دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٦١١
| بدرالجمالى جلد: ١١ شماره مقاله:٤٦١١ |
بَدْرُ الْجَمالى، ابوالنجم اميرالجيوش (د ٤٨٧ يا ٤٨٨ق/١٩٠٤ يا ١٩٠٥م)، وزير و
سپهسالار نامدار مصر به روزگار مستنصر فاطمى. بدر، غلامى ارمنى تبار و در خدمت
جمالالدوله ابوالحسن على بن عمار، حاكم طرابلس شام بود كه از خردسالى نزد
او تربيت شد و به همو منسوب گرديد و بدرالجمالى خوانده شد.
بدرالجمالى به سبب برخورداري از خصايص نظامى و سياسى، در دستگاه امير جمالالدوله
كه از اتباع فاطميان به شمار مىرفت، ترقى كرد (ابن صيرفى، ٥٥؛ السجلات...،
٦٣؛ مقريزي، المقفى...، ٢/٣٩٤) تا در ربيعالا¸خر ٤٥٥ مستنصر فاطمى او را ولايت
دمشق داد؛ اما اختلاف ميان بدرالجمالى و سپاهيان دمشق كه اشرار و احداث (ه
م) شهر نيز بدانها پيوسته، و بر امير شوريدند، سبب شد كه او در رجب ٤٥٦ حكومت
دمشق را رها كند (ابن ميسر، ٢/١٥؛ ابن قلانسى، ٩١-٩٢؛ ابن اثير، ١٠/٣٠؛ ذهبى،
سير...، ١٩/٨١ -٨٢). در ٤٥٨ق پس از درّي مستنصري، حاكم دمشق، بدرالجمالى باز
به حكومت آن ديار و بقية قلمرو نفوذ فاطميان در شام منصوب شد. حكومت دوم او
نيز چندان به درازا نكشيد؛ چه، وقتى خبر مرگ فرزندش را در عسقلان شنيد، عملاً
عزلت گزيد. اين واقعه مصادف بود با شورش دمشقيان بر ضد او كه ابن تغري
بردي (٥/٨٠) آن را ناشى از ستمگري بدرالجمالى دانسته است؛ و چون در رمضان
٤٦٠ از شهر بيرون رفت، مقر حكومتش را سوزاندند و او نيز به دمشق باز نگشت (ابن
ميسر، ٢/١٩؛ ابن قلانسى، ٩٢-٩٣؛ ذهبى، العبر، ٢/٣٥٧؛ مقريزي، همان، ٢/٣٩٤-
٣٩٥).
در آن ايام اوضاع شام سخت آشفته بود و حكام محلى و مردم آن سرزمين از
فاطميان دلخوش نبودند و چنانكه ياد شد، با امراي منصوب از سوي آنان در مىآويختند.
به علاوه، دولت نيرومند سلجوقى كه از عصر طغرل با سلطة فاطميان و بساسيري
به نبرد برخاسته بود، در اين روزگار به عنوان بزرگترين دشمن ايشان همواره
مترصد فرصتى براي تضعيف قدرت و نفوذ آنان بود. هجوم تركمانان به شام و
رقابت امراي محلى بر سر توسعة نفوذ خود، و آشوبهايى كه قبايل عرب در فلسطين
به پا مىكردند، از ديگر سببهاي اين آشفتگى بود. بدرالجمالى در چنين احوالى
و شايد براي اعادة كامل نفوذ فاطميان، از سوي خليفه حكومت يافت؛ اما ناكامى
او در حفظ دمشق به عنوان يكى از مهمترين مراكز شام، و ضعف دستگاه خلافت
موجب شد تا اين سرزمين به تدريج از دست فاطميان به در رود. دربارة شهرهايى
كه پس از ترك دمشق به عنوان قلمرو بدرالجمالى و حوزة اقتدار او ياد شده،
ميان مورخان اختلاف است. به نظر مىرسد كه پس از دمشق در عكا و بعضى از
شهرهاي ساحلى فلسطين اقامت گزيد، زيرا دو سه سال پس از آن وقتى تركمانان
روي به شام نهادند، گروهى از آنان به عكا و بلاد ساحلى رفتند و با
بدرالجمالى متحد شدند (ابن ميسر، ٢/٢٠؛ مقريزي، همان، ٢/٣٩٥).
به روايت ابن حجر (١/١٣٠) بدرالجمالى پس از خروج از دمشق به صور رفت و
آنجا را از دست عينالدوله ابن ابى عقيل به در آورد. اما بعضى از مورخان
آوردهاند كه او در ٤٦٢ق به محاصرة آنجا دست زد و ابن ابى عقيل از امير قرلو
سركردة تركان شام مدد خواست و قرلو به محاصرة صيدا كه از آنِ بدرالجمالى بود،
پرداخت. بدر به ناچار صور را رها كرد (ابن اثير، ١٠/٦٠). به گزارش سبط ابن
جوزي (ص ١٥٣، ١٥٧- ١٥٨) بدرالجمالى در ٤٦٤ق با ناوكيه - تركمانانى كه به
سركردگى اتسز بن اوق (ه م) از برابر الب ارسلان گريخته و به شام آمده
بودند - برضد اعراب شورشى فلسطين همداستان شد و ايشان را راند (قس: دفتري،
٢٣٩)؛ اما سپس ميان خود آنان اختلاف افتاد و تركمانان نيز به صور نزد ابن
ابى عقيل رفته، همراه او بدرالجمالى را در عكا محاصره كردند، ولى كاري از
پيش نبردند (مقريزي، همانجا؛ مصطفى، ٣٦٠).
مقارن حكومت بدرالجمالى بر دمشق و كوششهاي او براي تصرف شهرهاي شام،
ناصرالدوله حمدانى به عنوان سپهسالار مصر بر خليفه چيرگى بسيار يافته، و همة
امور را در دست گرفته بود و چنانكه گفتهاند، مىخواست شريف ابوطاهر حيدرة بن
حسن را كه بدرالجمالى او را از دمشق رانده بود، به خلافت بنشاند، اما در
٤٦٥ق/١٠٧٣م به قتل رسيد و جانشين او ايلدگز نيز همان شيوه را در پيش گرفت
و مستنصر براي رهايى از اين تنگنا بدر را به كمك خواست (ابن تغري بردي،
٥/١٣- ١٥، ٢٠-٢٢، ٩٠). گفتهاند كه مستنصر توسط بعضى از ياران خود با نوشتن
نامه، بدرالجمالى را به مصر خواند (ابن حجر، ١/١٣١) و به روايتى عبدالله بن
مستنصر خود به شام رفت و از بدر ياري خواست و هر دو به مصر بازگشتند (ابن
تغري بردي، ٥/٢٠-٢٢). بدرالجمالى از دعوت خليفه خشنود شد و راه را براي
ترقى خويش هموار ديد، اما شرط كرد كه لشكريان خويش خاصه جنگجويان ارمنى را
نيز به مصر آورد. بدينترتيب با دهها كشتى از طريق مديترانه وارد دمياط و پس
از آن تنيس شد و روي به قاهره نهاد و در اواخر جماديالاول ٤٦٦ بدانجا رسيد و
مورداستقبال خليفه واقع شد (مقريزي، همان، ٢/٣٩٥-٣٩٦).
از گزارش ابن خلكان (٢/٤٤٩) برمىآيد كه چون بدرالجمالى وارد مصر شد، وزارت
و قاضىالقضاتى يافت. اما به نظر مىرسد كه او مدتى بعد كه دشمنان خليفه را
از ميان برده بود، بدينمناصب رسيد؛ چه، ابن تغري بردي (٥/١٠١) آورده است
كه بدر در ٤٦٨ق وزير شد، در حالى كه پيش از آن پايگاهى بلندتر از وزارت
داشت و اين منصب را گرفت تا كسى با او به رقابت بر نخيزد. در اين روزگار
امور مصر و يكپارچگى دولت از هم گسيخته بود و وزرا و خلفا جز نام و لقب
قدرتى نداشتند. در هر جا گروهى به شورش برخاسته، به غارت و راهزنى
مىپرداختند. بدرالجمالى در چنين احوالى وارد مصر شد و ورود او پايان
بداقباليهاي خليفة منكوب و ضعيف بود (ابن صيرفى، ٥٥؛ ابن خلكان، همانجا)،
اگرچه بدر نيز خود بر خليفه چيرگى تمام يافت و همة امور را در دست گرفت
(ابن ميسر، ٢/٣٠؛ مقريزي، همان، ٢/٣٩٧). چنين مىنمايد كه ميان خليفه و
بدرالجمالى، براي سركوب بسياري از امرا و فرماندهان مصر توافق شده بود؛ چه،
بدر اندكى پس از ورود، آنان را به مهمانى خواند و يك يك را به قتل رساند و
بعضى از عوامل آشوب و مخالفت را از ميان برداشت. ظاهراً پس از اين بود كه
از سوي خليفه، القابى چون اميرالجيوش، سيدالاجل، كامل قضاة المسلمين و
هادي دعاة المؤمنين، وزير و قاضى القضاة و داعى الدعاة يافت و نايبانى به
عنوان قاضى و داعى برگماشت (ابن ميسر، ٢/٢٣؛ مقريزي، همانجا) و در واقع
رياست امور دينى، قضايى، كشوري و لشكري همه بدو تفويض شد (دفتري، ٢٣٦) و
اين وسيعترين اختياراتى بود كه يك وزير تا آن هنگام بدان دست يافته بود.
بدرالجمالى پس از آن به دفع شورشها و مخالفتهايى كه در شهرهاي مصر برضد
خليفه جريان داشت، پرداخت. در ٤٦٧ق با بىرحمى دمياط را از آشوبگران پاك
كرد و شورشيان لواته را شكست داد و اسكندريه را نيز كه راه خلاف مىپيمود،
به اطاعت واداشت (ابن ميسر، ٢/٢٤؛ ابن ظافر، ٧٦)؛ اما در همين زمان، شكلى
خوارزمى عكا را تصرف كرد و نايب بدرالجمالى را راند، ولى خانوادة بدرالجمالى
را به مصر روانه كرد (مقريزي، همان، ٢/٣٩٨؛ قس: سبط ابن جوزي، ١٧١؛ مصطفى،
٣٦٠-٣٦١). در همين سال بدرالجمالى هاشميان مكه را به تهديد و تطميع واداشت
كه خطبه به نام فاطميان بخوانند (سبط ابن جوزي، ١٧٤) و سيطرة خود را تا حجاز
وسعت داد. اگرچه اين سيطره چندان به درازا نكشيد و در ٤٧٣ق باز خطبه به
نام عباسيان شد (دفتري، ٢٤٠). در سال بعد نيز لشكري به سوي دمشق فرستاد،
اما تنها نتيجة اين لشكركشى آن بود كه نام فاطميان را در دمشق از خطبه
انداختند و پس از آن هرگز سلطة ايشان بر دمشق تجديد نشد (ابن ميسر، همانجا).
در ٤٦٩ق بدرالجمالى اعراب و غلامان شورشى صعيد مصر را به سختى سركوب كرد و
سپس اسوان را از دست كنزالدوله محمد گرفت (ابن ظافر، مقريزي، همانجاها). در
اين ميان اتسز لشكر به مصر آورد. بدر به مقابله رفت و او را شكست داد و به
گريز واداشت (ابن ميسر، ٢/٢٥؛ قس: مقريزي، همانجا؛ سبط ابن جوزي، ١٨٢-١٨٣).
در ٤٧٠ق نيز بدرالجمالى كوشيد كه دمشق را تسخير كند، اما ناكام ماند. در
لشكركشى بعدي در ٤٧١ يا ٤٧٢ق نزديك بود كار به نتيجه رسد كه اتسز از
تاجالدوله تُتُش سلجوقى مدد خواست و مصريان ناچار محاصره را برداشتند (ابن
ميسر، ٢/٢٦؛ مقريزي، همان، ٢/٣٩٩).
در ٤٧٧ق اوحد، پسر بدرالجمالى در اسكندريه شوريد. بدرالجمالى خود بدانجا رفت و
شهر را گرفت و شورشيان و پسر خود را كشت (ابن ميسر، مقريزي، همانجاها؛ قس:
ابن ظافر، همانجا). گفتهاند كه سال بعد نيز يكى ديگر از پسران او با ٤ تن از
امرا بر قتل پدر خود همداستان شد، ولى بدرالجمالى همه را كشت (ابن جوزي،
١٦/٢٤٢). سرانجام، ديگر كوششهاي بدرالجمالى براي تسلط بر برخى از شهرهاي شام
به نتيجه رسيد و در ٤٨٢ق لشكري به فرماندهى نصيرالدولة جيوشى به شام
فرستاد و توانست صور، صيدا، جبيل و عكا را تسخير كند، ولى از محاصرة بعلبك
طرفى نبست (ابن ميسر، ٢/٢٨؛ مقريزي، المقفى، همانجا؛ ابن تغري بردي،
٥/١٢٨). اين نصيرالدولة جيوشى كه ظاهراً به نيابت از مصر حكومت صور را در
دست گرفته بود، در ٤٨٦ق خود را مستقل خواند، ولى لشكريان مصري او را با
يارانش گرفتند و به سوي بدرالجمالى فرستادند و بدر همه را گردن زد (ابن
ميسر، ٢/٢٩؛ ابن قلانسى، ١٢٤؛ ابن تغري بردي، ٥/١٣٨). مدتى پس از اين
وقايع در ٤٨٧ يا ٤٨٨ق بدرالجمالى بيمار شد و در ٨٠ سالگى درگذشت، در حالى كه
٢٠ سال بدون منازع بر مصر فرمان رانده بود (ابن قلانسى، ١٢٧- ١٢٨؛ مقريزي،
همان، ٢/٣٩٩-٤٠٠؛ ابن خلكان، ٢/٤٤٩؛ ابن تغري بردي، ٥/١٣٩). گفتهاند كه
پيش از مرگ، پسر خود افضل بن بدرالجمالى (ه م) را به وزارت تعيين كرد و از
فرماندهان و امرا خواست تا نسبت به او وفادار بمانند (ابن قلانسى، ١٢٨؛ ابن
خلكان، ٢/٤٥٠).
بدرالجمالى را اولين كس از «ارباب سيوف» دانستهاند كه وزارت مصر يافت
(مقريزي، همان، ٢/٤٠٢) و پس از او وزيران فاطمى صاحب همة مناصب لشكري و
كشوري بودند. او مردي مخوف و سفاك و پر هيبت بود و براي هموار كردن راه
پيشرفت و توسعه و نفوذ خود از هيچ كاري رويگردان نبود؛ چنانكه بسياري از
رجال و امراي مصر را كشت (ابن ميسر، ٢/٣٠؛ مقريزي، همان، ٢/٤٠٠، الخطط ،
١/٣٨٢). حتى در قتل فرزندان خويش نيز ترديد نكرد. ابن صيرفى (ص ٥١ -٥٤) ٤
تن از وزيران مصر را كه به دست او كشته شدند، نام برده است. عبدالرحمان
ابن جوزي نيز به گونهاي مبالغهآميز آورده است كه بدرالجمالى بسياري از
علماي اهل سنت مصر را كشت يا تبعيد كرد (١٦/٢٤٢). با اينهمه، دوران او در
قياس با دوران پيش از وي، دورة آسودگى و آرامش بود. در آغاز وزارت او، به
سبب خشك سالى چند ساله، مردم در عسرت به سر مىبردند. بدر هر جا سراع غله
در انباري مىگرفت، بيرون مىآورد؛ نيز زمينهاي كشاورزي را ٣ سال به زارعان
وانهاد و خراج نطلبيد، تا فراوانى نعمت شد. خرابيهاي سابق را ترميم كرد و
راهها را امن گردانيد و بازرگانى رونق يافت (ابن حجر، ١/١٣٤؛ ابن دواداري،
٦/٣٩٩-٤٠٠؛ مقريزي، المقفى، ٢/٤٠١، الخطط، همانجا). او در آبادانى ملك نيز
مىكوشيد. بناي دومين سور قاهره را او آغاز كرد و نيز باب الزويله، باب النصر
و باب الفتوح از ساختههاي اوست (ابن صيرفى، ٥٦؛ مقريزي، همان، ١/٣٧٧-٣٧٩،
المقفى، ٢/٣٩٩). مشهد الرأس در عسقلان، جامع العطارين در اسكندريه، مسجد
النصر در اسوان را هم او ساخت (ابن ظافر، ٧٧؛ مقريزي، همان، ٢/٣٩٨-٣٩٩؛ ابن
خلكان، ٢/٤٥٠). بازاري در قاهره كه مقريزي (نك: الخطط ، ١/٣٦٣، ٣٧٥) از آن با
عنوان سوق اميرالجيوش ياد كرده، احتمالاً از بناهاي اوست.
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن تغري بردي، النجوم؛ ابن جوزي، عبدالرحمان،
المنتظم، بهكوشش محمد و مصطفى عبدالقادر عطا، بيروت، ١٤١٢ق/١٩٩٢م؛ ابن حجر
عسقلانى، احمد، رفع الاصر عن قضاة مصر، به كوشش حامد عبدالحميد و محمدمهدي
ابوسنه، قاهره، ١٩٥٧م؛ ابن خلكان، وفيات؛ ابن دواداري، ابوبكر، كنز الدرر،
به كوشش صلاحالدين منجد، قاهره، ١٣٨٠ق/١٩٦١م؛ ابن صيرفى، على، الاشارة
الى من نال الوزارة، به كوشش عبدالله مخلص، قاهره، ١٩٢٤م؛ ابن ظافر،
على، اخبار الدول المنقطعة، به كوشش آندره فره، قاهره، ١٩٧٢م؛ ابن
قلانسى، حمزه، ذيل تاريخ دمشق، به كوشش آمد رُز، بيروت، ١٩٠٨م؛ ابن ميسر،
محمد، اخبار مصر، به كوشش هانري ماسه، قاهره، ١٩١٩م؛ دفتري، فرهاد، تاريخ و
عقايد اسماعيليه، ترجمة فريدون بدرهاي، تهران، ١٣٧٥ش؛ ذهبى، محمد، سير
اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٤م؛ همو،
العبر، به كوشش محمد سعيد بن بسيونى زغلول، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛ سبط ابن
جوزي، يوسف، مرآة الزمان، به كوشش على سويم، آنكارا، ١٩٦٨م؛ السجلات
المستنصرية، به كوشش عبدالمنعم ماجد، قاهره، ١٩٥٤م؛ مصطفى، شاكر، «فلسطين
فى مابين العهدين الفاطمى و الايوبى»، الموسوعة الفلسطينية، الدراسات الخاصة،
بيروت، ١٩٩٠م، ج ٢؛ مقريزي، احمد، الخطط، بيروت، دارصادر؛ همو، المقفى
الكبير، به كوشش محمد يعلاوي، بيروت، ١٤١١ق/١٩٩١م.
صادق سجادي