دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٥٦٣
| بختك جلد: ١١ شماره مقاله:٤٥٦٣ |
بَخْتَك، موجودي وهمى و شبرو كه صورت جسمانى ندارد و همچون سايه يا شبح
شبها به بستر آدميزادگان مىآيد و خود را روي خفتگان مىافكند. خفتگان در زير
گرانى بختك احساس سنگينى مىكنند و حالت خفگى به آنان دست مىدهد. بختك
را مترادف كابوس ( برهان...، نيز داعى الاسلام، ذيل بخت؛ فيضى، ذيل
برخفج) و كابوس را مظهر و نشانة بختك گرفتهاند.
ويژگيها: بختك را ديوسِتَنْبه، يعنى عفريته (ميدانى، ٦٤)، يا مادينه ديوي
(كوئن، به شكلى مهيب، و هنگامه آفتى ( غياث...، ذيل كابوس) ترسناك و
زيانبار تصور كردهاند كه پيكري سياه و از قير (ميهن دوست، ٥٠) دارد. او را
بهسان سياهى ( برهان، همانجا)، يا سايه (اسديان، ١٦٦)، و همچون خرسى ناپيدا
(همايونى، ٢٤٢) و بغچهاي سياه و سنگين ( ايرانيكا ) وصف كردهاند و او را
سايه، سياهى و بينى گِلى هم مىنامند.
به پندار عامه بختك صاحب گنج يا ٧ گنج است كه آنها را در زمين يا زير
رنگين كمان پنهان كرده است (شهري، ٤/٥٣٧؛ ميهن دوست، همانجا؛ آيلرس، .(٣٩
در فرهنگ عامة برخى از مناطق ايران، بختك گلوبندي دارد كه آن را بر درختى،
يا ميخى، يا ناودانى مىآويزد و از چشم خفتگان پنهان مىكند (همو، .(٤٥
خاستگاه: بختك را كنيز اسكندر و همسفر او به ظلمات در جست و جوي چشمة
جاودانگى، يا آب زندگانى پنداشتهاند. بنابر افسانهاي، اسكندر پس از دست
يافتن به آب حيات، مشكى از آن پر كرد و بر شاخة درختى آويخت. كلاغى مشك
را سوراخ كرد. بختك مُشتى از آب حيات نوشيد و بقية آب مشك بر زمين ريخت.
اسكندر بينى بختك را به سبب خوردن آب حيات بريد. بختك هم از خاك آغشته
با آب زندگانى يك بينى گلى براي خود ساخت (هدايت، ١٧٥؛ نيز نك: آيلرس، ٤٣
؛ ماسه، .(II/٣٦٦ از آن پس، بختك عمر جاودانه يافت و در ميان مردم به
بينى گلى معروف شد و اين باور به وجود آمد كه بختك از گرفتن و كنده شدن
بينيش بيم دارد (هدايت، همانجا).
در تاريخ طبري، شاهنامة فردوسى و اسكندرنامة نظامى كه داستان سفر اسكندر به
ظلمات در آنها نقل شده، سخنى از كنيز او بختك و همراهيش با اسكندر و نوشيدن
آب حيات نرفته است (بلوكباشى، ١٠٥٢).
بختك در گويشها: از ديرباز، مردم ايران اين مادينه ديو را مىشناختهاند و او
را به نامهاي گوناگون مىخواندهاند. در لغتنامههاي فارسى قديم به شماري
از نامهاي گويشى بختك اشاره شده است كه اين صورتها از آن شمارند: بخت،
بَرخَفْج، خَفج، خُفْتَك، بَرفَنجَك، دَرْفَنْجَك اِسْتَنبه يا ديوسِتَنْبه،
كَرَنجو، بوشاسْب و سُكاچه (نك: لغت فرس، برهان، غياث، داعىالاسلام، نيز
لغتنامه...، ذيل همين كلمات).
واژة بوشاسب كه در اوستا به صورت بوشيانْسْتا آمده، در اوستا ينوين نام ديو
مادينهاي است كه براي آدميزادگان خواب سنگين و خوابآلودگى و تنبلى
مىآورد. بنابر روايتى، بوشاسب در پگاه برخفتگان فرود مىآيد و آنان را به
خواب آغاز روز و تنبلى وامىدارد و حالتى از رخوت و سستى شبيه مرگ براي
آنان مىآورد (نك: نيبرگ، ٦٧، ١٠٨؛ پورداود، ٢/٢٠٤؛ بهزادي، ٢٨٤). با توجه به
ويژگيها و عملكرد بوشاسب، اين ديو را خلافنظر برخى (مثلاً معين، ذيل كابوس)
نمىتوان همان بختك و پديد آورندة كابوس دانست.
چون شب و تاريكى جولانگاه بختك است، در برخى از گويشهاي ايرانى او را به
شب و سياهى يا شبح نسبت دادهاند؛ مثلاً او را لرهاي خرمآباد شُوي
(ايزدپناه، ٩٢)، مردم لرستان شُى و مردم ايلام شَوه (اسديان، ١٦٦، حاشيه)،
كُردها و خمينيها شَوَه (مردوخ، ٢/١٦٤؛ ايرانيكا )، اراكيها شِوْلى، و افغانها
سياهى (همانجا؛ افغانى نويس، ٣٦٢) مىنامند. چون بختك در خواب به سراغ
خفتگان مىآيد، در برخى از گويشها او را به خفت و خواب نسبت دادهاند، مثلاً
يزديها او را خُفْتُك، مردم راور كرمان خُفْتو (افشار، ٨٦؛ كرباسى، ١/١٤٩)، و
مردم سروستان فارس نيز خُفْتوك (همايونى، ٣٢٩)، و تفرشيها خُسِنَك، گالشيها و
رشتيها فوخوس و لنگروديها فوقوس (پاينده، ١١٧) مىخوانند.
بيرجنديها غول و بختك را غيل و قوُل (صبوحى، ١/١٠٢)، و شوشتريها و رامهرمزيها
كابوس را تَپْ تَپو (نيرومند، ٨٣؛ ايرانيكا ) مىنامند.روستاييان جنوب خراسان
بختك را على خونگى (ميهن دوست، ٥٠)، زابليها نصرتك (روحانى، ٥١)، و برخى
مردم آن را عبدالجنه ( برهان، ذيل سُكاچه؛ غياث، ذيل عبدالجنه)، و
اصفهانيها بينى گِلى (كلباسى، ١٢٨) مىنامند.
همسانها: از دوران كهن، مردم جهان به ديوانى كم و بيش شبيه بختك باور
داشتهاند. يكى از اين ديوها در فرهنگ ديوشناسى بابِلى اَلو بود. بابليها الو
را روح يا شبحى شرير و نفرتانگيز مىپنداشتند كه همچون بختك يا كابوس عمل
مىكرد. الو با پرواز بر فراز بستر خفتگان، به ويژه كودكان، نيروي زندگى و
حركت را از آنان مىستاند و براي آنان آشفتگى، خفگى و مرگ مىآورد (مكنزي،
٦٩ -٦٨ ؛ نيز نك: ه د، آل).
بابليان به مادينه ديو ديگري به نام ليليتو باور داشتند و آن را همسان
بختك فريبنده و كشندة مردان در خواب تصور مىكردند. بنابر نظر اومانسكى، ديو
بابلى لَمَشْتو كه عجوزهاي مهيب و رباينده و كشندة نوزادان و مادرانشان
تصور مىشد (قس: ام صبيان و آل در جامعههاي اسلامى و ايران و ليليت در
جامعة يهود)، در پندار عامة مردم بابل با ليليتو درآميخت و ديو و شبحى واحد در
فرهنگ ديوشناسى عامه پديد آورد VIII/٥٥٤) ؛ ER, نيز نك: ه د، ام صبيان).
با گذشت زمان، ميان اين ديوان و اشباح زيانبار و نقش و عملكرد آنها
درآميختگيهايى پديد آمده است. در فرهنگ ديوشناسى ايران نيز آل (عفريتة دشمن
زنان تازهزا)، امصبيان (مادينه ديو ربايندة نوزادان و كودكان) و بختك گاهى
با يكديگر مىآميزند و ويژگى و نقش و رفتاري مشابه و يكسان مىيابند. مثلاً در
فرهنگ عامة مردم برخى از شهرها و آباديهاي پيرامون اصفهان مانند نجفآباد و
كَرْسِگان ايسيچى كه مادينه ديوي است با ويژگيها و عملكرد بختك، گاهى با
آل و گاهى نيز با بختك همسان گرفته مىشود (نك: آيلرس، .(٤٤-٤٥
هر يك از اين اشباح، يا مادينه ديوان زيانبار را كه تصويري از زن در ذهن
مجسم مىسازند و مجازاً معناي مادر مىدهند، نمونهاي از مادر مثالى و مظهري
از شر و پليدي در روي زمين دانستهاند (نك: VIII/٥٥٥ ؛ ER, يونگ، ٢٥-٢٦).
بنابراين، مىتوان بختك را مانند امصبيان و آل، از اشباح موسوم به ام
الليل (مادر شب) گرفت و آن را مظهر و نمونة مادر مثالى به شمار آورد.
بختك زُدايى: مردم براي رماندن بختك از خانه و دور نگهداشتن گزند اين ديو
زيانبار از تن و جان خود، از بعضى رمانندههاي دافع جن و ديو و شيطان
استفاده مىكنند. قرار دادن قرآن در خانه، خواندن آيههاي ١١٠ و ١١١ از سورة
اسراء (١٧) به هنگام رفتن به بستر خواب (آشتيانى، ٢٠٥-٢٠٧)، خواندن ٣ بار
سورههاي فلق و ناس در شب و ١٠٠ يا ٥٠ بار سورة اخلاص (كلينى، ٤/٤٢٩-٤٣٠)،
گفتن بسمالله، ذكر نام مريم مقدس(ع)، يا آويختن و همراه كردن نام او و
ذكر، يا همراه كردن بعضى از دعاها و اوراد و تعويذات و طلسمات مخصوص دفع
جنها و شياطين، از جمله رمانندههايى هستند كه آدميزادگان، و به ويژه
خفتگان را از هر نوع ديوانگى و جنزدگى و پيشامدهاي ناگوار دور نگهمىدارند.
كاربرد آهن و اشياء فلزي، سوزاندن و دود كردن گياهان و دانههاي مقدس و
بودار گندزدا مانند اسفند و كُندر و جز آن، همراه داشتن ريشه و دانههاي گياه
عودالصليب يا فاوانيا نيز از زمرة رمانندههايى هستند كه براي پاك ساختن
فضاي خانه از هوام و اشباح و دور كردن بختك يا كابوس به كار مىرفتهاند
(براي تفصيل، نك: ابوالقاسم كاشانى، ٢٤١؛ انطاكى، ١/٢٤٦؛ وجدي، ٦/٧٧٧؛ حكيم
مؤمن، ٦٢٩ -٦٣٠؛ غسانى، ٣٥٤؛ نيز نك: ه د، آل، نيز ام صبيان).
به پندار عامة مردم، اگر كسى در خواب بختك را به گرفتن و كندن بينيش تهديد
كند، يا اگر بتواند بينى او را بگيرد، بختك نهتنها او را رها مىكند، بلكه جاي
گنج پنهانى خود را هم به او نشان مىدهد (هدايت، ١٧٥؛ كرباسى، ١/١٤٩؛ ميهن
دوست، ٥٠؛ شهري، ٤/٥٣٧؛ نك: آيلرس، ٤٦ .(٣٩,
بختك و طب قديم: در طب قديم و سنتى، بختك يا كابوس را نوعى بيماري
مىدانستند كه سبب آشفتگى ذهن و روان و اختلال اندامهاي تن مىشد. ابن
ربن اين بيماري را نوعى تاريكى وصف مىكند كه مغز آدمى را مىگيرد و روان
او را به وحشت مىاندازد (ص ٩٤).
كابوس يا بختك زدگى را مقدمة بيماري صرع، سكته و مانيا (شيدايى) تصور
مىكردند و باور داشتند كه دوام كابوس در بيمار، به اين بيماريها منتهى خواهد
شد (ابن سينا، ٢/٩٠٤- ٩٠٥؛ اخوينى، ٢٤٨).
نشانه و علت بيماري: احساس سنگينى در اندامهاي بدن، تنگى نفس، حالت خفگى
و اختناق، بند آمدن زبان به هنگام خواب، ناتوانى و سستى اندامها در راه
رفتن و سخن گفتن پس از بيداري را، از علامات بختك زدگى يا بيماري كابوس
شمردهاند (ابن سينا، همانجا؛ نيز نك: كريزل، ٤١١).
اطبا علت كابوس زدگى را برآمدن بخار سياه غليظ خون يا بلغم يا سودا از معده
به سوي دماغ (مغز) مىپنداشتند (ابن سينا، همانجا؛ اخوينى، ٢٤٨-٢٤٩؛ ابن
هندو، ١٢٢) و مىگفتند اين بخار همچون ابري عارض بر رخسار خورشيد، بين مغز
كابوس زده و اعمال او حايل مىشود (همانجا). به گفتة اخوينى، سردي مزاج
دماغ و رسيدن خون سرد به رگهاي دماغ نيز از علتهاي مهم پديد آمدن كابوس
در كسانى است كه طبيعتى سرد دارند (همانجا). رازي بدي گوارش و آشوب و
اختلال در گواريدن غذا (١/١٣١) را عامل كابوس دانسته است.
شيوة درمان: براي دفع كابوس از تن و روان بيمار و درمان وي، طبيبان قديم
از شيوههاي درمانى رايج در طب سنتى استفاده مىكردند. خون گرفتن از قيفال
(رگى كه خون را به سر و روي مىبرد)، فصد ساق پا، كم خوردن غذا، به خصوص
در شب و روشهاي معالجة صرع ناشى از فزونى بلغم (اخوينى، ٢٤٩) را از جمله
شيوههاي درمان كابوس زدگى ياد كردهاند. نوشاندن شربتى از تركيب فاوانيا يا
عودالصليب و ماءالعسل (عقيلى، ٦٤٥؛ حكيم مؤمن، ٦٢٩)، يا آميزة نبات خَربَق
سياه و سَقْمونيا (رازي، ١/١٣٢) و خوراندن داروهاي مسهل مانند حب ياره به
تنهايى، يا همراه با حب قاقايا (حكيم ميسري، ٥٨) را براي درمان كابوس تجويز
مىكردهاند. گذاشتن عودالصليب در خانه و همراه كردن آن با كودكان (غسانى،
همانجا) هم از جمله راههاي پيشگيري اين بيماري بوده است.
مآخذ: آشتيانى، اسماعيل، ادعية قرآن يا احسن الادعيه، تهران، ١٣٤٣ق؛ ابن
ربن، على، فردوس الحكمة، به كوشش محمد زبير صديقى، برلين، ١٩٢٨م؛ ابن
سينا، القانون، بهكوشش ادوارقش، بيروت، ١٤١٢ق/١٩٩٣م؛ ابن هندو، على،
مفتاح الطب و منهاج الطلاب، به كوشش مهدي محقق و محمدتقى دانشپژوه،
تهران، ١٣٦٨ش؛ ابوالقاسم كاشانى، عبدالله، عرايس الجواهر و نفايس الاطايب،
بهكوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٤٥ش؛ اخوينى، ربيع، هداية المتعلمين، به
كوشش جلال متينى، مشهد، ١٣٧١ش؛ اسديان خرمآبادي، محمد و ديگران، باورها و
دانستهها در لرستان و ايلام، تهران، ١٣٥٨ش؛ افشار، ايرج، واژهنامة يزدي،
به كوشش محمدرضا محمدي، تهران، ١٣٦٨ش؛ افغانى نويس، عبدالله، لغات عاميانة
فارسى افغانستان، كابل، ١٣٦٩ش؛ انطاكى، داوود، تذكرة اولى الالباب، قاهره،
١٣٧٢ق/١٩٥٢م؛ ايزدپناه، حميد، فرهنگلري، تهران، ١٣٤٣ش؛ برهان قاطع،
محمدحسين بن خلف تبريزي، بهكوشش محمدمعين، تهران، ١٣٥٧ش؛ بلوكباشى، على،
«بختك»، دانشنامة جهان اسلام، تهران، ١٣٧٥ش؛ بهزادي، رقيه، يادداشتهايى بر
بندهش هندي، تهران، ١٣٦٨ش؛ پاينده، محمود، فرهنگ گيل و ديلم، تهران،
١٣٦٦ش؛ پورداود، ابراهيم، ادبيات مزديسنا، تهران، ١٣٤٧ش؛ حكيم مؤمن، محمد،
تحفه، تهران، ١٤٠٢ق؛ حكيم ميسري، دانشنامه در علم پزشكى، به كوشش برات
زنجانى، تهران، ١٣٦٦ش؛ داعىالاسلام، محمدعلى، فرهنگ نظام، تهران، ١٣٦٢ش؛
رازي، محمد بن زكريا، الحاوي، حيدرآباد دكن، ١٣٧٤ق/١٩٥٥م؛ روحانى، محمدرضا،
«شايست ناشايست نزد مردم زابل»، خوشه، تهران، ١٣٤٦ش، شم ١؛ ستوده، منوچهر،
فرهنگ گيلكى، تهران، ١٣٣٢ش؛ شهري، جعفر، طهران قديم، تهران، ١٣٧١ش؛
صبوحى، على اشرف، گويش بيرجند، به كوشش جمال رضايى، تهران، ١٣٤٤ش؛ عقيلى
علوي شيرازي، محمد حسين، مخزن الادويه، تهران، ١٣٧١ش؛ غسانى تركمانى،
يوسف، المعتمد فى الادوية المفردة، به كوشش مصطفى سقا، بيروت، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛
غياث اللغات، غياثالدين محمد رامپوري، تهران، ١٣٣٧ش؛ فيضى سرهندي، الله
داد، مدار الافاضل، به كوشش محمدباقر، لاهور، ١٣٣٧ش؛ قرآن كريم؛ كرباسى
راوري، على، فرهنگ مردم راور، تهران، ١٣٦٥ش؛ كريزل، امراض عصبانيه، ترجمة
على بن زينالعابدين همدانى، تهران، ١٢٩٧ق؛ كلباسى، ايران، فارسى
اصفهانى، تهران، ١٣٧٠ش؛ كلينى، محمد، اصول كافى، به كوشش هاشم رسولى،
تهران، ١٣٨٧ق؛ لغت فرس، اسدي طوسى، به كوشش محمد دبيرسياقى، تهران،
١٣٥٦ش؛ مردوخ كردستانى، محمد، فرهنگ، تهران، چاپخانة ارتش؛ معين، محمد،
فرهنگ فارسى، تهران، ١٣٥٧ش؛ ميدانى، احمد، السامى فى الاسامى، تهران،
١٣٤٥ش؛ ميهن دوست، محسن، «پديدههاي وهمى ديرسال در جنوب خراسان»، هنر و
مردم، تهران، ١٣٥٥ش، شم ١٧١؛ نيبرگ، ه.س.، دينهاي ايران باستان، ترجمة
سيفالدين نجمآبادي، تهران، ١٣٥٩ش؛ نيرومند، محمدباقر، واژه نامهاي از
گويش شوشتري، تهران، ١٣٥٥ش؛ وجدي، محمد فريد، دائرة المعارف القرن العشرين،
بيروت، ١٩٧١م؛ هدايت، صادق، نيرنگستان، تهران، ١٣٣٤ش؛ همايونى، صادق،
فرهنگ مردم سروستان، تهران، ١٣٤٨ش؛ يونگ، كارل گوستاو، چهار صورت مثالى،
ترجمة پروين فرامرزي، تهران، ١٣٦٨ش؛ نيز:
Cohen, A., Everyman's Talmud, London/New York, ١٩٤٣; Eilers, W., Die P l, ein
persisches Kindbettgespenst, M O nchen, ١٩٧٩; ER; Iranica; MacKenzie, D.A.,
Myths of Babylonia and Assyria, London, ١٩٧٤; Mass E , H., Croyances et coutumes
persanes, Paris, ١٩٣٨.
على بلوكباشى