دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٢٦٧
| بابر، ابوالقاسم جلد: ١١ شماره مقاله:٤٢٦٧ |
بابُر، ابوالقاسم ميرزا (٨٢٥ -٨٦١ق/١٤٢٢-١٤٥٧م)، فرزند بايسنقر ميرزا و نوادة
شاهرخ تيموري. وي از ٨٥١ق تا هنگام مرگ، در مازندران، خراسان و اندك
زمانى در فارس و عراق عجم فرمان راند (حافظ ابرو، ٢/٨١٢؛ اسفزاري، ٢/١٨٩).
بابر كه از دو برادر خود علاءالدوله و محمد كوچكتر بود، در زمان شاهرخ از
عنايات شاهانه بهرهاي نداشت و بامقرري اندك خود روزگار مىگذرانيد
(خواندمير، ٤/٢٢-٢٣؛ دولتشاه، ٤٠٥).
در ٨٥١ق پس از آنكه شاهرخ در ري وفات يافت (نك: ابوبكر طهرانى، ٣١٨؛
ميرخواند، ٦/٧٣٣)، بابر كه در اردوي شاهى بود، به سوي خراسان حركت كرد، اما
در بسطام بافرستادگان «اميرهندوكه» روبهرو شد كه وي را بهاستراباد
فراخواندند (دولتشاه، ٤٣٠؛ ميرخواند، ٦/٧٣٤- ٧٣٦). امير هندوكه اسباب
فرمانروايى او را بر مازندران فراهم ساخت (همو، ٦/٧٣٦؛ اسفزاري، ٢/١٢٥؛ روملو،
٢٦٥). پس از مرگ شاهرخ، گوهرشادآغا براي جلوگيري از گسيختگى امور، فرماندهى
اردو را به عبداللطيف فرزند الغبيگ واگذار كرد و قاصدي به سوي علاءالدوله،
نوة مورد عنايت خويش فرستاد كه در آن هنگام در هرات جانشين نياي خود بود.
همزمان، عبداللطيف نيز پيكى به سمرقند نزد پدر (الغبيگ) روانه كرد كه وارث
حقيقى حكومت به شمار مىرفت (ميرخواند، ٦/٧٣٤، ٧٣٦).
اندكى پس از اين وقايع، عبداللطيف به گوهرشاد بدگمان شد و با بىحرمتى
بسيار او را اسير كرد (روملو، همانجا؛ اسفزاري، ٢/١٢٣، ١٢٥؛ ميرخواند، ٦/٧٣٤).
علاءالدوله نيز سپاهى به سوي نيشابور گسيل داشت و سپاهيان وي عبداللطيف را
گرفتار، و مهدعليا را آزاد كردند (همو، ٦/٧٣٧- ٧٣٨؛ اسفزاري، ٢/١٢٥)، اما در همين
هنگام، سپاهيان الغبيگ به عزم تسخير خراسان از جيحون گذشته بودند.
الغبيگ با شنيدن خبر گرفتاري فرزند، با علاءالدوله از درآشتى درآمد؛
علاءالدوله در پذيرفتن صلح مردد بود كه خبر حركت سپاهيان بابر به سوي
خراسان به وي رسيد. او بهناچار عبداللطيف را آزاد كرد، با الغبيگ
پيمانصلحبست و رهسپارمشهدشد (ميرخواند، ٦/٧٤٠-٧٤١؛ اسفزاري، ٢/١٢٩-١٣٠). دو
برادر از بيم الغبيگ كه مدعى جانشينى شاهرخ بود (نك: بارتولد، )، II/١٤٦ با
يكديگر صلح كردند و ولايت خبوشان (قوچان) را سر حد حكومت خود قرار دادند
(اسفزاري، ٢/١٢٤، ١٣٠؛ ميرخواند، ٦/٧٤١؛ عبدالرزاق، ٢/٩١٠).
بابر كوشيد تا حكومت خويش را بر مازندران استحكام بخشد (همو، ٢/٩١١-٩٢١). چندي
بعد، علاءالدوله بهسختى از الغبيگ شكست خورد و به بابر پناه برد (ميرخواند،
٦/٧٤٤- ٧٤٨؛ اسفزاري، ٢/١٣١؛ خواندمير، ٤/٢٤-٢٧؛ عبدالرزاق، ٢/٩٢٢). بابر ضمن
خشنود ساختن برادر و گردآوري سپاه، با الغبيگ از در آشتى درآمد (ميرخواند،
٦/٧٤٨، ٧٥١) و پس از آنكه به نيروي خويش اعتماد يافت، به سوي خراسان لشكر
كشيد. وي سپاهيان الغبيگ را شكست داد و هرات، مركز حكومت خراسان را تسخير
كرد. سپاهيان او در هرات چندان ستم و غارت روا داشتند كه مردم بر ايشان
شوريدند و يارعلى تركمان را كه از زندان الغبيگ گريخته بود، به فرمانروايى
پذيرفتند. با اين حال، حكومت بابر به سبب خامى و بىتدبيري، بيش از ٢٠ روز
دوام نيافت، ولى در ذيحجة ٨٥٢/ فورية ١٤٤٩ بار ديگر بابر برهرات مسلط گرديد
(همو،٦/٧٥٤- ٧٥٥؛ خواندمير، ٤/٣٠؛ عبدالرزاق، ٢/٩٦١-٩٦٤).
در ٨٥٣ق والى سيستان از اطاعت سرباز زد و بابر سپاهى بزرگ براي سركوب وي
حركت داد؛ اما چون دوري وي از خراسان، ممكن بود عبداللطيف را - كه با كشتن
الغبيگ جانشين او شده بود - به حمله به سوي خراسان ترغيب كند، بنابر
توصية اميرهندوكه از اسفزار پيشتر نرفت. اگرچه سپاهيان وي توانستند حاكم
سيستان را به اطاعت مجبور سازند (همو، ٢/٩٧٤- ٩٧٥؛ ميرخواند، ٦/٧٦٣)، ولى
طغيان اميرهندوكه، سردار مورداعتمادش، اين پيروزي را دركام وي تلخ كرد. با
آنكه اين شورش ديري نپاييد و اميرهندوكه به دست سرداران بابر به قتل رسيد
(ميرخواند، ٦/٧٦٣-٧٦٤؛ عبدالرزاق، ٢/٩٧٦-٩٧٧)، اما همين گسيختگى امور موجب شد
تا علاءالدوله از چنگ وي بگريزد. بابر سپاهى به سركردگى امير خداداد در پى
او فرستاد. علاءالدوله چون عرصه را تنگ ديد، كوشيد تا خود را به سلطانمحمد
برساند. محمد كه بر فارس و عراق عجم تسلط داشت، در اين زمان، در راه حمله
به خراسان بود. بابر سپاهى فراهم آورد و در منطقة جام با سپاهيان محمد درگير
شد،اما شكست خورد و بهقلعة عماد گريخت(ميرخواند، ٦/٧٦٤- ٧٦٦؛ خواندمير، ٤/٤٠).
سلطان محمد پس از اين پيروزي، بر تخت پادشاهى هرات تكيه زد، و با
عبداللطيف كه بر ماوراءالنهر حكم مىراند، مكاتباتى دوستانه برقرار كرد؛ اما
به علت ستم وغارت محمد و سپاهيانش، رعيت از وي رويگردان شدند (ميرخواند،
٦/٧٦٢، ٧٦٧- ٧٦٨). بابر به استراباد رفت و سپاهيان از هم گسيختة خود را گرد
آورد (ابوبكر طهرانى، ٣٢١). وي در ٨٥٤ق/١٤٥٠م دوباره به قصد تسخير خراسان
بازگشت و در جنگى سخت، سپاهيان محمد را پراكنده ساخت. اما محمد كه در پى
سپاهيانش از راه رسيده بود، به اردوي او حمله برد و بابر بار ديگر به قلعة
عماد گريخت (همو، ٣٢٢؛ ميرخواند، ٦/٧٧٠). پس از فرار وي، سلطان محمد انديشناك
از اينكه مبادا گريختن بابر نوعى نيرنگ باشد، خود نيز از معركه گريخت. در
اين ميان، علاءالدوله فرصت را غنيمت شمرد و بر هرات مسلط شد (همانجا؛
عبدالرزاق، ٢/١٠٠١). سلطان محمد كه سپاهش را ضعيف شده مىديد، هرات را براي
علاءالدوله گذاشت و از راه يزد خود را به شيراز رساند (روملو، ٢٩٩؛ ابوبكر
طهرانى، ٣٢٣؛ ميرخواند، همانجا). مدتى بعد بابر به هرات بازگشت و علاءالدوله
به بلخ گريخت (ابوبكر طهرانى، همانجا؛ ميرخواند، ٦/٧٧١؛ عبدالرزاق،
٢/١٠٠١-١٠٠٢). با اين حال، اندكى پس از آن، خبر گردآوري سپاه به وسيلة
علاءالدوله، بابر را مجبور كرد تا در اوج سرماي زمستان به سوي بلخ حركت
كند، و در نهايت علاءالدوله كه به كوههاي بدخشان گريخته بود، در حوالى
هرات به اسارت مأموران بابر درآمد (ميرخواند، ٦/٧٧٣- ٧٧٦؛ عبدالرزاق،
٢/١٠١٠-١٠١٣).
در ٨٥٥ق سلطان محمد بارديگر قصد تسخير خراسان كرد و با سپاهى گران از مسير
اصفهان، قموري به سوي خراسان روي نهاد. بابر در بسطام بود كه اين خبر را
شنيد، اما عزم صلح كرد و خواجه مولانا سمرقندي را براي عقد پيمان صلح به
سوي محمد گسيل داشت (ابوبكر طهرانى، ٣٢٤؛ ميرخواند، ٦/٧٧٩-٧٨٠). محمد با
پيشنهاد صلح موافقت كرد، ولى شرط كرد كه بخش كوچكى از خراسان تحت فرمان
وي درآيد و خطبه و سكه به نام او باشد. بابر شرط را پذيرفت و با خاطري
آسوده به مازندران رفت (همانجا؛ خواندمير، ٤/٤٥)؛ اما محمد پيمان گسست و در
هنگامى كه بابر گمان نمىداشت، به وي هجوم برد. در اين نبرد محمد شكست
خورد و به دست سپاهيان بابر اسير شد (ميرخواند، ٦/٧٨٠-٧٨١؛ عبدالرزاق،
٢/١٠٢٦-١٠٣٢). بابر در نتيجة خشم ناشى از اين عهد شكنى و نيز سعايت وكينه
جويى اطرافيان، به قتل وي وهمزمان، به نابينا كردن برادر ديگر، علاءالدوله
فرمان داد تا خاطر خويش را به كلى آسوده سازد (همانجاها؛ خواندمير، ٤/٤٥-٤٦).
بابر كه ديگر منازعى نداشت، دوتن از سرداران خود را به حكومت قم و ساوه
گماشت و خود آهنگ تسخير تمامى عراق عجم و فارس كرد؛ اما از بيم آنكه
سپاهيانش بىآزوقه بمانند، به جاي مسير ري و اصفهان، مسير يزد و شيراز را
برگزيد. تركمانان اين امر را ناشى از ضعف وي دانستند و درحالى كه او هنوز در
شيراز بود، بر قم و ساوه استيلا يافتند. بابر رهسپار دفع آنان شد، اما در همين
هنگام خبر طغيان مجدد علاءالدوله درخراسان به وي رسيد. ناچار شتابان خود را
به هرات رسانيد (ميرخواند، ٦/٧٨٢-٧٨٤؛ عبدالرزاق، ٢/١٠٣٥، ١٠٣٨-١٠٤٢).
علاءالدوله كه پيش از رسيدن بابر، شكست خورده، لشكريانش پراكنده شده
بودند، به سيستان گريخت و از آنجا به جهانشاه تركمان پناه برد. تسلط
تركمانان از ٨٥٧ق بر سرتاسر عراق و فارس (همانجا) بابر را بر آن داشت تا به
مازندران رود و خود را براي حملة مجدد به عراق آماده سازد. همزمان با كوشش
وي براي تجهيز و گردآوري سپاه، سلطان ابوسعيد، از نوادگان تيمور در
ماوراءالنهر قدرت مىيافت. آنگاه كه بابر آهنگ عراق كرد، سلطان ابوسعيد نيز
درحال گسترش قلمرو خويش به سوي خراسان بود. بابر ناچار از عراق چشم پوشيد و
لشكريانش را به سوي خراسان گسيل كرد؛ اما اين لشكركشى، با بىتدبيري
فراوان همراه شد. سلطان ابوسعيد با شنيدن خبر حركت سپاه بابر، با هدف صلح،
به مقر حكومت خويش بازگشت (همو، ٢/١٠٥٢- ١٠٥٥؛ ميرخواند، ٦/٧٨٩-٧٩٠)، اما بابر
پيشنهاد صلح را نپذيرفت (كاشفى، ٢/٥٢٣ -٥٢٤). سپاهيان بابر با زحمت بسيار از
جيحون گذشتند و محاصرة بىحاصل و طولانى سمرقند كه نتيجة دورانديشى سلطان
ابوسعيد بود (نك: روملو، ٣٣٥)، سرانجام بابر را به پذيرش صلح ناچار ساخت و رود
جيحون به عنوان سرحد حكومت خراسان و ماوراءالنهر پذيرفته شد (عبدالرزاق،
٢/١٠٧٧؛ ميرخواند، ٦/٧٩٠- ٧٩٥). بابر با سپاهيانى فرسوده به خراسان بازگشت
(دولتشاه، ٤٣٢)، اما در ٨٥٩ق/١٤٥٥م بار ديگر حاكم سيستان علم طغيان
برافراشت و بابر با فرستادن يكى از سرداران خويش، غائله را فرونشاند
(عبدالرزاق، ٢/١٠٨١).
بابر در واپسين سالهاي عمر به مشهد رفت، و كوشيد تا از بادهگساري كه عادت
هميشگى وي شده بود، توبه كند، اما در ٨٦١ق اندكى پس از آنكه توبة خود را
شكست، ناگهان و شايد بر اثر مسموميت توسط اطرافيان، درگذشت (اسفزاري، ٢/١٨٩؛
خواندمير، ٤/٥٧؛ روملو، ٣٦٥- ٣٦٦) و پيكر او را در جوار مرقد حضرت رضا(ع) به
خاك سپردند (دولتشاه، ٤٣٦). با مرگ بابر فرزندش سلطان محمود جانشين وي
گرديد، اما حكومت او چندان دوام نيافت (اسفزاري، ٢/١٩٠-١٩٧).
بابر از واپسين افراد خاندانى است كه به فرهنگ دوستى و هنرپروري شهرت
يافتهاند. وي در مدت بسيار كوتاهى كه در شيراز به سر برد، به احداث بناي
مقبرة خواجه حافظ همت گماشت (دولتشاه، ٣٠٨). خود وي نيز از شاعري اندك
بهرهاي داشت؛ چنانكه گفتهاند در شعردوستى و شعرشناسى، بر همة شاهزادگان
تيموري برتري داشته است (نك: نفيسى، ١/٢٣٢). دولتشاه سمرقندي وي را داراي
طبعى موزون و سخنى چون دُر مكنون دانسته، و غزلى از وي نقل كرده است (ص
٤٣٢-٤٣٣). عليشيرنوايى (ص ١٢٦، ٣١٥، ٣٧٨) وزير سلطان حسين بايقرا كه گويا وي
خود مدتى ملازم بابر بوده(نك: براون، ؛ III/٣٩٠ نفيسى، ١/٢٨٩)، از او به
عنوان شاعر و پادشاهى كمنظير و با فرهنگ ياد مىكند كه به سخنان بزرگان
طريقت توجه بسيار داشته است، و رباعى و غزلى نيز از وي نقل مىكند.
تقريباً بيشتر منابعى كه از بابر نام بردهاند، او را با صفاتى نيك، چون بلند
همتى، بخشندگى و درويش صفتى ستودهاند. برخى از آنها وي را درويش و قلندري
دانستهاند كه مانند اولياءالله آگاه از اين دنيا رفته است (مثلاً نك:
دولتشاه، ٤٣٠، ٤٣٣- ٤٣٥؛ فخري، ٣٨-٣٩؛ اسفزاري، ٢/١٨٩-١٩٠؛ پيربداق منشى،
٥٢٧). اما اگر برخى از اعمال وي چون كشتن و نابينا كردن برادرانش،
بازگذاشتن دست سپاهيان درستم به مردم (دولتشاه، ٤٣١؛ خواندمير، ٤/٣٠)،
وغارت قوت لايموت آنان (ميرخواند، ٦/٧٨٢-٧٨٣) را به ياد آوريم، آنگاه اين
گفتهها را مىتوان در شمار تملقهاي معمول منشيانه در مآخذ اين دوره دانست.
همين نكته در حكايت نقل شده توسط معصوم عليشاه (٢/٦٨٤) به خوبى آشكار
است. گفتهاند كه وي نخستين كس بود كه شهر مشهد را «مقدس» ناميد (حكيم،
٥٥٧). شايد برخى دين پناهيهاي وي از جمله اظهار فروتنى در برابر پيشوايان
طريقت و عالمان دين (نك: اسفزاري، ٢/١٧٥) را نيز بتوان در شمار عوام فريبى
گذاشت. با اينهمه، در مقايسه با ستمگريهاي برخى از ديگر حكمرانان همين
خاندان (نك: روملو، ٢٨٣؛ خواندمير، ٤/٢٩)، مىتوان گفت كه بابر از صفات
انسانى بيشتري برخوردار بوده است.
مآخذ: ابوبكر طهرانى، ديار بكريه، به كوشش نجاتى لوغال و فاروق سومر،
تهران، ١٣٥٦ش؛ اسفزاري، محمد، روضات الجنات، به كوشش محمدكاظم امام،
تهران، ١٣٣٨-١٣٣٩ش؛ پيربداق منشى، جواهرالاخبار، ، نسخة خطى كتابخانة مركزي
دانشگاه تهران، شم ٣٥١٧؛ حافظ ابرو، زبدة التواريخ، به كوشش كمال حاج
سيدجوادي، تهران، ١٣٧٢ش؛ حكيم، محمد تقى، گنج دانش، به كوشش محمدعلى
صوتى و جمشيد كيانفر، تهران، ١٣٦٦ش؛ خواندمير، غياثالدين، حبيبالسير، به
كوشش محمد دبيرسياقى، تهران، ١٣٦٢ش؛ دولتشاه سمرقندي، تذكرةالشعراء، به
كوشش ادوارد براون، ليدن، ١٣١٨ق/١٩٠٠م؛ روملو، حسن، احسن التواريخ، به
كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، ١٣٤٩ش؛ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و
مجمع بحرين، به كوشش محمد شفيع، لاهور، ١٣٦٨ق/١٩٤٩م؛ عليشير نوايى، مجالس
النفائس، به كوشش علىاصغر حكمت، تهران، ١٣٦٣ش؛ فخري هروي، محمد، روضة
السلاطين، به كوشش حسامالدين راشدي، حيدرآباد دكن، ١٩٦٨م؛ كاشفى، على،
رشحات عينالحيات، به كوشش على اصغر معينيان، تهران، ١٣٥٦ش؛ معصوم عليشاه
محمد، طرائق الحقائق، به كوشش محمدجعفر محجوب، تهران، ١٣٣١ش؛ ميرخواند،
محمد، روضةالصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ نفيسى، سعيد، تاريخ نظم و نثر در ايران و در
زبان فارسى، تهران، ١٣٤٤ش؛ نيز :
, W.W., Four Studies on the History of Central Asia, tr. V. and T. Minorsky,
Leiden, ١٩٦٢; Browne, E.G., A Literary History of Persia, Cambridge, ١٩٥١.
محمد سيدي