدين نقشبند بوده باشد. از متحدان
خليل علاءالملك خداوندزاده بود كه ابن بطوطه او را صاحب ترمذ نوشته است
(ص ٤٥٤، ٤٥٨؛ بارتولد، .(V/١٦٤ با وجود ناشناخته بودن خليل، سكههايى در بخارا
با نام سلطان خليلالله در ٧٤٣ و ٧٤٥ق/١٣٤٢ و ١٣٤٤م ضرب شده است. اما بنا
به نوشتة بارتولد جز سلطانى به نام غازان فرزند ديگري از يساور شناخته نشده
است (همانجا). در ضمن نبايد اين خليل سلطان را با خليل سلطان فرزند شاهرخ و
نوادة تيمور (حك ٨٠٨ -٨١٢ق/١٤٠٥-١٤٠٩م) يكى دانست. كبكخان در دو فرسنگى نسف
كاخ قارشى را براي خود بنا كرد. بعدها در اطراف اين كاخ تأسيساتى از سوي
بازرگانان و پيشهوران پديد آمد و صورت شهر به خود گرفت كه به همان نام
قارشى ناميده شده است («تاريخ»، .(١٠٥
در نيمة سدة ٨ق/١٤م دولت جغتايى آسياي مركزي به ٣٠ منطقه بخش شد كه هر
يك حكومتى جداگانه داشتند. در بخارا بار ديگر دودمان صدر بر سر كار آمدند
(غفورف، .(٤٦٣ اين دودمان روحانى حنفى مذهب كه سر دودمانشان عنوان
برهانالدين داشت (معينالفقرا، ٤٦)، آل برهان و نيز بنى مازه ناميده مىشد
(نك: ه د، آل برهان). عوفى از اين دودمان كه پيش از اسلام زرتشتى
بودهاند، ياد كرده است (٢/٣٨٧- ٣٨٨). هنگامى كه حسين، نوادة غَزْغَن از شهر
سبز زمام امور را به دست گرفت، درصدد برآمد تا بلخ را به عنوان تختگاه خود
برگزيند. همين امر شورشى برپا كرد. تيمور در آغاز با اميرحسين همراه بود، ولى
ميان آنان اختلاف افتاد (نك: عبدالرزاق، ٣٣٧-٣٥٠، ٣٨٧، ٤٠٥، ٤٣١).
سرانجام، حسين كشته شد و فرمانروايى به دست تيمور افتاد
(٧٧١-٨٠٧ق/١٣٦٩-١٤٠٤م) (همو، ٤٣٢-٤٣٣). تيمور سمرقند را به عنوان تختگاه خود
برگزيد و بخارا به صورت دومين شهر و مركز بازرگانى ماوراءالنهر درآمد (بارتولد،
.(V/١٧٣-١٧٤ تيمور مىكوشيد راههاي كاروانى و بازرگانى آسيا به اروپا را تمام
و كمال در اختيار گيرد. براي اجراي اين مقصود، ضمن غارت كشورهاي مفتوح،
نيروهاي مولد ماوراءالنهر را تقويت مىكرد و به حساب غارت و چپاول ديگر
سرزمينها به احداث قنوات و ابنية شهرهاي آن ديار مىپرداخت و پيشهوران و
صنعتگران و هنرمندان را به ماوراءالنهر مىآورد (پتروشفسكى، .(١٦١-١٦٢
بدينروال، بخارا يك چند از وضعى مناسب برخوردار شد. در نخستين سالهاي پس از
مرگ تيمور، بخارا به صورت پناهگاه دو فرزند شاهرخ، الغبيگ و ابراهيم درآمد
كه زيرنظر شيخ نورالدين و شاه ملك، دو تن از سرداران تيمور، در آن شهر
اقامت كردند. شاه ملك مربى الغبيگ بود. بخارا و ارگ آن را دو بخش كردند
كه يكى متعلق به الغبيگ و ديگري از آن ابراهيم بود. الغبيگ در زمان
پدرش در ٨٣١ق/١٤٢٨م به اصلاحات پولى در بخارا دست زد و مدرسهاي در مركز
شهر و محل چارسوي بخارا بنا كرد («تاريخ»، ١٠٨ ؛ بارتولد، .(III/٣٨٩
الغبيگ از ٨٥٠ تا ٨٥٣ق/١٤٤٦-١٤٤٩م جانشين پدر شد. در ٨٥٥ق ابوسعيد از اعقاب
تيمور در سمرقند بر تخت نشست و از آغاز با اشراف بخارا مدارا كرد و از حمايت
روحانيان بخارا برخوردار شد. جالب آنكه اندكى پيش از كسب قدرت، از سوي
قاضى شهر به مرگ محكوم شده بود، ولى خبر مرگ عبداللطيف جانشين الغبيگ
(٨٥٣ -٨٥٤ق) وي را از عقوبت رهانيد. يكى از بزرگان دين به نام شمسالدين
محمد كه در بخارا مىزيست، به حمايت از ابوسعيد برخاست («تاريخ»، همانجا).
در اواخر عهد تيموريان، بخارا در دست طرخانان تيموري از اشراف و ثروتمندان
آن واحه قرار گرفت؛ گاه نيز دستخوش هجوم و غارتگريهايى از سرزمينهاي همجوار
مىشد. در اواخر سدة ٩ و اوايل سدة ١٠ق، اهميت فرهنگى بخارا كاستى گرفت.
دانشمندان، شاعران و هنرمندان، همانند دوران الغبيگ به سمرقند روي آوردند
(همان، .(١٠٨-١٠٩ در اوايل سدة ٩ق/١٥م محمدشيبانى، خان ازبك كه از خاندان
چنگيز شاخة جوجى و نوادة ابوالخيرخان بود (بازورث، ٢٣٤- ٢٣٥)، درصدد استيلا بر
ماوراءالنهر از جمله واحة بخارا برآمد. تاريخِ حملة خان ازبك به بخارا را با
اختلاف نوشتهاند. فضلالله بن روزبهان خنجى مؤلف مهماننامة بخارا تاريخ
اين حمله را ٩١٤ق/١٥٠٨م با ٣٠٠ هزار سپاهى نوشته (ص ١)، ولى بارتولد تاريخ
اين حمله را ١٥٠٠م آورده است (همانجا؛ نيز نك: «تاريخ»، كه با تاريخ هجري
مندرج در كتاب روزبهان خنجى قابل انطباق نيست. خان ازبك نخست عازم
سمرقند شد، ولى والى بخارا با سپاه خود به مقابله شتافت. در نتيجه، خان
شيبانى سمرقند را رها كرد و به مقابلة والى بخارا رفت و سپاه او را درهم
شكست. وي دو سال در بخارا اقامت كرد (غفورف، .(٥٢١ ازبكان همانند ديگر
كوچندگان به چند قبيله بخش شده بودند كه هر يك منطقهاي را در اختيار
داشتند. مقرخان بزرگ در سمرقند بود. خانهاي ديگري از دودمان شيبانى، از جمله
عبيدالله بن محمود از ٩١٨ق/ ١٥١٢م و عبداللهبناسكندر از ٩٦٤ق/١٥٥٧م در
بخارا اقامت داشتند
گنبد مسجد كلان، ٩٢٠ق/١٥١٤م
(بارتولد، همانجا).
در ٩١٦ق/١٥١٠م شاه اسماعيل صفوي از غرب به خراسان رفت و در مسير حركت
شهرهايى را پى در پى از چنگ ازبكان بيرون كرد. در حوالى مرو محمد شيبانى
به مقابله شتافت، ولى از سپاه ايران شكست يافت و در جنگ كشته شد. در اين
زمان، بابر از حكمرانان تيموري از كابل و راه قندوز به لشكريان ازبك حمله
برد و چند شهر از جمله سمرقند و بخارا را به تصرف آورد. اندكى بعد مردم بخارا
از بابر رويگردان شدند. در ٩١٨ق/١٥١٢م عبيدالله برادرزادة محمدخان ازبك
شيبانى به بخارا حمله برد و بابر را متواري كرد (غفورف، ٥٢٧ -٥٢٦ ؛ «تاريخ»،
.(١١٠
آگاهيهاي مرتبط با روزگار عبيدالله را واصفى در بدايع الوقايع به شرح آورده
است. عبدالله بن اسكندر (عبدالله دوم) پس از مرگ نوروز احمدخان ازبك در
٩٦٣ق/١٥٥٦م كه فرمانرواي تاشكند و سمرقند بود، بىدرنگ موقعيت خود را در
كرمينه و شهر سبز از توابع بخارا مستحكم كرد و در رجب ٩٦٤/مة ١٥٥٧ بخارا را به
تصرف آورد. پدرش را از كرمينه به بخارا خواند و در ٩٦٧ق/١٥٦٠م او را رئيس
دولت همة ازبكها ناميد. از اين سال بخارا به صورت مقرّ شاهزادگان دولت
شيبانى درآمد (غفورف، .(٥٢٩-٥٣١ وي پس از مرگ پدر در ٩٩١ق/١٥٨٣م بهجاي او
نشست و بلخ و سمرقند و تاشكند و فرغانهرا به تصرف آورد. در عبداللهنامه
شرحى دربارة بخارا آمده است كه نشان مىدهد مؤلف آن متن كاملتري از اثر
نرشخى را در اختيار داشته كه باقى نمانده است (نك: بارتولد، III/٣٩٠
.(II(٢)/٤٨٧,
عبدالله بن اسكندر در ١٠٠٦ق/١٥٩٨م درگذشت. جانشين وي عبدالمؤمن، سال بعد
در بخارا به قتل رسيد. پيرمحمد يكى از بستگان عبدالمؤمن خود را امير بخارا
خواند، ولى در همان سال توسط باقىخان ازبك خواهرزادة عبدالله بن اسكندر
كشته شد (فلسفى، ٤/١٣٥-١٣٦). از اين پس اوضاع بخارا آشفته شد و هشترخانيان
(اشترخانيان) زمام امور را در دست گرفتند و از بخارا به ادارة امور سرزمينهاي
تابع خود پرداختند (بارتولد، همانجا؛ «تاريخ»، ١١٢- .(١١٣
در نيمة دوم سدة ١٠ق/١٦م شهر بخارا وسيعتر شد و بخشهايى از حومة آن به شهر
پيوستند. در اين زمان در بخارا بناهاي فاخر، از جمله مراكز بازرگانى و
كاروانسراها پديد آمد و شهر به مركز مهم بازرگانى آسياي مركزي بدل گشت
(غفورف، .(٥٤٠ جنكينسن كه در ٩٦٥- ٩٦٦ق/١٥٥٨-١٥٥٩م به بخارا رفته بود،
دربارة بازرگانى اين شهر مطالبى نوشته كه حاكى از وسعت بازرگانى آن شهر
است و از وجود بازرگانان هندي از هندوستان، سرزمين بنگال و اطراف رود گنگ و
نيز ايرانيها در بخارا ياد كرده است. بنا به نوشتة او هندوان از بخارا ابريشم،
پوست خام و اسب با خود مىبردند. ايرانيان نيز به بخارا پارچه، نخ آماده،
كتاب، حرير الوان، اسب اصيل و پوست خام مىآوردند و كالاهاي روسى مىبردند
.(I/٨٨-٨٩)
در سدة ١٠ق/١٦م در بخارا بناهاي جديدي احداث گرديد. بدون مبالغه مىتوان
گفت كه در سيماي بخارا دگرگونيهايى پديد آمد. ديواري ساخته شد كه محدودة
وسعت يافتة شهر را در برمىگرفت. در اواخر سدة ١١ق/١٦م عبدالله خان دوم
فرزند اسكندر (٩٩١-١٠٠٦ق/١٥٨٣- ١٥٩٧م) به منظور ارضاي خاطر شيوخ متنفذ و
ثروتمند منطقة جويبار، تمامى املاك بزرگ آنان را داخل محوطة ديوار شهر قرار
داد (غفورف، .(٥٤٨
در نيمة دوم سدة ١٠ق/١٦م بخارا به عنوان مركز فرهنگى كسب اهميت كرد. مدارس
علوم دينى آن افزونتر شد. در اين مدارس ديگر دانشها نيز تدريس مىشد. در
تذكرة نظم بخارا كه در نيمة دوم سدة ١٠ق تأليف شد و نيز در بدايع الوقايع،
آگاهيهاي مرتبط با حيات معنوي آن دوره به شرح آمده است (واصفى، ١/١٦٣-
١٦٥، ٢١١-٢١٢، ٢٦٩- ٢٧٠، ٢/٢١٩ بب؛ غفورف، ٥٥٧ -٥٥٦ ؛ بارتولد، همانجا).
پس از پراكنده شدن اردوي زرين، در هشترخان (آستاراخان) جانىبيگ كه شوهر
خواهر عبدالله خان دوم بود، در منطقة ماوراءالنهر حكومت خانى را تشكيل داد
كه به حكومت اشترخانيان معروف است. پس از الحاق هشترخان به روسيه در عهد
ايوان چهارم (٩٦١ق/ ١٥٥٤م)، جانىبيگ نزد شيبانيان گريخت II/٣٣٩) , ٣
.(BSEبه هنگام آشفتگى وضع شيبانيان، جانىبيگ پيشنهاد كرد فرزندش دينمحمد
كه آن زمان حكمران ابيورد بود، ادارة امور را در دست گيرد. وي در راه بخارا
با سپاهيان صفوي مواجه شد و در نبرد به هلاكت رسيد (غفورف، .(٥٦٠-٥٦١
چون عبدالمؤمنخان (١٠٠٦ق/١٥٩٧م) جانشين عبداللهخان دوم فرزندي نداشت،
حكام وابسته به دربار بخارا كه از آشفتگيها بيمناك شده بودند، درصدد برآمدند
تا باقىمحمدخان برادر دين محمد مقتول را بر تخت بنشانند. بدينروال، دوران
اقتدار اشترخانيان در ماوراءالنهر آغاز گرديد (همانجا؛ عشيق، ٢٢، ٢٤). قزاقها به
فرماندهى توكلخان، ضمن بهرهگيري از اختلافهاي خانهاي شيبانى، چند شهر از
جمله تاشكند و سمرقند را تصرف كردند، ولى در نزديكى بخارا شكست يافتند و
توكلخان در پيكار مجروح و هلاك شد و قزاقها از ادامة پيكار بازماندند (همو، ٢٢؛
غفورف، .(٥٦٠ خانهاي خيوه با اغتنام فرصت و استفاده از جدال اعقاب
جانىبيگ به بخارا رسيدند و بخشى از شهر را غارت كردند (همو، .(٥٦٢
بدينترتيب، باقى محمدخان كه مادرش از شيبانيان بود، زمام امور را در دست
گرفت. از او به عنوان پايهگذار دودمان اشترخانيان ياد شده است. مقرّ او در
بخارا، و وي تا ١٠١٤ق/١٦٠٥م در اين مقام بود. پس از او، ولىمحمدخان در
١٠١٤ق به فرمانروايى رسيد، ولى اعيان بخارا از بد سلوكى او ناخرسند شدند. وي
كه از امامقلىخان شكست يافته بود، به دربار شاه عباس اول پناهنده شد و
زمانى كه امام قلىخان در سمرقند بود، با شتاب به بخارا بازگشت. ميان او و
امام قلىخان پيكاري روي داد كه تفنگداران ايرانى در آن نقش داشتند.
علماي نقشبندي در آخرين لحظه از امام قلىخان طرفداري كردند. در نتيجه ولى
محمدخان با ٣٠٠ تن از يارانش تنها ماند و اسير شد و سرانجام به فرمان امام
قلىخان به قتل رسيد كه سال آن را با اختلاف نوشتهاند (عشيق، ٢٦-٢٩؛
اعتمادالسلطنه، ٢/٩٠٤- ٩٠٥؛ هدايت، رضاقلى، ٨/٤٠٧، ٤٠٨؛ خافىخان، ١/٢٦١).
پس از ولى محمدخان، امام قلىخان زمام امور را در دست گرفت. در زمان او
دولت بخارا با روسيه كه ميخائيل رومانوف در رأس آن قرار داشت، رابطه
برقرار كرد. امام قلىخان پس از ٣٦ سال حكومت، قدرت را به برادر خود ندر
محمدخان سپرد و از راه ايران به حج رفت؛ وي پس از مرگ در گورستان بقيع
مدفون شد (عشيق، ٣٢-٣٤). ندر محمدخان (حك ١٠٥١- ١٠٥٥ق/ ١٦٤١- ١٦٤٥م)، برادر
امام قلىخان فرمانرواي بخارا شد. وي كه از درگيري فرزندانش (همو، ٣٦-٣٧؛
خافى خان، ١/٦١١، ٦٣٢ -٦٣٣) به ستوه آمده بود، از سلطنت كناره گرفت تا
باقى عمر را در مدينه به سر برد. شاه عباس ثانى نظربيگ زيگ را با هزار
تومان اشرفى و هداياي بسيار به استقبال او فرستاد. ندر محمدخان به سبب كهن
سالى در بسطام درگذشت. شاه صفوي دستور داد تا جنازة فرمانرواي بخارا را به
اصفهان آورند و همراه بازماندگانش به مدينه برند. وي را در جوار برادرش به
خاك سپردند (عشيق، ٣٤- ٣٨). پس از سفر ندر محمدخان به ايران، پسرش
عبدالعزيزخان (حك ١٠٥٥- ١٠٩١ق/١٦٤٥-١٦٨٠م) امير بخارا شد. در عهد او آشوبهاي
داخلى به اوج رسيد. ابوالغازي بهادرخان، خان خيوه به بخارا حمله برد.
درگيري ميان بخارا و خيوه مدتى ادامه يافت (همو، ٣٩).
در روزگار شاه عباس دوم، روابط سياسى بخارا و ايران استوارتر گرديد.
عبدالعزيزخان در ١٠٩١ق در ٧٤ سالگى به عزم زيارت حرمين شريفين عازم ايران
شد. شاه سليمان به استقبال او رفت. عبدالعزيزخان نيز در طول راه درگذشت و
سپس در گورستان بقيع كنار گور امام قلى خان به خاك سپرده شد (همو، ٤٠-٤١؛
هدايت، رضاقلى، ٨/٤٨٩). پس از او سبحان قلىخان (حك ١٠٩١-١١١٤ق/١٦٨٠-١٧٠٢م)،
و سپس عبيداللهخان (حك ١١١٤-١١٢٣ق/١٧٠٢-١٧١١م) اميران بخارا بودند (عشيق،٤٠،
٤٤).در دورة حكمرانىعبيداللهخان عيار سكههاي نقره كاستى پذيرفت. در نتيجه
بازرگانى بخارا از رونق افتاد و بازرگانان و پيشهوران كارها را تعطيل كردند.
شهر دچار قحطى شد و بىچيزان به ارگ بخارا هجوم بردند؛ گرچه شورش فرو
نشانده شد، ولى چنددستگى و اختلاف همچنان باقى بود. سرانجام، عبيداللهخان
به قتل رسيد. در عهد او منطقة حكومت اشترخانيان تجزيه شد (غفورف، .(٥٦٣-٥٦٦
هجوم طوايف كوچنده و غارت بخارا، موجب خرابى وضع مالى مردم شد. سيداي
نسفى كه در دوران پيري بافندگى مىكرد، در اشعار خود به كسادي بازار و
فقدان قدرت خريد مردم اشاره كرده، و چنين گفته است: گاهى متاع خود كه
به بازار مىبرم/دامان و آستين خريدار مىكشم (همو، ٨٨٣).
پسازكشتهشدنعبيداللهخان،ابوالفيضخان(حك ١١٢٣-١١٦٠ق/ ١٧١١-١٧٤٧م)، آخرين
فرمانرواي دودمان جانى يا اشترخانيان در بخارا بر تخت نشست، اما در عمل
زمام امور در دست محمدرحيمخان و پدرش محمدحكيم بى آتاليق بود (عشيق، ٤٨).
١١سال آخر حكومت ابوالفيضخان مصادف با سلطنت نادرشاه افشار (١١٤٨-١١٦٠ق/
١٧٣٥-١٧٤٧م) بود. نادر همواره در اين انديشه بود كه مرزهاي مطمئن ايران را
بدان باز رساند و به حريم فرمانروايى خان بخارا پاي گذارد (شعبانى،
٢٠٢-٢٠٣).
هنگامى كه رضا قلىخان فرزند نادر حاكم خراسان شد، درصدد لشكركشى به
ماوراءالنهر برآمد و در ١١٥٠ق/١٧٣٧م پس از تصرف اراضى اطراف جيحون، از ترمذ
گذشت و به ماوراءالنهر رسيد. امير دانيال بى حاكم قارشى از ابوالفيضخان
اميربخارا ياري خواست. در نخستين پيكار، ازبكان توفيق بيشتري داشتند، ولى
پس از رسيدن توپخانه، كارزار به سود سپاهيان ايران پايان پذيرفت
(محمدكاظم، ٢/٥٧١ -٥٧٧؛ آرونوا، ٢٥٣؛ شعبانى، ٢٠٤).
نادر كه نمىخواست در دو جبهه جنگ كند، پسرش رضاقلى را به بازگشت فراخواند
و در همان زمان، ضمن نامهاي فرمانروايى ابوالفيضخان را در بخارا به رسميت
شناخت. در نتيجه، ميان طرفين صلح برقرار شد (عشيق، ٥٠). نادر در
١١٥٢ق/١٧٣٩م پس از جنگ هندوستان متوجه ماوراءالنهر شد. ابوالفيضخان كه از
آمدن نادر نگران شده بود، حكيمبىآتاليق را به عنوان سفير به اردوگاه نادر
فرستاد. نادر خواستار آمدن ابوالفيضخان شد. ابوالفيضخان نيز درصدد ملاقات با
نادر برآمد (همانجا). در اين زمان، خبر رسيد كه طوايف يوز، مين، نايمان،
قنقرات، كنهكس، قياط، بيات، ارمند، جغتاي و قزاق با حدود صد هزار نفر به
خونخواهى آدينه قلى - كه در جنگ با رضا قلىميرزا به قتل رسيد - فرا
مىرسند. روز بعد سپاه ياد شده به ابوالفيضخان رسيدند. حكيمبىآتاليق كوشيد
تا به ابوالفيضخان بفهماند كه لشكر تركان قادر به مقابله نخواهند بود، ولى
مؤثر نيفتاد. لشكريان ازبك در بيرون بخارا اردو زدند (همو، ٥٠ -٥١؛ محمدكاظم،
٢/٧٨٨-٧٨٩).
سپاه نادر بر ازبكها غلبه كرد. ابوالفيضخان به حصار بخارا پناه برد و
طىنامهاي از نادر تقاضاي بخشش نمود. حكيم بىآتاليق، نامه را به نادر داد.
نادر نيز نامهاي همراه با اعلام عفو براي ابوالفيضخان فرستاد و او را به
عنوان شاه بخارا به رسميت شناخت (همو، ٢/٧٩٢-٧٩٤). ميان طرفين پيمانى منعقد
شد كه طبق آن رود آموي مرز ميان ايران و بخارا شناختهشد (عشيق،٥٣).پس از
كشتهشدن نادر،محمدرحيمبى، ابوالفيضخان و دو پسرش را به قتل رسانيد. با
كشته شدن ابوالفيضخان، حكومت اشترخانيان و اعقاب جانىبيگ منقرض شد و
محمدرحيم بى (حك ١١٦٠-١١٧٢ق/١٧٤٧-١٧٥٩م) جاي او را گرفت و سلسلة ديگري از
دودمان چنگيز به نام منغيتيه بنياد نهاد (غفورف، ٩٠٢؛ سامى، ١٠). شرح زندگى
او را محمدوفا كرمينگى در كتاب تحفةالخانى آورده است (نك: بارتولد، .(III/٣٩٠
پس از محمدرحيمبى، عموي او دانيال بى آتاليق (حك ١١٧٢-١١٩٩ق/١٧٥٩- ١٧٨٥م)
قدرت را در دست گرفت. وي عنوان خانى را به ابوالغازي نوادة ابوالفيضخان
واگذارد و خود وظيفة آتاليقى (بزرگ و پدر) را عهدهدار شد (غفورف، ٩٠٢-٩٠٣).
در اواخر سدة ١٢ و اوايل سدة ١٣ق توجه روسيه و اروپاي غربى به آسياي مركزي
به ويژه بخارا فزونى گرفت. نام بخارا نزد غربيان به مفهوم آسياي مركزي
بود (سوخاروا، .(٥ پس از دانيال بى، پسرش شاهمراد (حك ١١٩٩-
١٢١٥ق/١٧٨٥-١٨٠٠م) زمامدار بخارا شد. در ١١٩٩ق در بخارا شورشى روي داد. شاه
مراد كوشيد تا مردم را راضى كند؛ مالياتها را لغو كرد و خراجهاي شرعى از جمله
زكات را باقى گذاشت. در نتيجه، روحانيان اهل سنت به حمايت از او برخاستند.
در عهد وي، دولت منغيتيان از استحكام بيشتري برخوردار گرديد. شاهمراد به
نام ميرمعصوم نيز شهرت دارد (بارتولد، .(III/٣٩١
گرچه اعقاب شاه مراد، عنوان سيد و مير بر خود نهاده بودند، ولى سيد بودن و
رابطة آنان با بيت پيامبر(ص) مشخص نيست. در كتاب خاطرهها ياميرعالمخان
آمدهاست كهدودماناشترخانى(هشترخانى) خود را از اعقاب پيامبر اسلام (ص)
مىدانستند و تخلص افتخاري «سيد» داشتند. دودمان منغيتيه از اولاد پيامبر(ص)
نبودند. محمد رحيمخان، دختر ارشد ابوالفيضخان را به همسري گرفت. هدف او
داشتن عنوان «سيد» بود، ولى از آن زن فرزندي نداشت. بعد شاه مراد او را به
نكاح خود آورد. از آنها ٣ فرزند تولد يافت كه بزرگترين آنها حيدر بود. از
اينرو، اميرحيدر كه ظاهراً از مادري سيده تولد يافته بود، عنوان «سيد» و
«مير» بر خود نهاد (ص ٣٧؛ بخارايى، ٦٩). شاهمراد به عنوان جهاد چند بار برضد
شيعيان به خراسان لشكر كشيد، دست به غارت و كشتار زد و اسيرانى گرد آورد؛ از
اينرو، بازار بردهفروشى در بخارا رونق گرفت ( ٩٠٧). شاه مراد خون مخالفان
مذهب سنت را مباح، و اموال آنان را حلال مىشمرد. وي با شيعيان و مذهب
شيعه بغض و عداوت زيادي داشت؛ همه ساله به بهانة غزا به محدودة شرقى
ايران لشكر مىكشيد؛ بسياري از مردم را مىكشت و اموالشان را غارت مىكرد و
يك پنجم آن را به خزانه مىافزود (بخارايى، ١١٣-١١٤). در اواخر سدة ١٢ق،
هنگامى كه ايران سرگرم جنگهاي داخلى بود، شاه مراد مرو را به تصرف آورد و
گروهى از مردم آن سامان را به بخارا و سمرقند كوچ داد (غفورف، همانجا). شاه
مراد مملكت متصرفى خود را ميان ٣ فرزندش قسمت كرد، مرو را به دين ناصربيگ،
سمرقند را به ميرحسين بيگ و قارشى را به ميرحيدر واگذارد (بخارايى، ٧٠-٧١).
پس از درگذشت شاه مراد، امناي دولت گرد آمدند و اميرحيدر را به فرمانروايى
(١٢١٥-١٢٤٢ق/١٨٠٠-١٨٢٦م) برداشتند (همو، ٦٧؛ بارتولد، همانجا). سامى جلوس
اميرحيدر بر تخت سلطنت را ١٢١٦ق نوشته است (ص ٢١). اميرحيدر از برادران
خواستار اطاعت شد و كسانى را مأمور كرد كه به منطقههاي آنان بروند و
برادرانش را دستگير كنند و به بخارا بياورند. ميرحسين بيگ حاكم سمرقند با
فرزندان و ٥٠
گنبد آرامگاه مدرسة ميرعرب، ٩٤٢ق/١٥٣٥م
تن از نزديكان خود به شهرسبز گريخت، ولى دينناصربيگ حاكم مرو كه از حمايت
اهالى برخوردار بود، مقاومت ابراز داشت. در نتيجه اميرحيدر به مرو لشكر كشيد
كه حاصلى نداشت. ٣ سال ميان دو برادر جنگ بود. سرانجام، دين ناصربيگ شكست
يافت و با نزديكان خود به خراسان گريخت و در پناه دولت ايران درآمد.
بخارايى، تاريخى براي اين درگيريها و پناهندگى دين ناصربيگ ياد نكرده است
(ص ٦٩-٧٣). محتمل است اين واقعه در ١٢١٨ق/١٨٠٣م روي داده باشد. بخارا كه
قبة الاسلام شرق ناميده مىشد، در زمان اميرحيدر به بخاراي شريف شهرت يافت
(بارتولد، همانجا).
اميرحيدر مدت ١٠ سال به تحصيل علوم دينى پرداخت و سپس كار تدريس را در
پيش گرفت، چنانكه ٤٠٠ تا ٥٠٠ طالب علم در مجلس درس او حضور داشتند (همانجا؛
بخارايى، ٧٣). بخارايى كه در خدمت اميرحيدر بوده، با تجليل از او ياد كرده
است كه مبالغهآميز به نظر مىرسد؛ چه، او را به سبب داشتن حرم بزرگ با
زنان بسيار سرزنش مىكردند. اميرحيدر آخرين فرمانروايى بود كه در بخارا به
نام او سكه ضرب شد. پس از مرگ وي نيز ضرب سكههايى با عنوان «مرحوم
اميرحيدر» ادامه يافت (بارتولد، همانجا). اميرحيدر در آغاز توفيقهايى داشت،
ولى با گذشت زمان، خانهاي خيوه به صورتى متواتر واحة بخارا را مورد حمله
قرار دادند و تا ديوار بخارا پيش آمدند (غفورف، ٩٠٨).
در ١٢٢٨ق/١٨١٣م ماوراءالنهر ميان حكام متعدد تقسيم شد كه قدرتمندترين آنها
اميرحيدر فرمانرواي بخارا بود (همانجا). وي به سبب بيماري درگذشت. پس از او
فرزندش اميرنصرالله (حك ١٢٤٢- ١٢٧٧ق/ ١٨٢٦-١٨٦٠م) جانشين وي گرديد و با قتل
دو برادر خود حسين و عمر كه وارثان قانونى سلطنت بودند، بر تخت نشست و مدت
يك ماه پس از جلوس، روزي ٥٠ تا ١٠٠ نفر را كشت (همو، ٩٠٩-٩١٠). او را به
سبب بىرحمى، اميرقصاب نام داده بودند (امير عالمخان، همانجا). امير
نصرالله با وجود دشمنى سران قبايل ازبك توانست موقعيت خود را استوار كند و
محدودة حكومت خود را وسعت بخشد. مآخذ اروپايى و جهانگردان از او به عنوان
مردي خودكامه ياد كردهاند. وي به خلاف رسم ازبكان كه لشكرهايشان از
داوطلبان تشكيل مىيافت، به تأسيس سپاهى منظم دست زد، ولى اين وضع ديري
نپاييد (بارتولد، همانجا).
مدرسة عبداللهخان از مجموعة قوش مدرسه، ٩٦٧-٩٩٦ق
هنگامى كه امير نصرالله بخارا را به تصرف آورد، ظرف يك روز تا نزديك ظهر
به فرمان او ٥ هزار تن از لشكريان اسير بخارا را در برابر ديدگانش گردن زدند.
پس از آن حكم به قتل عام داد كه ٣ هزار تن ديگر را نيز در كوي و برزن
كشتند (بخارايى، ٩٣). وي برادران ديگر خود را با همة اعضاي خانوادة آنان در
قلعة «نر زوم» نزديك رود آموي زندانى كرد؛ سپس به فرمان او همة آنان را از
بزرگ و كوچك كشتند و به خاك سپردند. در بخارا نيز به فرمان او اغلب بزرگان
را دستگير كردند و كشتند و اموال و املاك آنها را به يغما بردند و اطفالشان را
بىقوت لايموت گذاشتند كه بسياري از آنان را كار به تكدي رسيد (همو، ٩٧-
٩٨).
سيميونف محقق تاريخ منغيتيه نوشته است كه اميرنصرالله نسبت به تنها فرزند
خود مظفر احساس پدري نداشت، ولى چون داراي پسر ديگري نشده بود، قتل او را
به تأخير مىافكند (نك: غفورف، ٩١١- ٩١٢). پس از مرگ امير نصرالله، اميرمظفر
(حك ١٢٧٧-١٣٠٢ق/ ١٨٦٠- ١٨٨٥م) كه همانند پدرش سفاك بود، بر تخت نشست. وي
پيش از مرگ پدر حاكم كرمينه بود (امير عالمخان، ٣٩؛ سامى، ٢٥). آشفتگيهاي
دوران حكومت امير نصرالله و امير مظفر سبب شد كه دولت روسيه از ناراضى
بودن مردم آن سامان، براي اعمال نفوذ در آسياي مركزي به ويژه واحة بخارا
بهره جويد. از ١١٩٥ق/ ١٧٨١م، بيچورين با سمت سفير دولت امپراتوري روسيه به
بخارا فرستاده شد. وظيفة عمدة او برقراري روابط بازرگانى بود. در اواخر سدة
١٨م، روابط ميان دو دولت گسترش يافت. در سالهاي ١٢٥٦-١٢٦٦ق/ ١٨٤٠-١٨٥٠م
حجم تجارت طرفين باز هم بيشتر شد. در دوران حكومت امير نصرالله، بيگانگان،
از جمله بازرگانان خارجى دستگير و زندانى مىشدند. اين وضع ماية نگرانى
دولتهاي انگليس و روسيه شد (غفورف، ٩٤٥-٩٥١).
نياز به مبادلة كالا و رشد روابط بازرگانى از يك سو، و اقدام دولت بريتانيا
به منظور دستيابى به آسياي مركزي، موجب نگرانى دولت روسيه و از دست رفتن
مواضع اين دولت در آن سرزمين بود (همانجا). در دوران جنگ اولِ دولت
بريتانيا با افغانستان (١٢٥٤- ١٢٥٨ق/ ١٨٣٨- ١٨٤٢م) موضوع فرستادن مأموران
اطلاعاتى انگليس به بخارا مطرح شد. در اين سالها هرات به مركز فعاليت دولت
بريتانيا بدل گشت. پس از اشغال افغانستان، به دستور فرمانفرماي كل
هندوستان دو تن از مأموران اطلاعاتى انگليس به نامهاي استودارت و كونولى
يكى از پى ديگري به بخارا فرستاده شدند، ولى فعاليت اين دو مأمور اطلاعاتى
انگليس نتيجهاي به بار نياورد، زيرا به دستور اميرنصرالله بازداشت، و در
١٨٤٢م اعدام شدند (زمانى، ١٠؛ غفورف، ٩٥٤). دولت بريتانيا كه از سرنوشت
مأموران خود بىخبر مانده بود، نمايندة خود جوزف ولف را در ١٢٦٠ق/١٨٤٤م به
بخارا فرستاد. وي كه از سوي كميتهاي براي نجات آن دو تن مأمور شده بود،
پيش از اين مأموريت خطير به ايران آمد و به حضور محمدشاه قاجار فرزند عباس
ميرزا بار يافت و ظاهراً امان نامهاي از شاه قاجار گرفت و روانة بخارا شد
(زمانى، همانجا؛ طاهري، ٦٣). به رغم تلاش ولف، امير بخارا او را نيز به ديدة
جاسوس نگريست و به زندان افكند، چنانكه در معرض خطر مرگ قرار گرفت. در اين
زمان كلنل شيل مأمور انگليس در ايران از شاه قاجار تقاضاي كمك كرد (زمانى،
١٠-١١؛ محمود، ٢/٥٠٧).
ظاهراً در همان سال ١٢٦٠ق محمدشاه مأمور عالىرتبهاي را كه نام وي مشخص
نشده است، نزد امير بخارا فرستاد. متن سفرنامة وي بسيار گويا و حاوي مطالبى
ارزشمند دربارة روابط امير بخارا با دولت ايران است. مؤلف كتاب در جريان
ملاقات با امير نصرالله از بيم آنكه ولف نيز همانند ديگر فرستادگان دولت
انگليس كشته شود، صلاح را در ارائة پيام محمدشاه دانست. امير بخارا ضمن
پذيرفتن خواست شاه قاجار، به نمايندة دولت ايران گفت كه آنها گاهى خان
خوقند و زمانى خان اورگنج را به دشمنى با ما تحريك مىكنند و از حدود ولايت
بخارا نقشة معابر و راهها را برمىدارند ( سفرنامة بخارا، ٣٤). سرانجام، امير
بخارا ولف را آزاد كرد تا به همراه مؤلف به ايران برود (همان، ٣٩). در
تضعيف موقعيت انگليس، علائق دولت روسيه اندك نبوده است. بىگمان دولت
روسيه بجز علائق اقتصادي، علائق سياسى نيز داشته است. مؤيد اين نكته
تلاشهاي حكومت تزاري روسيه از نيمة دوم سدة ١٣ق/١٩م در جهت استقرار كنترل
و اعمال نفوذ در آسياي مركزي و ممانعت از استيلاي دولت بريتانيا بوده است
(غفورف، ٩٤٩).
در دوران اميرمظفر، اقدام روسيه براي تصرف آسياي مركزي آغاز شد. سپاهيان
روسى در مسير سفلاي سير دريا مستقر شدند و از آن نواحى به ماوراءالنهر رخنه
كردند (بارتولد، .(III/٣٩١ نخستينشكست اميرمظفر از روسيه در ١٢٨٣ق/١٨٦٦م روي
داد كه در نتيجة آن لشكريان روس شهرهاي خجند و اوراتپه را تصرف كردند. شكست
دوم اميرمظفر از روسيه پس از تصرف سمرقند بود كه به انعقاد پيمانى نابرابر
در ٢٣ ژوئن ١٨٦٦ انجاميد. گرچه اميرمظفر به كمك لشكريان روس توانست شهر سبز
و جنوب شرقى واحة بخارا را تابع خود كند، ولى امارت بخارا خود تابع روسيه شد
(امير عالمخان، همانجا). اميرمظفر پس از چند درگيري، ناگزير تبعيت دولت
روسيه را گردن نهاد و از ادعاهاي ارضى خود نسبت به نواحى اطراف سير دريا
صرفنظر كرد. جيزك، اوراتپه و سمرقند از ١٢٨٥ق به روسها واگذار شد (همانجا).
اميرمظفر فرزند خود عبدالاحد را به صورت گروگان به پترزبورگ فرستاد (همانجا؛
اعتمادالسلطنه، ٣/١٩٠٧). وي در آنجا به تحصيلات نظامى پرداخت و درجة ژنرال
آجودان رستة سوار نظام ارتش روسيه و فرماندهى هنگ ٥ قزاق را داشت و از سوي
امپراتور الكساندر سوم پس از مرگ پدر وارث تخت بخارا شد (امير عالمخان،
٣٩-٤٠).
عبدالاحد (حك ١٣٠٢- ١٣٢٨ق/١٨٨٥-١٩١٠م) امير بخارا تابع دولت روسيه بود. در
زمان او مرز ميان بخارا و افغانستان مشخص شد. در ١٣١٣ق/١٨٩٥م ضمن توافق
ميان دولتهاي روس و انگليس، پنجكند به عنوان مرز دو دولت شناخته شد و امير
عبدالاحد ناگزير شهرستان درواز را در مقابل ولايات روشن و شوغنان به
افغانستان واگذار كرد (بارتولد، همانجا). از ١٣٠٤ق/١٨٨٧م راه آهن روسيه از
سرزمين تحت فرمان اين امير عبور داده شد. در ١٥ كيلومتري بخاراي قديم، در
مسير راه آهن قصبهاي روسى به نام «بخاراي جديد» احداث شد كه ايستگاه آن
كاگان نام گرفت. بعدها اين قصبه به مركز مأموران سياسى روسيه بدل گشت.
به هزينة امير بخارا، راه آهن ياد شده با پايتخت قديمى مرتبط شد و سراسر
خاننشين بخارا به صورت منطقة گمركى روسيه درآمد. در مرز افغانستان ادارة
گمرك روسيه احداث شد و در چند نقطه پستهاي نظامى روسيه تأسيس گرديد (همو،
.(III/٣٩٢
اختلاف امير عبدالاحد با روحانيان بخارا، موجب شد كه وي تختگاه خود را از
بخارا به كرمينه انتقال دهد (امير عالمخان، ١٨، ٤٠). پس از او پسرش
اميرعالمخان در ١٣٢٩ق/١٩١١م جانشين پدر شد. وي كه در پترزبورگ تعليم و
پرورش يافته بود، از حمايت دولت امپراتوري روسيه برخوردار گرديد. وي استظهار
خود به دولت روسيه را چنين به شرح آورده است: «براي محافظت مملكت هرگاه
اسباب عساكر لازم مىبود، از طرف دولت روس براي دولت بخارا مهيا بود. تا
زمان بودن دولت امپراتوري به عساكر و آلات حرب بخارا هيچ احتياج نداشته،
به آسوده حالى حكمرانى نموده، به آبادي مملكتها مىكوشيدم» (ص ٢٠). وي در
ادامة خاطرات مىنويسد: بخارا گرچه تحت حمايت دولت روسيه بود، ولى استقلال
قديمى خود را حفظ مىكرد. امراي بخارا به موجب اصول شريعت و عادت حكومت
مىكردند (ص ٣٣).
در سدة ١٤ق/٢٠م روشنفكران ترقىخواه بخارا به پيروي از نهضت مشروطة ايران و
جرايدي كه به حمايت از اين نهضت در خارج از ايران چاپ مىرشد - چون حبل
المتين در هندوستان و ملانصرالدين در قفقاز - به انتشار جرايدي دست زدند كه
از آن جملهاند: سمرقند، بخاراي شريف، صداي فرغانه و آيينه . عبدالرحيم
فطرت، ميرزا سراج حكيم (مؤلف تحف اهل بخارا ) و صدرالدين عينى از جمله
روشنفكران ترقىخواه بخارا بودند كه به «بخاراييان جوان» شهرت داشتند.در
ميان اينگروه كسانى بهجريانهاي چپ رويآوردند. روزنامة بخاراي شريف به
مديريت ميرزا محيىالدين منصورف و ميرزا سراج حكيم كه از گروه «بخاراييان
جوان» بودند، از ٤ ربيعالا¸خر ١٣٣٠ق/١١ مارس ١٩١٢م تا ٢٤ محرم ١٣٣١ق/٢
ژانوية ١٩١٣م در شهرستان كاگان نزديك بخارا چاپ و منتشر مىشد. زبان روزنامه
فارسى ساده همراه با اصطلاحات كهن و نيز واژههايى از زبانهاي روسى و تركى
و عناصري از گويش تاجيكى بود ( ايرانيكا، .(IV/٣٢٧-٣٢٩
پس از انقلاب فورية ١٩١٧ روسيه، تلاش نيروهاي بلشويك براي در دست گرفتن
حكومت آغاز شد. بلشويكها در ١٠ مارس ١٩١٨ به بخارا حمله كردند و ضياءالدين را
متصرف شدند. طرفداران امير بخارا عساكر روسرا در مرزافغانستان بهقتل
رسانيدند.رفتهرفته آتشانقلاب شعلهور شد. در ٥ سپتامبر ١٩٢٠ بخارا به دست
نيروهاي بلشويك افتاد. امير عالمخان كه آخرين امير بخارا از دودمان منغيتيه
بود، به افغانستان مهاجرت كرد (همو، ٣٥). ياران و عساكر امير عالمخان به
همراه انور پاشا، سياستمدار و سردار عثمانى و از سران حزب اتحاد و ترقى (ه م)
مدت ٧ سال در قيام باسماچيان برضد حكومت بلشويكها در برابر ارتش سرخ
پايداري كردند (همو، ٣٧؛ XXX/١٧٣ , ٣ .(BSE
گرچه بخارا بارها در پيكار ميان طرفين دست به دست شد، با اين وصف در ٨
اكتبر ١٩٢٠ حكومت بلشويكى روسيه در بخارا جمهوري بلشويكى به نام «جمهوري
شوروي خلق بخارا» اعلام كرد كه مساحت آن ١٩٣ ،١٨٢ كم ٢ با ٢/٢ ميليون نفر
جمعيت بود. اين جمهوري با جمهوري شوروي خلق خوارزم و افغانستان هم مرز، و
تختگاه آن نيز شهر بخارا بود (همان، .(IV/١٦٥ در ١٩ سپتامبر ١٩٢٤ اين جمهوري
به جمهوري شوروي سوسياليستى بخارا تغيير نام يافت. يكماه و چند روز بعد در
٢٧ اكتبر همان سال اين نام نيز از ميان رفت و اراضى واحة بخارا ميان دو
جمهوري شوروي سوسياليستى ازبكستان و تركمنستان و جمهوري خودمختار تاجيكستان
تقسيم شد (همان، .(IV/١٦٦ اكنون بخارا يكى از استانهاي جمهوري ازبكستان
است.
جغرافيا: قديمترين مأخذ دربارة مشخصات جغرافيايى بخارا نوشتة محمد بن جعفر
نرشخى (د٣٤٨ق/٩٥٩م) است. نسخههايى از اين اثر ارزشمند وجود داشته كه
متأسفانه متن كامل آن بر جا نمانده است. مبسوط ترين متن، ترجمة احمد بن
محمد قباوي با تلخيص محمد ابن زفر است كه به آن مطالبى از ديگر مؤلفان، از
جمله عبدالرحمان محمد نيشابوري مؤلف خزائن العلوم افزوده شده است. از ديگر
منابع كتاب اصطخري است كه ابن حوقل بسياري از مطالب كتاب خود را از او
اقتباس كرده است. اصطخري بخارا را شهري بر هامون نوشته است كه در آن
باغها، بوستانها و روستاها به يكديگر پيوسته و نزديكند. وي مىنويسد: گرد بخارا
ديواري ١٢ در ١٢ فرسنگ كشيده شده است كه درون آن فضاي خالى نتوان يافت
(ص ٢٣٩؛ لسترنج، .(٤٦٠-٤٦١ درون ديوار بزرگ نيز ديوار ديگري به اضلاع نيم
در نيم فرسنگ وجود داشته كه شهر درون اين ديوار بوده است. بيرون شهر از
قهندز (كهندز) چند شهر كوچك و نيز قلعهاي بوده است. در كهندز ربض و در آن
بازار است. رود سغد از ميان شهر مىگذرد و از آنجا تابيكند ادامه مىيابد
(اصطخري، همانجا). نرشخى از ١٢ رود ياد كرده، ولى اصطخري رودهاي بخارا و
توابع آن را نام برده، و رودهاي فَشيديزه، جويبار بكار، رود بيكند، رود آسيا
كه بر سراها و آسياها گذرد و رودهاي كُشنه، رَباح، ريگستان، سافري، خَرْغان
رود، جُرغ، فرخشنه، راميثنه، فراورسفلى، اروان، فراور عليا، خامه، بتنگان و
نوكند را از جمله رودهاي بخارا دانسته است. اين رودها جملگى از رود سغد
برمىخيزند كه قابل كشتيرانى است (نرشخى، ٤٤- ٤٥؛ اصطخري، ٢٤٠-٢٤٣).
اصطخري مىنويسد: نزديكترين كوه به بخارا كوه وركه ميان سمرقند و كش است
(ص ٢٤٤). وي مىافزايد كه درون و بيرون ديوار بخارا نواحى متعددي است. به
نوشتة او طواويس بزرگترين شهر اين نواحى است (همانجا). نرشخى به شرح
مطالبى پيرامون طواويس پرداخته، و نوشته است كه در هر خانة آن يكى دو
طاووس وجود داشت. عربها طاووس نديده بودند؛ چون در آنجا طاووس بسيار ديدند،
آن را ذات الطواويس ناميدند. در نتيجه، نام اصلى آن از ميان رفت. بعدها
واژة ذات را رها كردند و طواويس گفتند (ص ١٧). از شهرهاي درون ديوار بزرگ
بمجكث است (اصطخري، همانجا) كه ابن حوقل آن را نمجكت ناميده است (١/٤٨٩).
لسترنج اين شهر را تومجكث يا تمشكث آورده، و صورت بمجكث يا بومجكث را خطاي
كاتب دانسته است (ص .(٤٦٢ از ديگر شهرهاي درون ديوار بزرگ، زندنه، مغكان و
خجاده است (ابن حوقل، همانجا). اصطخري بيكند، فَرَبر، كرمينه (كرمينيه)،
خُديَمنكن، خرغانكث و مديامجكث را از شهرهاي درون ديوار نوشته است (همانجا).
در سدة ٤ق/١٠م بجز ديوار قديمى ديوار ديگري نيز وجود داشت. هر يك از اين
ديوارها دروازههاي متعدد داشتند. فاصلة ميان دروازههاي ديوارهاي درونى و
بيرونى مشخص نشده است (بارتولد، .(III/٣٨٢
از ميان دروازههاي ديوار درونى، دروازة كوي مغان قابل ذكر است. كوي مغان
كه در شمال شرق شهرستان (شارستان) واقع شده بود، در ٣٢٥ق/٩٣٧م دستخوش
حريق شد (همو، ، III/٣٨٤ حاشية .(٧ گمان مىرود اين كوي در عهد سامانيان كوشك
مغان نام داشته است. بازرگانان از آن روزگار به اين كوي انتقال يافته
بودند كه در واقع در حكم بازگشت آنان بود، زيرا در عهد قتيبة بن مسلم مردم
شهر ناگزير نيمى از خانههاي خود را به عربها واگذاردند كه بيشتر شامل
شارستان مىشد. بازرگانان پس از خروج از شهر كه در نتيجة فشار عربها پديد
آمده بود، در خارج از آن ٧٠ كوشك بنا كردند كه در هر يك از آنها باغ، حياط و
محل خدمتكاران قرار داشت؛ چه بسا از آن سبب كوشك مغان نام گرفت. در
روزگار ابومسلم اين منطقه پر جمعيتتر از شهر بود. چنانكه در اخبار آمده است،
بعدها اين كوشكها ويران، و به آتش كشيده شد. صاحبان كوشكها بر درها صورت
بتهاي خويش را نصب مىكردند. چون شمار مسجدها زياد شد، آن درها را به مسجدها
آوردند و روي صورتها را تراشيدند (همو، .(III/٣٨٤
احمد بن محمد قباوي مىنويسد كه امروز (سدة ٦ق/١٢م) از آن درها يكى مانده
است. چون خواهى به سراي امير خراسان روي، در دوم كه از بقيت آن درهاست،
اثر تراشيدگى بر روي آن مشهود است (نك: نرشخى، ٦٨). اصطخري از دروازههاي
بخارا با دقت ياد كرده است (ص ٢٣٩-٢٤٠). بيرون باروي شهر بخارا كهندزي در
سمت شمال غربى وجود داشت كه متصل به شهر، و خود شهر كوچكى بود (لسترنج،
.(٤٦١ سراي شاهان و اميران، زندان، ديوانهاي شاهان، حرم و خزاين در آنجا
بود. كهندز را حصارك ارگ نيز مىناميدند. ابوالحسن عبدالرحمان نيشابوري دربارة
بناي كهندز مطالبى ارائه كرده كه بعضى نكات آن با افسانه و اسطورههاي
كهن آميخته است. به روزگار مترجم كتاب تاريخ بخارا (٥٢٢ق/١١٢٨م) اين حصار
ويران شد، ولى در زمان ارسلانخان بار ديگر بنا گرديد. اندكى بعد در
٥٣٤ق/١١٤٠م هنگامى كه امير زنگى على خليفه به فرمان سلطان سنجر والى
بخارا بود، خوارزمشاه به بخارا رسيد، او را كشت و حصار را ويران كرد كه بيش
از
مدرسة كوكْشان، سدههاي ١٠-١٣ق/١٦-١٩م
دو سال ويران بود تا در ٥٣٦ق كه البتكين از جانب گورخان والى بخارا شد،
دستور داد حصار بازسازي شود. در ٥٣٨ق بار ديگر حصار ويران شد و همچنان ويران
ماند؛ در ٦٠٤ ق/١٢٠٧م محمد خوارزمشاه آن را آباد كرد، تا اينكه در
٦١٦ق/١٢١٩م لشكريان چنگيز آن را ويران كردند (نك: نرشخى، ٣٤-٣٦).
از در غربى حصار بخارا تا دروازة معبد، ريگستان نام داشت كه سراي شاهان بود
(همو، ٣٦). پيش از اسلام در ريگستان دژهايى وجود داشت. نصر بن احمد سامانى
(حك ٣٠١-٣٣١ق/٩١٤-٩٤٣م) براي خود در آنجا كاخى بنا كرد. پيش از در ورودي كاخ
١٠ ديوانخانه قرار داشت كه نرشخى از آن ياد كرده است. در نخستين سال
فرمانروايى منصور بن نوح سامانى (حك ٣٥٠- ٣٦٥ق/٩٦١-٩٧٦م) اين كاخ به سبب
حريق ويران، و سپس بازسازي شد. مقدسى مىنويسد كه در عهد او دارالملك در
ريگستان روبهروي قلعه قرار داشت و او هرگز در جهان اسلام مشابه آن را
نديده بود (ص ٢٨٠-٢٨١)، تا سال ٣٦٠ق/٩٧١م كه از ريگستان به عنوان نمازگاه
(مصلّى) استفاده شد (بارتولد، .(III/٣٨٤
در عهد سامانيان كاخ شاهى ديگري وجود داشت كه بر كنار جوي موليان احداث
شده بود. كاخ به فرمان اسماعيل بن احمد (حك ٢٧٩- ٢٩٥ق/٨٩٢ - ٩٠٨م) بنا شد.
اين كاخ پس از سقوط دولت سامانى ويران گشت. در عهد منصور بن نوح، نمازگاه
جديدي احداث شد، زيرا نمازگاه ريگستان در روزهاي معين گنجايش همة
نمازگزاران را نداشت (همانجا). در ٣٦٠ق نمازگاه جديد، حدود نيم فرسنگ دورتر
در كنار راه قصبة سامتين احداث گرديد. آگاهى دربارة محل اين قصبه كافى
نيست و محتمل است كه اين قصبه همان قشلاق سومتيان در محل آرامگاه چاربكر
در ٦ كيلومتري بخارا باشد (همو، ، III/٣٨٥ نيز حاشية .(٨ بنابر عادت قديم،
اهالى در مراسم مذهبى سلاح حمل مىكردند، زيرا در عهد سامانيان، حمل سلاح
در ماوراءالنهر معمول بود (همانجا).
از توابع بخارا، كرمينه (بادية خردك)، نور، طواويس (ارقود)، اسكجكت، زندنه،
وردانه، افشنه، بركد، رامتين، ورخشه (فرخشه)، بيكند، فرب و ديگر جاها را
مىتوان نام برد كه شرح آنها به تفصيل در تاريخ بخارا ينرشخى آمده است
(ص ١٦-٢٧). در بخارا بنابر معمولِ ايران و آسياي مركزي در دورههاي پيش از
اسلام، بازارها در خارج از حصار و كنار دروازة شهر واقع شده بودند كه دروازة
بازار ناميده مىشدند. يكى از مشهورترين آنها بازار ماخ است كه نرشخى از آن
ياد كرده است. در سدة ٣ق/٩م اين بازار وجود داشت. سالمندان مىگفتند كه در
قديم اهل بخارا بتپرست بودند. از آن زمان در اين بازار تنديسهايى
مىفروختند. نرشخى مىافزايد كه «حالا نيز همچنان مانده است». مؤلف خزائن
العلوم مىنويسد كه در قديم پادشاهى به نام ماخ بود. بازار به فرمان و به
نام او ساخته شد كه جايگاه بت فروشان بود (نك: نرشخى، ٢٩). اصطخري اين
نام را ماج نوشته است (ص ٢٤٠). كريستن سن ضمن بحث پيرامون مسجد ماخ بر
اين عقيده است كه ماخ احتمالاً صورتى از تلفظ ماه بوده است (ص .(٥٠-٥١
بخارا ٧ دروازه، قهندز (كهندز) دو دروازه، و ربض چند دروازه داشت كه برشمردن
و تعيين محل هر يك از آنها آسان نيست (نرشخى، ٣٤، ٤٨، ٤٩؛ لسترنج، .(٤٦١-٤٦٢
در بخارا به خلاف اكثر شهرهاي ماوراءالنهر، قلعه درون شارستان نبود، بلكه در
خارج آن نهاده بود. ميان قلعة درونى و بيرونى، محوطة آزادي وجود داشت كه
از نيمة دوم سدة ٢ق/٨م تا ٦ق/١٢م مسجد جامع در آن واقع شده بود. مىتوان
محل شارستان (شهرستان) را در محدودة شهر كنونى بخارا تا حدودي معلوم كرد،
زيرا به نوشتة اصطخري، ميان شارستان و قهندز هيچ آب روان نيست و آب از رود
بزرگ بردارند (همانجا؛ نيز نك: بارتولد، .(III/٣٨١ طبق كشفيات شيشكين معلوم
شده كه مساحت شارستان ٣٥ هكتار، و حدود ١٠ برابر قلعه بوده است. دروازه يا
در عطاران در ضلع جنوبى، و در آهنين (باب الحديد) در ضلع شمال غربى
شارستان نهاده بود (همانجا، نيز حاشية ٣ .(٢, نرشخى نقشة شارستان را به روشنى
به شرح آورده است. شارستان بخارا بعدها نيز اهميت پيشين را از دست نداد و
گمان مىرود كه در جنوب به سال ٥١٥ق/١١٢١م ساخته شده باشد (همو، .(III/٣٨٢
نرشخى از وجود كارگاهى به نام بيت الطراز ميان حصار و شارستان (شهرستان)
نزديك مسجد جامع ياد كردهاست (ص ٢٨). در بيتالطراز كارگاه بافندگى وجود
داشت. منسوجات اين كارگاه را به شهرهاي شام و مصر و روم مىبردند (همانجا).
انواع گونهگون كالاهاي بخارا نشانهاي از رشد بازرگانى آن سرزمين بود كه
بعضى از آنها در زندانها توليد مىشد (مقدسى، ٣٢٤). مقدسى در ضمن از
نارساييهاي بخارا ياد كرده، و از وجود و كثرت حريق در آن خبر داده است (ص
٢٨١). آن زمان به مراتب بيش از امروز در ساختمانها چوب به كار مىرفت؛ حتى
بخش فوقانى منارة مسجد اصلى شهر از چوب بود. در نتيجه، به سال ٤٦٠ق/١٠٦٨م
هنگامى كه دو مدعى سلطنت به جان هم افتاده، قصد تصرف قلعه را داشتند،
مناره دستخوش حريق شد و مسجد نيز به همراه آن سوخت. چندي بعد مناره با آجر
پخته بازسازي شد (نرشخى، ٧٠). دربارة روستاهاي بخارا، اصطخري و نرشخى هر دو
مطالبى آوردهاند؛ آنها به وجود كانالها (جويبارها) اشاره كرده، و از آنها نام
بردهاند. اين كانالها از رود زرافشان براي آبياري كشتزارها و باغها منشعب
مىشد. اين جويبارها به نوشتة نرشخى در عصر اسلامى حفر شده بودند. تاكنون نيز
اين جويبارها اغلب برجا ماندهاند (نك: بارتولد، .(III/٣٨٥
درمورد ديوار بخارا بايد افزود كه در ساية كوششهاي سيتنياكوفسكى١ بقاياي ديوار
بخارا كشف شد. اين ديوار در عهد عباسيان وسيلهاي براي حفاظت و دفاع از واحة
بخارا در برابر هجوم تركان و اقوام كوچنده بود (همو، .(III/٣٨٦ بنا به نوشتة
نرشخى آغاز بناي ديوار سال ١٦٦ق/٧٨٢م، و پايان آن سال ٢١٥ق/٨٣٠م بوده
است (ص ٤٦- ٤٨). نرشخى در شرح بخارا به جوي موليان، شمس آباد، ناحية
كشكتان و ربض بخارا اشاره كرده است. يكى از ديوارهاي بخارا ديوار كنپرك
(كنپيرك) است كه بارتولد آن را ديوار پيرزن (به احتمال زن پيرك) ناميده
است. بقاياي ديوار تاكنون در شمال شرق شهر در مرز دشت ميان بخارا و كرمينه
باقى مانده است (بارتولد، همانجا).
واحة بخارا در ١٩٣٨م/١٣١٧ش به صورت يكى از استانهاي جمهوري ازبكستان درآمد.
استان بخارا شامل ٣٢% اراضى ازبكستان، و داراي ١١ بخش، ٣ شهر و ٩ شهرك است.
مركز استان شهر بخاراست. در شمال غرب استان، صحراي قزل قوم، و در جنوب آن
دشت وسيعى واقع شده است كه رود زرافشان از آن مىگذرد. آبهاي اين رود در
شنزارها فرو رفته، و درياچهاي از آب شور پديد آورده است. غرب استان با
جمهوري تركمنستان هم مرز است. رود جيحون (آمودريا) از اراضى اين استان
مىگذرد IV/١٦٧) , ٣ .(BSEجمعيت استان بخارا در ١٩٨٥م/١٣٦٤ش بالغ بر يك
ميليون و ١٧ هزار نفر بوده است. در ١٩٩٣م/١٣٧٢ش شمار اهالى به ٩٠٠ ،٢٦١،١نفر
رسيد. حدود ٣٦% اهالى در شهرها سكنى دارند (چرمى، ١٠؛ «فرهنگ...٢»، .(١٨٣
از نوشتههاي متقدمان چنين برمىآيد كه اقوام آريايى در بخارا مقام داشتند.
هرگاه نامهاي جغرافيايى را نمادي از اقوام ساكن سرزمينها به شمار آوريم،
نامهاي ايرانى بخارا نشانهاي از وجود اقوام ايرانى در آن سرزمين است.
نرشخى مىنويسد: كيخسرو در ديه رامش آتشخانهاي (آتشكده) نهاد و مغان چنين
گويند كه آن آتشخانه قديمتر از آتشخانههاي بخاراست (ص ٢٣). وي مىنويسد:
«اهل بخارا را بر كشتن سياوش سرودهاي عجيب است و مطربان آن سرودها را كين
سياوش گويند» (ص ٢٤). اين مطالب و نامهاي ايرانى بسياري چون ورخشه
(فرخشه)، پايكند (بيكند)، فرب، كوشك مغان و جز آن نموداري از وجود اقوام
ايرانى در آن سرزمين است.
هفتاليان و كوشانيان نيز زمانى در بخارا سكنى داشتند كه ريچارد فراي زبان
آنان را ايرانىِ كوشانى - باكتريايى (باختري) نوشته است (ص .(١٠-١١ اصطخري
مىنويسد: «زبان اهل بخارا زبان اهل سغد باشد» (ص ٢٤٥). در آثار مؤلفان
اسلامى آمده است كه قتيبة بن مسلم
مدرسة عبدالعزيزخان، ١٠٦٢ق/١٦٥٢م
باهلى هنگامى كه به بخارا آمد، فرمان داد تا اهل بخارا نيمى از خانهها و
املاك خود را به عربها واگذارند (نرشخى، ٤٢). بدينروال، برخى گروههاي عرب
نيز در بخارا مقام كردند. تركان، ازبكها و ديگر اقوام نيز در طول زمان بدين
سرزمين روي آوردند. با اين وصف، ساكنان اصلى بخارا را هنوز مردمى از تيرة
آريايى تشكيل مىدهند كه به زبان تاجيكى سخن مىگويند. به عنوان نمونه از
مجموع ٢٢٠ محلة بخارا در ١٩٣ محله تاجيكها زندگى مىكنند (سوخاروا، .(١٢٣-١٢٤
گروه ديگري از ايرانى زبانان در بخارا سكنى دارند كه آنان را فارس مىنامند
(همو، .(١٢٥-١٢٦ وجود اين گروه از مردم يادآور نوشتة اصطخري است كه «اصل
مردم بخارا در قديم قومى بودند كه از اصطخر، آنجا انتقال كردند» (همانجا).
اينان كه شيعه مذهبند، تا ١٩١٠م ايرانى ناميده مىشدند. اين گروه اكنون
نيز خود را ايرانى مىنامند، ولى در نوشتهها آنان را فارس مىخوانند. اين
گروه به زبان تاجيكى سخن مىگويند (سوخاروا، .(١٥٣ اقوام تركىزبان از جمله
ازبكها و قلموقها نيز گروه ديگري از مردم بخارا را تشكيل مىدهند (همو، ١٣٤
.(١٣٢, عربهاي ساكن بخارا گرچه در ميان تاجيكى زبانان مستحيل شدند، با اين
وصف، بخشى از آداب و سنتهاي خود را حفظ كردهاند. اينان خود را عرب مىشمارند
و به قبيلههاي معينى از قبايل عرب منتسب مىدانند. آنان كه خود را از
قبيلة قريش مىشمارند، در محلة سلاّخخانه سكنى دارند و ميان خود ازدواج
مىكنند (همو، .(١٥٠
از ديگر گروههاي قومى بخارا، يهوديان آسياي مركزي هستند كه به گويشى از
زبان تاجيكى سخن مىگويند. گفته مىشود كه اين گروه از عهد باستان به
بخارا آمدند و در سدة ٦م جماعتى از ايشان در اين سرزمين سكنى داشتند (همو،
.(١٦٦ سوخاروا به نقل از اِوِرسمان مىنويسد كه يهودان بخارا حدود هزار سال
قبل، از ايران به بخارا رفتند (همانجا).
از ديگر گروههاي قومى ساكن بخارا، روسها و تاتارها هستند. روسها از اواخر سدة
١٢ق/١٨م و تاتارها در اوايل سدة ١٣ق/١٩م به بخارا روي آوردند كه شمارشان
به ٢-٣ هزار تن مىرسيد (همو، .(١٧٩ بعضى اقوام قفقاز، از جمله لزگيها و
ارمنيها كه به تجارت اشتغال داشتند، در بخارا سكنى گزيدند. افغانها نيز از
هرات و ديگر نواحى افغانستان به ماوراءالنهر و بخارا آمدند (همو، .(١٨١ گروهى
از قراقالپاقها نيز در بخارا سكنى دارند IV/١٦٧) , ٣ .(BSEپنبه، ابريشم و پوست
قرهكل از محصولاتعمدة بخاراست. صنايعاستان بركشاورزي و دامپروري آن متكى
است (همان، .(IV/١٦٧-١٦٨
شهر بخارا مركز استانى به همين نام است. تاريخ بناي شهر مشخص نيست. در
رويدادنامههاي چينى سدة ٥م براي نخستين بار از اين شهر ياد شده است
(«دائرة المعارف»، .(I/٢٨٩ شهر بخارا در منطقهاي از غرب آسياي ميانه واقع
شده است كه به ورارود (فرارود) و به عربى ماوراءالنهر شهرت داشته است. شهر
در مسير سفلاي رود زرافشان و مرز دشت وسيع خوارزم بر سر راه بازرگانى واقع
است كه آسياي مركزي را با آسياي مقدم، افغانستان، هندوستان، تركستان شرقى
و چين مرتبط مىسازد. از ديگر نواحى ماوراءالنهر نيز راههاي بازرگانى تا بخارا
كشيده شده است (سوخاروا، .(٢٤-٢٥
در عهد نرشخى كنار حصار شهر نيزاري به نام دشتك وجود داشته كه وي در كتاب
خود از آن ياد كرده است (ص ٣٩). از آن روزگار مردم بخارا كوشش فراوانى
براي خشكانيدن اراضى باتلاقى نيزار مصروف داشتند (سوخاروا، .(٢٦ آب شهر از
رودخانهاي با نام شهر رود يا رودشهر تأمين مىشد كه در قديم آن را رودزر
مىناميدند. اين رودخانه، شاخهاي از رود زرافشان است. آب شهررود از جنوب
دروازة مزار وارد شهر مىشود و منطقة وسيعى را در برمىگيرد. شهررود بخارا را به
دو بخش به تقريب برابر تقسيم مىكند. از شهررود جويبارهاي بسياري منشعب، و
به سراسر شهر گسترده شده است. بنابر محاسبه در سالهاي ١٩٢٥-١٩٢٦م شمار
شاخههاي منشعب از اين رود به ٢٢٠ مىرسيد (همو، .(٢٧ در بخارا براي آبياري،
آبگيرها و استخرهاي متعددي در طول زمان ساخته شده بود كه حجم آنها را ٥٨٠
،٨٢متر مكعب نوشتهاند. اين آبگيرها را حوض مىناميدند. در شهر ٩٧ حوض شناخته
شده است كه از آن جملهاند: حوضهاي ميردوستوم، رشيد، شيخ شاه، قتلق و
بادام (همو، ٢٩ -٢٨ ، حاشية ١١ .(١٠, بجز حوضها، چاه نيز از منابع تأمين آب
بخارا بوده است (همو، .(٣٠
در مآخذ قديم، آگاهى روشنى دربارة شمار جمعيت شهر بخارا وجود ندارد. اغلب
محققان در اين زمينه به نوشتة اصطخري كه سفري به بخارا داشته است، استناد
جستهاند: «در خراسان و ماوراءالنهر هيچ شهر انبوهتر از بخارا نيست» (ص ٢٣٩).
وي ضمن شرح از بسياري جمعيت بخارا مىنويسد كه غلة بخارا كفايت نياز اهالى
را نمىكند و از ديگر جاها به آنجا غله مىآورند (ص ٢٤٣-٢٤٤). در سدة ٤ق/١٠م
جمعيت انبوهى در شهر سكنى گزيدند. آب و هواي شهر ناسالم شده بود. كوچهها
وسعت گرفتند. حال آنكه شهر گنجايش چنين جمعيت انبوهى را نداشت. مقدسى (ص
٢٨١)، ثعالبى (٤/١٩٢) و ديگران از وضع ناهنجار بخارا ياد كردهاند (نك: بارتولد،
.(III/٣٨٥ در نيمة نخست سدة ١٣ق/١٩م نظر محققان روسى دربارة جمعيت بخارا
متفاوت بوده است. بعضى شمار آن را ٦٠ هزار، و برخى ١٠٠ هزار نوشتهاند
(سوخاروا، ٩٧ ، نيز حاشية .(٢٠-٢٢ شمار جمعيت شهر را ٢٠٠ هزار و ١٦٠ هزار نيز ذكر
كردهاند. طبق محاسبة گريگوري اسپاسكى، در سدة ١٩م در بخارا ٤٠٠ محلة مسكونى،
و در هر يك ٥٠ خانه وجود داشت. در هر خانه ٣ خانوار ٤ نفره زندگى مىكردند.
وي با افزودن شمار ساكنان حجرههاي مدارس و كاروانسراها جمعيت بخارا را حدود
٢٥٠ ،٢٤٩نفر تخمين زده است (همو، .(٩٨ جمعيت شهر را در ١٩٣٩م، ٥٠ هزار، در
١٩٥٩م، ٦٩ هزار و در ١٩٧٠م حدود ١١٢ هزار نفر نوشتهاند IV/١٦٣) , ٣ .(BSE
بازارها، كاروانسراها و مراكز بازرگانى در ساختار شهر بخارا تأثيري بسزا
داشتهاند. در نيمة سدة ١٣ق/١٩م در بخارا ٣٨ كاروانسرا وجود داشت كه ٢٤ باب
آن سنگى و ١٤ باب از چوب ساخته شده بود. در سدة ٢٠م شمار كاروانسراهاي
بخارا به ٦٠ باب فزونى يافت (سوخاروا، ٤٥ ، نيز حاشية ٥٦ .(٥٤, در ميان
تأسيسات فرهنگى شهر مدرسهها و مساجد از اهميت فراوان برخوردار بودند. شهر
داراي چند مسجد جامع و نمازگاه براي نماز در اعياد فطر و قربان بود (همو، .(٦٦
جنب مساجد مكتب خانههاي متعدد وجود داشت. در مساجد محلهايى براي وضو ساخته
شده بود كه به هنگام سرماي سخت زمستان، مردم براي نماز صبح با آب گرم
وضو مىساختند. شيعيان بخارا، ٤ مركز عبادت با نام حسينيه داشتند كه در
كويهاي جان آفران، مرقوش، حوض بلند و توپخانه قرار داشت. يهوديان بخارا دو
كنيسه داشتند كه يكى در محلة اميرآباد قديم و ديگري در اميرآباد نو بود. در
سدة ١٩م در بخارا ١٠٣ مدرسه وجود داشت كه ٦٠ مدرسة آن بزرگ و داراي
حجرههاي متعدد بودند (همو، ٧٣ ٧٢, ,٧٠ ، نيز حاشية .(٦٧ شمار گورستانهاي شهر
بخارا را ٣٠ مزار نوشتهاند (همو، ٨٣ ، حاشية ٨٤ ؛ نك: معينالفقرا، ١٨- ٧٥).
آثار تاريخى و هنري: بخارا شهر و سرزمين موزهها و در واقع موزهاي است در
فضاي باز كه آن را مرواريدي بر تارك آسياي مركزي ناميدهاند (پولاتف، .(٣١
از سدة ٦م همراه با آگاهيهاي تاريخى پيرامون بخارا، آثار هنر معماري نيز در
آن ظاهر شد. براي ارزشيابى آثار معماري شهر، كافى است از بيرون بدان نظر
افكند تا ضمن قياس با ديگر شهرها، ارزش و اهميت بخارا مشخص شود. آنچه از
بيرون جلبنظر مىكند، حصار قلعة بخاراست كه ما را به گذشتههاي دور رهنمون
مىگردد (پوگاچنكُوا، .(٥٧ گرچه از روزگار نرشخى (٢٨٦- ٣٤٨ق/٨٩٩ -٩٥٩م) حدود ١١
قرن مىگذرد، با وجود كشفيات باستانشناسى، هنوز دوران بسيار كهن بخارا
چنانكه بايد شناخته نيست. قلعة بخارا كه ويرانههايى از آن برجا مانده،
نشانهاي از هجوم صحراگردان در سدة ٧م است (همو، .(٥٨ اين اثر تاريخى از
نخستين آثار برجا مانده در بخاراست. باستانشناسان تاريخ بناي ارگ قلعه را
حدود سدة ٣ق م تخمين زدهاند (مانكوفسكايا، .(٥٦ طى سدههاي دراز ارگ ويران
شد و برجاي آن تپهاي به ارتفاع ١٨ متر پديد آمد كه بعدها اميران بخارا بر
قشر فوقانى تپه، بناهايى پديد آوردند (همو، .(٥٧ مقابل ارگ، اثر تاريخى كهن
دروازة معبد ريگستان نهاده شده است (پوگاچنكوا، همانجا؛ نيز نك: نرشخى، ٣٦).
قلعه كه به كهندز (قهندز) شهرت دارد، نموداري از اوضاع اجتماعى و اقتصادي
بخارا در دوران پيش از اسلام است. در كنار قلعه، شهرستان (شارستان) و
ديوارهاي آن واقع است كه در آغاز ٤ دروازه داشته، و سپس شمار دروازههاي
آن به ٧ رسيده است. اين محل، بازار و مركز پيشهوران و بازرگانان بود، ولى
به محل ربض انتقال يافت (پوگاچنكوا، همانجا). در ٣٣١ق/٩٤٣م در ريگستان كاخ
دارالملك (سراي سلطان) بنا شد كه در برابر آن ١٠ ديوانخانه وجود داشت
(نرشخى، همانجا؛ پوگاچنكوا، .(٥٩ ميان قلعه و شهرستان، مسجد جامع بنا شد كه
تاريخ آن را ١٧٨ق/٧٩٤م دانستهاند (همو، .(٦٠
از آثار قديمى بخارا مقبرة اميراسماعيل سامانى است كه بيش از ١١٠٠ سال از
تاريخ بناي آن مىگذرد. معماري آرامگاه نمونهاي از تكامل اين هنر، قدرت
فنى و احساس هنرمندانى است كه آن را پديد آوردهاند. در ضمن اين بناي
استوار، بيانگر زندگى دولتمداران سامانى است. اين بنا كه به فرمان نصر دوم
(٣٠١-٣٣١ق/٩١٤-٩٤٣م) بنا شده است، به اضلاع ٨٠/١٠ئ٧٠/١٠ متر، و داراي ٤
دهانه است كه از سبك و شيوة معماري ايران پيش از اسلام مايه گرفته است.
اين بناي آجري مشبك با نقشهايى از خورشيد و ماه و ستارگان، از آثار هنري
برجسته و كمنظير است (همو، ٦٥ ؛ عاشورف، ٣٨ -٣٦ ؛ هاشمى، ١٦٦).
يكى از آثار معماري بخارا منارة كلان است كه تاريخ بناي آن را ٥٢١ق/١١٢٧م
نوشتهاند. قطر اين بناي آجري در پايه ٩ متر است كه تا عمق ١٠ متر در
زيرزمين مشخص شده است. ارتفاع آن از سطح زمين ٤٦ متر، و قطر بخش فوقانى
آن ٦ متر است. در بالاي مناره اتاقكى براي مؤذن منظور شده بوده است.
مناره تا ٨٠٠ سال بدون نياز به مرمت همچنان استوار بود (همو، ١٦٨؛ پوگاچنكوا،
٦٨ ؛ مانكوفسكايا، ٦١ ؛ پريبيتكُوا، ذيل بخارا١). در زير مناره مجموعهاي با
نام پاي كلان وجود دارد كه تاريخ بناهاي متعدد آن را از سدة ٦ تا ١٠ق/١٢ تا
١٦م دانستهاند. مناره كه در مركز شهر قرار دارد، به فرمان ارسلان خان از
دودمان قراختاييان بنا شده است. مجموعة پايكلان بجز مناره شامل مسجد كلان،
مدرسة ميرابراهيم، طاق زرگران، مدرسة الغبيگ، مدرسة عبدالعزيزخان، تيم
عبداللهخان و كتابخانه است (هاشمى، همانجا؛ پوگاچنكوا، ٦٩ -٦٧ ؛ مانكوفسكايا،
.(٦١-٦٢
از ديگر آثار تاريخى كه به فرمان ارسلانخان امير قراختايى ساخته شده، مسجد
نمازگاه است كه تاريخ بناي آن را سالهاي ٥١٣ -٥١٤ق/ ١١١٩-١١٢٠م
دانستهاند. اين مسجد ويژة اقامة نماز و مراسم عبادت در اعياد فطر و قربان بود.
بر دور محراب مسجد، خطوطى با تكرار جملة «الملكلله» و درون آن نام
پيامبر(ص) و خلفاي راشدين نقش شده است.
اثر ديگر مسجد مغاك عطار (عطاري) است. ضمن كاوشهاي شيشكين در عمق ١٢ متري،
سفالينههايى به دست آمد كه احتمالاً متعلق به نخستين سالهاي ميلادي بوده
است. گمان مىرود مغاك عطار همان مسجد قرون وسطايى ماخ (ماه) باشد كه
مؤلفان اسلامى از آن ياد كردهاند. در اين محل يكى از آتشكدههاي سابق
واقع بوده است (مدرس رضوي، ٢٧٤- ٢٧٥؛ عاشورف، ٤١ -٤٠ ؛ پوگاچنكوا، .(٧١-٧٢
اين مسجد كه بناي نخستين آن به سدة ٥ق/١١م باز مىگردد، بارها دستخوش
حريق و ويرانى شده است. بناي كنونى كه از سالهاي ٩٥٣-٩٥٤ق/١٥٤٦-١٥٤٧م
برجا مانده، در گودالى به عمق ٦ متر ساخته شده است و به همين سبب، آن را
مغاك ناميدهاند (هاشمى، ١٦٩). كندهكاريهاي سر در جنوبى مسجد و گچبري و
رنگآميزي آن درخور توجه است (همو، ١٧٠).
از ديگر آثار تاريخى و هنري بخارا مسجد بيان قلىخان يكى از خوانين مغول
است كه ٧٥٩ق/١٣٥٨م در جريان شورش سمرقند كشته شد. اين مسجد كه در محل
فتحآباد واقع شده، از آثار تاريخى سدههاي ٧ و ٨ق/١٣ و ١٤م است. سبك
معماري اين بنا، مشابه بناي پرستشگاههاي بوداييان ماوراءالنهر است (همو،
١٧١؛ پوگاچنكوا، .(٧٣
از آثار معماري فتحآباد بخارا آرامگاه سيفالدين باخرزي است كه درگذشت
(٦٥٩ق/١٢٦١م) او را پيش از مرگ بيان قلىخان نوشتهاند. اين بناي مكعب
شكل به ارتفاع ٧٠/٢٠ متر است كه بر بالاي آن گنبدي بيضى شكل نهاده شده
است (همو، .(٧٤
آرامگاه چشمه ايوب يكى ديگر از آثار معماري سدة ٨ق/١٤م است. اين بنا كه
در ٧٨٢ق/١٣٨٠م ساخته شد، در سدههاي ١٠ تا ١٣ق/١٦ تا ١٩م چند بار مرمت شد و
توسعه يافت. اين مقبره با دو گنبد مخروطى شكل، داراي اتاقهاي متعدد، براي
استراحت، پذيرايى و محل خواب زائران و تالاري ويژة عبادت آنهاست كه در
واقع به صورت خانقاه درآمده است (همو، ٧٦ - ٧٥ ؛ عاشورف ، ٤٠ - ٣٩ ؛ هاشمى،
همانجا). گفته شده است كه ايوب(ع) بدانجا رفت و براي بخارا دعاي خير كرد.
اين دعا سبب شد كه بخارا بر ديگر شهرها فخر كند. نام فاخره بر بخارا از همين
جا آمده است (ياقوت، ٣/ ٨٣٣؛ مدرس رضوي، ٢٠١).
از آثار تاريخى بخارا در سدههاي ٧-٩ق/١٣- ١٥م مسجد و خانقاه شيخ صفىالدين
بخاري است. از ديگر بناهاي تاريخى بخارا مسجد بلند و خواجه زينالدين است
كه نمونهاي كامل از سبك معماري بخارا در عهد فرمانروايان شيبانى است. گنبد
بزرگ اين مسجد با رگههايى كه در آن ديده مىشود، آميزهاي از هنر محلى و
هنر مغولى است (پوگاچنكوا، ٨٣ ؛ هاشمى، ١٧٣).
مدرسة الغبيگ از آثار معماري برجستة سدة ٩ق/١٥م است كه در ٨٢٠ق/١٤١٧م به
فرمان الغبيگ احداث گرديد و در ٩٩٤ق/١٥٨٦م،
زمان فرمانروايى عبداللهخان دوم بازسازي شد. اين مدرسه كه در مقابل مدرسة
عبداللهخان واقع شده، نموداري از پيشرفت هنر معماري در بخاراست. بنابر
كتيبة موجود، مدرسة الغبيگ توسط شخصى به نام اسماعيل فرزند طاهر، نوادة محمد
معمار اصفهانى ساخته شد (پوگاچنكوا، .(٧٧ مدرسة عبدالعزيزخان كه ٢٣٥ سال پس
از بناي مدرسة الغبيگ ساخته شده، يكى از شاهكارهاي معماري عصر خويش است.
آراستگى درون سقف گنبد، گچبري و كندهكاريهاي آن، به راستى ماية شگفتى
است (همو، ٧٨ ؛ هاشمى، ١٩٤). مسجد كلان كه مسجد
مدرسة چهار منار، سدة ١٣ق/١٩م
جامع شهر بخارا بوده، از نظر وسعت مشابه مسجد بىبىخانم در سمرقند است
(مانكوفسكايا، .(٦٢ اين مسجد كه در سدة ١٠ق/١٦م در پاي منارة كلان احداث
گرديد، مسجد جمعه نيز ناميده مىشد كه به وسعت ١٢٧ئ٧٨ متر و از بزرگترين
مساجد آسياي مركزي است (پوگاچنكوا، .(٨٠
از ديگر بناهاي تاريخى بخارا مدرسة ميرعرب است كه مقابل مسجد كلان و كنار
ميدان واقع است. اين مدرسة بزرگ داراي بيش از ١٠٠ حجره است كه توسط شيخ
عبدالله يمنى، مشهور به ميرعرب ساخته شده است. گفته شده است كه هزينة
بناي اين مدرسه از درآمد فروش ٣ هزار اسير شيعة ايرانى، توسط عبداللهخان
شيبانى حاكم وقت بخارا ساخته شد. در بخش شمالى مدرسه مزار عبيداللهخان
شيبانى و شيخ عبدالله يمنى مؤسس مدرسه قرار دارد (عاشورف، ٥٠ ؛ هاشمى،
١٨٤).
طى سدههاي ١٠ و ١١ق/١٦ و ١٧م در بخارا چند مجموعه ساخته شد كه برجستهترين
آنها قوش مدرسه، چاربكر و لب حوض است. قوش به معناي جفت آمده است و
هنگامى كه از قوش مدرسه سخن مىرود، دو مدرسة مقابل يكديگر مطمح نظر قرار
مىگيرد كه يكى مدرسة مادر عبداللهخان (مدرسة مادرخان) و ديگري مدرسة
عبدالله خان است. بناي مدرسة مادرخان، طبق كتيبة منظوم آن در سالهاي ٩٧٤-
٩٧٥ق/١٥٦٦-١٥٦٧م، و بناي مدرسة عبداللهخان در سالهاي ٩٩٦- ٩٩٨ق/١٥٨٨-١٥٩٠م
بوده است (پوگاچنكوا، .(٨٩ مجموعة قوشمدرسه در سالهاي ١٠٦١-١٠٦٢ق/١٦٥١-١٦٥٢م
با بناي مدرسة عبدالعزيزخاندوم كمال يافت كه يكىاز احساس
برانگيزترينمجموعه هاي هنري بخاراست (مانكوفسكايا، .(٦٤ مدرسة عبدالعزيزخان
از ديدگاه سبك معماري با مدرسة الغبيگ متفاوت است. نام بعضى از استادانى
كه مدرسة عبدالعزيزخان را بنا كردهاند، در مدخل مدرسه باقى مانده است.
اينان محمدصالح معمار، مولانا محمد امين خطاط و فرزندش، و نيز ميم خاقان
استاد كاشى كارند و به نظر مىرسد كه از استادان محلى بخارا بوده باشند. خطوط
ديوارها را مولانا محمدامين با خط ثلث آماده كرد. اين مطلب را محمديوسف منشى
در نوشتة خود آورده است (همو، .(٦٥ چاربكر كه در ٥ كيلومتري شهر بخارا واقع
شده، مجموعة هنري ديگري از سدة ١٠ق/١٦م است (پوگاچنكوا، .(٩١ اين مجموعه
شامل مدرسه، مسجد، خانقاه و باغ در كنار گورستان است. نماز يوميه و نيز نماز
جمعه در مسجد اين مجموعه برگذار مىشد. طاق ايوان ورودي مسجد از نظر معماري
بىمانند، و متناسب با گنبد مسجد است. باغ بزرگى اين مجموعه را در برگرفته
است. از اينجا دو رديف درختان بيد تا شهر امتداد دارد (هاشمى، ١٨٨؛ پوگاچنكوا،
همانجا، نيز نقشه). از آثار تاريخى سدة ١٠ق/١٦م مجموعة خانقاه و آرامگاه شيخ
بهاءالدين نقشبندي (د ٧٩١ق/١٣٨٩م) است كه در ٩٥١ق/١٥٤٤م به فرمان
عبدالعزيزخان دوم احداث، و گرد آن ديواري از مرمر كشيده شد كه به صورت
زيارتگاه درآمده است (هاشمى، همانجا).
از بناهاي تاريخى و آثار هنر معماري بخارا مىتوان به مدرسة كوكلتاش،
بزرگترين مدرسة آسياي مركزي اشاره كرد كه به ابعاد ٨٠ئ٦٠ متر در نيمة دوم
سدة ١٠ق/١٦م ساخته شد. گنبد بزرگ و منحصر به فرد اين مدرسه، شاخص است.
مجموعة مدرسة گوكُشان (گاوكشان) با منارة زيباي آن، يكى ديگر از آثار تاريخى
و هنري واقع در مركز بخاراست (همو، ١٩١-١٩٢؛ مانكوفسكايا، .(٦١ از ديگر آثار
تاريخى بخارا مىتوان به مجموعة لب حوض، مدرسه، مسجد و خانقاه ديوانبيگى
با كاشىكاريهاي بسيار زيبا، مدرسة عبدالعزيزخان، مدرسة چهارمنار، مسجد و منارة
بالاحوض با ستونهاي چوبى زيبا و تزيينات درونى آنها اشاره كرد (همو، ٦٧ ,٦٥ ؛
هاشمى، ١٩٢-١٩٤، ٢١٠-٢١٢).
مشاهير و بزرگان: در سدههاي ٢ و ٣ق/٨ و ٩م بغداد بزرگترين حوزة علمى
مسلمانان و تنها مركز علوم عقلى در محدودة ممالك اسلامى محسوب مىشد. پس از
بغداد حوزههاي ديگري در جهان اسلام پديد آمدند كه ماوراءالنهر يكى از آنها
بود (صفا، تاريخ علوم...، ١/١٥١-١٥٢). ابن ابى اصيبعه به نقل از فارابى
گفته است كه پس از ظهور اسلام تعليم از اسكندريه به انطاكيه منتقل شد و
چندي در آنجا ادامه يافت، تا آنكه از همة معلمان آنجا يك معلم باقى ماند
كه از او دو تن تعليم يافتند: يكى از آن دو اهل حرّان، و ديگري از مرو بود.
از معلم مرو نيز دو تن تعليم يافتند كه يكى از آن دو ابراهيم مروزي و
ديگري يوحنا بن حيلان بود (ابن ابى اصيبعه، ٣(١)/٢٢٥). بعدها حوزة علمى
انطاكيه به تشويق مسلمانان به بغداد انتقال يافت (صفا، همانجا).
پس از بغداد حوزههاي ديگري در جهان اسلام، از جمله اصفهان، ري و بخارا
پديد آمد. كتابخانة عظيم بخارا در قصر سامانيان شهرتى بسزا داشت. ابن سينا و
ثعالبى در باب بخارا و وصف آن از جهت رواج علم و دانش و حضور بزرگان علوم
عقلى، بيانى مشبع دارند (همان، ١/١٥٤). اينكه بخارا به صورت يكى از مراكز
علمى ماوراءالنهر درآمد، مربوط به پيشينة تاريخى آن است. در تاريخ بخارا به
اشعار و سرودهايى اشاره شده است كه مردم بخارا در عشق سعيد بن عثمان امير
خراسان بر خاتون بخارا به لهجة بخاري مىخواندند. اين و ديگر سرودهاي مردم
بخارا نمونههايى از شعر و ادب در آن ديار بود (نرشخى، ٥٦). عوفى مىنويسد:
نخستين كسى كه شعر پارسى گفت، بهرام گور بود و «بنده در كتابخانة سر پل
بازارچة بخارا ديوان او ديده است و در مطالعه آورده است و از آنجا اشعار
نوشته و ياد گرفته» است (١/١٩). از سدههاي ٢ و ٣ق/٨ و ٩م به بعد در بخارا
حوزههاي تدريس داير بود. در شعري مربوط به عهد سامانى دربارة بخارا چنين
آمده است: امروز به هر حالى، بغداد بخاراست {} كجا مير خراسان است، پيروزي
آنجاست
(صفا، تاريخ ادبيات...، ١/٣٥٨).
از بزرگان و مشاهير اسلامى، مىتوان به كسانى چون ابوعبدالله ابن ابىحفص،
فقيه بزرگ بخارا (همان، ١/٢٠٤) و ابن سينا (ه م) اشاره كرد. ابوعبدالله احمد
بن محمد جيهانى مؤلف كتابهاي آيين، المسالك و الممالك و بسياري كتب ديگر،
وزير آل سامان در بخارا بود كه ابن فضلان او را شيخالعميد ناميده، و در
بخارا با او ديدار داشته است (ص ٧٦). بلعمى مترجم تاريخ طبري نيز از وزيران
دولت سامانى بود. رودكى و ابوشكور بلخى از بزرگان متقدم ادب فارسى در بخارا
مىزيستند (صفا، همان، ١/٣٧٤، ٤٠٤). از بزرگانى كه در بخارا مىزيستند، مىتوان
از ابوالفتح بستى، ابوبكر بن احمد بن حامد فقيه، عبدالعزيز بن احمد بن صالح
حلوانى امام حنفية بخارا، قاضى عبدالرزاق تركى، جوهري زرگر، عمعق بخارايى،
سوزنى سمرقندي، حسن بن على قطان مروزي، محمد بن جعفر نرشخى، ابونصر احمد
بن محمد نصر قباوي و محمد بن محمد عوفى نام برد (همان، ١/٤٥٧، ٦٢٠، ٢/٢٦٤،
٢٩٣، ٦٢٢، ٩٦٥، ٩٧٧- ٩٧٨). محمد بن احمد حسينى مورخ اخباري و از اكابر علم
حديث كه كتاب القول الجلى فى ترجمة ابن تيمية الحنبلى از اوست، از مردم
بخارا بود (مدرس، ١/٢٣٧).
از ديگر مشاهير بخارا مىتوان اينان را نام برد: محمد بن اسماعيل حافظ بخاري
از محدثان مشهور، ابوالطيب محمد بن على بخاري (ابن نديم، ١٩٤، ٢٨٦)،
عبدالله بن محمد مُسندي جُعفى، ابوزكريا عبدالرحيم ابن احمد تميمى بخاري،
محمد بن احمد بن سليمان الغنجار بخاري، احمد بن على بن عمرو سليمانى
بيكندي و عبدالرحمان بن محمد بن حمدون (ياقوت، ١/٥٢١ -٥٢٢). سمعانى نيز به
گروهى از اين مشاهير اشاره كرده است (١/٢٩٣).
از مشاهير عارفان بخارا اينان را مىتوان نام برد: عزيزالدين نسفى،
سيفالدين باخرزي و نوادهاش ابوالمفاخر باخرزي كه در بخارا مدفونند،
بهاءالدين محمد نقشبندي، علاء منجم بخاري (صفا، همان، ٣(٢)/١٢٢٣-١٢٢٤، ١٢٣٢،
١٢٦٢؛ غفورف، ٧٣٢)، عبدالرحمان مشفقى ملك الشعرا (همو، ٧٣٦، ٨٥٦)، محمدبن
اسماعيل حافظ بخاري (ابن نديم، ٢٨٦؛ مدرس، همانجا)، حمويه صاحب طواويس
(ابن نديم، ٢٠٦) و سيفى بخاري (مدرس، ٣/١٤٦).
محمود هدايت شماري از بزرگان و شاعران بخارا را ياد كرده است (١/٣٥٢-٣٥٣،
٤١٥، ٢/٧١٠، جم ). معينالفقرا نيز در كتاب خود از بزرگان بسياري نام برده
است كه يا بخارايى بودند و يا در بخارا مىزيستند و در آنجا مدفون شدند. وجود
گروه كثيري از شاعران و نويسندگان پارسىگوي و پارسى نويس كه از سدههاي
دور تا روزگار ما بودهاند و اكنون نيز هستند، نشانهاي بارز از گسترش زبان و
ادب پارسى در سرزمين بخاراست. بخارا بىگمان از مراكز عمدة فرهنگ و ادب
پارسى و هنر ايرانى بوده است.
مآخذ: آرونوا، م.ر. و ك.ز. اشرافيان، دولت نادرشاه افشار، ترجمة حميد امين،
تهران، ١٣٥٢ش؛ ابن ابى اصيبعه، احمد، عيون الانباء، بيروت، ١٣٧٧ق/١٩٥٧م؛
ابن اثير، الكامل؛ ابن بطوطه، رحلة، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ ابن حوقل، محمد،
صورة الارض، ليدن، ١٩٣٨م؛ ابن خردادبه، عبيدالله، المسالك و الممالك،
ليدن، ١٣٠٦ق؛ ابن فضلان، احمد، رسالة، به كوشش سامى دهان، دمشق، ١٣٧٩ق؛
ابن نديم، الفهرست؛ اصطخري، ابراهيم، مسالك و ممالك، ترجمة كهن فارسى، به
كوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٦٨ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، تاريخ منتظم
ناصري، به كوشش محمداسماعيل رضوانى، تهران، ١٣٦٣-١٣٦٤ش؛ اميرعالم خان،
خاطرهها، به كوشش احرار مختارف، تهران، ١٣٧٣ش؛ بازورث، ك. ا.، سلسلههاي
اسلامى، ترجمة فريدون بدرهاي، تهران، ١٣٤٩ش؛ بخارايى، شمس، تاريخ بخارا،
خوقند و كاشغر، به كوشش محمداكبر عشيق، تهران، ١٣٧٧ش؛ بلاذري، احمد، فتوح
البلدان، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٦٦م؛ بلنيتسكى، آ.، خراسان و ماوراءالنهر
(آسياي ميانه)، ترجمة پرويز ورجاوند، تهران، ١٣٦٤ش؛ بنداري اصفهانى، فتح،
زبدة النصرة، مختصر تاريخ آل سلجوق عمادالدين كاتب، قاهره، ١٩٧٤م؛ بيرونى،
محمد، الا¸ثار الباقية، به كوشش زاخاو، لايپزيگ، ١٩٢٣م؛ ثعالبى، عبدالملك،
يتيمة الدهر، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ جوينى، محمد، تاريخ جهانگشاي، به كوشش
محمد قزوينى، ليدن، ج ١، ١٣٢٩ق/١٩١١م، ج ٢، ١٣٣٤ق/١٩١٦م؛ چرمى، داوود،
ازبكستان، تهران، ١٣٧٥ش؛ خافى خان نظامالملكى، محمدهاشم، منتخب اللباب،
كلكته، ١٨٦٨- ١٨٦٩م؛ دينوري، احمد، الاخبار الطوال، به كوشش عبدالمنعم عامر،
قاهره، ١٩٦٠م؛ رشيدالدين فضلالله، جامع التواريخ، به كوشش محمد روشن و
مصطفى موسوي، تهران، ١٣٧٣ش؛ رضا، عنايتالله، ايران و تركان در روزگار
ساسانيان، تهران، ١٣٦٥ش؛ زمانى، حسين، مقدمه و حاشيه بر سفرنامة بخارا (هم)؛
سامى، عبدالعظيم، تاريخ سلاطين منغيتيه، به كوشش يپيفانوا، مسكو، ١٩٦٢م؛
سفرنامة بخارا، به كوشش حسين زمانى، تهران، ١٣٧٣ش؛ سفرنامة ماركوپولو، ترجمة
منصور سجادي و آنجلادي جوانى رومانو، تهران، ١٣٥٠ش؛ سمعانى، عبدالكريم،
الانساب، به كوشش عبدالله عمر بارودي، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ شعبانى، رضا،
حاشيه و تعليقات بر حديث نادرشاهى، تهران، ١٣٧٦ش؛ صابى، هلال، تحفة الامراء
فى تاريخ الوزراء، بيروت، ١٩٠٤م؛ صفا، ذبيحالله، تاريخ ادبيات در ايران،
تهران، ج ١ و ٢، ١٣٥٦ش، ج ٣(٢)، ١٣٦٦ش؛ همو، تاريخ علوم عقلى در تمدن
اسلامى، تهران، ١٣٣٦ش؛ طاهري، ابوالقاسم، جغرافياي تاريخى خراسان از نظر
جهانگردان، تهران، ١٣٤٨ش؛ طبري، تاريخ؛ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و
مجمع بحرين، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، ١٣٧٢ش؛ عشيق، محمداكبر،
حاشيه و تعليقات بر تاريخ بخارا (نك: هم ، بخارايى)؛ عوفى، محمد، لباب
الالباب، به كوشش ادوارد براون، ليدن، ١٣٢١ق/ ١٩٠٣م؛ غفورف، باباجان،
تاجيكان، ترجمة محمد نيازف، دوشنبه، ١٩٩٧م؛ فردوسى، شاهنامه، ج ٨ ، به
كوشش رستم على اف، مسكو ، ١٩٧٠م، ج ٩، به كوشش آ. برتلس، مسكو، ١٩٧١م؛
فضلالله بن روزبهان خنجى، مهماننامة بخارا، به كوشش منوچهر ستوده، تهران،
١٣٥٥ش؛ فلسفى، نصرالله، زندگانى شاه عباس اول، تهران، ١٣٣٢ش؛ گرديزي،
عبدالحى، زين الاخبار، به كوشش عبدالحى حبيبى، تهران، ١٣٤٧ش؛ محمدكاظم،
عالم آراي نادري، به كوشش محمدامين رياحى، تهران، ١٣٦٤ش؛ محمود، محمود،
تاريخ روابط سياسى ايران و انگليس، تهران، ١٣٣٣ش؛ مدرس، محمدعلى، ريحانة
الادب، تهران، ١٣٦٩ش؛ مدرس رضوي، محمدتقى، تعليقات بر تاريخ بخارا (نك: هم،
نرشخى)؛ مشكور، محمدجواد، جغرافياي تاريخى ايران باستان، تهران، ١٣٧١ش؛
معينالفقرا، احمد، تاريخ ملازاده (در ذكر مزارات بخارا)، بهكوشش احمد گلچين
معانى، تهران، ١٣٣٩ش؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، ليدن، ١٩٠٦م؛ منهاج
سراج، طبقات ناصري، به كوشش عبدالحى حبيبى، تهران، ١٣٦٣ش؛ ميرخواند، محمد،
روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ نرشخى، محمد، تاريخ بخارا، ترجمة احمد بن محمد
قباوي، تلخيص محمد بن زفر، به كوشش محمدتقى مدرس رضوي، تهران، ١٣٥١ش؛
نظامى عروضى، احمد، چهار مقاله، به كوشش محمد قزوينى و محمد معين، تهران،
١٣٣٣ش؛ واصفى، محمود، بدايع الوقايع، به كوشش الكساندربلدروف، تهران،
١٣٤٩-١٣٥٠ش؛ وامبري، آ.، تاريخ بخاري، به كوشش احمد محمود ساداتى و يحيى
خشاب، قاهره، ١٩٦٥م؛ وصاف، تاريخ، چ سنگى، بمبئى، ١٢٦٩ق؛ هاشمى
گلپايگانى، محمد موسى، ابنيه و آثار تاريخى اسلام در ماوراءالنهر، ترجمة
بهرام شادابى، تهران، ١٣٧٩ش؛ هدايت، رضاقلى، ملحقات تاريخ روضة الصفاي
ناصري، تهران، ١٣٣٩ش؛ هدايت، محمود، گلزار جاويدان، تهران، ١٣٥٣ش؛ ياقوت،
بلدان؛ يعقوبى، احمد، تاريخ، بيروت، ١٣٧٩ق/١٩٦٠م؛ نيز:
Ashurov, Ya. S. et al., Bukhara, kratki o spravochnik, Tashkent, ١٩٦٣; Barthold,
W.W., Sochineniya, Moscow, ١٩٦٣-١٩٦٨; Belyaev, E.A., Araby, Islam i arabski o
khalifat v rannee srednevekov'e, Moscow, ١٩٦٦; BSE ٣ ; Christensen, A., X Die
Mosch E e ‘ُ in Buh ? r ? n , Orientalistische Litteratur-Zeitung, ed. F.E.
Peiser, Berlin, ١٩٠٤; Dani, A.H., X Alexander's Campaign in Central Asia n ,
History of Civilizations of Central Asia, Paris, ١٩٩٤, vol. II; Frye, R.N.,
Bukhara, the Medieval Achievement, New York, ١٩٦٥; Gafurov, B. G., Tadzhiki,
Moscow, ١٩٧٢; Gershevitch, I., A Grammar of Manichean Sogdian, Oxford, ١٩٦١;
Gumilev, L.N., Drevnie Tyurki, Moscow, ١٩٦٧; Henning, W.B., Selected Papers,
Hommages et opera minora, Acta Iranica, Leiden/Tehran, ١٩٧٧; Iranica; Istoriya
Bukhari ..., ed. I.M. Muminov, Tashkent, ١٩٧٦; Jenkinson, A., Early Voyages and
Travels to Russia and Persia, ed. E.D. Morgan and C. H. Coote, New York, ١٩٦٧;
Kratkaya geograficheskaya entsiklopediya, Moscow, ١٩٦٠; Le Strange, G., The
Lands of the Eastern Caliphate, London, ١٩٦٦; Mankovskaya, L. Yu. X Zhemchuzhini
Otechestvennoi kulturi n , Bukhara , a Museum in the Open , Tashkent , ١٩٩١ ;
Marquart , J. , Er ? n l ahr , Berlin, ١٩٠١; Petrushevski o . I. P., Istoriya
Irana, Moscow, ١٩٧٧; Pribytkova, A.M., Pamyatniki arkhitekturi Srednei Azii,
Moscow, ١٩٧١; Pugachenkova, G.A. and L.I. Rempel, Vydayushchiesia, Pamyatniki
arkhitektury Uzbekistana , Tashkent , ١٩٥٨ ; Pulatov , T. , X Vizhdondek barha M
t shahar n , Bukhara, a Museum in the Open, Tashkent, ١٩٩١; Smirnova, O.I.,
Ocherki iz istorii Sogda, Moscow, ١٩٧٠; Sovetski o entsiklopedicheski o slovar',
Moscow, ١٩٨٧; Staviski o , B. Ya., Mezhdu Pamirom i Kaspiem, Moscow, ١٩٦٦;
Sukhareva O.A., Bukhara XIX-nachalo XX v., Moscow, ١٩٦٦.
عنايتالله رضا