دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٧١٦
| برجمى جلد: ١١ شماره مقاله:٤٧١٦ |
بُرْجُمى، خاندانى عرب از بنى تميم. به روايت كلبى اينان چند عشيره از
فرزندان تميم بودند كه رو به نابودي نهاده بودند؛ يكى از ايشان از ديگران
خواست كه چون انگشتان دست (براجم) گرد هم آيند، تا نيرو يابند. چون گرد
آمدند، براجم خوانده شدند (ص ١٩٤؛ نيز نك: سمعانى، ٢/١٣٦؛ ابن اثير، ١/١٠٧؛
اشرف، ١٥، ٦٠). نام بسياري از برجميها، از آغاز اسلام تا قرن ٣ق/٩م به
مناسبتهاي مختلف در منابع ديده مىشود. از اين ميان، ٣ تن شهرت بيشتري
يافتهاند كه بر حسب زمان، نقل مىشود:
١. ضابى´ بن حارث (د پيش از ٣٥ق/٦٦٥م). نزاعى كه ضابى´ با خليفه عثمان
داشت، موجب شهرت او و چند قطعه شعري كه از وي بازمانده، گرديده است. اين
ماجرا را ابوعبيده مَعْمَر بن مُثَنّى (د ٢١٠ق/ ٨٢٥م) در اواخر قرن ٢ق،
نخستينبار و با تفصيل بسيار روايت كرد (١/٢٢٠-٢٢٩). پس از اندكى، ماجراي قتل
فرزندش عُمَير به دست حجاج بن يوسف در كتابها ثبت شد و با ماجراي پدرش
پيوند خورد. از همان آغاز قصيدهاي از ضابى´ را اصمعى (د ٢١٦ق/٨٣١م) در جُنگ
خود نهاد. در قرن ٣ق، ماجراي وي و نيز قطعات و ابياتى از او در كتابها منتشر
شد. روايات مربوط به ضابى´ را ابن شبه (د ٢٦٢ق/٨٧٦م) بهتفصيل، و سپس ابن
قتيبه، طبري، ابوالفرج اصفهانى و در زمانهاي متأخرتر، ابن خلكان، صفدي،
عبدالرحيم عباسى، عبدالقادر بغدادي و ديگران تكرار كردهاند. اساس اين
روايات پيوسته يكى است و تنها در جزئيات تفاوت دارند.
ماجرا با سگى شكاري به نام قُرحان آغاز مىشود كه ضابى´ برجمى از طايفة
بنى عبدالله بن هوذه به عاريت گرفته بود و از بازپس دادن آن سرباز مىزد.
چون آن قوم سگ خود را به زور باز ستاندند، برجمى شعري در هجاي ايشان سرود
(نك: همو، ١/٢٢٠). شكايت آنان موجب شد كه عثمان او را به مدينه فراخواند و
به زندان اندازد. از زندان بود كه قطعة بائيه خود را (٦ بيت، نك: همانجا)
سرود. بنا به روايت ابوعبيده، وي به فرمان عثمان دو بار گرفتار شد. نخست در
قبيلة جرول (بنى نهشل) و سپس در زندان مدينه.
حادثة بسيار پر معنايى كه در اين هنگام رخ داد، آن بود كه ضابى´ برجمى در
انديشة قتل عثمان برآمد. پيداست كه اين ماجرا بايد انگيزهاي سياسى -
قبيلهاي داشته باشد، زيرا زندان و جريمهاي ناچيز نمىبايد شاعر را به قتل
خليفة اسلام برانگيخته باشد؛ به خصوص كه مىدانيم طبري به جاي بنى
عبدالله، «قومى از انصار» آورده است (٤/٤٠٢). نيز مىدانيم هنگامى كه خانة
عثمان به محاصره درآمد و انصار براي دفاع از او پا پيش نهادند (نك: ه د،
انصار)، وي كاردي تدارك ديده بود و موازي ساقپا، يا زير كفش پنهان كرده
بود تا همينكه عثمان به بازديد از زندانيان مىآيد، به او حمله آورد. اما
توطئه فاش شد، يا عثمان خود به فراست قصد او را دريافت. آنگاه ضابى´ را
تازيانه زدند و به زندان بازگرداندند (ابوعبيده، ٢/٢٢١؛ نيز نك: ابن شبه،
١٠٢٤- ١٠٢٥؛ ابن قتيبه، الشعر...، ٢٠٢-٢٠٤؛ مرصفى، ٤/٩٠؛ بلاذري، ٥/٨٤ - ٨٥؛
ابوهلال، ٢/٦٥؛ طبري، همانجا؛ صفدي، ١٦/٣٤٩؛ ابن حجر، ٢/٢٧٦). ظاهراً عثمان
دربارة او با ديگران مشاوره كرد و گروهى به قتل او نظر دادند (ابن شبه،
١٠٢٥)، اما به نوشتة همة منابع، او را به زندان بازگرداندند تا همانجا درگذشت.
البته شاعر اطمينان داشت كه به دست عثمان كشته خواهد شد. قطعه شعري ١٣
بيتى كه در زندان سروده، و گويا از شهرتى نيز برخوردار بوده است، سراسر
شامل بيم از قتل نابهنگام است. شگفتترين بيت اين قطعه بيت پنجم آن
است كه شاعر در آن، به اقدام گستاخانة خويش اشاره مىكند و از اينكه
نتوانسته عثمان را به قتل رساند، تأسف مىخورد (نك: ابوعبيده، ١/٢٢١؛ بيشتر
منابع اين قطعه يا بخشى از آن را نقل كردهاند)؛ پس شايد زخمناكى و چركينى
اندام كه به مرگش انجاميد (همانجا)، در اين ماجرا بىتأثير نبوده باشد.
عمر ابن شبه (همانجا) يك روايت ديگر هم بر اين داستان افزوده كه در منابع
بعدي نيز تكرار شده است. گويند او با مركب خود موجب مرگ كودكى شد، به همين
سبب به زندان عثمان افتاد و بائية معروف خود را در آنجا سرود (قس: ابن
سلام، ١٧٢). اين قطعه، يكى از اشعار برگزيدة اصمعى نيز بوده است (نك: ص
٢١٣) و ظاهراً وي نخستين كسى است كه تنها قصيدة بازمانده از او را براي ما
حفظ كرده است (ص ٢٠٦-٢١١). اين قصيدة ٣٩ بيتى برخلاف ديگر اشعار بازمانده از
او هيچ رابطهاي با ماجراهاي زندگى او ندارد و ساختار، واژگان و حال و هواي
جاهلى بر آن حكمفرماست. سرآغاز آن، تغزل معروف جاهلى (نسيب) و گريه بر
ويرانههاي منزلگه يار است. آنگاه وصف بيابان، حيوانات (به خصوص گاو
وحشى) و نيز ناقة شاعر و خلاصه وصف دلاوريهاي خود او در جنگ به دنبال
مىآيد. برخى از ابيات همين قصيده شواهد شعري شدهاند (مثلاً ابن قتيبه،
كتاب المعانى...، ٧٣٥، ٧٥٥، ٧٦٣؛ ابن داوود، ٢١٠؛ ابن منظور، ٧/٣١٦، ٩/١٥٣).
ابن نديم اشاره مىكند كه مدائنى كتابى با عنوان خبر ضابى´ بن الحارث
البرجمى تأليف كرده بوده است (ص ١١٥).
فرزند ضابى´ برجمى كه عمير نام داشت، فداي گستاخيهاي پدر شد و نامش
بهعنوان اولينكسى كه حجاج در عراق بهقتل رسانيد(ابوهلال، همانجا)،
ماندگار گشت. حجاج در آغاز كار (ح ٧٥ق/٦٩٤م)، به جمعآوري سپاهى پرداخت
كه مىبايست در جنگ با ازرقيان به ياري مهلب مىرفت. عمير كه در آن
هنگام كهنسال بود، از رفتن عذر خواست؛ اما همينكه هويت او را بر حجاج آشكار
ساختند، بازش طلبيد؛ هم اشعار پدر را دربارة عثمان به يادش آورد و هم اشاره
شد كه خود وي نيز هنگامى كه به نزديك جسد عثمان شده بود، به انتقام خون
پدر، چنان اندام او را به لگد كوفت كه دندههايش شكست. آنگاه حجاج فرمان
داد بىدرنگ گردن عمير را زدند (ابن شبه، ١٠٢٧؛ ابن قتيبه، الشعر، ٢٠٤؛
بلاذري، ٥/٨٤؛ مرصفى، ٤/٧٧- ٧٨؛ ابوهلال، ٢/٦٧ - ٦٨؛ طبري، ٦/٢٠٤-٢٠٧، ٢٠٨؛
ابن عبدربه، ٥/٢٧٩؛ ابوالفرج، ١٤/٢٤٤- ٢٤٥).
در روايت ابوالفرج اصفهانى آمده است كه پس از قتل عمير، مردم و به خصوص
قبيلة برجمى دست به آشوب زدند (همانجا).
مآخذ: در پايان مقاله. آذرتاش آذرنوش
٢. يحيى بن زياد بن ابى حزابه (د ح ١٧٠ق/٧٨٦م)، شاعر آغاز عصر عباسى
(بلاذري، ٣/٢٥٤؛ طبري، ٨/١١؛ قس: مرزبانى، ٤٩٨؛ به تقليد از او، زركلى،
٨/١٤٥؛ نيز صولى، ٣٠٩، كه ابى جرايه و ابى جراده آوردهاند). تنها مىدانيم
كه او با عيسى بن موسى، برادرزادة سفاح و ولىعهد منصور رابطه داشت؛ چون
عيسى از خلع خويشتن و قبول ولايتعهدي مهدي سرباز زد، به وي شراب زهرآلود
دادند و چون عيسى از مرگ رهايى يافت، برجمى ٥ بيت در اين باب سرود
(بلاذري، همانجا؛ صولى، ٣٠٩-٣١٠؛ مرزبانى، همانجا). همين ابيات است كه نام
ابن ابى حزابه را ماندگار كرده است.
٣. ابوشبل عاصم (عُصم يا عصمة) بن وهب، شاعر هرزهگوي عهد عباسى. الاغانى
كاملترين منبعى است كه روايات و اخبار مربوط به او را نقل كرده، اما از
جزئيات زندگى او چيزي به دست نداده است (ابوالفرج، ١٤/١٩٦-١٩٧). ديگر
منابع نيز تنها به ذكر اشعاري پراكنده از وي اكتفا كردهاند. او در تاريخى
كه هيچ معلوم نيست، ظاهراً در كوفه به دنيا آمد و در بصره ادب آموخت. به
همين سبب او را گاه كوفى (ابن معتز، ٣٨٠) و گاه بصري (مرزبانى، ١٢٣؛
تنوخى، ٥/٥٧) خواندهاند. وي هنوز نوجوان بود كه شعر خود را بر مازنى عرضه
كرد، اما سخت با اعتراض وي مواجه شد (ابوالفرج، همانجا).
ابوشبل بعدها از راه مدح و هجا روزگار مىگذرانيد. وي مردي هرزه درا، عياش و
شرابخواره بود و طبعى لطيف داشت (همو، ١٤/١٩٣؛ شابشتى، ٥١). او در زمان
متوكل (حك ٢٣٢-٢٤٧ق/٨٤٧ - ٨٦١م) راهى سامرا شد و او را به قصيدهاي مدح گفت
و چنان در خليفه تأثير گذاشت كه به ازاي هر بيت هزار درهم صله ستاند.
همين قصيده را بعدها احمد بن مكى به آواز براي متوكل خواند و او نيز ٢٠ هزار
درهم پاداش گرفت (ابوالفرج، ١٤/١٩٣-١٩٤؛ نويري، ٤/٦٣). وي يكبار نيز در
مجلس عبيدالله بن يحيى بن خاقان حضور داشت و چون سخن از بخشندگى برمكيان
رفت، وي در دو بيت زيبا عبيدالله را از برمكيان ارجمندتر خواند و ٥ هزار
درهم، يك اسب و لگام و خلعت گرفت (ابوالفرج، ١٤/١٩٨-١٩٩).
بسياري از حكايتهاي مربوط به ابوشبل را محمد پسر مرزبان بن فيروزان نقل
كرده است. همو اشاره مىكند كه شاعر نزد پدر او گاه نوادر خود را براي شادي
او نقل مىكرده است (مثلاً نك: ابن معتز، ٣٨١؛ ابوالفرج، ١٤/١٩٧- ١٩٨؛ نويري،
٤/٦٥). ابوشبل با محمود ورّاق نيز دوستى بسيار داشت و يار شرابخواريها و
هرزهدراييهاي او بود (ابن معتز، ٣٨٠؛ ابوالفرج، ١٤/١٩٧- ١٩٨؛ شابشتى، همانجا).
وي همچنان كه شيوة اهل مجون بود، از اينكه ممدوحان خود را به سبب اندك
كدورت، به سختى هجا گويد، ابايى نداشت؛ مثلاً چون پنداشت كه مالك بن طوق
صلة كافى به او نداده، در شعري او را به ناسزا گرفت، بعدها مالك امير اهواز
شد و او را به حضور خواند و سرزنش كرد. شاعر نيز كه دانست در مقدار صله
اشتباه كرده، پوزش خواست. نكتة جالب توجه در اين حكايت آن است كه امير
قدرتمند، نهتنها چندان دلگير نشده بود، كه حتى شاعر را وعده كرد تا آخر عمر
هرچه خواهد، او را خواهد بخشيد (ابن معتز، ٣٨١؛ ابوالفرج، ١٤/١٩٤- ١٩٥؛ نويري،
٤/٦٣ -٦٤).
كسان ديگري كه ابوشبل آنان را هجو گفته است، اينانند: ٣ بيت در هجو
هبةالله بن ابراهيم (ابوالفرج، ١٤/١٩٨)، ٢ بيت در هجو كنيز هاشم ضرير نحوي
(همو، ١٤/٢٠٢؛ شابشتى، ٥٢)، ٥ بيت در هجو محمد بن حمّاد (ابوالفرج، ١٤/٢٠٤)، ٦
بيت در هجو ابوعمرو شيبانى (ياقوت، ٦/٨٠ -٨١)، ٥ بيت در هجو غلام عبيدالله
بن يحيى بن خاقان به نام نسيم (ابوالفرج، ١٤/٢٠٣).
گويند كه وي عمر بسيار كرد (مرزبانى، همانجا). ابوعمر احمد بن منجم ٥ بيت
دربارة فرو ريختن دندانهاي وي سروده، ابوشبل نيز در ٤ بيت به پيري خود و
دوري جستن خوب رويان از وي اشاره كرده است (وشاء، ١٥٠؛ ابوالفرج،
١٤/٢٠٠-٢٠١؛ ابن شجري، ٢٤٣؛ براي ديگر اشعار او، نك: صولى، ٢٥٤؛ ابوالفرج،
١٤/١٩٤- ١٩٥، ١٩٨، ٢٠١-٢٠٩؛ مرزبانى،تنوخى، همانجاها؛شابشتى، ٥٠؛ ثعالبى، ٣١٤؛
نويري،٤/٦٤). مجموعة ابياتى كه از او باقى مانده ١٤٥ بيت است.
اشعار او، همه قطعاتى است كه وزنهاي كوتاه و سبك دارد و در مناسبتهاي
گوناگون - و تقريباً هميشه در فضاي هجا و مجون و مسخرگى - سروده شده است.
برخى از آنها مانند شعر بسياري از شاعران آن عصر، سخت شرمآور است. اين
مجموعة شعر، البته بهرة چندانى از هنر شاعري ندارد، اما به سبب سادگى زبان و
روح زندگى كه در مضامين آنها پديدار است، از لطف و گاه فوايد جامعه شناختى
تهى نيست؛ مثلاً در قطعهاي كه در سوگ طبيبى كم خرد سروده، او و داروهاي
او را به ريشخند مىگيرد و خواننده را با گوشههايى از زندگى درونى عراق در
آن روزگار آشنا مىكند (ابوالفرج، ١٤/١٩٥). در اين ميان، دو قطعة نسبتاً مفصل
به راستى چشمگير است: يكى قصيدة ٥١ بيتى در رثاي چراغى است كه قوچى به
شاخ خود شكسته است (همو، ١٤/٢٠٤- ٢٠٨) و ديگري در ٢٣ بيت در رثاي كاغذي كه
كسى از وي دزديده بود (همو، ١٤/٢٠٩-٢١٠).
مآخذ: ابن اثير، على، اللباب، قاهره، ١٣٥٧ق؛ ابن حجر عسقلانى، احمد،
الاصابة، بيروت، دارالكتب العلميه؛ ابن داوود، محمد، الزهرة (النصف الاول)،
به كوشش نيكل، بيروت، ١٣٥١ق/١٩٣٢م؛ ابن سلام جمحى، محمد، طبقات (فحول)
الشعراء، به كوشش محمود محمدشاكر، قاهره، ١٣٩٤ق/١٩٧٤م؛ ابن شبه، عمر، تاريخ
المدينة المنورة، به كوشش فهيم شلتوت، قم، دارالفكر؛ ابن شجري، هبةالله،
الحماسة، حيدرآباد دكن، ١٣٤٥ق؛ ابن عبدربه، احمد، العقد الفريد، به كوشش
عبدالمجيد ترحينى، بيروت، ١٤٠٤ق/١٩٨٣م؛ ابن قتيبه، عبدالله، الشعر و
الشعراء، ليدن، ١٩٠٢م؛ همو، كتاب المعانى الكبير، حيدرآباد دكن، ١٩٤٩م؛ ابن
معتز، عبدالله، طبقات الشعراء، به كوشش عبدالستار فراج، قاهره،
١٣٧٥ق/١٩٥٦م؛ ابن منظور، لسان؛ ابن نديم، الفهرست؛ ابوعبيده، معمر،
النقائض (نقائض جرير و فرزدق)، به كوشش بوان، ليدن، ١٩٠٨م؛ ابوالفرج
اصفهانى، الاغانى، قاهره، وزارة الثقافة و الارشاد القومى؛ ابوهلال عسكري،
حسن، الاوائل، به كوشش محمد مصري و وليد قصاب، دمشق، ١٩٧٥م؛ اشرف رسولى،
عمر، طرفة الاصحاب، به كوشش سترستن، بيروت، دارصادر؛ اصمعى، عبدالملك،
الاصمعيات، به كوشش احمد محمد شاكر و عبدالسلام هارون، قاهره، دارالمعارف؛
بلاذري، احمد، انساب الاشراف، به كوشش عبدالعزيز دوري، بيروت،
١٣٩٨ق/١٩٧٨م؛ تنوخى، محسن، الفرج بعدالشدة، به كوشش عبود شالجى، بيروت،
دارصادر؛ ثعالبى، عبدالملك، ثمار القلوب، به كوشش محمد ابوالفضل ابراهيم،
قاهره، ١٣٨٤ق/١٩٦٥م؛ زركلى، اعلام؛ سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش
عبدالرحمان يمانى، حيدرآباد دكن، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ شابشتى، على، الديارات، به
كوشش كوركيس عواد، بغداد، ١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به
كوشش وداد قاضى، ويسبادن، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ صولى، محمد، الاوراق، اشعار اولاد
الخلفاء، به كوشش هيورث دن، قاهره، ١٣٥٥ق/١٩٣٦م؛ طبري، تاريخ؛ كلبى،
هشام، جمهرة النسب، به كوشش ناجى حسن، بيروت، ١٤٠٧ق/١٩٨٦م؛ مرزبانى،
محمد، معجم الشعراء، بهكوشش ف.كرنكو، قاهره، ١٣٥٤ق؛ مرصفى، سيد،
رغبةالا¸مل، تهران، ١٩٧٠م؛ نويري، احمد، نهاية الارب، قاهره، وزارة الثقافة و
الارشاد القومى؛ وشاء، محمد، الموشى، بيروت، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ ياقوت، ادبا .
رضوان مساح