دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٦٣٦
| بدر معتضدي جلد: ١١ شماره مقاله:٤٦٣٦ |
بَدْرِ مُعْتَضِدي، ابوالنجم بن خير (مق ٦ رمضان ٢٨٩ق/١٤ اوت ٩٠٢م)، از امرا
و نزديكان بلندپاية معتضد خليفة عباسى. پدرش خير از موالى متوكل عباسى بود.
بدر نخست به خدمت يكى از غلامان موفق عباسى درآمد و سپس به دستگاه معتضد
پيوست (مسعودي، ٤/٢٧٧- ٢٨٨) و در آنجا به سرعت ترقى كرد و چنان به معتضد
وابسته گرديد كه وي را بدر معتضدي خواندند. مقارن فعاليت سياسى و نظامى بدر
معتضدي، يكى از امراي وابسته به طولونيان مصر به نام بدر و معروف به
حمامى (نك: ه د، بدر حمامى) به عراق آمد و مصدر مشاغل مهم نظامى شد. برخى
از مورخان، زندگى اين دو را با يكديگر خلط كرده، و بعضى كارهاي هر يك را به
ديگري نسبت دادهاند. به هر حال، چون معتمد عباسى در رجب ٢٧٩ درگذشت و
معتضد خلافت يافت، بىدرنگ رياستشرطة بغداد را بهبدر داد(طبري، ١٠/٣٠؛
قس:ابناثير،٧/٤٤٣- ٤٤٤، كه اين رياست را مربوط به پايان دورة موفق و آغاز
عصر معتمد دانسته است).
از گزارشهاي نويسندگان و شواهد مختلف پيداست كه بدر از همان اوايل خلافت
معتضد، فرماندهى كل سپاه را نيز در دست گرفت و نامش بر عَلَمها و سپرها نقش
گرديد (طبري، ١٠/٨٩؛ صابى، هلال، تحفة...، ٢٥، ٢٠٩؛ خضري، ٣٢٧). قاسم فرزند
عبيدالله بن سليمان وزير، كاتب بدر در مقام سپهسالاري بود و در ميان
سپاهيان به نيابت از او حاضر مىشد (ابن ابار، ١٧٥-١٧٦). بدر علاوه بر
سپهسالاري، در برخى از امور كشوري نيز دخالت مستقيم داشت؛ چنانكه به گزارش
طبري، يك بار در ربيع الا¸خر ٢٨٧، به رسيدگى امور خراج و ضياع و مَعاون
پرداخت (١٠/٧٥). همچنين آوردهاند كه به دستور خليفه، بدر در ديوان مظالم
خاصه، و عبيدالله بن سليمان وزير در ديوان مظالم عامه مىنشست (صابى،
هلال، همان، ٢٧).
ابن عساكر در ذيل احوال بدر حمامى آورده است كه وي در ٢٨٣ق براي بازداشت
عمر بن عبدالعزيز بن ابى دلف از اصفهان، مأمور آن ديار شد (نك: ابن منظور،
٥/١٧٢)، اما اين حادثه مربوط به بدر معتضدي است، نه بدر حمامى. چه بدر
حمامى در اين تاريخ به تصريح مورخان، به ويژه مورخان شامى - مصري در
دمشق بود (ابن تغري بردي، ٣/١٠١؛ مقريزي، ٢/٤٠٣؛ ابن اثير، ٧/٤٨٨)، وانگهى
ابن اثير همانند اين واقعه را به تفصيل بيشتر به بدر معتضدي نسبت داده، و
آورده است كه بدر مأمور بازداشت بكر بن عبدالعزيز شد و او نيز عيسى نوشهري،
والى اصفهان را بر اين كار گمارد (٧/٤٧٩-٤٨٢). البته ابن عساكر در همين
گزارش، روايت جحظه دربارة بدر معتضدي را نيز به بدر حمامى نسبت داده، در
حالى كه اين بدر هرگز سپهسالار معتضد نبوده است (نك: ابن منظور، همانجا)، اما
بقية گزارش او به درستى مربوط به بدر حمامى است (نيز نك: ابونعيم، ٢٣٩).
بههر حال، بدر معتضدي در ٢٨٨ق ولايت فارس يافت و بدانجا رفت و طاهر بن
محمد صفاري را راند (طبري، ١٠/٨٤؛ ابن اثير، ٧/٥٠٩). وي مأموريتهاي سياسى و
نظامى ديگري نيز همراه با عبيدالله بن سليمان وزير و پسر او قاسم برعهده
گرفت (صابى، هلال، همان، ٢٧٨، ٢٨٤). بايد گفت: بدر رابطة خوبى با وزير داشت
و بنابر يك گزارش، پايمرديها كرد تا خليفه را از عزل و بازداشت او منصرف
گرداند (ابن ابار، ١٧٦-١٧٧، ١٧٩). پس از مرگ عبيدالله بن سليمان، خليفه قصد
كرد اموال او را مصادره كند و فرزندانش را براند. قاسم بن عبيدالله، بدر را
به وساطت برانگيخت و بدر نيز چنان كرد كه معتضد نه تنها از آن قصد بازگشت،
بلكه قاسم را وزارت هم داد (همو، ١٨٤؛ ابن كثير، ١١/٩١؛ هندوشاه، ١٩٥-١٩٦).
با اينهمه، در اواخر حيات معتضد، قاسم به دشمنى با بدر برخاست و سرانجام نيز
خليفة بعدي، مكتفى را به قتل او واداشت. گفتهاند كه معتضد دشمنى قاسم با
بدر را دريافته، و قتل او را پيشبينى كرده بود (نك: ابن عمرانى، ١١٦). سبب
دشمنى آن بود كه قاسم بن عبيدالله مىخواست خلافت را از فرزندان معتضد
بيرون كند، يا به عبدالواحد بن موفق دهد و اين معنى را با بدر در ميان
گذاشت، اما وي به سختى مخالفت كرد. چون مكتفى به خلافت نشست، قاسم از
بيم آنكه بدر نزد خليفه از قصد او گفت و گو كند، به حيله و نيرنگ برخاست و
مكتفى را برضد او برانگيخت تا ياران بدر را تطميع كرد و پراكند و خود او را كه
در فارس بود، به عراق خواند. بدر به واسط آمد و پس از آنكه قاضى محمد ابن
يوسف او را به دروغ فريفت و امان داد و عهد و وثيقه نوشت، رهسپار بغداد شد؛
اما در ميان راه سر از تنش جدا كردند (ابن ابار، همانجا؛ مسعودي، ٤/٢٧٥-٢٧٦؛
ذهبى، ١/٤١٦؛ گرديزي، ١٨٨-١٨٩؛ ابن اثير، ٧/٥١٧ -٥١٨؛ ابن عماد، ٢/٢٠١؛ خضري،
همانجا؛ قس: تاريخ سيستان، ٢٦٢). بعداً خانوادة بدر پيكر او را به مكه منتقل،
و در آنجا دفن كردند (ابن كثير، ١١/٩٥). بعضى از شعرا، وزير و قاضى حيلهگر را
هجوها گفتند و سرزنشها كردند (مثلاً نك: مسعودي، ٤/٢٧٦-٢٧٧).
بدر معتضدي كه مانند سلاطين، طوق بر گردن، و تاج مرصع بر سر مىنهاد (صابى،
هلال، رسوم...، ٩٤)، نزد معتضد پايگاهى سخت بلند داشت و از معدود كسانى به
شمار مىرفت كه خليفه آنان را به كنيه مىخواند (تنوخى، ٨/١١٤؛ صابى، محمد،
٢٠٦-٢٠٧؛ نيز براي روايات جحظه و انطاكى دربارة او، نك: ابن منظور، ٥/١٧٢-١٧٣؛
ابن عماد، ٢/١٩٩). هر كس حاجتى از خليفه مىخواست، به بدر متوسل مىشد.
شاعران او را در كنار خليفه مىستودند (مسعودي، ٤/٢٧٧- ٢٧٨) و او خود نيز از
ظرفا و ادبا و جوانمردان روزگار به شمار مىرفت (ابن عماد، همانجا).
در بغداد محله و خانه و دروازهاي موسوم به بدريه، منسوب به اوست.
گفتهاند: وي دو رواق بر قصر منصور در بغداد افزود كه آن نيز به بدريه موسوم
گشت (ابن كثير، ١١/٦٨؛ صفدي، ١٠/٩٤؛ ابن كازرونى، ١٧٩). اما از بعضى شواهد
برمىآيد كه وي در كنار خانة خليفه، خانة ديگري ساخته بود. به هر حال، اين
خانه مدتى بعد ويران شد و سرانجام مستظهر آن را فروخت (ابن اثير، ١٠/٥١٤).
مآخذ: ابن ابار، محمد، اعتاب الكتاب، به كوشش صالح اشتر، دمشق، ١٣٨٠ق/
١٩٦١م؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن عماد، عبدالحى،
شذرات الذهب، بيروت، ١٣٩٩ق/١٩٧٩م؛ ابن عمرانى، محمد، الانباء فى تاريخ
الخلفاء، به كوشش تقى بينش، مشهد، ١٣٦٣ش؛ ابن كازرونى، على، مختصر
التاريخ، به كوشش مصطفى جواد و سالم آلوسى، بغداد، ١٣٩٠ق/١٩٧٠م؛ ابن كثير،
البداية؛ ابن منظور، محمد، مختصر تاريخ دمشق ابن عساكر، به كوشش مأمون
صاغرجى، دمشق، ١٩٨٤م؛ ابونعيم اصفهانى، احمد، ذكر اخبار اصبهان، ليدن، به
كوشش ددرينگ، ١٩٣١م؛ تاريخ سيستان، به كوشش محمدتقى بهار، تهران، ١٣١٤ش؛
تنوخى، محسن، نشوار المحاضرة، به كوشش عبود شالجى، بيروت، ١٣٩١ق/١٩٧١م؛
خضري،محمد، محاضراتتاريخالاممالاسلامية، قاهره،١٩٥٩م؛ ذهبى، محمد، العبر،
بهكوشش محمدسعيد بن بسيونى زغلول، بيروت، ١٤٠٥ق/ ١٩٨٥م؛ صابى، هلال، تحفة
الامراء فى تاريخ الوزراء، به كوشش عبدالستار احمد فراج، بيروت، ١٩٥٨م؛ همو،
رسوم دارالخلافة، به كوشش ميخاييل عواد، بغداد، ١٣٨٣ش/١٩٦٤م؛ صابى، محمد،
الهفوات النادرة، به كوشش صالح اشتر، دمشق، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ صفدي، خليل،
الوافى بالوفيات، به كوشش ژاكلين سوبله و على عماره، ويسبادن،
١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ طبري، تاريخ؛ گرديزي، عبدالحى، زينالاخبار، به كوشش عبدالحى
حبيبى، تهران، ١٣٦٣ش؛ مسعودي، على، مروج الذهب، به كوشش سعيد محمد لحام،
بيروت، دارالفكر؛ مقريزي، احمد، المقفى الكبير، به كوشش محمد يعلاوي، بيروت،
١٤١١ق/ ١٩٩١م؛ هندوشاه بن سنجر، تجارب السلف، به كوشش عباس اقبال
آشتيانى، تهران، ١٣٥٧ش. صادق سجادي