دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٣٠٥
| باخرزي، ابوالمعالى جلد: ١١ شماره مقاله:٤٣٠٥ |
باخَرْزي، ابوالمعالى سيفالدينسعيدبن مطهربن سعيد(٥٨٦ - ٦٥٩ق/١١٩٠-١٢٦١م)،
مشهور به شيخ عالَم، محدث، عارف و از مشايخ بزرگ طريقة كبرويه.
ابوالمعالى چنانكه از نسبتش پيداست، در باخرز يا يكى از توابع آن زاده شد و
همانجا رشد كرد (عبدالقادر، ٢/٢٢٥؛ نيز نك: فصيح، ٢/٢٣٦، ٣١٦، كه در سالزاد او
اشتباه كرده است) و مقدمات علوم را فراگرفت؛ سپس روي به سفر نهاد و فقه و
حديث را در هرات و نيشابور و بغداد نزد محدثان و فقهاي بزرگى چون شيخ شهاب
الدين سهروردي، ابوالفتح حُصري، على بن محمد موصلى، ابراهيم بن
سالارخوارزمى، مؤيد طوسى، فضلالله بن محمد بن احمد نوقانى و جلالالدين
مرغينانى فراگرفت (ذهبى، سير...، ٢٣/٣٦٣-٣٦٤، العبر، ٣/٢٩٥؛ صفدي،١٥/ ٢٦٢؛
عبدالقادر، همانجا؛ احمدبنمحمود، ٤٠-٤١). اما اينكه گفتهاند در ١١ سالگى وارد
بغداد شد و از ابنجوزي (د ٥٩٧ق) حديث شنيد (ذهبى، سير، ٢٣/٣٦٣) محتاج دلايل
و شواهد بيشتري است. به هر حال، ابوالمعالى پس از آن به تصوف گرايش يافت
و به خوارزم نزد شيخ نجمالدين كبري رفت (جامى، ٤٣٠)؛ در حالى كه به
گزارش فصيح خوافى (همانجا)، وي پيش از آن در هرات از شيخ تاج الدين
محمودبن حداد اشنهى خرقة تبرك گرفته بود. اما داستانى كه دربارة علتگرايش و
پيوستن او به شيخ نجمالدين آوردهاند (دهلوي، ٤٣٣-٤٣٤؛ محسنى، ٨٨ - ٨٩؛
رضوي، )، I/٢٢٦-٢٢٧ ساختگى مىنمايد.
باخرزي نزد شيخنجمالدين، مراحل سيرو سلوك را طى كرد و پس از مدت كوتاهى
خرقة خلافت گرفت (جامى، ٤٣٠-٤٣١؛ هدايت، ٨٥) و شيخ نجم الدين كبري او را با
القابى چون امام العارف، شرف الاسلام، مقدم الطائفه و حجةالسالكين ستود
(نك: ص ٣٣). آنگاه به اشارت مراد خود رهسپار بخارا شد و در اين شهر، در محلة
فتح آباد خانقاهى بنا نهاد و در آنجا و نيز در مسجد صرافان، مجالس وعظ و اندرز
بر پا مىكرد و مشتاقان و مريدانش از اطراف و اكناف به گرد او جمع مىشدند
(باخرزي، يحيى، اوراد...، ٢/٢١٣). باخرزي در اين شهر چنان شهرت و احترامى
كسب كرد كه او را شيخ بزرگ خواندند و خاندانش به شاهان بخارا شهرت يافتند
(ناصرالدين، ٤٣؛ ذهبى، سير، ٢٣/٣٦٦). گفتهاند: وقتى بركهخان مغول در ٦٥٢ق
به بخارا آمد، به زيارت شيخ سيفالدين شتافت و به دست او اسلام آورد
(عينى، ١/٢٦٢؛ منهاج، ٢/١٩٥؛ صفدي، همانجا؛ قلقشندي، ٤/٣٩٠، ٤٧٤؛ نيز قس:
ابنخلدون، ٥(٥)/١١٢٣، ١١٣٣). سيور قوتى، مادر مسيحى منكوقاآن هم وقتى در
بخارا مدرسهاي بناكرد، باخرزي را سرپرست و متولى آن گردانيد (جوينى، ٣/٩؛
رشيدالدين، ١/٥٨١؛ ميرخواند، ٥/١٧٦). خود منكوقاآن و وزير او، برهان الدين
مسعود يلواج نيز شيخ را بزرگ مىشمردند (ذهبى، همان، ٢٣/٣٦٧، به نقل از ابن
فوطى).
شيخ سيفالدين با آنكه در بخارا، در شمار مشايخ بزرگ تصوف بود، باز از
جمالالدين علىبنابراهيمكردري و ابورشيد اصفهانى و احمد محبوبى حديث
مىشنيد و روايت مىكرد (ذهبى، همان، ٢٣/٣٦٤، به نقل از ابنفوطى).
باخرزي به رغم مقام و جايگاهش مدتى دستخوش سعايت و حسادت برخى معاندان
شد و در سمرقند به زندان افتاد و چون آزاد گرديد، باز به بخارا بازگشت (همان،
٢٣/٣٦٥- ٣٦٦) و همانجا بود تا درگذشت. در تاريخ وفات او اختلاف كردهاند، اما
ذيقعدة ٦٥٩ درستتر به نظر مىرسد. پيكر او را در خانقاهش در روستاي فتحآباد
به خاك سپردند و بههمين سبب، او را خواجة فتحآبادي هم ناميدهاند
(علاءمنجم، ٤٠٠-٤٠١؛ سمرقندي، ٩٨-٩٩؛ ذهبى، همان، ٢٣/٣٦٨؛ صفدي، ١٥/٢٦٢؛
نيزقس: حمدالله، ٧٩١؛ جعفري، ١١٨؛ جامى، ٤٣٢؛ فصيح، همانجا).
ابن بطوطه مزار و خانقاه شيخ را در ٧٣٣ق ديده است كه در آن زمان نوادة
او، ابوالمفاخر يحيى باخرزي (د ٧٣٦ق) متولى و عهدهدار آن خانقاه بوده ، و
ظاهراً موقوفاتى نيز داشته است (١/٣٧٤- ٣٧٥؛ نيز نك: باخرزي، يحيى،
«وقفنامه»، ٣٦-٣٩). اين خانقاه را امير تيمور در ٧٨٨ق تعمير و بازسازي كرد
(معصوم عليشاه، ٢/٣٤٢). در كنار تربت شيخ سيفالدين بسياري از بزرگان، از
جمله دو فرزند او جلالالدين محمد و مظفرالدين احمد، و همچنين نوادة او،
ابوالمفاخر يحيى باخرزي، مدفونند (نك: احمد بن محمود، ٤٣؛ ميرخواند، ٦/٨؛ معصوم
عليشاه، همانجا؛ دربارة فرزندان و احفاد باخرزي، نك: ناصرالدين، ٤٣-٤٤؛ فصيح،
٢/٣١٦- ٣٢٨-٣٢٩، ٣٧٧؛ افلاكى، ١/١٤٣-١٤٤؛ محرابى، ٧٨-٨٩؛ ذهبى، همانجا).
از جملة بزرگان و مشايخى كه مصاحب باخرزي بودند، مىتوان به سعدالدين
ابنحمويه، كمال الدين خوارزمى، و نيز به شيخ حسن بلغاري و خواجة غريب (دو
تن از بزرگان مشايخ طريقة نقشبنديه)، اشاره كرد (نك: همان، ٢٣/٣٦٤، ٣٦٧؛ احمد
بن محمود، ٦٥؛ سمرقندي، ٩٨؛ فصيح، ٢/٣١٦؛ كاشفى، ١/٥٤ - ٥٥). وي با آنكه
مولانا جلالالدين رومى را نديده بود، ولى او را سخت گرامى مىداشت و ياران
و فرزندان را به ديدار او تشويق مىكرد و چون از اشعار مولانا مىخواند، حالت
جذبه به او دست مىداد (افلاكى، ١/١٤٣-١٤٤، ٢٦٧- ٢٦٨).
باخرزي مريدان و شاگردان بسياري تربيت كرد كه نام آنها در كتابها ياد شده
است (ابنفوطى، ٤(٢)/١١١٣؛ باخرزي، يحيى، اوراد، ٢/٨٦، ١٤٠، ٢٠٠، ٢٩٥؛
خواندمير، ٣/٦٤). يكى از شاگردان او، خواجه بدرالدين سمرقندي، در دهلى ساكن
شد و به نشر افكار و انديشههاي باخرزي پرداخت و گفتهاند: سلسلهاي به نام
«فردوسيه» منسوب بهاوست (رضوي، ؛ I/٢٢٦ تريمينگام، .(٥٦ عليشاهبن محمد
خوارزمى بخاري، مشهور به علاءمنجم بخاري، از مريدان شيخ، در كتاب اشجار و
اثمارِ خود او را بسيار ستوده، و گفته است كه باخرزي سماع و شعر را در آن
ديار رواج داد (ص ٣٩٩). سعدالدين ابن حمويه و نيز خواجوي كرمانى اشعاري در
ستايش او سرودهاند (ذهبى، همانجا؛ خواجوي كرمانى، ٥٨٨ -٥٩١). ظاهراً
منهاجالدين نسفى، شيخ و استاد ابن فوطى نيز، كتابى در سيرت باخرزي داشته
كه اكنون در دست نيست (ابنفوطى، همانجا؛ جواد، ٤(٢)/١١١٣؛ نيز نك: ذهبى،
همان، ٢٣/٣٦٤).
باخرزي حصول معرفت براي سالك را مشروط به ٤ اصل طيبالبذر، طيب المنبت،
طيب الغذاء و سعادةالوقت مىدانست («وصايا»، ٣٢٠) ومانند نجمالدين كبري، بر
آن بود كه مريدِ مبتدي در خلوت، بايد بعد از اداي فرايض به غير از كلمة
«لااله الاالله» به هيچ نوع عبادت و ذكر ديگري مشغول نگردد، تا زمانى كه
ديده و دل اوگشوده شود (همان، ٣٢١؛ باخرزي، يحيى، همان، ٢/٣٠٠). وي در
توصيه به مريدان، آنها را به ذكر خفى سفارش مىكرد (همان، ٢/٢٠٧، ٣١٥) و در
تربيت آنان همچون ابوحفص حداد بر آن بود كه مريد تنها بايد بر يك شيخ و پير
اقتدا كند (همان، ٢/٧٤، ٢٠٧، ٣١٥).
در انديشه و آداب شيخ، بيش از همه سماع و عشق مورد توجه و اهتمام او بوده
است. در سماع آداب خاصى داشته، و اشعار مشايخ طريقت و سالكان راه حق را
بر مىگزيده، و قوّالى را از غير درويش نمىپسنديده است (همان، ١٩١-١٩٢).
باخرزي به عشق مجازي نيز اهميت مىداده، و شايد بتوان گفت كه بيشتر موضوع
«رسالة در عشق» او اختصاص به عشق مجازي دارد، زيرا رسالة خود را با حديث
مشهور «من عشق و عف و كتم و مات مات شهيداً» منسوب به پيامبر اكرم(ص)
آغاز كرده، و در آخر نيز با داستانى از يك عشق مجازي، آن را به پايان
آورده است.
آثار چاپى:
١. «رباعيات». باخرزيديوان مستقلىندارد وتنها رباعياتىپراكنده از او در
تذكرهها موجود است. در «رساله در عشق» او (ص ٩٣- ٩٥،٩٧-١٠١، ١٠٣، ١٠٥) و در
اوراد الاحباب ابوالمفاخر يحيى باخرزي (٢/٢٤٠، ٢٤١، ٢٤٩، ٢٥٠، جم ) و ساير
تذكرهها (نك: حمدالله، ٧٩١؛ محمود بن عثمان، ١١٧؛ جامى، ٤٣١-٤٣٢؛ عليشير
نوايى، ٣٢٠-٣٢١؛ رازي، ٢/١٦٦؛ اوحدي، ٤٧١؛ صفا، ٢/٨٥٦ -٨٥٧) رباعياتى از او
نقل شده است. در ١٩٠٥م نخستين بار، ٥١ رباعى از او در مجلة «انجمن
شرقشناسى آلمان١» توسط سهراب خدابخش منتشر شد؛ سپس ٦١ رباعى وي همراه با
ترجمة انگليسى آنها و مقابله با رباعيات خيام و ابوسعيد توسط هدايت حسين در
مجلة «فرهنگ اسلامى٢» (١٩٢٧م) در حيدرآباد دكن به چاپ رسيد. بعدها سعيد
نفيسى هم ٩٠ رباعى از او را در مجلة دانشكدة ادبيات تهران (١٣٤٤ش، س٢، شم ٤)
منتشر كرد.
٢. «رساله در عشق». اين رساله نخست توسط ايرج افشار در مجلة دانشكدة ادبيات
تهران (١٣٤٠ش، شم ٤)، و بار ديگر همراه با رسالة ديگري در عشق از احمد غزالى
به كوشش همو، در تهران (١٣٥٩ش) به چاپ رسيد.
٣. «وصايا». باخرزي اين اثر را در شعبان ٦٢٩ خطاب به يكى از مريدان خود به
نام شمس الدين محمدبن حسن بن على حسينى نگاشته، و شروط سيرو سلوك را به
ايجاز در آن مطرح ساخته، و شمسالدين را به حفظ چهارچوب شريعت سفارش كرده
است (ص ٣١٦-٣٢٣). اين رساله به كوشش ايرج افشار در مجلة فرهنگ ايران
زمين، در تهران (١٣٥٣ش) چاپ شده است.
آثار خطى: ١. شرح اسماء الحسنى ( شرح اسماء الله الحسنى )، كه نسخة منحصر
به فرد آن در مجموعة شيرانى در دانشگاه لاهور (شم ٨/١٦٢٣/٤٦٧٣) موجود است
(بشير حسين، ٢/٢٣١). ٢. «نامه به سعدالدين حمويه»، كه نسخة منحصر به فرد آن
در كتابخانة ولى وهبى بغداد ضمن مجموعة شم ٢٠٣٣ موجود است (مركزي، ١/٥١٧). ٣.
وقايع الخلوة، رسالهاي كه به عربى است و نسخهاي از آن در كتابخانة
فرهنگستان ليدن (شم موجود است (نك: دخويه، ؛ V/١٨ ورهووه، .(٣٩٧
رسالهاي نيز به نام رسالة وصيةالسفر به وي نسبت داده شده، و ابوالمفاخر
يحيى باخرزي در تأليف اوراد الاحباب از آن استفاده كرده است (نك: ٢/٣٥٧).
ابوالمفاخر همچنين اثري به نام روزنامه نيز به او نسبت داده كه حاوي شرح
احوال و خاطرات سيفالدين بوده است (نك: افشار، ٨).
مآخذ: ابن بطوطه، رحلة، به كوشش محمد عبدالمنعم عريان، بيروت، ١٩٨٧م؛ ابن
خلدون، العبر؛ ابن فوطى، عبدالرزاق، تلخيص مجمع الا¸داب، به كوشش مصطفى
جواد، دمشق، ١٣٨٢ق؛ احمد بن محمود، تاريخ ملازاده، به كوشش احمد گلچين
معانى، تهران، ١٣٣٩ش؛ افشار، ايرج، مقدمه بر ج٢ اورادالاحباب (نك: هم ،
باخرزي، يحيى)؛ افلاكى، احمد، مناقب العارفين، به كوشش تحسين يازيجى،
آنكارا، ١٩٧٦م؛ اوحدي بليانى، محمد، عرفات العاشقين، نسخة عكسى موجود در
كتابخانة مركز؛ باخرزي، سعيد، «رساله در عشق»، دو رسالة عرفانى درعشق، به
كوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٥٩ش؛ همو، «وصايا»، فرهنگ ايران زمين، به كوشش
ايرج افشار، تهران، ١٣٥٣ش، ج٢٠؛ باخرزي، يحيى، اورادالاحباب، به كوشش
ايرج افشار، تهران، ١٣٤٥ش؛ همو، «وقفنامه»، همان؛ بشير حسين، محمد، فهرست
مخطوطات، لاهور، ١٩٦٩م؛ جامى، عبدالرحمان، نفحات الانس، به كوشش مهدي
توحيدي پور، تهران، ١٣٦٦ش؛ جعفري، جعفر، «چند فصل از تاريخ كبير»، فرهنگ
ايران زمين، به كوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٣٧ش، ج٦؛ جواد، مصطفى، حاشيه
بر تلخيص مجمع الا¸داب (نك: هم ، ابن فوطى)؛ جوينى، عطاملك، تاريخ
جهانگشاي، به كوشش محمد قزوينى، ليدن، ١٣٥٥ق/١٩٣٧م؛ حمدالله مستوفى،
تاريخ گزيده، به كوشش ادوارد براون، لندن، ١٣٢٨ق/١٩١٠م؛ خواجوي كرمانى،
محمود، ديوان، تهران، ١٣٣٦ش؛ خواندمير، غياثالدين، حبيب السير، به كوشش
محمد دبيرسياقى، تهران ١٣٦٢ش؛ دهلوي، حسن، فوائد الفؤاد، ملفوظات نظامالدين
اوليا بدايونى، به كوشش محمد لطيف ملك، لاهور، ١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ ذهبى، محمد،
سيراعلام النبلاء، به كوشش بشار عواد معروف و محيى هلال سرحان، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ همو، العبر، به كوشش محمد سعيدبن بسيونى زغلول، بيروت،
١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ رازي، امين احمد، هفتاقليم، به كوشش جواد فاضل، تهران،
١٣٤٠ش؛ رشيدالدين فضلالله، جامعالتواريخ، به كوشش بهمن كريمى، تهران،
١٣٣٨ش؛ سمرقندي، محمد، «قنديه»، قنديه و سمريه، به كوشش ايرج افشار،
تهران، ١٣٦٧ش؛ صفا، ذبيحالله، تاريخ ادبيات در ايران، تهران، ١٣٣٩ش؛
صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش بيرند راتكه، بيروت، ١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛
عبدالقادر قرشى، الجواهر المضيئة، به كوشش عبدالفتاح محمد حلو، قاهره،
١٤١٣ق/١٩٩٣م؛ علاءمنجم بخاري، عليشاه، اشجار و اثمار، نسخة خطى كتابخانة
مركزي دانشگاه تهران، شم ١٥٢٥؛ عليشير نوايى، مجالس النفائس، به كوشش
علىاصغر حكمت، تهران، ١٣٦٣ش؛ عينى، محمود، عقد الجمان، به كوشش محمدمحمد
امين، قاهره، ١٤٠٧ق/١٩٨٧م؛ فصيح خوافى، احمد، مجمل فصيحى، به كوشش محمود
فرخ، مشهد، ١٣٣٩ش؛ قلقشندي، احمد، صبح الاعشى، قاهره، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ كاشفى،
على، رشحات عينالحيات، به كوشش على اصغر معينيان، تهران، ١٣٥٦ش؛ محرابى
كرمانى، سعيد، تذكرةالاولياء يا مزارات كرمان، به كوشش حسينكوهى كرمانى،
١٣٣٠ش؛ محسنى، منوچهر، تحقيق در احوال و آثار نجمالدين كبري، تهران،
١٣٤٦ش؛ محمودبن عثمان، مفتاح الهداية و مصباح العناية، به كوشش عماد الدين
شيخ الحكمايى، تهران، ١٣٧٦ش؛ مركزي، ميكروفيلمها؛ معصوم عليشاه، محمد
معصوم، طرائق الحقائق، به كوشش محمد جعفر محجوب، تهران، ١٣١٨ش؛ منهاج
سراج، عثمان، طبقات ناصري، به كوشش عبدالحى حبيبى، كابل، ١٣٤٣ش؛
ميرخواند، محمد، روضةالصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ ناصرالدين منشى كرمانى، سمط العلى،
به كوشش عباس اقبال آشتيانى، تهران، ١٣٦٢ش؛ نجمالدين كبري، احمد، «فرمان
بهمولاناسيفالدين باخرزي»، همراه فوائح الجمال و فواتح الجلال، ترجمة
محمدباقر ساعدي خراسانى، به كوشش حسين حيدرخانى مشتاق على، تهران، ١٣٦٨ش؛
هدايت، رضاقلى، رياض العارفين، تهران، چ سنگى؛ نيز:
DeGoeje , M. J., Catalogus codicum orientalium , Leiden , ١٨٧٣ ; Rizvi, A.A., A
History of Sufism in India, New Delhi, ١٩٣٦; Trimingham, J.S., The Sufi Orders
in Islam, Oxford, ١٩٧١; Voorhoeve.
محمد جواد شمس