دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٦٨٩
| براقحاجب جلد: ١١ شماره مقاله:٤٦٨٩ |
بُراقِ حاجِب (حك ٦١٩ -٦٣٢ق/١٢٢٢- ١٢٣٥م)، سر سلسلة قَراختاييان يا قُتْلُغ
خانيان، از حكومتهاي نيمه مستقل محلى در روزگار ايلخانان مغول، در منطقة
كرمان. نام او در بيشتر منابع متقدم بُراق آمده، اما تلفظ درست اين نام
بَرَق به معناي سگ شكاري تيزتك يا پُرموست (كاشغري، ١/٣١٥؛ نيز نك:
بارتولد، ٣٥٤، حاشيه؛ I/٣١١ , ٢ ؛ EIقس: دورفر، ؛ II/٢٨٠ ابن اثير، ١٢/٤٥٣-٤٥٤:
«بلاق» كه احتمالاً تصحيف است).
براق و برادرش از امراي گورخان قراختايى بودند (ناصرالدين، ٢٢؛ حمدالله،
٥٢٨؛ نيز نك: نسوي، ١٢٦). گورخان آن دو را به عنوان سفير و براي دريافت باج
و ماليات نزد سلطان علاءالدين تكش خوارزمشاه (ناصرالدين، همانجا؛
شبانكارهاي، ١٩٥؛ محمد بن ابراهيم، ٢٠١)، و به روايتى نزد سلطان محمد
خوارزمشاه فرستاد (نك: نسوي، حمدالله، همانجاها؛ قزوينى، ٢١٩-٢٢٠)؛ اما به
آنها اجازة مراجعت داده نشد، تا آنكه سلطان محمد، قراختاييان را برانداخت و
به تدريج بر مقام و منزلت براق افزود؛ چنانكه نه تنها به او منصب حاجبى
سلطان بخشيد، بلكه مسئوليت ديوان مظالم و اتابكىِ فرزندش غياثالدين، والى
كرمان را بر عهدة او گذاشت (ناصرالدين، همانجا؛ خواندمير، حبيب السير، ٢/٦٥٤).
با مرگ سلطان محمد خوارزمشاه، غياثالدين در عراق عجم مستقر شد و براق را
سمت شحنگى اصفهان داد (جوينى، ٢/٢١١؛ ناصرالدين، شبانكارهاي، همانجاها؛
خواندمير، همان، ٣/٢٦٧، مآثر...، ١٣٦) و به هنگام عزيمت به عراق عجم، نيابت
خود را در حكومت كرمان به وي سپرد (نسوي، ٤٠، ١٢٦؛ ابن خلدون، ٥(٢)/٢٦٢؛ نيز
نك: اقبال، ١١٣)؛ اما از آنجا كه براق اركان حكومت خوارزمشاهى را متزلزل
مىديد، يا بدان سبب كه ميان او و تاجالدين كريم الشرق وزير غياثالدين
اختلافاتى بروز كرده بود (رشيدالدين، ١/٥٥٥؛ ناصرالدين، ٢٢-٢٣؛ حمدالله،
همانجا)، از غياثالدين اجازه خواست تا درپى سلطان جلالالدين خوارزمشاه، يا
براي پيوستن به سلطان شمسالدين ايلتُتْمش پادشاه دهلى كه او نيز از قوم
قراختاي بود، از راه كرمان به هندوستان رود (جوينى، ٢/٢١١-٢١٢؛ حمدالله،
همانجا؛ ناصرالدين، ٢٣). در بين راه شجاعالدين ابوالقاسم زوزنى والى كرمان
به طمع اموال براق و گرفتن اسير، در جيرفت بر ايشان تاخت، اما شكست خورد و
براق پس از كشتن وي در ٦١٩ق بر گواشير، مركز كرمان مسلط شد (براي تفصيل،
نك: ناصرالدين، همانجا؛ حمدالله، ٥٢٨ -٥٢٩؛ ميرخواند، ٤/٤١٣؛ محمد بن ابراهيم،
همانجا؛ نيز نك: منهاج، ١/٣١٤- ٣١٥). بدين ترتيب، براق كه موقع را مناسب
يافته بود، با تصرف ولايت كرمان، از عزيمت به هند منصرف شد و توانست در
دورة فترت ميان انقراض خوارزمشاهيان و استقرار مغولان در ايران، حكومتى
محلى برپا سازد.
در ٦٢١ق/١٢٢٤م سلطان جلالالدين كه در انديشة گردآوري سپاه براي رويارويى
با مغولان بود، از هند روي به كرمان نهاد. براق پس از فرستادن پيشكشهايى،
در قرية بهرامجرد در ١٠ فرسنگى گواشير به استقبال او رفت و دختر خود را نيز به
عقد وي درآورد (وصاف، ٥٨٣ - ٥٨٤؛ نيز نك: وزيري، ١٤٣؛ بويل، .(٣٢٣ اما به
تدريج آثار مكر و دورويى براق آشكار شد و با اينكه برخى از سرداران
جلالالدين عزم داشتند او را به بند كشند، سرانجام، سلطان به اشارة يكى از
نزديكان سختگيري بر براق را به مصلحت نديد (نسوي، ١٢٧؛ ابن خلدون، نيز
اقبال، همانجاها). پس از چندي، سلطان جلالالدين كه به قصد شكار از گواشير
بيرون رفته بود، براق تمارض كرد و از همراهى او تن زد؛ آنگاه وي همراهان
جلالالدين را از شهر بيرون كرد و دروازهها را به روي ايشان بست. سلطان،
ناچار حكومت براق را به ظاهر تأييد كرد و به روايتى به وي لقب قتلغ خان
بخشيد (نك: كاشغري، ١/٢٦٩؛ دورفر، :III/٥٥١ قتلغ = نيك بخت، دولتمند) و خود به
سوي شيراز روان شد (جوينى، ٢/٢١٣-٢١٤؛ رشيدالدين، ١/٥٤٨ -٥٤٩؛ ناصرالدين،
٢٣-٢٤؛ نيز نك: بويل، همانجا؛ قس: جوينى، ٢/٢١١).
در جماديالا¸خر ٦٢٣ كه جلالالدين خوارزمشاه در گرجستان مشغول نبرد بود،
براق از فرمان او سرپيچيد و دوري سلطان را از نواحى مركزي ايران، موقع
مناسبى براي بسط قلمرو خود و تسلط بر عراق عجم دانسته، با مغولان نيز ارتباط
يافت و بنا به روايتى، آنان را از شمار قواي جلالالدين و فتوحاتش آگاه
ساخت (ابن اثير، ١٢/٤٥٣-٤٥٤). از اين رو، جلالالدين براي دفع فتنه به
شتاب تمام به همراه برادرش غياثالدين، خود را از تفليس به كرمان رساند.
براق كه از سلطان بيمناك بود، از در عذرخواهى و اظهار اطاعت درآمد و سلطان
نيز او را بخشيد (وصاف، ٥٨٥؛ حمدالله، ٤٩٨؛ ميرخواند، ٤/٤٢٩؛ نيز نك: بويل،
.(٣٢٩ به روايت ديگري، براق مقر خود را ترك كرد و در يكى از دژهاي كرمان
متحصن شد. جلالالدين كه دانست دستيابى به دژ محتاج صرف وقت بسيار است و
از سوي ديگر، نمىتواند خود را در دو جبهه درگير كند، خلعتى براي او فرستاده،
وي را در حكومت كرمان ابقا كرد (ابن اثير، ١٢/٤٥٥؛ ابن خلدون، ٥(٢)/٢٧٥).
براق نيز از ضعف خوارزمشاه و غوغاي مغول استفاده كرده، پس از آنكه اقتدار
خود را بر سراسر ولايت كرمان گسترد، به تاخت و تاز در نواحى اطراف پرداخت و
بر هرمز نيز دست يافت (ناصرالدين، همانجا).
در اين حال، براق كه مىدانست اختلاف ميان جلالالدين و غياثالدين شدت
يافته است، غياثالدين را در كرمان پذيرا شد و از او در ابرقو استقبال كرد.
براق حتى پس از چندي، مادر غياثالدين را خواستگاري كرد و غياثالدين نيز
به اكراه پذيرفت (جوينى، ٢/٢٠٥؛ رشيدالدين، ١/٦٥٧ - ٦٥٨؛ ميرخواند، ٤/٤١٥؛ نيز
نك: نسوي، ١٧٦؛ ابن خلدون، ٥(٢)/٢٨١). پس از مدتى، دو تن از نزديكان براق و
از جمله برادرش اغور ملك، غياثالدين را به قتل براق ترغيب كردند، اما او
نپذيرفت. براق كه از اين توطئه آگاهى يافت، غياثالدين و مادرش را در
٦٢٥ق/١٢٢٨م كشت و اطرافيان وي را نيز به قتل رسانيد (ناصرالدين، ٢٥؛ فصيح،
٢/٣٠١؛ بناكتى، ٢٤٠؛ اقبال، ١١٤- ١١٥؛ بويل، .(٣٣٢ اما به روايتى ديگر، براق
غياثالدين را در قلعهاي محبوس ساخته، او را در آنجا به قتل آورد، يا
غياثالدين از زندان گريخت و به اصفهان رفت و در آنجا به فرمان سلطان
جلالالدين كشته شد (نسوي، همانجا؛ نيز نك: ابن خلدون، ٥(٢)/٢٨٢). در عين
حال، نسوي در روايت دوم ترديد كرده است و مىگويد: نامهاي را كه براق
براي جلالالدين به تبريز فرستاده بوده، ديده است كه در آن، براق پس از
برشمردن خدمات سابق خويش، از كشتن دشمنترينِ دشمنان سلطان، يعنى
غياثالدين ياد كرده بود (چ عربى، ٢٤٤؛ نيز نك: ابن خلدون، همانجا).
به هر حال، براق با فرستادن سرِ غياثالدين به نزد اوگتايقا آن
(رشيدالدين، ١/٦٥٨؛ فصيح، همانجا) مراتب فرمانبرداري خود را به اطلاع خان
مغول رسانده، از او لقب قتلغ خان دريافت داشت و بدين ترتيب، حكومت خود را
مورد تأييد دربار مغول قرار داد (ناصرالدين، همانجا). ويهمچنين
سفيريبهسويمستنصرخليفةعباسى(حك ٦٢٣ - ٦٤٠ق) روان كرد و از اسلام خود خبر داد
و اظهار بندگى و اطاعت نمود. خليفه نيز كه با خوارزمشاهيان عناد مىورزيد، به
وي لقب قتلغ سلطان بخشيد (جوينى، ٢/٢١٤؛ حمدالله، ٥٢٩؛ منتخب التواريخ...،
٢٢؛ وزيري، ١٤٦-١٤٧).
در اختلافى كه ميان براق و علاءالدوله محمود، اتابك يزد رخ داد، براق به
يزد لشكر كشيد، اما پيش از آنكه نبردي روي دهد، غائله خاتمه يافت (وصاف،
همانجا). به دنبال اين وقايع، سرداران مغول كه به فرمان اوگتاي مأمور
فتح سيستان شده بودند، از او ياري خواستند، و وي را به اطاعت از خان مغول
فراخواندند. براق پاسخ داد كه با لشكر خويش كار تصرف سيستان را بىياري
مغولان به انجام خواهد رساند (جوينى، همانجا؛ وصاف، ٢٨٧؛ قس: منهاج، ١/٢٨٤؛
خواندمير، حبيبالسير، ٢/٦٢٨)؛ سپس فرزند خود ركنالدين خواجه مبارك را به
خدمت اوگتاي روانه ساخت. ركنالدين هنوز به مقصد نرسيده بود كه براق
درگذشت. مرگ او در ٢٠ ذيقعده يا ذيحجة ٦٣٢ روي داد (نك: جوينى، ٢/٢١٤- ٢١٥؛
وصاف، ٢٨٨؛ ميرخواند، ٤/٤٣٧؛ قزوينى، ٢١٩-٢٢٠؛ ناصرالدين، ٢٦؛ فصيح، ٢/٣٠٦).
براق را در مدرسهاي كه خود در بيرون شهر كرمان و در محلة تركآباد (تركان
آباد) بنا كرده بود، دفن كردند (ناصرالدين، ميرخواند، قزوينى، همانجاها؛
خواندمير، همان، ٣/٢٦٧؛ وزيري، ١٤٩). از اين بنا كه به «قُبة سبز» مشهور است،
اكنون تنها محوطهاي كوچك باقى مانده است (نك: احمدي، ١٥٨-١٥٩؛ كرزن، ؛
II/٢٤٤ سايكس، ١٩٥ -١٩٤ ؛ باستانى، ١٢١-١٢٢، ١٢٦؛ پيرنيا، ٥، ٢٦؛ لسترنج،
.(٣٠٦-٣٠٧
براق با ايجاد پيوندهاي خانوادگى با فرمانروايان هم عصر، مىكوشيد پايههاي
حكومت خويش را استوار سازد؛ چنانكه دختر بزرگش به همسري جَغَتاي، خان مغول
درآمد و دو تن ديگر از دخترانش با خاندان اتابكان يزد پيوند زناشويى بستند
(نك: ناصرالدين، ٢٥؛ حمدالله، همانجا؛ جعفري، ٤٢؛ كاتب، ٧١).
با آنكه براق پسري به نام مبارك خواجه (خواجه مبارك) داشت، ولايت عهدي
خويش را به برادرزادهاش قطبالدين سپرده بود و همو تا دو سال حكمرانى
مىكرد؛ اما بعدها با مبارك خواجه نزاع پيدا كرد و به حكم اوگتايقا آن،
مبارك خواجه به حكمرانى رسيد (حمدالله، ٥٢٩بب) و حكومت سلسلة قراختاييان تا
٧٠٣ق/١٣٠٤م ادامه داشت.
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن خلدون، العبر؛ احمدي كرمانى، يحيى، فرماندهان
كرمان، بهكوشش محمدابراهيم باستانىپاريزي، تهران، ١٣٥٤ش؛ اقبالآشتيانى،
عباس، تاريخ مغول، تهران، ١٣٦٤ش؛ بارتولد، و. و.، گزيدة مقالات تحقيقى،
ترجمة كريم كشاورز، تهران، ١٣٥٨ش؛ باستانى پاريزي، محمد ابراهيم، «آرامگاه
قراختاييان كرمان»، مجلة باستانشناسى، تهران، ١٣٣٨ش، شم ٣ و ٤؛ بناكتى،
داوود، تاريخ، بهكوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٤٨ش؛ پيرنيا، محمد كريم، «قبة سبز
كرمان، آرامگاه قراختاييان»، آگاهى نامه، تهران، ١٣٥٦ش، شم ١٩؛ جعفري،
جعفر، تاريخ يزد، به كوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٤٣ش؛ جوينى، عطاملك، تاريخ
جهانگشاي، به كوشش محمد قزوينى، ليدن، ١٣٣٤ق/١٩١٦م؛ حمدالله مستوفى،
تاريخ گزيده، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، ١٣٦٢ش؛ خواندمير،
غياثالدين، حبيب السير، به كوشش محمد دبير سياقى، تهران، ١٣٥٣ش؛ همو، مآثر
الملوك، به كوشش ميرهاشم محدث، تهران، ١٣٧٢ش؛ رشيدالدين فضلالله، جامع
التواريخ، به كوشش محمد روشن و مصطفى موسوي، تهران، ١٣٧٣ش؛ شبانكارهاي،
محمد، مجمع الانساب، به كوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٦٣ش؛ فصيح خوافى، احمد،
مجمل فصيحى، به كوشش محمود فرخ، مشهد، ١٣٤٠ش؛ قزوينى، يحيى، لب التواريخ،
تهران، ١٣٦٣ش؛ كاتب يزدي، احمد، تاريخ جديد يزد، به كوشش ايرج افشار،
تهران، ١٣٥٧ش؛ كاشغري، محمود، ديوان لغات الترك، به كوشش على اميري،
استانبول، ١٣٣٣ق؛ محمد بن ابراهيم، تاريخ سلجوقيان كرمان، به كوشش هوتسما،
ليدن، ١٨٨٦م؛ منتخب التواريخ معينى، منسوب به معينالدين نطنزي، به كوشش
ژان اوبن، تهران، ١٣٣٦ش؛ منهاج سراج، طبقات ناصري، به كوشش عبدالحى
حبيبى، كابل، ١٣٤٢ش؛ ميرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٩ش؛ ناصرالدين
منشى كرمانى، سمط العلى، به كوشش عباس اقبال آشتيانى، تهران، ١٣٦٢ش؛
نسوي، محمد، سيرت جلالالدين مينكبرنى، ترجمة فارسى، به كوشش مجتبى مينوي،
تهران، ١٣٤٤ش؛ همو، سيرة السلطان جلالالدين منكبرتى، به كوشش حافظ احمد
حمدي، قاهره، ١٩٥٣م؛ وزيري كرمانى، احمد على، تاريخ كرمان، به كوشش محمد
ابراهيم باستانى پاريزي، تهران، ١٣٤٠ش؛ وصاف، تاريخ، به كوشش محمد مهدي
اصفهانى، تهران، ١٣٣٨ش؛ نيز:
Boyle, J. A., X Dynastic and Political History of the Il- : h ? ns n , The
Cambridge History of Iran, vol. V, ed. J. A. Boyle, Cambridge, ١٩٦٨; Curzon, G.
N., Persia and the Persian Question, London, ١٨٩٢; Doerfer, G., T O rkische und
mongolische Elemente im Neupersischen, Wiesbaden, ١٩٦٥-١٩٦٧; EI ٢ ; Le Strange,
G., The Lands of the Eastern Caliphate, London, ١٩٦٦; Sykes, P. M., Ten Thousand
Miles in Persia..., New York, ١٩٠٢.
روزبه زرين كوب