دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٥٣٤
| بحرين جلد: ١١ شماره مقاله:٤٥٣٤ |
بَحْرِيْن، نام قديم منطقهاي واقع بر ساحل شرقى شبه جزيرة عربستان.
جغرافىدانان دست كم تا سدههاي ٦ -٧ق/١٢-١٣م نام بحرين را بر منطقة وسيعى
از كنارة شرقى شبه جزيرة عربستان اطلاق كردهاند كه از شمال به بصره، و از
جنوب به عُمان، و از غرب به منطقة يمامه، و از شرق به جنوب غربى خليج
فارس محدود مىشد (ابن رسته، ١٨٢؛ ابوعبيد، المسالك...، ١/٣٧٠؛ ياقوت، ١/٥٠٧).
جزيرة اُوال كه پس از آن دوره نام بحرين يافت، نيز جزئى از منطقة بحرين
محسوب مىشد (ابوعبيد، همان، ١/٣٧١؛ نجم، ١٧).
دربارة نامگذاري اين منطقه به بحرين (ابوعبيد، معجم...، ١/٢٢٨: البحران) در
مآخذ گوناگون وجوهى گفته شده كه دست كم يكى از آنها مربوط به جزيرة اوال
است (مثلاً نك: ابن مجاور، ٣٠٠-٣٠١)؛ اما به نظر مىرسد كه فرسايشهاي آب و
خاك در دورانهاي زمينشناسى باعث پسرفت خشكى و از ميان رفتن تركيب دو
دريا - كه بحرين ميان آنها واقع بوده - شده است.
منطقة بحرين داراي شهرها و قريههايى بوده كه در اغلب منابع از آنها نام
برده شده است. بزرگترين شهر منطقه، هَجَر كه حتى برخى نام آن را به كل
بحرين اطلاق كردهاند (نك: ابوالفدا، ٩٩)، خود مركز تجاري بزرگى بود. از
مُشقّر، زاره، جُواثا، دارين، قطيف و خَطّ نيز به عنوان ديگر شهرهاي بحرين
نام برده شده است (ابن خردادبه، ١٥٢؛ همدانى، ٢٤٩؛ قدامه، ١٨١؛ ابوعبيد،
المسالك، همانجا؛ براي وصف شهرها و قريهها و اوضاع طبيعى بحرين، نك: نجم،
١٨ بب، ٥٩ بب).
.I پيشينة تاريخى
١. پيش از اسلام: اين مقاله دربارة تاريخ بحرين در ادوار پس از اسلام است،
اما براي ورود به بحث لازم است كه پيشينة تاريخى آن نيز به اجمال ذكر
گردد.
برخى شواهد و يافتههاي باستانشناسى، تاريخ زندگى انسان در منطقة بحرين را
به بيش از ٥٠ هزار سال پيش مىرساند (على، ١/٥٣٣ - ٥٣٥)، و بعضى روايات
دينى - نيمه تاريخى هم بحرين را مسكن فرزندانِ اِرم بن سام بن نوح
دانستهاند (مثلاً نك: دينوري، ٣، ١٦؛ ابن فقيه، ٣٠)، ولى مطابق آنچه از
منابع برمىآيد، تاريخ شناخته شدة اين منطقه از دورة حكومت ايرانى هخامنشى
دورتر نمىرود. از محتواي يك گزارش طبري (١/٦٠٩ -٦١١) مىتوان دريافت كه
قبايل عرب تنها پس از سقوط هخامنشيان و در دورة ملوك الطوايف (سلوكى -
اشكانى) در بحرين گرد آمدند و اتحاديهاي پديد آوردند و از همانجا رهسپار عراق
شدند كه از وجود دولت نيرومندي تهى بود. اطلاعات نويسندگان يونانى دربارة
بحرين يا ثولوس١ نيز مربوط به پس از هخامنشيان است (پيرنيا، ٢/١٩٢٢؛قس:
توويدي،١٠ -٩ )،چنانكه اطلاعاتمختصر و غيرتاريخيى كه كسانى چون استرابن و
پلينى در آثار خود آوردهاند، نيز چنين است. گويا در همين دوران، بحرين هم
در كنار عمان و برخى مناطق ساحلى زيرسلطة ذوالشنائر يمنى قرار داشت (دينوري،
٤٠).
نخستين آگاهى از بحرين در دورة بعدي، به روزگار اردشير بابكان بازمىگردد كه
در زمرة نخستين فتوحات او در ايران، از بحرين هم بهمثابة ولايتى ايرانى ياد
شده است و آوردهاند كه وي سَنطرُق حاكم آنجا را شكست داد و بحرين را تصرف
كرد و آنگاه به ايجاد شهرهايى در ايران دست زد كه از جملة آنها پسا (فنياد)
اردشير در بحرين بود (طبري، ٢/٤١؛ دينوري، ٤٣؛ قس: نولدكه، ٤٨، ٧٠). پس از
آذرنرسى چون شاپور دوم خردسال بود كه بر تخت نشست، ايران دستخوش برخى
ناآراميها شد و از جمله اعراب عبدالقيس و بحرين و كاظمه گرد آمده، به غارت
و چپاول دست زدند. چون شاپور توانا شد، به جنگ با آنان پرداخت و سواحل
جنوبى و شمالى درياي پارس را از مهاجمان پاك كرد و لشكر به شهر خط (بخش
ساحلى بحرين كه قطيف و عقير در آنجا واقع است) فرستاد و بحرين و جزاير را تا
هجر و يمامه بازپس گرفت و گروهى از بنى تغلب را در دارين (نك: ياقوت،
٢/٥٣٧) جاي داد (طبري، ٢/٥٥ -٥٧؛ دربارة لقب ذوالاكتاف و معادل پهلوي آن،
نك: نولدكه، ١١٦، ١٣٥؛ نيز كريستن سن، ٢٦١، حاشيه: به نقل از حمزة اصفهانى).
شهر شابور (سابون كه در منابع آمده، نادرست است) در بحرين هم بايد از
بناهاي شاپور ساسانى يا منسوب به او باشد. بلاذري از اين شهر و شهر دارين
به عنوان دو ناحية ايرانى بحرين ياد كرده است (ص ٨٥؛ نيز نك: نولدكه،
١٣٠-١٣١).
عاملان و اميران بحرين در سراسر اين دوران تا ظهور اسلام همه ايرانى بودند
و براساس شواهد تاريخى، چنين مىنمايد كه اعرابِ منطقه، قومى مهاجر به شمار
مىرفتند. برخى از اميران ايرانى بحرين در تاريخ اين منطقه اهميت خاصى
كسب كردند، همچون آزاد فراز پسر گشنسب، ملقب به «مكعبر»، عامل خسرو
انوشيروان بر بحرين كه يكوقت به كمك هوذة بن على حنفى از بزرگان يمامه،
بنى تميم را به جرم غارت كاروان خراجى كه از يمن به دربار خسرو مىرفت،
سخت سركوب و پراكنده كرد و چون دست و پاي عرب را مىبريد، او را مُكَعْبِر
نام نهادند (طبري، ٢/١٦٩-١٧٠). با اينهمه، گويا روزگاري خسرو انوشيروان حكومت
بحرين را به آل منذر (لخميان)، فرمانروايان خراجگزار ايران در حيره داده
بود (همو، ٢/١٤٩). در اين ايام دژ مشقّر در بحرين، از مهمترين مراكز نظامى
ايران در منطقه به شمار مىرفت (نولدكه، ٤١٢). طبري بناي اين دژ را به
يكى از اسواران ايرانى به نام بَسَك پسر ماهبوذ نسبت داده است (٢/١٧٠؛
قس: نولدكه، ٤١٢-٤١٣). انوشيروان همچنين قلمرو خود را به ٤ بخش تقسيم كرد
كه يكى از آنها فارس و خوزستان و بحرين را در برمىگرفت (دينوري، ٦٧). حمزة
اصفهانى از مرزبانان ايرانى در سواحل و شهرهاي جنوبى درياي پارس نام برده
كه بحرين نيز در زمرة قلمرو آنها بوده است (ص ١٠٨-١٠٩، ١٣٨-١٣٩).
آخرين حاكم ايرانى بحرين، «سيبخت» نام داشت كه بلاذري او را مرزبان هجر
ناميده است (ص ٧٨). پيشواي اعراب بحرين نيز از سوي ايرانيان تعيين مىشد،
چنانكه منذر بن ساوي را ايرانيان بر اعراب پيشوا گردانيدند. اين منذر را از
اسبذيين خواندهاند (همانجا). گزارش ابن اعثم كوفى - گرچه وي در ذكر سنوات
حوادث دچار خطاي فاحش شده - حاكى از آن است كه خسرو ايران مستقيماً حاكم
بحرين را تعيين مىكرده، و اين روند تا فتح اسلامى اين منطقه ادامه داشته
است (ص ٢٨-٣٠).
مآخذ: ابن اعثم كوفى، احمد، الفتوح، ترجمة كهن فارسى از محمد مستوفى هروي،
به كوشش غلامرضا طباطبايى مجد، تهران، ١٣٧٢ش؛ ابن خردادبه، عبيدالله،
المسالك و الممالك، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٨٩م؛ ابن رسته، احمد، الاعلاق
النفيسة، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩١م؛ ابن فقيه، احمد، مختصر كتاب
البلدان، به كوشش دخويه، ليدن، ١٩٦٧م؛ ابن مجاور، يوسف، تاريخ المستبصر،
به كوشش ا. لوفگرن، ليدن، ١٩٥١-١٩٥٤م؛ ابوعبيدبكري، عبدالله، المسالك و
الممالك، به كوشش وان لِوِن و ا.فره، تونس، ١٩٩٢م؛ همو، معجم ما استعجم،
به كوشش مصطفى سقا، بيروت، ١٤٠٣ق/ ١٩٨٣م؛ ابوالفدا، تقويم البلدان، به
كوشش رنو و دوسلان، پاريس، ١٨٤٠م؛ بلاذري، احمد، فتوح البلدان، به كوشش
دخويه، ليدن، ١٨٦٥م؛ پيرنيا، حسن، ايران باستان، تهران، ١٣٦٦ش؛ حمزة
اصفهانى، تاريخ سنى ملوك الارض و الانبياء، بيروت، دارمكتبة الحياة؛ دينوري،
احمد، الاخبار الطوال، به كوشش عبدالمنعم عامر، قاهره، ١٩٦٠م؛ طبري، تاريخ؛
على، جواد، المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت/بغداد، ١٩٧٦م؛ قدامة
بن جعفر، الخراج، به كوشش محمدحسين زبيدي، بغداد، ١٩٧٩م؛ كريستن سن،
آرتور، ايران در زمان ساسانيان، ترجمة رشيد ياسمى، تهران، ١٣٣٢ش؛ نجم،
عبدالرحمان عبدالكريم، البحرين فى صدر الاسلام، بغداد، ١٩٧٤م؛ نولدكه،
تئودور، تاريخ ايرانيان و عربها، ترجمة عباس زرياب، تهران، ١٣٥٨ش؛ همدانى،
حسن، صفة جزيرة العرب، به كوشش محمد اكوع، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ياقوت،
بلدان، نيز:
Pliny, Natural History, tr. H. Rackham, London, ١٩٤٧; Strabo, The Geography, tr.
H.L. Jones, London, ١٩٦٦; Tweedy, M., Bahrain and the Persian Gulf, Ipswich,
East Anglian magazine.
صادق سجادي
٢. از فتوح اسلامى تا آغاز دورة صفوي: منطقة بحرين، مقارن ظهور اسلام در
جزيرة العرب، به عنوان بخشى از سرزمين فارس (نك: بلاذري، فتوح...، ٧٨)، و
در روزگار خسرو انوشيروان، قسمتى از حكومت آل منذر كه خود دست نشاندة دولت
ايران بودند، به شمار مىرفت (طبري، ٢/١٤٩؛ نيز نك: پيگولوسكايا، ٢١٦). گروه
كثيري از قبايل عرب، به ويژه اعراب قبايل بنى عبدالقيس، بكر بن وائل،
تميم و ازد، از ساليان دور به اين منطقه مهاجرت كرده بودند (بلاذري،
همانجا؛ نيز نك: شوفانى، ٥١؛ نجم، ٤١- ٤٥) و تحت زعامت آل منذر به سر
مىبردند (طبري، همانجا؛ نيز نك: كستر، ١٩)؛ اما مرزبانى از سوي دولت مركزي
ايران در اين ناحيه اقامت داشت (ماركوارت، ٩٢-٩٤). فروپاشى و اضمحلال
حكومت دست نشاندة آل منذر بر حيره كه در عهد خسرو پرويز - ظاهراً در ساليان
نخستين قرن ٧م - روي داد (نك: تقىزاده، ١٢٨؛ على، محاضرات...، ٦٩ -٧١) و
بروز ضعف و فروپاشى در دولت ساسانيان و نيز ظهور اسلام سرنوشت سياسى منطقة
بحرين را در يك دورة تاريخى دگرگون كرد و ثبات سياسى آن را برهم زد.
چنانكه محققان به درستى گفتهاند، ساكنان منطقهاي همچون بحرين، همواره
نيازمند پشتيبانى و حمايت از سوي يك قدرت خارجى بودند و از آنجا كه دولت
مركزي ايران به سراشيب ضعف و سقوط افتاده بود، اعراب ناحية بحرين قدرت
جانشين ديگري را جست و جو مىكردند (نك: شوفانى، ٥٢).
بنابر روايات، در دورة حضرت رسول(ص) فرمانروايى اعراب بحرين از سوي ايران
با منذر بن ساوي از بنى عبدالقيس بود و مرزبان ايرانى در شهر هَجَر (= هگر،
نك: ماركوارت، همانجا) سِبُخْت نام داشت (نك: تقىزاده، ١٣٩). پيامبراكرم
(ص) در ٨ق/٦٢٩م علاء ابن حضرمى را به نزد آن دو گسيل كرد كه يا اسلام را
بپذيرند، يا جزيه بپردازند (بلاذري، همانجا). بنابر اين روايت، آن دو خود
اسلام را پذيرفتند و اعراب و گروهى از غيرعربها، از زرتشتيان و يهوديان به
اسلام درآمدند و در مآخذ صلح نامهاي در اين زمينه موجود است (نك: همانجا؛
نيز نك: ابن سعد، ١/٢٦٣، ٢٧٦، ٤/٣٦٠؛ طبري، ٣/٣٠٢، به نقل از ابن اسحاق؛
براي مجموعه نامههاي منسوب به پيامبر(ص) در اين زمينه، نك: نجم، ١٤٧ بب).
طبق اين روايات، حضرت رسول(ص) منذر ابن ساوي را به شرط اسلام آوردن بر
امارت خويش ابقا كرد (ابن سعد، ١/٢٦٣). اگرچه طبق يك روايت، منذر اندكى پس
از وفات حضرت رسول(ص) درگذشت (طبري، ٣/٣٠١، به نقل از سيف بن عمر)، اما
از ابان بن سعيد نيز به عنوان كسى كه تا مدتى پس از وفات آن حضرت، بر
بحرين امارت داشتهاست، نام بردهاند (ابنسعد، ٤/٣٦٠-٣٦١؛ بلاذري، همان، ٨١؛
يعقوبى، ٢/٨١، ١٣٦).
طبري در روايتى به نقل از ابن اسحاق (در ٦ق/٦٢٧م كه پيامبر(ص) ملوك را
به اسلام دعوت فرمود) از علاء ابن حضرمى بهعنوان فرستادة آن حضرت نزد منذر
«صاحب البحرين» نام برده است (٢/٦٤٥). به نظر مىرسد كه ماجراي اسلام
آوردن مردم بحرين، در روايات موجود به نحوي مبالغهآميز انعكاس يافته باشد؛
چندان كه برخى در صحت اين روايات ترديد كردهاند (نك: كائتانى،
.(II(١)/٢٠٣-٢٠٦ در واقع نمىتوان بحرين را در اين عهد، به عنوان يك واحد
سياسى كه عناصر آن به يكديگر پيوستگى نژادي، جغرافيايى و مذهبى يكسان
داشتهاند، در نظر گرفت و تناقضهاي موجود در روايات به احتمال بسيار ناشى از
همين مسأله است. در آنچه به دورة حضرت رسول(ص) مربوط مىشود، مىدانيم كه
در ٩ يا ١٠ق وَفدي از سران قبيلة بنى عبدالقيس از اعراب بحرين به نزد آن
حضرت آمدند و اسلام خويش را عرضه كردند (ابن هشام، ٤/٢٢١-٢٢٢؛ طبري، ٣/١٣٦).
مىتوان حدس زد كه در اين عهد، شايد فقط بخشى از اعراب بنى عبدالقيس به
اسلام درآمده بودند؛ چنانكه در روايتى، به نقل از يكى از اعراب بكر بن
وائل به اين مسأله اشاره شده است (واقدي، ٢٢٦).
به هر حال، روايات مربوط به اوضاع بحرين، پس از وفات حضرت رسول (ص) در
مآخذ تاريخى ادوار بعد، جزو سلسله روايات مشهور به «ردّه» قرار گرفت؛ چنانكه
گويى ساكنان بحرين پس از پذيرش اسلام، بعد از وفات پيامبر(ص) مانند برخى
مناطق ديگر، از اسلام روي گردان شدند (نك: كلير، ١١٩)؛ در حالى كه به نظر
مىرسد، مىتوان جنگهاي مشهور به رده در بحرين را بخشى از فتوحات در سرزمين
ايران محسوب داشت. چنانكه برخى محققان گفتهاند: جنگهاي اين دوره پس از
وفات حضرت رسول(ص) در دورههايى دراز ادامه داشت و فتح بحرين دست كم تا
١٢ق/٦٣٣م طول كشيد (شوفانى، ١٦٨-١٦٩).
بنابر روايات موجود، گروهى از اعراب بكر بن وائل و تميم و برخى ديگر از
ساكنان بحرين، از گردن نهادن به خلافت تن زدند كه آثار آن به صورت جنگ
در جاي جاي بحرين، ميان بوميان و غير آنها سر برآورد. به روايت واقدي،
گروهى از قبيلة بكر بن وائل كه با اعراب عبدالقيس رقابت و دشمنى داشتند،
تصميم گرفتند تا امارت بحرين را بار ديگر به آل منذر بازگردانند (ص ٢٢٥؛ نيز
نك: قدامه، ٢٧٩). بنابر روايتى كه معلوم نيست تا چه حد مىتوان به صحت آن
باور داشت، اينان هيأتى به نزد پادشاه وقت ايران (؟) گسيل داشتند و پادشاه
به اكراه، مخارق (منذر) بن نعمان، يكى از بازماندگان ملوك لخمى را با
گروهى از «اساوره» با ايشان به بحرين فرستاد (واقدي، ٢٢٥-٢٢٦؛ نيز نك: طبري،
٣/٣٠٣، به نقل از ابن اسحاق؛ ابن حبيش، ١/١١٣، ١١٨؛ كلاعى، ١٤٥، به نقل از
وثيمة بن موسى). پيش از آن، ظاهراً جنگهاي بىحاصلى ميان افراد عبدالقيس و
بكر بن وائل درگرفته بود (واقدي، ٢٣٠؛ نيز نك: طبري، ٣/٣٠٤).
به هر حال، علاء ابن حضرمى از سوي ابوبكر مأموريت يافت تا شورش ساكنان
بحرين را سركوب كند (خليفة بن خياط، ١/٩٧- ٩٨؛ طبري، همانجا، به نقل از سيف
بن عمر؛ ابن حبيش، ١/١١٤). گرچه كوششهاي نخستين علاء براي جلبنظر و اتحاد
برخى قبايل ديگر، چندان حاصلى نداشت (واقدي، ٢٣٨، ٢٤٠)، اما بنابر روايات
كه بىگمان آميخته به افسانهاند (نك: شوفانى، همانجا)، توانست افراد بنى
عبدالقيس را از محاصرة بكر بن وائل برهاند (واقدي، ٢٤٤- ٢٤٥؛ نيز نك: بلاذري،
فتوح، ٨٣؛ ابن حبيش، ١/١١٤-١١٧) و بقاياي سپاهيان ايرانى و عرب را در جاهاي
گوناگون بحرين تار و مار كند (واقدي، ٢٤٧-٢٥٠). چنانكه گفته شد، دامنة نزاعها
و جنگها تا مدتها بعد ادامه يافت: زاره، يكى از شهرهاي بحرين - كه مرزبانى
ايرانى به نام پيروز در آنجا اقامت داشت - و قطيف و سابون و دارين با نبرد
تصرف شد (بلاذري، همان، ٨٥ -٨٦).
بحرين در دورة خلفاي نخستين از نظر اداري تابع مدينه بود و واليان به طور
مستقل از مركز خلافت به آن ناحيه گسيل مىشدند (مثلاً نك: خليفة بن خياط،
١/١٥٤؛ طبري، ٤/٩٤، ٤٥١-٤٥٢؛ نيز نك: خمّاش، ٦٤). در اواخر دورة عمر و دورة
عثمان و اميرالمؤمنين على(ع) ولايت بحرين، پيوسته به يكى از مناطق
بزرگتر مانند فارس و يمن و يمامه يا عمان به يك والى سپرده مىشد (خليفة
بن خياط، ١/١٢٣؛ بلاذري، همان، ٨١ -٨٢؛ طبري، ٤/١٧٦، ٥/١٥٥). هنگامى كه
معاويه زياد را بر عراق گماشت، ولايت بحرين و عمان را نيز بدان افزود (همو،
٥/٢١٧). در دورة عمر، با آغاز جنگهاي فتوح، اهالى بحرين در حدود سال
١٧ق/٦٣٨م در يورش به سرزمين فارس در نواحى جنوبى ايران مشاركت گسترده
داشتند (همو، ٤/٧٩-٨١، براي حادثة مشابهى در دورة پيش از اسلام، نك: ٢/٥٥؛ قس:
نولدكه، ١٢٩، حاشية ٣١).
با تأسيس شهر بصره - كه نخست پايگاهى نظامى بود (نك: على، خطط ...، ٤١ بب) -
بسياري از افراد قبايل ساكن بحرين مانند عبدالقيس بدانجا مهاجرت كردند. اين
موضوع افزون بر ارتباط اداري بحرين به بصره، تا حدود بسياري بر حوادث
دوران بعد تأثير داشت (نك: نجم، ١١٩). همچنين براي درك حوادث بحرين در
دورهاي بس طولانى، بايد پارهاي ملاحظات سياسى را كه زمينههاي نيرومند
اقتصادي در پوشش تحركات مذهبى و اجتماعى داشت، در نظر گرفت. اين موضوع از
درك موقعيت بسيار مهم ناحية بحرين به عنوان شاهراه تجاري واقع بر ساحل
غربى خليج فارس فارغ نيست: غالب راههاي تجاري مهم، به ويژه راههاي
دريايى به ايران، هند، عراق، عمان، حجاز و حتى شرق اقصى از منطقة بحرين
مىگذشت (همو، ٩١؛ نيز نك: علبى، ١٠٤- ١٠٥). افزون بر آن، اهالى بحرين
كالاهاي خود را به صورت محصولات زراعى و صيادي (نجم، ٨٤، ٨٩) و منسوجات و
مرواريد بهمناطق اطراف و نقاط دور دست صادر مىكردند (همو، ٨٨ -٨٩). پس از
تأسيس بصره، اين شهر به مركز مهمى براي تجارت، به ويژه راههايدريايى
تبديلشد (نك:دوري،١٤٦؛ على، التنظيمات...، ٢٠٧بب ، ٢٢٧ بب). مىتوان احتمال
داد، گونهاي رقابت و نزاع كه عمدتاً زمينة اقتصادي داشت، در طول زمان در
منطقة ياد شده، يعنى جنوب عراق و بحرين به وجود آمده بوده است. اين
نكتهاي است كه بايد در مرور حوادث مربوط به بحرين و بصره همواره در نظر
داشت.
نخستين نشانههاي تمايل براي خروج بحرين از سلطة والى عراق، در سركشيهاي
خوارج پس از مرگ يزيد بن معاويه بروز كرد. براساس روايات موجود، پس از
جدايى خوارج از ابن زبير (نك: ه د، ازارقه) و انشقاق بزرگِ مشهور ميان آنها،
گروهى از ايشان كه از قبايل بكر بن وائل و بنى حنيفه بودند، به يمامه كه
اقامتگاه اصلى ايشان بود، آمدند (بلاذري، جمل...، ٧/١٤٣-١٤٤)؛ از آن جمله،
نجدة بن عامر حنفى كه بر يمامه سلطه داشت، ابتدا كوششش براي تسخير بحرين
ناكام ماند (همان، ٧/١٧٥)، اما سرانجام در ٦٧ق/٦٨٦م توانست در اتحاد با
قبايل ازدي، بنى عبدالقيس را شكست داده، سلطة خود را بر مناطق مهم بحرين
همچون هجر و خط گسترش دهد (همان، ٧/١٧٦- ١٧٨)؛ كوشش عبدالله بن زبير - كه
داعية خلافت داشت - نيز براي سركوب او به جايى نرسيد (همان، ٧/١٧٨). اندكى
بعد ميان هواداران نجده اختلاف بروز كرد و در توطئهاي كه گفتهاند: فردي از
بنى قيس بن ثعلبه به نام ابوفُديك (ه م) در آن نقشى اساسى داشت (همان،
٧/١٨٤- ١٨٥؛ نيز نك: طبري، ٦/١٧٤) و احتمالاً در پى آن بود تا به بحرين در
برابر يمامه مركزيت دهد (نجم، ١٣٣)، از پيشوايى خوارج عزل شد و جاي خود را
به ابوفديك سپرد (يعقوبى، ٢/٣٢٦؛ نيز نك: اشعري، ٩٢).
پس از قتل نجده، ابوفديك آماج انتقادات ديگر خوارج قرار گرفت، تا بدانجا
كه به او سوءقصد شد، اما او جان سالم به در برد (بلاذري، همان، ٧/١٨٥، ١٨٧).
وي در ٧٢ق/٦٩١م از يمامه به بحرين آمد و جواثا را مركز خويش قرار داد
(همان، ٧/١٨٦، ٤٤٨). سپاهيان مصعب بن زبير - كه از سوي برادرش بر عراق
ولايت يافته بود - و سپاه خالد بن عبدالله قسري والى بصره از سوي
عبدالملك بن مروان در ٧٣ق از سركوب ابوفديك واماندند (يعقوبى، ٢/٣٢٥؛ خليفة
بن خياط، ١/٣٣٩؛ بلاذري، همان، ٧/٤٤٥-٤٤٦، ٤٥٠)؛ اما سرانجام، ابوفديك از
سپاهى كه عبدالملك به سركردگى عمر بن عبيدالله به سوي جواثا فرستاد، در ٧٣
يا ٧٤ق، پس از مقاومت بسيار شكست خورد و خود به قتل رسيد (يعقوبى، ٢/٣٢٦؛
بلاذري، همان، ٧/٤٤٧ بب، ٤٥١-٤٥٢).
گرچه با شكست ابوفديك، بحرين بار ديگر در حوزة ولايت عراق و والى پرسطوت
آن، حجاج بن يوسف قرار گرفت، اما همچنان شورشهايى به وقوع مىپيوست، از
آن جمله است: شورش تيرة بنى محارب از عبدالقيس در ٧٨ق/٦٩٧م (همان، ٨/٤٧)،
شورش ريّان نكري در ٧٧ يا ٧٩-٨٠ق (خليفة بن خياط، ١/٣٥٨، ٣٦٠، ٣٩١؛ بلاذري،
همان، ٨/٤٩-٥٠)، و شورش داوود بن محرز از بنى عبدالقيس در ٨٠ق/٦٩٩م كه
قطيف را نيز متصرف شد (خليفة بن خياط، همانجا؛ بلاذري، همان، ٨/٥١ -٥٢)؛ اما
همگى اين شورشها سركوب گرديد. از جمله شورشهايى كه مدتها بحرين و منطقة
يمامه را فراگرفت، قيام مسعود بن ابى زينب محاربى از بنى عبدالقيس در
٩٦ق/٧١٥م بود كه عامل بحرين، اشعث بن عبدالله بن جارود بر اثر آن گريخت
(خليفة بن خياط، ١/٤٣٠). پس از مرگ مسعود، ميان هواداران او اختلاف افتاد و
عدهاي با برادرش سعيد ماندند و هجر را در اختيار گرفتند و ديگران نيز با عون
بن بشير از بنى حنيفه، قطيف را مركز خود قرار دادند (بلاذري، همان،
٨/٣٥٤-٣٥٦). جز اينها، برخى از اهالى بحرين، به ويژه از قبيلة بنى عبدالقيس
در خلافت عبدالملك و ولايت حجاج بر عراق در نواحى بصره دست به شورش زدند
كه ناكام ماند (همان، ٨/٤٣، ١١٩-١٢٠).
با وجود اين خيزشها، بحرين در طول خلافت اموي جزو مناطق پيوسته به حوزة
اداري عراق باقى ماند (براي اسامى واليان، نك: خليفة بن خياط، ٢/٤٦٤، ٥٣٨
-٥٣٩، ٥٥٣، ٦١٧). پس از سقوط امويان و در دورة خلافت عباسى نيز تغيير چندانى
در اوضاع اداري بحرين پديد نيامد و همچنان واليان بصره بر بحرين نيز گماشته
مىشدند (نك: طبري، ٧/٤٥٩-٤٦٠؛ ابن اثير، ٦/٤٩، ٦٢، ٦٧، ٧٤، ٧/١٦٨). از تحولات
منطقة بحرين در اوايل دورة عباسى تا نيمة دوم سدة ٣ق/٩م اطلاع دقيقى در
دست نيست، جز آنكه بنابر روايتى، در ١٥١ق/٧٦٨م عقبة بن سَلْم به عنوان
والى بحرين و يمامه از سوي خليفه منصور به بحرين رفت و سليمان بن حكيم
عبدي را - كه سبب مخالفت او در مآخذ موجود روشن نيست و ظاهراً عدهاي را گرد
خود فراهم آورده بود - سركوب كرد و شماري از ياران او را نزد خليفه گسيل
داشت (بلاذري، همان، ٤/٣٢٩؛ طبري، ٨/٣٩).
در اين دوره نيز كوششهاي ساكنان بحرين براي به دست آوردن موقعيت خاص و
مخالفت با حكام عراق ادامه يافت، گرچه در تمامى خيزشها و تحولاتبعدي - با
توجه بهتغيير اوضاعدر دستگاهخلافت گرايش شيعى به مفهوم كلى آن غلبه
داشت. البته نبايد از ياد برد كه منطقة عمان در جوار بحرين نيز به پايگاه
خوارج اباضيه تبديل شده بود (براي تفصيل، نك: ه د، اباضيه). احتمالاً
نخستين نشانههاي آشكار چنين تمايلاتى در شورش صاحب الزنج در نيمة سدة
٣ق/٩م ظاهر شد كه وي حدود ٢٠ سال در نواحى بصره و خوزستان مشغول تاخت و
تاز بود (اقبال، مطالعاتى...، ٢١). ارتباط نَسَبى او با بنى عبدالقيس، وي را
با اعراب اين قبيلة مهم ساكن در بحرين پيوند مىداد (طبري، ٩/٤١٠؛ دربارة
نسب او، نك: سامر، ٥١ بب ؛ علبى، ١٣- ١٥)، اما چون در ٢٤٩ق/٨٦٣م از سامرا به
بحرين آمد، بنابر روايات، نخست ادعا كرد كه از نسل ابوالفضل عباس بن على
(ع) است و شماري از مردم هجر به او پيوستند، ليكن پارهاي ديگر نپذيرفتند.
سرانجام، ميان موافقان و مخالفان او جنگى درگرفت و ظاهراً در پى آن، صاحب
الزنج به احسا رفت (طبري، همانجا؛ نيز نك: ذهبى، ١٣/١٣٢). ادعاهاي نخستين
صاحب الزنج كه ظاهراً حاوي پارهاي عقايد موردتوجه شيعه با عناصري از عقايد
منسوب به خوارج بود، براي جذب انواع هوادار در منطقة بحرين سخت مؤثر افتاد؛
چندان كه بنابر روايات، پس از مدتى به وي خراج هم مىپرداختند (طبري،
٩/٤١٠-٤١١؛ مسعودي، ٥/١٠٣؛ براي بررسى عقايد وي، نك: سامر، ٧٠ بب؛ علبى،
٤٦-٤٧؛ بليايف، ٥٠)؛ با اينهمه، اقدامات او موجب بروز درگيريها و جنگهاي
خونين در نقاطى از آن ناحيه گرديد، چندانكه سرانجام در ٢٥٤ق/٨٦٨م ناچار شد
با شماري از ياران خود به بصره رود (طبري، ٩/٤١١-٤١٢؛ نيز نك: ذهبى، همانجا؛
صفدي، ٢١/٤٠٧).
اگرچه صاحب الزنج بعدها براي پيشبرد اهداف خود، انبوهى از بندگان و غلامان
زنگى را كه از ستم اربابان خويش به ستوه آمده بودند، با گروههاي ديگري از
طبقات مردم، به گرد خود فراهم آورد (نك: علبى، ٧٥ بب)، اما ياران اصلى او
همچون يحيى بن محمد ازرق از موالى بنى دارم، اهل احسا، محمد بن سلم -
قصابى از اهالى هجر - و سليمان ابن جامع مولاي بنى حنظلة همگى بحرينى
بودند (طبري، ٩/٤١١؛ نيز نك: علبى، ٩١-٩٢). شورش صاحب الزنج كه بىگمان
عوامل اقتصادي در آن تأثير قاطع داشت (نك: دوري، ٨٠ -٨١؛ بليايف، ٤٥-٤٧)، بر
اثر اشتغال دستگاه خلافت به امور و دشواريهاي ديگر (نك: سامر، ٩٩؛ علبى، ٨٨
-٨٩، ١٠٠)، به سرعت در مناطق بصره و خوزستان گسترش يافت و تا نزديكى بغداد
نيز رسيد و به طور خاص بر بصره زيانهاي اقتصادي عمدهاي وارد آورد (سامر،
١٠١-١٠٦؛ علبى، ٩٦-٩٧، ١٠٢-١٠٣).
هرچند جنبش صاحب الزنج با قتل او (صفر ٢٧٠، نك: طبري، ٨/٦٥٩ -٦٦٠، ٦٦٣) سركوب
شد، ولى اوضاع را براي فعاليت ديگر عناصر خواهان جدايى از عراق، به ويژه
در بحرين فراهم آورد (بزون، ١٢٢-١٢٤؛ دخويه، ٢٤). جنبش قرمطيان بحرين كه با
قيام ابوسعيد جنابى، بيش از يك دهه پس از شورش صاحب الزنج در بحرين پديد
آمد، اين منطقه را طى مدتى دراز از دسترس خلافت بغداد دور نگاه داشت.
چنانكه روايات نشان مىدهند، پيش از قيام ابوسعيد، منطقة بحرين محل تبليغ
انديشههاي موردتوجه شيعه همچون «ظهور مهدي» بوده است (نك: ثابت بن سنان،
١٢-١٣).
ابوسعيد با چنين زمينهاي كار خويش را آغاز كرد و توانست در اواخر نيمة دوم
سدة ٣ق مناطق گوناگون بحرين همچون قطيف - كه در آن عهد مركز بحرين بود و
اميري از سوي خليفه در آنجا سكنى داشت - و نيز هجر و احسا را به دست آورد
(همو، ٢٢-٢٣؛ ابوعلى مسكويه، ٥/٩، ١١-١٢؛ براي تفصيل، نك: ه د، ابوسعيد
جنابى). وي كه احسا را مركز خويش قرار داده بود (مقريزي، ١/١٦٢)، اندك اندك
آنجا را آباد كرد و براي اصلاح امور كشاورزي روشهايى در پيش گرفت (بزون،
٧٠). دستگاه خلافت بغداد گرچه كوششهايى براي سركوب اين جنبش انجام داد،
ولى چنانكه منظور ابوسعيد بود و در پيام وي براي خليفه انعكاس يافت (نك:
ثابت بن سنان، ١٥-١٦؛ ابوعلى مسكويه، ٥/١٣- ١٤)، سرانجام كاري از پيش نبرد
(بزون، ٧٢-٧٣؛ دخويه، ٣١-٣٤).
قرامطه نيز مانند شورشيانِ سلف خود بارها بر مناطق جنوب عراق، به ويژه
بصره هجوم آوردند و اموال مردم را غارت كردند (بزون، ٧٥). اين روند پس از
مرگ ابوسعيد (٣٠١ق/٩١٤م) در دورة فرزندش ابوطاهر نيز ادامه يافت (مثلاً نك:
ثابت بن سنان، ٣٦) و قرامطه در سالهاي نخستين سدة ٤ق/١٠م بر كاروان حُجاج
بيتالحرام (ابوعلى مسكويه، ٥/١٨٣) و شهر كوفه، بارها يورش آوردند و اموال
مردم را به غارت بردند و دفاع عوامل خلافت و كوشش براي برقراري امنيت در
آن مناطق غالباً ناكام مىماند (مثلاً نك: ثابت بن سنان، ٤٥ بب؛ ابوعلى
مسكويه، ٥/٢٤٦ بب، ٢٥٦ بب، ٤٦٠).
نيروي قرامطة بحرين سرانجام بدانجا رسيد كه در ٣١٧ق/٩٢٩م ابوطاهر جنابى به
مكه لشكر كشيد و افزون بر قتل عام زائران، حجرالاسود را در حركتى نمادين با
خود به بحرين برد (ثابت بن سنان، ٥٢ -٥٣؛ ابوعلى مسكويه، ٥/٢٧٩-٢٨٠؛ نيز نك:
دخويه، ٦٧ بب). البته در اين دوره از تاريخ بحرين نيز، حكام اين منطقه خود
را از پشتيبانى و حمايت حكومتهاي نيرومندتر بىنياز نمىديدند؛ مثلاً گرچه در
باب اينكه قرمطيان بحرين تا چه اندازه از فاطميان مصر - كه از حيث
بنيادهاي مذهبى به آنان بسيار نزديك بودند - تبعيت مىكردند، نمىتوان
قاطعانه اظهارنظر كرد، اما با توجه به پارهاي نشانهها، مىتوان دريافت كه
در يك دوره، فاطميان بر قرامطة بحرين نفوذ گستردهاي داشتهاند (براي تفصيل،
نك: ه د، ابوطاهر جنابى).
در دورة نه چندان بلندي پس از مرگ ابوطاهر، اوضاع به سود عباسيان تغيير
يافت و تمايل قرامطه به خلافت مركزي، در دورة حسن اعصم به اوج خود رسيد،
چندانكه اينان در ٣٦٠ق/٩٧١م به نام مطيع عباسى به شام لشكر كشيدند و
جامهها سياه كردند (مقريزي، ١/١٨٨؛ نيز نك: خليفه، ٣١١-٣١٢). حسن اعصم قرمطى
حتى به مصر نيز لشكر كشيد. ميزان دشمنى فاطميان با قرامطة اين عهد، از نامة
ناسزاآلود معزفاطمى به حسن اعصم آشكار است (مقريزي، ١/١٧٧ بب؛ نيز نك:
دخويه، ١١٠؛ براي تفصيل، نك: ه د، الفتكين).
حكمرانى قرامطة بحرين پس از مرگ حسن اعصم (٣٦٦ق/٩٧٧م) به سراشيب ضعف و
ناتوانى افتاد (خضيري، ٢٧)؛ گرچه آنان هنوز تلاش مىكردند تا روابط خود را با
بنى عباس و آل بويه حفظ كنند (براي اقدامات آل بويه در سرزمينهاي اطراف
خليج فارس، نك: اقبال، مطالعاتى، ٢٤ بب)؛ چنانكه در ٣٧٤ق/٩٨٤م يكى از
ايشان نمايندة قرامطة بحرين در دربار آل بويه بود و در عراق نيز آنان به
جنگهايى دست زدند (ابن اثير، ٩/٣٧، ٤٢؛ نيز نك: خليفه، ٣٢٠-٣٢١؛ دخويه، ١١٢).
بنابر روايت ابن خلدون، پس از وقوع اختلاف ميان قرامطه، بخشى از ايشان
كه از اعقاب ابوسعيد جنابى بودند، به جزيرة اوال (بحرين كنونى) رفتند
(٤/١١٧) و در ٣٧٨ق/٩٨٨م شيخى از بنى منتفق، مشهور بهاصفر يا اصيفر ظاهراً
بهپشتيبانى خليفة وقتعباسى، بر مناطق بحرين مستولى شد و حكومت ميان
فرزندان او ادامه يافت (ابناثير، ٩/٥٨ - ٥٩؛ نك: ابن خلدون، ٤/١١٨، كه در
روايت او برخى موارد تصحيف شده است؛ نيز نك: دخويه، ١١٢-١١٣). با اينهمه،
گويا قرامطه همچنان بر برخى مناطق مانند جزيرة اوال سلطه داشتهاند، زيرا در
حدود سال ٤٥٨ق/١٠٦٦م ساكنان اين جزيره بر قرامطه شوريدند و مردي به نام
ابوبهلول عوام بن محمد بر جزيره سلطه يافت و خطبه به نام قائم عباسى
خواند (صابى، ٨١؛ نيز نك: بلادي، ٢٧٧؛ قس: خليفه، ٣٢١-٣٢٢).
به نظر مىرسد كه در حدود ميانة سدة ٥ق/١١م نام بحرين بر جزيرة اوال نيز
اطلاق مىشده است؛ چنانكه محمد بن هلال صابى (د ٤٨٠ق/ ١٠٨٧م) از اين
جزيره به عنوان بحرين نام برده (همانجا)، و ناصر خسرو قباديانى (د ٤٨١ق)
كه در حدود سالهاي ٤٤٢-٤٤٣ق/١٠٥٠- ١٠٥١م در منطقة احسا و قطيف بوده، از اين
جزيره به نام بحرين ياد كرده است (ص ١٢٦؛ نيز نك: ادريسى، ١/٣٨٦). با آنكه
اطلاق نام بحرين بر اوال از سدههاي ٧- ٨ق/١٣-١٤م دست كم نزد برخى از
مؤلفان ايرانى ديده مىشود (مثلاً نك: وصاف، ١٧٩؛ احمد زركوب، ٨٠)، برخى ديگر
از مؤلفان، شايد به اقتفاي جغرافىنگاران كهن، نام بحرين را همچنان بر
منطقة مشهور اطلاق كردهاند (مثلاً نك: ياقوت، ١/٥٠٦ -٥٠٧؛ حافظ - ابرو، جغرافيا،
١/٢٢٨). به هر حال، از اين پس تاريخ بحرين را بايد با تأكيد بر جزيرة اوال
مرور كرد.
با استيلاي ابوبهلول بر جزيرة اوال، حكمرانى منطقه به دست عربهاي بومى
افتاد، گرچه ايشان نيز گاه بر خلافت عباسى و گاه بر حاكمان وقت ايران
تكيه داشتند. بقاياي حكومت قرمطيان در قطيف با شورش يحيى بن عياش در نيمة
سدة ٥ق/١١م از ميان رفت و هرچند او كوشيد اوال را نيز از استيلاي ابوبهلول
به درآورد، اما نتوانست. تا اينكه فرزندش زكريا با قتل ابوبهلول اين جزيره
را به قطيف ملحق كرد (انصاري، ١/٩٨؛ عصفور، ٣٥٦-٣٥٧). حكمرانى زكريا ديري
نپاييد و با خيزش يكى از شيعيان بنى عبدالقيس به نام عبدالله بن على
عيونى بهپايان رسيد.
عبدالله عيونى براي پايان بخشيدن به استيلاي بقاياي قرمطيان بر احسا به
ملكشاه سلجوقى متوسل شد و ارتق در ٤٦٩ق/١٠٧٦م بدين منظور به شرق جزيرة
العرب لشكر كشيد و بقاياي قرمطيان را در نواحى منطقة بحرين از ميان برداشت
(ابن خلدون، انصاري، همانجاها؛ نيز نك: لاذقانى، ٤٨؛ بازورث، .(٩٨ با پيروزي
عبدالله عيونى بر ابن عياش، اوال نيز به مناطق تحت سيطرة عبدالله و اخلاف
وي درآمد (انصاري، ١/١٠٠، ١٠٢-١٠٣). بدينسان، در نيمة دوم سدة ٥ق پاية
حكومتى شيعى نهاده شد كه حدود ١٧٠ سال در نواحى بحرين قديم دوام آورد.
پس از مرگ عبدالله كه در اواخر سدة ٥ يا اوايل سدة ٦ق اتفاق افتاد، فرزندش
فضل بن عبدالله، پس از مدتى مركز حكومت را به اوال انتقال داد (خضيري،
٣٣). حكمرانى خاندان عيونى با فراز و فرود بسيار و در پارهاي مواقع با
درگيري ميان اعضاي اين خاندان همراه بود (نك: همو، ٣٦- ٣٨). بحرين در دورة
عيونيها، در قلمرو سلاجقة كرمان (آل قاورد) بود و از سركوب شورشى در بحرين در
ايام توران شاه قاوردي (نك: ه د، آل قاورد) ياد شده است (حافظ ابرو، همان،
٣/٢٥-٢٦، نيز نك: ٢٧).
حكومت عيونى، با تشكيل حكومتهاي نيمه مستقل محلى در جزاير اطراف مقارن بود
و گاه ميان حكمرانان منطقه جنگهايى براي تسلط بر مناطق يكديگر واقع مىشد؛
چنانكه در ٥٤٩ق/١١٥٤م و پس از آن، حاكم جزيرة قيس (كيش) چند بار بر اوال
هجوم آورد و آنجا را دستخوش غارت و تخريب كرد (انصاري، ١/١٠١؛ نيز نك: خضيري،
٣٨). آنگاه كه خاندان عيونى به سراشيب ضعف و ناتوانى افتاده بود، محمد بن
احمد بن فضل عيونى با ايجاد ارتباط دوستانه با ناصر عباسى (حك ٥٧٥
-٦٢٢ق/١١٧٩- ١٢٢٥م)، توانست به امارت عيونيها جانى تازه بخشد (همو، ٣٩)، اما
با قتل او (ح ٦٠٢ -٦٠٦ق/١٢٠٦-١٢٠٩م) بار ديگر تفرقه و ضعف بر اركان امارت
عيونى مستولى شد و نزاع با حاكمان جزيرة كيش كه قصد داشتند جزيرة بحرين را
به قلمرو خود درآورند، بر پريشانى اوضاع مىافزود؛ چندانكه سرانجام، در اواخر
دورة عيونى اهالى بحرين به حاكمان كيش خراج مىپرداختند (همو، ٤٢).
در ٦٢٨ق/١٢٣١م ابوبكر سعد زنگى (دربارة او، نك: ه د، اتابكان فارس) به منطقة
خليج فارس لشكر كشيد و سرانجام در ذيحجة ٦٣٦/ژوئية ١٢٣٩ به حكومت واپسين امير
عيونى، محمد بن ابى ماجد كه قصد داشت بار ديگر پاية حكومت اين خاندان را
مستحكم گرداند (همو، ٤٤- ٤٥)، پايان داد و بحرين را همراه ديگر مناطق آن
ناحيه به خاك فارس بازگرداند (وصاف، ١٧٩؛ احمد زركوب، ٨٠؛ حمدالله، ٥٠٦؛
غفاري، ١٢٧؛ نيز نك: اقبال، مطالعاتى، ٣٤- ٣٥). از آن پس، بحرين جزوي از
امارت فارس بود و با آنكه در ٦٦١ق/١٢٦٣م هلاكو، اتابكان را از حكمرانى ناحية
فارس بركنار كرد، جزيرة بحرين همچنان از توابع آنجا ماند (همان، ٣٦)؛ اما در
٦٧١ق/١٢٧٢م ركنالدين محمود قلهاتى از ملوك هرمز، با استفاده از پريشانى
اوضاع قصد تسخير بحرين و مناطق اطراف را داشت كه به تدبير امير سوغونجاق
حاكم وقت فارس سركوب شد (وصاف، ١٩٥-١٩٦؛ منتخب...، ١١-١٢؛ نيز نك: قزوينى،
٩/٥١).
در ٦٩٢ق/١٢٩٣م گيخاتو ايلخان مغول، سراسر خليج فارس و جزاير آن مانند بحرين
را به اقطاع به جمالالدين ابراهيم بن محمد طيبى، مشهور به ملك اسلام داد
(نك: وصاف، ٣٠٢؛ ابوالقاسم كاشانى، ١٨٣). در ٧٣٤ق سلطان ابوسعيد (حك
٧١٧-٧٣٦ق/١٣١٧-١٣٣٦م)، امير شرفالدين محمودشاه اينجو را از حكمرانى فارس كه
بحرين هم جزو آن بود، عزل كرد و به اميري ديگر به نام مسافر ايناق سپرد
(حافظ ابرو، ذيل...، ١٨٧- ١٨٨؛ نيز نك: اقبال، تاريخ...، ١/٣٤٤). در حدود سال
٧٢٨ق/١٣٢٨م يكى از نامآورترين ملوك هرمز، قطبالدين تهمتن، جزيرة بحرين را
تسخير كرد و حكومت او بر بحرين به سبب هرج و مرج اوضاع ادامه يافت (
منتخب، ١٧؛ نيز نك: اقبال، مطالعاتى، ٤٢). در دورة فرزند وي، تورانشاه نيز
بحرين در تصرف ملوك هرمز بود (اسكندربيك، ٦١٤؛ هدايت، ٨/٣٣٣) و او به نام
شاه شيخ ابواسحاق مظفري، حاكم فارس خطبه مىخواند و گفتهاند: ملوك هرمز
كه در اين زمان بر كيش و جزيرة بحرين تسلط داشتند، به حاكم مظفري خراج
مىپرداختهاند (شبانكارهاي، ٣١٩؛ اقبال، همان، ٤٤، براي ديگر حوادث داخلى
بحرين در دورة تورانشاه، نك: همو، ٤٤- ٤٥).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن حبيش، عبدالرحمان، الغزوات، به كوشش سهيل
زكار، بيروت، ١٤١٢ق/١٩٩٢م؛ ابن خلدون، العبر، به كوشش خليل شحاده، بيروت،
١٤١٧ق/١٩٩٧م؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الكبري ، بيروت، دارصادر؛ ابن هشام،
عبدالملك، السيرة النبوية، به كوشش مصطفى سقا و ديگران، قاهره، ١٣٥٥ق؛
ابوعلى مسكويه، احمد، تجارب الامم، به كوشش ابوالقاسم امامى، تهران،
١٣٧٦ش/١٩٩٧م؛ ابوالقاسم كاشانى، عبدالله، تاريخ اولجايتو، به كوشش مهين
همبلى، تهران، ١٣٤٨ش؛ احمد زركوب، شيرازنامه، به كوشش اسماعيل واعظ جوادي،
تهران، ١٣٥٠ش؛ ادريسى، محمد، نزهة المشتاق، بيروت، ١٤٠٩ق/١٩٨٩م؛ اسكندربيك
منشى، عالم آراي عباسى، تهران، ١٣٥٠ش؛ اشعري، على، مقالات الاسلاميين،
به كوشش هلموت ريتر، ويسبادن، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ اقبال آشتيانى، عباس، تاريخ
مفصل ايران، تهران، ١٣٥٦ش؛ همو، مطالعاتى در باب بحرين و جزاير و سواحل
خليج فارس، تهران، ١٣٢٨ش؛ انصاري احسايى، محمد، تحفة المستفيد، به كوشش حمد
جاسر، رياض/احسا، ١٤٠٢ق/١٩٨٢م؛ بزون، حسن، القرامطة بينالدين و الثورة،
بيروت، ١٩٩٧م؛ بلادي، على، انوار البدرين، نجف، ١٣٧٧ق؛ بلاذري، احمد، جمل
من انساب الاشراف، به كوشش سهيل زكار و رياض زركلى، بيروت، ١٤١٧ق/١٩٩٦م؛
همو، فتوح البلدان، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٦٥م؛ بليايف، ي.آ.، «قيام
زنگيان در روزگار خلفاي عباسى»، سه مقاله دربارة بردگى، ترجمة سيروس ايزدي،
تهران، ١٣٥٦ش؛ پيگولوسكايا، ن.و.، اعراب حدود مرزهاي روم شرقى و ايران،
ترجمة عنايتالله رضا، تهران، ١٣٧٢ش؛ تقىزاده، حسن، از پرويز تا چنگيز،
تهران، ١٣٤٩ش؛ ثابت بن سنان، «تاريخ اخبار القرامطة»، اخبار القرامطة، به
كوشش سهيل زكار، دمشق، ١٤٠٢ق/ ١٩٨٢م؛ حافظ ابرو، عبدالله، جغرافيا، به كوشش
صادق سجادي، تهران، ١٣٧٨ش؛ همو، ذيل جامع التواريخ رشيدي، به كوشش
خانبابا بيانى، تهران، ١٣٥٠ش؛ حمدالله مستوفى، تاريخ گزيده، به كوشش
عبدالحسين نوايى، تهران، ١٣٣٦ش؛ خضيري، على، على بن المقرب العيونى:
حياته و شعره، بيروت، ١٤٠١ق/ ١٩٨١م؛ خليفه، مى محمد، من سواد الكوفة الى
البحرين، بيروت، ١٩٩٩م؛ خليفة بن خياط، تاريخ، به كوشش سهيل زكار، دمشق،
١٩٦٦م؛ خماش، نجده، الادارة فى العصر الاموي، دمشق، ١٤٠٠ق/١٩٨٠م؛ دخويه،
م.ي.، قرمطيان بحرين و فاطميان، ترجمة محمدباقر اميرخانى، تهران، ١٣٧١ش؛
دوري، عبدالعزيز، تاريخ العراق الاقتصادي فى القرن الرابع الهجري، بيروت،
١٩٧٤م؛ ذهبى، محمد، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب ارنؤوط و ديگران،
بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ سامر، فيصل، ثورة الزنج، بغداد، ١٩٧١م؛ شبانكارهاي،
محمد، مجمع الانساب، به كوشش هاشم محدث، تهران، ١٣٦٣ش؛ شوفانى، الياس،
حروب الردة، بيروت، ١٩٩٥م؛ صابى، محمد، «فى حوادث سنة ٤٥٨»، اخبار القرامطة
(نك: هم ، ثابت بن سنان)؛ صفدي، خليل، الوافى بالوفيات، به كوشش محمد
حجيري، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٨م؛ طبري، تاريخ؛ عصفور، محمد، «عقد اللا¸ل فى
تاريخ اوال»، همراه من سواد الكوفة الى البحرين (نك: هم ، خليفه)؛ علبى،
احمد، ثورة الزنج، بيروت، ١٩٦١م؛ على، صالح احمد، التنظيمات الاجتماعية و
الاقتصادية فى البصرة، بغداد، ١٩٥٣م؛ همو، خطط البصرة و منطقتها، بغداد،
١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ همو، محاضرات فى تاريخ العرب، بغداد، ١٩٦٠م؛ غفاري قزوينى،
احمد، تاريخ جهان آرا، تهران، ١٣٤٣ش؛ قدامة بن جعفر، الخراج و صناعة الكتابة،
به كوشش محمدحسين زبيدي، بغداد، ١٩٧٩م؛ قزوينى، محمد، يادداشتها، به كوشش
ايرج افشار، تهران، ١٣٤٧ش؛ كستر، م.ج.، الحيرة و مكة، ترجمة يحيى جبوري،
بغداد، ١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ كلاعى، سليمان، تاريخ الردة، به كوشش خورشيد احمد
فارق، دهلىنو، معهد الدراسات الاسلاميه؛ كلير، كلاوس، خالد و عمر، ترجمة محمد
جديد، دمشق، ٢٠٠١م؛ لاذقانى، محيىالدين، ثلاثية الحلم القرمطى، قاهره،
١٩٩٣م؛ ماركوارت، ي.، ايرانشهر، ترجمة مريم ميراحمدي، تهران، ١٣٧٣ش؛
مسعودي، على، مروج الذهب، به كوشش شارل پلا، بيروت، ١٩٧١م؛ مقريزي، احمد،
اتعاظ الحنفاء، به كوشش جمالالدين شيال، قاهره، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ منتخب
التواريخ معينى، منسوب به معينالدين نطنزي، به كوشش ژان اوبن، تهران،
١٣٣٦ش؛ ناصرخسرو، سفرنامه، برلين، ١٣٤٠ق؛ نجم، عبدالرحمان عبدالكريم،
البحرين فى صدر الاسلام و اثرها فى حركة الخوارج، بغداد، ١٩٧٣م؛ نولدكه،
ت.، تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ترجمة عباس زرياب، تهران،
١٣٥٨ش؛ واقدي، محمد، الردة، به كوشش محمود عبدالله ابوالخير، عمان،
دارالفرقان؛ وصاف، تاريخ، بمبئى، ١٢٦٩ق؛ هدايت، رضاقلى، روضة الصفا، تهران،
١٣٣٩ش؛ ياقوت، بلدان؛ يعقوبى، احمد، تاريخ، به كوشش هوتسما، ليدن، ١٩٦٣م؛
نيز:
Bosworth, C.E., X The Political and Dynastic History of the Iranian World (A.D.
١٠٠٠-١٢١٧) n , The Cambridge History of Iran, vol. V, ed. J.A. Boyle, Cambridge,
١٩٦٨; Caetani, L., Annali dell'Isl ? m, Milan, ١٩٠٧.
على بهراميان
٣. از دورة صفوي تا استيلاي آل خليفه: سلطنت شاه اسماعيل صفوي
(٩٠٥-٩٣٠ق/١٥٠٠-١٥٢٤م) در ايران و تحولات حاصل از آن چندان تأثيري بر
بحرين و نواحى مجاور آن به عنوان جزئى از سرزمين ايران نداشت. در آغاز سدة
١٠ق/١٦م، بحرين از جمله سرزمينهاي تحت نظارت حكومت محلى ايرانى ملوك
هرمز محسوب مىشد (ابن ماجد، ٤٢٣). حاكميت ملوك هرمز بر اين نواحى از اوايل
سدة ٨ق/١٤م و در دورة حكومت قطبالدين تهمتن آغاز شد (تيكشيرا، .(١٧٢ از آن
پس تا سدة ١٠ق/١٦م امور سياسى و اقتصادي بحرين تحتنظر مستقيم ملوك هرمز
قرار داشت (اوبن، «ملوك...١»، .(٩٧ در آغاز سدة ١٠ق و پيش از ورود پرتغاليها
به خليج فارس، اجود بن زامل جبري رئيس قبيلة بنى جبر از طرف ملوك هرمز بر
بحرين حكومت مىكرد (ابن ماجد، همانجا؛ سخاوي، ١/١٩٠)؛ ولى ضعف ملوك هرمز
موجب شد تا رؤساي قبيلة بنى جبر قدرت خود را در سواحل جنوبى خليج فارس
توسعه بخشند (قاسم، ٣٠). اين توسعهطلبى موجب نگرانى ملوك هرمز بود. از
اينرو، خواجه عطا وزير قدرتمند هرمز در ٩١٣ق/١٥٠٧م به بحرين لشكر كشيد و
قبيلة بنىجبر را ناگزير به پذيرش مجدد حاكميت ملوك هرمز كرد (اوبن، همان،
.(١٢٦-١٢٧ بنابراين، اگرچه در آستانة ورود پرتغاليها به خليج فارس، بحرين و
نواحى ساحلى آن تحت ادارة رؤساي بنىجبر بود، اما مورخان پرتغالى، در اين
دوره بحرين را جزو نواحى قلمرو هرمز ذكر كردهاند (پيرش، .(I/١٩
باربوزا مورخ پرتغالى سدة ١٠ق/١٦م در بيان «جزاير قلمرو ملوك هرمز» از بحرين
به عنوان شهري بزرگ و محل رفت و آمد بازرگانان هرمز، و داراي مرواريدهاي
عالى ياد كرده است (ص .(٣٧ پس از اشغال هرمز به دست پرتغاليها و به سبب
خودداري امير مقرن بن زامل از پرداخت ماليات، نيروهاي مشترك هرمز و پرتغال
در ٩٢٨ق/١٥٢٢م به بحرين حمله كردند (سوزا، .(٢٥٦ گرچه مقرن به مقابله
رفت، اما با همة سرسختى و مقاومتى كه از خود نشان داد، در اين نبرد شكست
خورد و كشته شد (ابن اياس، ٥/٤٣١؛ نيز نك: سوزا، .(٢٥٨ پس از آن حاكميت بنى
جبر بر بحرين پايان گرفت و امور آنجا به فرمانده ايرانى قشون هرمز به نام
رئيس شرفالدين فالى سپرده شد كه از اعضاي برجستة خاندان قدرتمند و
ديوانسالار «رؤساي فال» به شمار مىرفت. اين خاندان چند سده منصب وزارت
هرمز را برعهده داشتند و نقش بسيار مهمى در امور سياسى و تجاري خليج فارس و
اقيانوس هند ايفا كردند (اوبن، «خواجه عطا...١»، .(١٠٧ آنان پيرو مذهب تشيع
بودند و حاكميتشان بر بحرين در واقع تجديد قدرت شيعيان محسوب مىشد. رؤساي
خاندان فالى از ٩٢٨ تا ١٠١٠ق/١٥٢٢ تا ١٦٠١م به طور متوالى متوالياً بر بحرين
حكومت كردند.
در ٩٢٧ق/١٥٢١م حاكم بحرين بر ضد پرتغاليان قيام كرد (مايلز، ١٥٨ )، رئيس
دارالتجارة پرتغالى به دار آويخته شد و شماري از مسيحيان شهر كشته شدند
(اقبال، ٦٣). سرانجام، قيام به ديگر نواحى سرايت كرد و مورد حمايت توران
شاه امير هرمز واقع شد (سوزا، .(٢٦٣-٢٦٤ نايبالسلطنة پرتغالى مستقر در گوا، با
اطلاع از قيام گستردة مردم در نواحى مختلف خليج فارس، نيروي عظيمى بدانجا
گسيل داشت و با استفاده از اختلافات داخلى امراي قلمرو هرمز توانست قيام را
سركوب كند. تورانشاه به جزيرة قشم پناه برد و در آنجا به دست يكى از سران
قبيلة بنى جبر كشته شد (قاسم، ٣٣).
از سوي ديگر، تسلط عثمانيها بر مصر و سواحل بحر احمر و حضور آنها در نواحى
جنوبى بينالنهرين موجب بروز درگيريهايى ميان آنان و پرتغاليها شد و بحرين
براي مدت نسبتاً طولانى تحتتأثير اين رقابتها قرار گرفت. وزير وقت هرمز و
حاكم پيشين بحرين با عثمانيها ارتباط برقرار كرد و نامههايى ميان آنان رد و
بدل شد. هدف او جلب حمايت سلطان عثمانى از قيامهاي ضد پرتغالى در خليج
فارس بود. رئيس شرفالدين فالى با حمايت گستردة حكام نواحى مختلف خليج
فارس به قيام برضد پرتغاليها دست زد و رئيس بدرالدين فالى حاكم بحرين نيز
به اين قيام پيوست. نايبالسلطنة پرتغالى مستقر در گوا برادر خود را براي
دفع قيام بحرين به آن جزاير فرستاد، اما پرتغاليها به سختى شكست خوردند و
برادر نايبالسلطنه به قتل رسيد (سوزا، .(٣٣٥ سرانجام، اين قيامها با دستگيري
و تبعيد رئيس شرفالدين فالى وزير هرمز و روي كار آمدن عناصر دست نشاندة
پرتغال به پايان رسيد. حاكم بحرين از خشم پرتغاليان در امان ماند و به شرط
پرداخت به موقع ماليات بخشوده شد (نك: قائممقامى، اسناد...، ١/٩١-٩٢).
عثمانيها براي نفوذ در خليج فارس حاكم بصره را تطميع و تشويق كردند كه با
پشتيبانى نيروي دريايى عثمانى قلمرو حاكميت خود را تا قطيف و احسا گسترش دهد
(همان، ٢/٢٢٠-٢٢٦)؛ اما تلاش حاكم بصره براي دستيابى به بحرين با شكست
مواجه شد و نيروهاي كمكى عثمانى نيز در ٩٦٠ق/١٥٥٣م در سواحل بحرين شكست
خورده، عقبنشينى كردند (مايلز، .(١٧٠-١٧١ در اين وقايع رئيس بدرالدين فالى
حاكم بحرين از نيروهاي پرتغالى حمايت مىكرد (قائممقامى، همانجا).
مداخلات عثمانيها در نيمة دوم سدة ١٠ق نيز ادامه يافت و بين
سالهاي٩٤٤-٩٦٠ق/١٥٣٧-١٥٥٣مكشتيهايعثمانىبارها بهفرماندهى پيري پاشا و مراد
رئيس دريا سالاران عثمانى روانة خليج فارس شدند، اما هر بار بدون رسيدن به
نتيجه و پس از درگيريهاي پراكنده با ناوگان پرتغاليها خليج فارس را ترك
كردند (نبهانى، ٧٢؛ نيز نك: تفضلى، ١٤- ١٥). سرانجام، سلطان سليمان عثمانى در
٩٦١ق/١٥٥٤م يكى از درياسالاران آزمودة خود به نام سيدي على [كاتبى] رئيس
را به منطقه فرستاد. او با ناوگان خود به بحرين رفت و با حاكم جزيره، رئيس
مراد فالى ملاقات كرد (كاتبى، ٤٤) و رئيس مراد با درپيش گرفتن سياست مدارا
با عثمانى توانست اين مناطق را از گزند حملات آنان مصون بدارد. نيروهاي
عثمانى در اين لشكركشى از پرتغاليها شكست خوردند و سيدي على رئيس ناگزير
ناوگان خود را به سمت سواحل هندوستان برد (همانجا؛ نيز مايلز، .(١٧٥-١٧٧
اگرچه بحرين در سراسر سدة ١٠ق/١٦م دچار بحرانها و كشمكشهاي فراوانى شد، اما
تجارت و اقتصاد آن از رونق نيفتاد. تجارت ساليانة بحرين در اين دوره معادل
٥٠٠ هزار مسكوك طلا برآورد شده است (تيكشيرا، .(١٧٦ اهميت اقتصادي اين ناحيه
تنها به دليل وجود مرواريد نبود، صدور اسبهاي اصيل عربى از بحرين به هند نيز
تجارت پرسودي محسوب مىشد. باربوزا كشتيهايى را با گنجايش ٥٠٠ تا هزار رأس
اسب ديده كه از بحرين به سمت هند مىرفته است (ص .(٤٢ خرما از ديگر اقلام
صادراتى اين ناحيه به شمار مىرفت (نبهانى، ٢٤- ٢٥). علاوه بر آن، محصولات
كشاورزي ديگري همچون انار، انجير، زيتون، پرتقال و ديگر مركبات نيز در اين
منطقه به وفور يافت مىشد (همو، ٢٥؛ ابن ماجد، ٤٢٣). ماليات بحرين در اين
دوره تا ٣٠٠ لك برآورد شده است (قائم مقامى، همان، ٢/١٨١).
در آستانة سدة ١١ق/١٧م حوادثى در بحرين روي داد كه زمينة توجه مستقيم دولت
مركزي ايران، يعنى صفويه را به آن منطقه فراهم آورد. اختلاف بين حكام
بحرين كه از خاندان ايرانى رؤساي فال بودند، در اين دوره آشكارتر شد
(نبهانى، ٧٣). مهاجرت بخشى از تيرههاي رؤسا به شيراز و اسكان آنان در اين
شهر يكى از نتايج گسترش اختلافات داخلى آنها بود (قائم مقامى، همان،
٢/١١٧-١٢٢). رئيس ركنالدين مسعود فالى حاكم وقت بحرين كه از ١٠٠١ق/١٥٩٣م
بر آن نواحى حكومت مىكرد و مورد توجه مردم بود، از بيم همكاري پرتغاليها با
مخالفانش، از رئيس معينالدين فالى از سران با نفوذ طايفه كه گويا كلانتر
فارس بود (منجم، ٢٠٩) و نيز از خويشاوندان خود در شيراز تقاضاي كمك كرد
(فسايى، ١/٤٤٥؛ مستوفى، ٣٨٠). اين تقاضا مصادف با لشكركشى الله ورديخان (ه
م) به سمت لارستان بود. چون رئيس معينالدين فالى، از الله ورديخان در
اين مورد كسب تكليف كرد و وي نيز او را احتمالاً با وعدة حكومت بحرين، براي
حركت به سوي اين سرزمين و براندازي حكومت رئيسركنالدين تشويق كرد،
معينالدين هم ظاهراً به نيت مدد حاكم و باطناً به قصد تصرف بحرين روانة
آن ناحيه گرديد. ركنالدين فالى حاكم بحرين به استقبال نيروهاي فارس
شتافت و از ايشان به خوبى پذيرايى كرد. ولى چند روز بعد معينالدين فالى
نيمه شب به اتفاق برخى از همراهانش بر سر ركنالدين ريختند و او را به قتل
رسانيدند (اسكندربيك، ٢/٩٩٠؛ منجم، فسايى، همانجاها)؛ اما مردم به جنگ با
معينالدين برخاستند و الله ورديخان هم نيروي كمكى به آنجا فرستاد
(اسكندربيك، ٢/٩٩٠-٩٩١). در همان حال، پرتغاليها و امير هرمز نيروي نظامى
مشتركى به فرماندهى رئيس شرفالدين لطفالله فالى و فرانسيشكودِ سوتومايور
به بحرين گسيل كردند. جزيرة بحرين به مدت ٣ ماه در محاصره قرار گرفت.
نيروهاي رئيس معينالدين فالى در مقابل تهاجم گستردة نيروهاي مشترك هرمز و
پرتغال، مقاومت سختى از خود نشان دادند و جنگ با عقبنشينى نيروهاي پرتغالى
پايان يافت. اگرچه رئيس معينالدين فالى نيز در اين جنگ به قتل رسيد، با
اين حال بحرين از ١٠١٠ق/١٦٠١م دوباره و رسماً به حكومت مركزي ايران
پيوست (منجم، ٢١٥؛ اقبال، ٧٨).
حكومت بحرين تا ١٠٢١ق/١٦١٢م بر عهدة الله ورديخان حاكم فارس بود (فسايى،
١/٤٦١)، و پس از او فرزندش امام قلى خان به عنوان والى فارس، كهگيلويه،
لار و بحرين بر اين نواحى حكومت مىكرد (محمدمعصوم، ٤١). در ١٠٤٠ق/١٦٣٠م پس
از قتل امام قلىخان، سوندوك سلطان زنگنه به حكومت بحرين منصوب شد (همو،
١٤٨؛ قس: حسينى، ٢٤٧، كه از برخورد سلطان ذوالقدر به عنوان حاكم بحرين و
هويزه نام مىبرد). سوندوك در همان سال با هداياي فراوان به حضور پادشاه
صفوي رسيد و شمشير امير تيمور گوركان را به رسم پيشكش تقديم شاه ايران كرد
(نبهانى، ٧٤). پس از وي حكومت بحرين به باباخان سپرده شد (حسينى، ٢٦٠)،
اما سختگيري و ستمگري او، موجب نارضايى مردم گرديد و بر اثر شكايت آنها و
اهالى بحرين، در ١٠٧٧ق/١٦٦٦م عزل شد و به جاي او سلطان پسر قزل خان به
حكومت رسيد (نبهانى، همانجا؛ سديدالسلطنه، ٢٣٢). پس از او باقر سلطان، و سپس
فرزندش مهدي قلى سلطان تا ١١٠٨ق/١٦٩٦م بر بحرين حكومت كردند (نصيري، ١٧٧).
در سالهاي پايانى حكومت شاه سلطان حسين صفوي نواحى جنوب ايران مورد تاخت
و تاز سلطان عمان قرار گرفت. دستاندازيهاي سلطان بن سيف حاكم عمان در
١١٢٧ق/١٧١٥م تا بحرين نيز كشيده شد. مهراب سلطان حاكم بحرين در مقابل
يورش عمانيها به سختى مقاومت كرد و با پشتيبانى مردم، آنان را به
عقبنشينى واداشت. تهاجم دوم در ١١٢٨ق صورت پذيرفت و حاكم بحرين با
استمداد از حاكم دشتستان توانست نيروهاي مهاجم را به عقبنشينى وادار كند.
در ١١٢٩ق يكبار ديگر سلطان بن سيف با همكاري عربهاي قطر و جواسم به بحرين
حمله كرد. در همين حال، بر اثر سوء تدبير شاه ايران، حاكم بحرين از كار
بركنار شد و جانشين او در راه رسيدن به بحرين بود كه نيروهاي عمانى آنجا را
به تصرف خود در آوردند (مرعشى، ٣٧- ٣٨؛ نيز بخيت، ٢٦٠؛ ازكوي، ١١٤). لطفعلى
خان والى فارس تلاش گستردهاي براي جلب حمايت پرتغاليها و هلنديها به كار
برد (فلور، برافتادن...، ٣٧؛ لاكهارت، ١٣٢) و در همان حال، با كمك نيروهاي
محلى براي بازپسگيري بحرين كوشش كرد و سرانجام توانست در ١١٣٠ق بر
نيروهاي عمانى غلبه يابد و بحرين را دوباره فتح كند (مرعشى، ٤٠). اين
تكاپوها با يورش افغانها به اصفهان و سقوط خاندان صفوي به پايان رسيد.
سقوط صفويان موجب پريشانى امور سياسى جنوب ايران، و شكلگيريحاكميتهايمحلى
و استقرار قبايلمختلف عرب در سواحل ايران شد. عربهاي هوله از جملة اين
قبايل بودند كه توانستند در دوران آشفتگى ايران از موقعيت سود برده، بحرين
را به مدت چند سال تصرف كنند (نبراوي، ١٦٢؛ لاريمر، .(I(b)/٨٣٧ با به قدرت
رسيدن نادرشاه در ايران و اقدامات گستردة او در سركوب قدرتهاي محلى، اوضاع
در خليج فارس دگرگون شد. در ١١٤٨ق/١٧٣٥م، نادر در دشت مغان حاكم فارس را
مأموريت داد تا به بحرين لشكر كشد و عربهاي هوله را از آن ديار براند
(حسينى، ٢٧٧). محمدتقى خان بعد از ورود به فارس فوجى از سپاهيان دشتى و
دشتستان را به قلعة ريشهر از قلاع بوشهر فرستاد و چون خبر يافت كه شيخ
جباره، از بحرين به قصد حج به مكه رفته، و از جانب خود نايبى در آنجا
گماشته است، سپاهيان خويش را بر كشتى نشانده، تحت فرماندهى لطيفخان،
دريابيگى نادرشاه روانة بحرين كرد (اقبال، ١٠١). با آنكه هلنديها از كمك
كردن به نادر امتناع كردند (فلور، حكومت...، ١٥٤- ١٥٥)، نيروهاي ايران
توانستند در غياب شيخ جباره، بحرين را به تصرف خود درآورند و فرمانده
ايرانى كليد قلعههاي بحرين را به درگاه نادرشاه فرستاد (فسايى، ١/٥٣٩؛
اقبال، همانجا). شيخ ناصر از رؤساي خاندان آل مذكور و حاكم بوشهر، به عنوان
حاكم جديد بحرين و فرمانده نيروي دريايى معرفى و منصوب گرديد (لاكهارت،
.(١٤
رقابت شديد قدرتها در خليج فارس موجب تجديد و احياي قدرت عناصر قبيلهاي در
اين منطقه گرديد كه با مرگ نادر فزونى يافت (آدميت، .(٣٠ عناصر قبيلهاي
ساكن در نواحى ساحلى قدرت گرفته، حوادثى پديد آوردند كه در آيندة اين
منطقه تأثير چشمگيري داشت. نواحى جنوبى ايران، حد فاصل بندرعباس تا بحرين،
محل رقابت و درگيريهاي خونين حكام محلى و سران قبيلهها گرديد (نك: فلور،
اختلاف...، ١٨٣؛ پري، .(١١٧-١١٨ اين حوادث موجب انتقال مركزيت اقتصادي
منطقه به بحرين شد و كانون تجارت و اقتصاد در خليج فارس به بخش علياي آن
منتقل گرديد و بحرين در ساية اين تحول اهميت بسيار يافت و به همين سبب،
مورد توجه قدرتهاي منطقه واقع گرديد (نك: ملكم، ٥٣؛ امين، ٦٣ -٦٤).
انتقال مراكز تجارت دريايى به بوشهر و نواحى مجاور آن در حالى صورت گرفت
كه اين منطقه صحنة رقابت و درگيري عربهاي هوله و آل مذكور بود. رقابتها و
كشمكشهاي سرسختانة دو رقيب قدرتمند در ايران، زمينة لازم را براي تثبيت ديگر
قدرتهاي قبيلهاي به وجود آورد. يكى از اين قبايل كه در تاريخ بحرين تأثير
چشمگير داشته است و برخى از مورخان، افراد آن را بنيانگذاران حاكميت مستقل
بحرين معرفى كردهاند، عتوبيها هستند (سديدالسلطنه، ٤٧٧). اينان در سدة
١٢ق/١٨م به سبب قحط سالى از نجد به ناحية كويت مهاجرت كردند و در ١١٨٠ق/
١٧٦٦م محمد بن خليفه كويت را به قصد زباره ترك كرد و در اين ناحيه ساكن
شد (نبهانى، ٨٢ -٨٣؛ نبراوي، ٢٣١-٢٣٢؛ كلى، .(٣٢ وي با استقرار قبيلة خود در
ناحية زباره و تسلط بر ديگر تيرههاي عتوبى توانست فعالانه در تجارت مرواريد
شركت كرده، ثروت بسياري به دست آورد؛ آنگاه با خريد و ساخت كشتيهاي كوچك
باربري، ناوگانى مركب از ١٣٠ فروند قايق كوچك در اختيار گرفت (آدميت، .(٣٣
در اين دوره بحرين در قلمرو حكومت شيخ ناصر قرار داشت، تا اينكه در
١١٩٠ق/١٧٧٦م در جريان حملة نيروهاي كريم خان زند به بصره كشته شد و
پادشاه ايران فرزند او شيخ نصر را به عنوان حاكم منصوب كرد (سديدالسلطنه،
٢٣٣).
اختلافات ميان حاكم بوشهر و عتوبيها در اين دوره وارد مرحلة جديدي شد و
سرانجام عتوبيان پذيرفتند تا تحت نظارت آل مذكور مالياتهاي مقرر را به
ايران پرداخت كنند و قراردادي ميان طرفين بسته شد كه تا ١١٩٧ق/١٧٨٣م
برقرار بود (آدميت، .(٣٤ در اين سال احمد بن محمد رئيس جديد آل خليفه از
پرداخت مالياتهاي مقرر سرباز زد و همين امر موجبات لشكركشى شيخ نصر آل مذكور
را فراهم آورد. لشكركشى نيروهاي حاكم بوشهر با شكست مواجه شد و او ناگزير به
بوشهر عقبنشينى كرد. احمد بن محمد پس از اين پيروزي با قبيلة خود به بحرين
رفت و قدرت را به دست گرفت (نبهانى، ٨٦ -٨٧؛ كلارك، ٦٦؛ براي تفصيل، نك: ه
د، آل خليفه).
درگيريهاي آقامحمدخان قاجار و لطفعلى خان زند و آشفتگى در ايران، زمينة لازم
را براي احمد بن محمد به وجود آورد تا قدرت خود را در بحرين تثبيت كند؛ با
اينهمه، پس از او فرزندش سلمان وابستگى خود را به سلطنت قاجاريه، در
نامهاي خطاب به حسينعلى ميرزا والى فارس اعلام كرد (آدميت، و در ضمن
خواهان حمايت والى فارس در مقابل يورشهاي وهابيها گرديد (قس: نبهانى، ٨٩
-٩٠، كه به تقاضاي سلمان اشارهاي نكرده است).
مشكلات داخلى و خارجى بحرين و گرفتاريهاي ايران اين فرصت را به سيدسلطان
امام مسقط داد تا به توسعة قدرت خود در خليج فارس بپردازد. او پيش از آن
بندرعباس و هرمز و قشم را به مدت ٧٥ سال با پرداخت سالى ٦ هزار تومان از
آقامحمدخان اجاره كرده بود (اقبال، ١١٨). در ١٢٠٥ق/١٧٩١م امام مسقط براي
اخذ مالياتهاي عقب افتادة بحرين به آن ناحيه حمله كرد و بدون گرفتن نتيجة
كامل به مسقط بازگشت. در ١٢١٤ق/١٧٩٩م يكبار ديگر نيروهاي عمانى به بحرين
يورش آوردند و سلمان بن احمد حاكم وقت بحرين با تقرب به دربار ايران و
قبول پرداخت مالياتهاي معوقة بحرين به عنوان يكى از ايالات ايران توانست
از حملة سيدسلطان جلوگيري كند (همو، ١١٩-١٢٠؛ مايلز، ٢٩٢ ؛ آدميت، .(٣٦
اما پس از ١٢٣٥ق/١٨٢٠م كه انگليس با شيوخ و رؤساي قبايل خليج فارس، از
آن جمله شيخ بحرين قراردادي منعقد كرد، اوضاع جديدي حكمفرما شد؛ زيرا اين
قرارداد، نقض آشكار يكى از مواد معاهدة ١٢٢٩ق/١٨١٤م ميان ايران و انگليس بود
(اقبال، ١٣٤). اوضاع و احوال داخلى ايران و پيامدهاي جنگ ايران و روس،
دست انگلستان را براي مداخلة بيشتر در امور ايران بازگذاشت. از آن پس بحرين
به عنوان يكى از مسائل مورد مناقشه بين ايران و انگليس مطرح شد. در
ابتداي شكلگيري مسألة بحرين دوبار حاكميت ايران بر جزيرة بحرين از سوي
سياستمداران انگليسى مورد تأييد قرار گرفت: نخست در معاهدة «بروس - زكىخان»
در ١٢٣٧ق/١٨٢٢م (قائم مقامى، بحرين...، ١٦؛ اقبال، ١٣٥)، و بار ديگر در همان
سال از سوي ويليامگرانتكير از افسران دريايى انگليس در خليج فارس كه طى
دستور عملى اداري به آن اذعان شده است (آدميت، .(٩١-٩٢
شيخ محمد بن خليفه كه در ١٢٥٨ق/١٨٤٢م به ياري برادرش على ابن خليفه بر
مخالفان داخلى غلبه كرد، چون از مطامع انگليسيها نسبت به بحرين اطلاع
داشت، با دولت ايران و عثمانى از در دوستى درآمد، اما ايران و عثمانى كه
گرفتار مسائل داخلى خود بودند، تكيهگاه مناسبى به نظر نمىرسيدند و شيخ
بحرين متوسل به انگليس شد (نفيسى، ٢٩). در ١٢٦٤ق/١٨٤٨م طى قراردادي ميان
او و نمايندة انگليس، كشتيهاي انگليسى اجازه يافتند تا همة جهازات متعلق به
شيخ بحرين يا مردم آن جزاير را تفتيش كنند (لاريمر، .(I(b)/٨٨١ در اين ايام
سلطان مراد ميرزا حسامالسلطنه والى فارس براي تثبيت موقعيت ايران در
بحرين سفيري به نام ميرزا مهدي به آن سمت روانه كرد و طى مذاكراتى با
شيخ محمد بن خليفه، او را از حمايت ايران مطمئن ساخت (آدميت، .(١٥٦ حاصل
اين مأموريت چندين مكاتبه از جانب محمد بن خليفه خطاب به والى فارس،
پادشاه ايران و... بود كه در آنها صراحتاً به حاكميت ايران بر بحرين اشاره
شده است (قائم مقامى، همان، ٣٢ بب). اين نوشتهها راولينسن را سخت خشمگين
كرد و موجب اقدامات كاپيتان جونز، معاون كنسول انگليس در خليج فارس شد،
ولى محمد بن خليفه مخالفت خود را در برابر موضع انگلستان، آشكارا به نمايندة
آن كشور اطلاع داد (همان، ٣٩).
پس از آن، انگلستان با تحريك عدهاي از اهالى بحرين، مكاتباتى با سلطان
عثمانى براي براندازي حكومت محمد بن خليفه انجام دادند. در پى آن،
مداخلات عثمانى در امور بحرين از سوي ميرزا حسين خانِ سپهسالار مورد اعتراض
ايران قرار گرفت (همان، ٤٥). به دنبال اين وقايع محمد بن خليفه به قطيف
حمله كرد و پسر عم خود محمد بن عبدالله را از آنجا متواري ساخت. اين امر
مورد اعتراض كلنل پلى كنسول انگليس در خليج فارس واقع شد و شماري از
كشتيهاي محمد ابن خليفه مصادره گرديد و اعتراضى از سوي ايران به نمايندة
انگليس تسليم شد. هر چند كمپانى هند شرقى از اقدامات پلى اظهار ناخرسندي
مىكرد، اما با مداخلة ايران نيز در امور بحرين سخت مخالفت مىورزيد. محمد بن
خليفه ناگزير در ١٢٧٨ق/١٨٦١م به عقد قراردادي با انگليس گردن نهاد (كرزن،
٢/٥٤٧؛ نيز نك: قائممقامى، همان، ٤٥ بب). چون در ١٢٨٤ق/١٨٦٧م شيخ محمد بن
خليفه قطر را تصرف كرد، كلنل پلى طى نامة شديداللحنى به حاكم بحرين و هم
پيمان او شيخِ ابوظبى، از آنان خواست كه دربارة اقدامات خود توضيح دهند
(كلى، .(٦٧٢-٦٧٣ محمد بن خليفه در اين موقع حساس برادر خود را به بوشهر
فرستاد و از والى فارس تقاضاي كمك كرد، اما نيروهاي كمكى فارس وقتى به
بحرين رسيدند كه نيروهاي انگليسى آنجا را تصرف كرده بودند و محمد ابن خليفه
خود گريخته، و بيرق ايران و عثمانى از فراز قلعة ابوماهر به زير كشيده شده
بود (سديدالسلطنه، ٢٣٧- ٢٣٨؛ نيز نك: نبهانى، ١٣٤- ١٣٥؛ قائم مقامى، همانجا).
على بن خليفه پس از عزل برادرش كسانى را نزد حسامالسلطنه و شيخ لنگه
فرستاد و تقاضاي كمك و سرباز كرد و گفت چون سپاهيان ايران به بحرين برسند،
آنجا را به تصرف امناي دولت ايران خواهد سپرد. نيروهاي ايران از بندرلنگه
عازم بحرين شدند و انگليسيها در مقابل كشتيهاي جنگى خود را به آن نواحى
فرستادند، اما چون على بن خليفه از حمايت ايران نااميد شد، ناگزير در
١٢٨٥ق/١٨٦٨م با كلنل پلى قراردادي بست كه امتيازات پيشين را تأييد مىكرد
(همان، ٦١ -٦٤؛ اقبال، ١٣٨).
حكومت شيخ عيسى بن على در بحرين از ١٢٨٦ق دورة تثبيت قدرت انگلستان در
اين ناحيه است. او يكبار در ١٢٩٧ق/١٨٨٠م و بار ديگر در ١٣٠٩ق/١٨٩٢م در دو
معاهدة جداگانه ملزم شد كه بدون اجازة انگليس با هيچيك از دول ديگر
قراردادي نبندد، به هيچ دولت ديگري حق فرستادن نمايندة سياسى ندهد و حق
واگذاري يا فروش بخشى از خاك خود را به ديگري جز انگلستان نداشته باشد
(همو، ١٣٩). بعدها نيز انگلستان امتياز اقامت يك نمايندة انگليسى را براي
هميشه در بحرين به منظور رسيدگى به دعاوي اتباع خارجى و مشاوره با شيخ در
امور حكومتى به دست آورد (زرين قلم، ١٥٦؛ ويلسن، و از ١٣٠٢ش/١٩٢٣م در
بحرين نمايندگى دائمى تأسيس كرد. در اين دوره يكى از برجستهترين افسران
انگليسى به نام سرچارلز بلگريو به عنوان مشاور امير بحرين انتخاب، و در اين
جزيره مستقر شد. اگر چه اقدامات خشونتآميز بلگريو موجب خشم مردم گرديد و
دولت انگليس سرانجام او را در ١٣٣٦ش/١٩٥٧م از بحرين خارج كرد، ولى او در
طراحى هويت جديد براي منطقه، از جمله كوشش براي تغيير نام خليج فارس نقش
قابل توجهى داشت (نك: مجتهدزاده، ايدهها...، ٣٦٨).
در ١٣٠٦ش/١٩٢٧م با عقد قراردادي ميان انگليس و ملك عبدالعزيز امير حجاز روابط
ميان سعوديان و تحتالحمايگان بريتانيا، يعنى بحرين و قطر و امارات متصالحه
گسترش يافت (زرين قلم، ١٦٢). عقد اين قرارداد تجاوز به تماميت ارضى ايران
بود و دولت ايران رسماً به جامعة ملل شكايت برد و اعتراض خود را به نمايندة
دولت انگليس نيز تسليم كرد ( گزيدة اسناد...، ١/٨٧؛ رمضانى، .(٢٤٨ چمبرلين
وزير امور خارجة انگليس طى نامهاي به نماينده ايران در لندن، اعلام كرد
كه دولت انگليس شواهدي مبنى بر حاكميت ايران بر بحرين به دست نياورده
است (آدميت، .(١٩٥ وزير امور خارجة ايران طى نامهاي در ١١ مرداد ١٣٠٧ ادلة
تاريخى حاكميت ديرين ايران بر بحرين را برشمرد ( گزيدة اسناد، ١/١١٧-١٢٣)، اما
چمبرلين در پاسخ به اين مراسله، در ٢٨ دي ١٣٠٧ حق حاكميت ايران بر بحرين
را به كلى مردود دانست (همان، ١/١٤٩-١٥١). سپس در ١٣٠٨ش دولت انگلستان از
ورود و خروج كسانى كه فاقد گذرنامة انگليسى بودند، به بحرين جلوگيري كرد
(همان، ١/١٦٣). واكنش ايران طى مكاتبات و اعتراضهاي رسمى راه به جايى
نبرد؛ حتى در همان سال فرانك هُمز نمايندة شركت نفتى انگليس، امتياز اكتشاف
نفت در بحرين را به دست آورد و بلافاصله عمليات حفاري را آغاز كرد (همان،
١/١٧٢). اعتراض دولت ايران و شكايت وزير امور خارجه به جامعة ملل (همان،
١/١٧٧- ١٧٨) با توجه به حمايتهاي آمريكا از سياست انگليس به جايى نرسيد
(آدميت، .(١٩٨-٢٠٠ سرانجام، مجلس ايران در آبان ماه ١٣٣٦، با تصويب
لايحهاي بحرين را «استان چهاردهم» ايران اعلام كرد (رمضانى، ٤٦ )، اما
قواي انگليسى بلافاصله در بحرين و شارجه تقويت شدند و در همان حال اخراج
ايرانيان از بحرين آغاز گرديد ( گزيدة اسناد، ٣/١٦٧، ١٨٢). در ١٣٣٦ش/١٩٥٧م دو
اميرنشين سعودي و بحرين با حمايت سياسى انگليس و آمريكا براي اكتشاف نفت
قراردادي به امضا رساندند (همان، ٣/١٩٤). اردلان وزير امور خارجة ايران اعلام
داشت كه اين موافقتنامه را بىاعتبار مىداند (همان، ٣/١٩٥). از همين ايام،
انگليس طرح حذف نمادهاي فرهنگ ايرانى از بحرين را با جديت بيشتري دنبال
كرد (براي تفصيل، نك: مجتهدزاده، همان، ٣٧٠-٣٧١).
در ١٣٤١ش/١٩٦٢م بحرين به مركز اصلى نيروي زمينى و دريايى انگليس در خليج
فارس تبديل شد. ٣ سال بعد مذاكرات ايران با انگليس براي تعيين مرزهاي
دريايى ايران، با توجه به اختلافات ايران و انگليس بر سر مسألة بحرين به
نتيجه نرسيد. از آن سوي چون انگلستان درصدد خروج از خليج فارس برآمد،
اميرنشينهاي منطقه را به تشكيل اتحاديهاي سياسى شامل بحرين، قطر و ٧
اميرنشين سواحل متصالح تشويق كرد. ايران در ١٣٤٧ش مخالفت خود را با حضور
بحرين در اين اتحاديه اعلام داشت ( ايرانيكا، ؛ III/٥٠٩ رمضانى، .(٤٨
اظهارات پادشاه عربستان مبنى بر اينكه عربها بايد جاي انگلستان را در منطقه
پر كنند و استقبال از عيسى بن سلمان آل خليفه به عنوان رئيس يك كشور
مستقل در رياض، لغو ديدار شاه ايران از عربستان سعودي را در پى آورد
(مجتهدزاده، امنيت...، ١٥٨). در ١٣٤٧ش شاه ايران توسل به زور در مالكيت
بحرين را از سوي ايران رد كرد ( ايرانيكا، همانجا). در سال بعد امير بحرين
شيخ عيسى طى ديداري از لندن و واشنگتن مذاكرات محرمانهاي دربارة بحرين
انجام داد. درپى اين تحولات، دولت ايران در نامهاي به دبيركل سازمان
ملل متحد خواستار كسب نظر از مردم بحرين شد (مجتهدزاده، همان، ١٦٣). نمايندة
ويژة سازمان ملل پس از دو هفته تحقيق، در نامهاي اعلام كرد كه «اكثريت
قاطع مردم بحرين» خواستار استقلال هستند. شوراي امنيت با توجه به گزارش
نمايندة ويژه در قطعنامة شمارة ٢٧٨، به تاريخ ٢١ ارديبهشت ١٣٤٩ش/ ١١ مة ١٩٧٠م
استقلال بحرين را به رسميت شناخت (براي اطلاع از اوضاع بحرين پس از اين
تاريخ، نك: ه د، بحرين، كشور؛ نيز آل خليفه).
مآخذ: ابن اياس، محمد، بدائع الزهور، به كوشش محمد مصطفى، قاهره،
١٤٠٤ق/١٩٨٤م؛ ابن ماجد، احمد، الفوائد، ترجمة احمد اقتداري، تهران، ١٣٧٢ش؛
ازكوي عمانى، سرحان، تاريخ عمان، بحرين و قطر، به كوشش عبدالمجيد حسيب
قيسى، عمان، ١٤١٢ق/١٩٩٢م؛ اسكندر بيكمنشى، عالمآراي عباسى، به كوشش محمد
اسماعيل رضوانى، تهران، ١٣٧٧ش؛ اقبال آشتيانى، عباس، مطالعاتى در باب
بحرين و جزاير و سواحل خليج فارس، تهران، ١٣٢٨ش؛ امين، منافع انگليسيها در
خليج فارس، ترجمة على ميرسعيد قاضى، تهران، ١٣٦٧ش؛ بخيت، حميد، الفتح
المبين، به كوشش عبدالمنعم عامر و محمدمرسى عبدالله، مسقط ، ١٤١٥ق/١٩٩٤م؛
تفضلى، محمود، مقدمه بر مرآت الممالك (نك: هم ، كاتبى)؛ حسينى استرابادي،
حسن، از شيخ صفى تا شاه صفى ( تاريخ سلطانى )، به كوشش احسان اشراقى،
تهران، ١٣٦٤ش؛ زرين قلم، على، سرزمين بحرين از دوران باستان تا امروز،
تهران، ١٣٣٧ش؛ سخاوي، محمد، الضوء اللامع، قاهره، ١٣٥٤ق؛ سديدالسلطنه،
محمدعلى، تاريخ مسقط و عمان، بحرين و قطر، به كوشش احمد اقتداري، تهران،
١٣٧٠ش؛ فسايى، حسن، فارسنامة ناصري، به كوشش منصور رستگار فسايى، تهران،
١٣٦٧ش؛ فلور، ويلم، اختلاف تجاري ايران و هلند، ترجمة ابوالقاسم سري،
تهران، ١٣٧١ش؛ همو، بر افتادن صفويان، برآمدن افغان، ترجمة ابوالقاسم سري،
تهران، ١٣٦٥ش؛ همو، حكومت نادرشاه، ترجمة ابوالقاسم سري، تهران، ١٣٦٨ش؛
قاسم، جمال زكريا، «الاوضاع السياسية فى الخليج [الفارسى] ابان الغزو
البرتغالى»، ابحاث ندوة رأس الخيمة التاريخية، رأس الخيمه، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م، ج
١؛ قائم مقامى، جهانگير، اسناد فارسى، عربى و تركى در آرشيو ملى پرتغال
دربارة هرموز و خليج فارس، تهران، ١٣٥٤ش؛ همو، بحرين و مسائل خليج فارس،
تهران، ١٣٤١ش؛ كاتبى، سيديعلى، مرآت الممالك، ترجمة محمود تفضلى و على
گنجهلى، تهران، ١٣٥٥ش؛ كرزن، جرج ن.، ايران و قضية ايران، ترجمة غلامعلى
وحيد مازندرانى، تهران، ١٣٦٧ش؛ كلارك، انجلا، جزر البحرين، ترجمة محمد خزاعى،
بحرين، ١٩٨٥م؛ گزيدة اسناد خليج فارس، دفتر مطالعات سياسى و بينالمللى
وزارت امور خارجه، تهران، ١٣٦٨ش؛ لاكهارت، لارنس، انقراض سلسلة صفويه،
ترجمة اسماعيل دولتشاهى، تهران، ١٣٤٤ش؛ مجتهدزاده، پيروز، امنيت و مسائل
سرزمينى در خليج فارس، ترجمة اميرمسعود اجتهادي، تهران، ١٣٨٠ش؛ همو،
ايدههاي ژئوپوليتيك و واقعيتهاي ايرانى، تهران، ١٣٧٩ش؛ محمدمعصوم اصفهانى،
خلاصة السير، تهران، ١٣٦٨ش؛ مرعشى صفوي، محمدخليل، مجمع التواريخ، به كوشش
عباس اقبال آشتيانى، تهران، ١٣٦٢ش؛ مستوفى يزدي، محمد مفيد، مختصر مفيد،
ويسبادن، ١٩٨٩م؛ ملكم، جان، تاريخ ايران، ترجمة اسماعيل حيرت، تهران،
سعدي؛ منجم يزدي، محمد، تاريخ عباسى، به كوشش سيفالله وحيدنيا، تهران،
١٣٦٦ش؛ نبراوي، فتحيه و محمدنصر مهنا، الخليج [ الفارسى ]، اسكندريه، منشأة
المعارف؛ نبهانى طايى، محمد، التحفة النبهانية، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ نصيري،
محمد ابراهيم، دستور شهرياران، به كوشش محمد نادر نصيري مقدم، تهران،
١٣٧٣ش؛ نفيسى، سعيد، بحرين حقوق هزار و هفتصد سالة ايران، تهران، ١٣٣٣ش؛
نيز:
Adamiyat, F., Bahrein Islands, NewYork, ١٩٥٥; Aubin, J., X Cojeatar et
Albuquerque n , Mare Luso-Indicum, Paris, ١٩٧١, vol. I(٢); id, Le Royaume d'
Ormuz au d E but du XVI e si I cle n , ibid, ١٩٧٣, vol. II(١); Barbosa, D., A
Description of the Coasts of East Africa and Malabar, tr. H.E.J.Stanley, London,
١٨٦٦; Iranica; Kelly, J.B. Britain and the Persian Gulf, Oxford, ١٩٦٨; Lockhart,
L., The Navy of Nadir Shah, London, ١٩٣٦; Lorimer, J.G., Gazetteer of the
Persian Gulf, Calcutta, ١٩١٥; Miles, S. B., The Countries and Tribes of the
Persian Gulf, London, ١٩٦٦; Perry, J.R., Karim Khan Zand, Chicago, ١٩٧٩; Pires,
T., The Suma Oriental, tr. A. Cortesao, London, ١٩٤٤; Ramazani, R. K., Iran
Foreign Policy ١٩٤١-١٩٧٣, Charlottesvile, ١٩٧٥; Sousa, F., The Portugues Asia,
tr. J. Stevens, London, ١٦٩٥; Teixeira, P., Travels, tr. Sinclair, London, ١٩٠٢;
Wilson, A., The Persian Gulf, London, ١٩٥٩.
محمدباقر وثوقى
II پيشينة فرهنگى
سرزمين ايران به رغم تنوع كم نظير جغرافيايى - قومى خود و با آنكه بسياري
از اجزائش در ادوار مختلف سياسى از پيكرة اصلى جدا مىافتاده،از ديدگاه
فرهنگى پهنهايسخت بههمپيوسته به شمارمىرفته است: بحرين يكى از اين
اجزاء است كه بنا بر معتبرترين منابع و روايات تاريخى، از كهنترين زمانها
جزو قلمرو جغرافيايى و فرهنگى ايران بوده است. اگر چه اين سرزمين در
دورههاي فترت از قلمرو دولت مركزي بيرون مىافتاد، اما از ديدگاه فرهنگى
همواره پيوندي استوار با سرزمين اصلى خود داشت. اين ارتباط و پيوند دست كم
به عصر ايلاميان و سومريان باز مىگردد و افسانههاي كهن سومري و الواحى كه
از اين تمدن به دست آمده است، اندازة تأثير فرهنگ و تمدن ايرانى را، به
ويژه در حماسة پهلوانخداي گيلگَمِش و زادگاه و موطن او كه ديلمون (بحرين
كهن) فرض شده است، به خوبى نشان مىدهد؛ چنانكه گيلگمش (گيل + گاوميش) و
ديلمون خود واژههايى ايرانيند. در واقع سواحل و جزاير جنوبى خليج فارس طى
قرنها محل تبادلات فرهنگى ايران، بين النهرين و هند به شمار مى رفت.
كشفيات باستان شناختى در خوزستان، بين النهرين و بحرين (به ويژه منامه)،
نشان از مشابهتها و بلكه يگانگى فرهنگى ميان مردم اين مناطق دارد. نقوش،
مهرها، كتيبهها و معابد، به ويژه معابد مارپرستى كه در بحرين پيدا شده، با
آنچه از حفاريهاي چغا زنبيل و هفت تپة خوزستان و كورنگون ممسنى فارس به
دست آمده است، به طور شگفت انگيزي شباهت دارند. يكى از الواحى كه در ربع
اول سدة ٢٠م در محل سومر باستان (شمال بصره و در خُرساباد) كشف شده، حاوي
منظومهاي است كه آن را «بهشت سومري» خواندهاند. به عقيدة برخى از محققان
اين منظومه منشأ داستان بهشت آسمانى تورات بوده است. سرزمين «دلمون» كه
بهشت سومري در آنجا قرار داشت، همان ديلمون ايرانى، و واقع در جنوب غربى
ايران بوده است كه نشانههاي بهشت تورات نيز با آنجا تطبيق مىكند (كريمر،
١٦٧- ١٦٨، ٢٥٨، ٢٦١، ٢٦٢؛ اقتداري، آثار ...، ٩٣١-٩٣٢). نامهاي اصلى منظومة
سومري مانند ننخرساگ (الهةمادر) و اَتو (آفتاب، افتو كه هنوز صورتهايى از آن
در برخى مناطق ايران به كار مىرود) هم ايرانيند، يا منشأ ايرانى دارند. در
ميانة سدة ٢٠م نيز دانشمندان دانماركى در منامة بحرين به حفاريهايى دست زدند
كه برخى از نتايج آن منتشر شد. اين بررسيها و كشفيات آشكارا حاكى از حضور
تمدن ايرانى عصر ايلاميان، هخامنشيان و پارتيان در بحرين و ارتباط قومى
ساكنان آنجا با اقوام خوزي است (نك: همان، ٩١٩، ٩٦٨).
بحرين در تشكيلات اداري و تقسيمات كشوري عصر ساسانى داراي چند ولايت يا
حكومت نشين با نامهاي هگر (هَجَر، بنياد نهادة اردشير)، خِتّ (خِطّ)، ميش
ماهيگ، و اُوال بود كه همواره اين ولايات با دولت مركزي روابط مستقيم
داشتند و گفتنى است كه اسپهبدِ نيمروز هم در بحرين مىنشست. حوزة دريايى
اين ولايت ساسانى از دهانة رود فرات آغاز مىشد و تمام كرانههاي شمالى شبه
جزيرة عربى و قطر و عمانات (همة امارات فعلى) و مسقط و يمن را در بر مىگرفت
و به همين مناسبت در برخى از متون دورة اسلامى از اين ناحية وسيع گهگاه
با نام يمنستان ياد شده است. كشتيهايى كه از دهانة رود فرات داخل خليج
فارس مىشدند، راه مجاور سواحل بحرين را در پيش گرفته، پس از عبور از
ديلمون، به جزيرة تاروت و ساحل ختّ و هگر مىرفتهاند و سپس راه جنوب را
پيش گرفته، به ماجان («ماكا»ي هخامنشى و «مزون» ساسانى) مىرسيدند. ماجان،
محلىآباد، و در منتهى اليه خط بازرگانى دريايى ميان جلگة سند و سواحل خليج
فارس بوده است (محيط، ٨٥ -٨٧). مطابق يك گزارش، وقتى گرشاسب از سيستان و
سيراف براي ياري مهراج شاه هند سفر درازي را به سوي سرانديب و جزاير
اقيانوس هند آغاز كرد، بخشى از همين راه، يعنى راه بحرين يا ميش ماهيگ را
پيمود (اسدي طوسى، ٦٣بب ؛ حسن، ٢٦٠).
روستايسيماهج امروز در بحرين باقىماندة ميشماهيگساسانى است. سابقاً جزيرة
محرق يا محرك را نيز سيماهج مىخواندند. جز آن، اُوال و ديلمون هم هر دو
نامهايى ايرانيند. دربارة اشتقاق اوال اختلاف است، ولى به نظر مىرسد اين
كلمه مركب از دو بخش است: «او» يا آب و «آل» پسوند نسبت (مانند پوشال،
روال، چنگال). ديلمون (ايگاروس يونانى و فيلكة كنونى) هم كه در روزگار كهن
بر بحرين، يا بخشى از آن اطلاق مىشد، واژهاي ايرانى، و با كلمات دياله،
ديله و ديلم هم ريشه است كه با معناي آب پيوند دارد و افادة معناي گل و
لاي و آبرفت مىكند. دربارة كلمة بحرين هم بايد گفت اين كلمه مثناي «بحر»
نيست، بلكه مركب است از «بحر» و «آن» پسوند نسبت فارسى، پس در اصل بَحران
بوده است و به همين سبب منسوب به آنجا را بَحرانى و جمع آن را بحارنه
مىخوانند. وجود كلماتى شبيه به آن چون سليمانان، قبان، داران و سرقان در
مجاورت بحرين كه افادة نسبت مىكند، مؤيد اين معنى است (محيط، ٨٥ - ٨٨).
مردمى كه در سواحل خليج فارس، خاصه در ساحل بحرين مىزيستند، آميختهاي از
نژاد بومى و بازرگانان سومري و ايلامى و دراويدي و بعدها پارسى بودند.
آبادانى اين سواحل نيز وابسته به فعاليت ايلاميهاي ايرانى و سومريها بود
كه از دهانههاي رود كارون و دجله تا فرات و تا شرق افريقا همه جا فعال
بودند (همو، ٨٨). قدر مسلم اين است كه ورود آرياييها به بحرين حدود يك هزار
سال بر ورود عربها به اين منطقه سبقت دارد؛ اما آنچه در اسناد يونانى دربارة
مهاجرت فينيقيها از بحرين به سواحل مديترانه، روايت شده است، با تحقيقات و
كشفيات باستان شناسى تطبيق ندارد. گورهاي با شكوه سنگى باستانى بحرين كه
شمار آنها به چند هزار مىرسد، درست شبيه گورهاي سنگى خارك، شهر سيراف و
ديگر نقاط شمالى خليج فارس است و اين تشابه نشان مىدهد كه پيوندهاي
استوار فرهنگى ميان ساكنان سواحل و جزاير خليج فارس وجود داشته، و تمدنشان
از يك منشأ بوده است (همو، ٨٩ -٩٠).
اكنون در شمال عمان، كزار، سمار (صحار) مردمانى موسوم به شموح يا شيهو در
مغارههاي سنگى زندگى مىكنند كه سفيدچهره و روشن چشمند و به لهجة مخصوصى
به نام كومزاري سخن مىگويند. اينان از لحاظ نژادي به ايرانيان نزديكند و
زبانشان با زبانهاي لارستانى و بشاگردي هم ريشه است. برخى از محققان
دربارة اين لهجه تحقيقات قابل توجهى كردهاند كه ارتباط آن را با لهجههاي
ايرانى جنوبى كاملاً آشكار مىكند (شروو١، .(٥٩٥-٦٠١
دربارة «جاشو»هاي كهن كه نامهاي جاسك و جِشن و جاشك از آن گرفته شده،
مىتوان گفت كه برخى از محققان آنها را اصلاً ديلمى يا شبانكارهاي ايرانى
دانستهاند. به هر حال، از حضور شموح ياشيهوهاي كنونى و جاشوهاي كهن و
«سياهجى»ها كه در برخى از كتب سير و تاريخ از آنها به عنوان ساكنان سواحل
ياد شده، مىتوان دريافت كه در شهرهاي هگر، خت و مشقر علاوه بر زنگى،
خوزي، جيلانى و ديلمى، يك عنصر مخلوط بومى نيز وجود داشته كه بعدها نژاد
«سواحلى» را تشكيل داده است و مردمان آن اكنون نيز در منطقة وسيعى از خليج
فارس تا جزاير غربى اقيانوس هند پراكندهاند. زبان سواحلى كه امروز نيز زنده
و رايج است، از گروه زبانهاي ايرانى به شمار مىرود و خصايص دستوري، لغات،
مفاهيم و ضرب المثلهاي آن فارسى است. از ديدگاه دينى و مذهبى نيز پيداست
كه مردم بحرين يا اكثريت غالب آن همواره پيرو آيين مردم داخل ايران
بودهاند. چنانكه مىدانيم در صدر اسلام آيين غالب در بحرين زردشتى بود و
علاء ابن حضرمى از سوي پيامبر (ص) با آنان پيمان اهل كتاب بست (طبري
٣/٢٩). در قرون متأخرتر كه مذهب تشيع در ايران رونق گرفت، مردم بحرين نيز
به اين مذهب گرايش يافتند و اكنون نيز غالب بحرينيان به رغم برخى موانع،
شيعه مذهبند (محيط، ١٠٥- ١٠٦).
مآخذ: اسدي طوسى، على، گرشاسب نامه، به كوشش حبيب يغمايى، تهران، ١٣٥٤ش؛
اقتداري، احمد، آثار شهرهاي باستانى سواحل و جزاير خليج فارس و درياي عمان،
تهران، ١٣٤٨ش؛ همو، لارستان كهن و فرهنگ لارستانى، تهران، ١٣٧١ش؛ حسن،
هادي، سرگذشت كشتيرانى ايرانيان، ترجمة اميد اقتداري، تهران، ١٣٧١ش؛ طبري،
تاريخ؛ كريمر، ساموئل، الواح سومري، ترجمة داوود رسايى، تهران، ١٣٤٠ش؛ محيط
طباطبايى، محمد، «سرزمين بحرين»، نخستين سمينار خليجفارس، تهران، ١٣٤٢ش؛
نيز:
, O., X Languages of Southeast Iran: L ? res t ? n / , Kumz ? r / , Ba l kard /
n , L ? rest ? n... (vide: PB, Eqted ? r / ).
احمد اقتداري
.III دين مردم بحرين پيش از اسلام
كاوشهاي باستانشناسى در جزيرة بحرين روشن ساخته كه از حدود ٣ هزار سال قم
اين جزيره زيستگاه اقوام گوناگون بوده است. با آنكه دربارة نژاد و خاستگاه
اين مردمان اطلاعات دقيقى در دست نيست، آثار يافت شده در معابد بازمانده
از ايشان همچون ظروف سفالى متعدد محتوي اسكلت مار همراه با اشياء زينتى
حاكى از وجود نوعى كيش مارپرستى است كه در ميان مردمان باستان نماد
باروري و حاصلخيزي بوده است. همچنين كشف مجسمة كاهنى كه شبيه به
مجسمههاي سومري است و وجود قربانگاهى شبيه به قربانگاههاي معابد سومري در
معابد آنان از يك سو، و كشف اشياء زينتى و مهرهاي شبيه به آنچه در درة سند
پيدا شده است و نيز وجود استخر يا غسلگاه كوچكى شبيه به غسلگاهى كه در
حفاريهاي درة سند ديده مىشود از سوي ديگر، باستانشناسان را به اين باور
رسانده است كه اين مردم داراي تمدنى بين تمدن بينالنهرين و تمدن درة
سند بودهاند (نك: گلاب، .(٦٢-٧١
با مهاجرت اعراب از سرزمين اصلى عربستان به بحرين در سدههاي نخستين
ميلادي تركيب جمعيتى اين جزيره تغيير كرد و قبايل مختلفى همچون عبدالقيس،
بنى تميم، بكر بن وائل و ازد در كنار مهاجران ايرانى و مردمان بومى در
مناطق مختلف آن ساكن شدند (بلاذري، ٧٨؛ ياقوت، ١/٥٠٨؛ نجم، ٤١-٤٤). از شواهد
و قراين موجود در متون كهن چنين برمىآيد كه مردمان اين قبايل غالباً
بتپرست بودهاند. در اين متون به اُوال، بت قبيلة بكربن وائل و ذواللبا يا
اللبا بت قبيلة عبدالقيس كه در مشقّر قرار داشت و طايفة بنى عامر نگاهبانان
آن بودهاند، اشاره شده است (ابن حبيب، ٣١٧؛ ابن حزم، ١/٤٩٣؛ ياقوت،
١/٣٩٥، ٤/٣٤٥؛ تاج...، ذيل اوال). برخى از آنان نيز، همچون گروهى از بنى
تميم خورشيد را مىپرستيدند (ابن حبيب، ٣١٦؛ على، جواد، ٦/٢٨١).
در سدههاي پيش از اسلام علاوه بر اديان بومى اين جزيره، ٣ دين زرتشتى،
مسيحى و يهودي نيز داراي پيروانى بودهاند. دين زرتشتى كه در منابع با
عنوان مجوسيه از آن ياد شده است، در بحرين بيش از ديگر نقاط ساحلى جنوبى
انتشار داشت و در ميان اعراب بحرين بيش از همه بنى تميم از پيروان آن
بودند (ابن قتيبه، ٦٢١؛ ابن رسته، ٢١٧؛ ابن حزم، ١/٤٩١؛ ابوحيان، ٢(١)/٤٥؛
ابن اثير، ١/٥٨٧؛ صاعد، ١١٦). گروهى از مجوسان طايفة بنى دارمِ قبيلة بنى
تميم نيز كه «اَسبذي» ناميده مىشدند، در هَجَر، از شهرهاي اصلى بحرين ساكن
بودند و ماجراي ملاقات يكى از آنان با پيامبر(ص) در منابع آمده است
(ابوداوود، ٣/١٦٨-١٦٩؛ بيهقى، ٩/١٩٠؛ جواليقى، ٨٨؛ على، صالح، ١/١٧١؛ نجم،
٤٩). منذر بن ساوي عبدي، حاكم هجر در زمان پيامبر(ص) كه نامة دعوت به
اسلام را از سوي آن حضرت دريافت داشت، نيز از اسبذيه بود (بلاذري، همانجا؛
جواليقى، ٨٨ -٨٩؛ سمعانى، ١/١٩٥-١٩٦؛ ياقوت، ١/٢٣٧). اسبذيه را پرستندگان اسب
دانستهاند، اما در هيچيك از منابع اطلاعات بيشتري دربارة چگونگى اين آيين
يافت نمىشود (سمعانى، ياقوت، همانجاها؛ جواليقى، ٨٧).
مسيحيت نيز در ميان ساكنان بحرين، به خصوص قبايل عبدالقيس و بكر بن وائل
پيروانى داشت (يعقوبى، ١/٢٩٨؛ ابن حزم، همانجا) و ايشان در بخشهاي مختلف
اين جزيره، همچون هجر، دارين، سماهيج و خطّ داراي كليسا و اسقف مخصوص به
خود بودند (شيخو، ١/٧٠-٧١؛ نجم، ٤٦- ٤٨). همچنين راهبان مسيحى نيز در آنجا
ديرها و صومعه هايى داشتند، چنانكه طبري داستان اسلام آوردن يكى از آنان
را نقل كرده است (٣/٣١٢؛ نيز شيخو، ١/٧١). گرايش به مسيحيت در اين سرزمين
ظاهراً بيشتر نتيجة فعاليتهاي مبلغانى بوده است كه از عراق، به خصوص
ازحيره كه مذهب نسطوري در آنجا رواج داشت، با كاروانهاي بازرگانى به آن
سرزمين مىرفتند، و از همين روي، مسيحيان بحرين غالباً از نسطوريان بودند
(نجم، ٤٦؛ على، صالح، ١/١٧٠؛ شيخو، همانجا؛ على، جواد، ٦/٦٢١). از مهمترين
شخصيتهاي مسيحى بحرين در زمان ظهور اسلام - كه ذكر او در منابع آمده است -
جارود بن بشر ابن معلى بود كه به عنوان نمايندة عبدالقيس به مدينه نزد
پيامبر(ص) رفت و پس از گفتوگو با آن حضرت ايمان آورد. پس از درگذشت
پيامبر(ص) قوم و قبيلة جارود به ديانت سابق خود بازگشتند، ولى جارود خود در
اسلام پابرجا ماند و قوم خود را نيز از ارتداد منع كرد (ابن هشام، ٢/٥٧٥ -٥٧٦؛
ابن سعد، ١(١)/٤٠٧-٤٠٩؛ ابن اثير، ٢/٢٩٨).
پيروان دين يهود نيز چنانكه در منابع اسلامى آمده است، در زمان ظهور اسلام
و پيش از آن در بحرين حضور داشتند، اما از تاريخ ورود و چگونگى استقرار آنان
آگاهى چندانى در دست نيست. در هر حال، چنين به نظر مىرسد كه شمار آنان،
به دلايل مختلف، از جمله غيرتبليغى بودن دين يهود و بسته بودن جوامع
يهوديان چندان زياد نبوده است (على، صالح، ١/١٧١؛ نجم، ٤٨-٤٩؛ جودائيكا،
.(IV/١٠١-١٠٢
در ٦ق/٦٢٧م (يا بنابر روايات ديگر، در ٨ق) پيامبر اكرم(ص) علاء ابن عبدالله
بن عماد حضرمى را با نامهاي مبنى بر دعوت به اسلام يا پرداخت جزيه به
سوي هجر و نزد منذر بن ساوي فرستاد. در پاسخ به اين دعوت گروهى از مردم
بحرين كه غالباً از اعراب بودند، ايمان آوردند و يهوديان، مسيحيان و
زرتشتيانى كه بر دين خود ماندند، مطابق قرارداد صلحى كه ميان آنان و علاء
حضرمى نوشته شد، موظف به پرداخت جزيه به حكومت اسلامى شدند (بلاذري،
٧٨-٨١؛ ابن سعد، ١(٢)/١٩؛ طبري، ٣/٢٩؛ ياقوت، ١/٥٠٨ -٥٠٩؛ ابن اثير، ٢/٢٣٠).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن حبيب، محمد، المحبر، به كوشش ايلزه ليشتن
اشتتر، حيدرآباد دكن، ١٣٦١ق/١٩٤٢م؛ ابن حزم، على، جمهرة انساب العرب،
بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ ابن رسته، احمد، الاعلاق النفيسة، به كوشش دخويه،
ليدن، ١٨٩١م؛ ابن سعد، محمد، كتاب الطبقات الكبير، به كوشش زاخاو، ليدن،
١٣٢٢ق؛ ابن قتيبه، عبدالله، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه، قاهره، ١٩٦٠م؛
ابن هشام، عبدالملك، السيرة النبوية، به كوشش مصطفى سقا و ديگران، قاهره،
١٩٥٥م؛ ابوحيان توحيدي، على، البصائر و الذخائر، به كوشش ابراهيم كيلانى،
دمشق، ١٩٦٦م؛ ابوداوود سجستانى، سليمان، سنن، به كوشش محمد محيىالدين
عبدالحميد، بيروت، ١٩٩٧م؛ بلاذري، احمد، فتوحالبلدان، به كوشش دخويه،
ليدن، ١٨٦٥م؛ بيهقى، احمد، السنن الكبري، حيدرآباد دكن، ١٣٥٦ق؛ تاج
العروس؛ جواليقى، موهوب، المعرب، به كوشش احمد محمدشاكر، قاهره،
١٣٨٩ق/١٩٦٩م؛ سمعانى، عبدالكريم، الانساب، به كوشش عبدالرحمان بن يحيى
معلمى، حيدرآباد دكن، ١٣٨٢ق/ ١٩٦٢م؛ شيخو، لويس، النصرانية و آدابها بين عرب
الجاهلية، بيروت، ١٩٨٩م؛ صاعد اندلسى، طبقات الامم، به كوشش حياة بوعلوان،
بيروت، ١٩٨٥م؛ طبري، تاريخ؛ على، جواد، المفصل فى تاريخ العرب قبل
الاسلام، بيروت، ١٩٧٠م؛ على، صالح احمد، محاضرات فى تاريخ العرب، بغداد،
١٩٦٠م؛ نجم، عبدالرحمان عبدالكريم، البحرين فى صدرالاسلام و
اثرهافىحركةالخوارج، بغداد،١٩٧٣م؛ياقوت، بلدان؛ يعقوبى، تاريخ،
بيروت،١٣٧٥ق/ ١٩٥٥م؛ نيز:
Glob, P.V. and T.G.Bibby, X A Forgotten Civilization of the Persian Gulf n ,
Scientific American, ١٩٦٠; Judaica.
فاطمه لاجوردي
.IV فرهنگ و معارف شيعه در بحرين
ريشة گرايشهاي شيعى در بحرين به سدة نخست هجري باز مىگردد و نخستين
طليعههاي آن حضور برخى از شخصيتها با اصل بحرينى در شمار ياران خاص امام
على(ع)، چون رشيد هَجَري (ظاهراً منسوب به هجر بحرين) و صَعصَعة بن صوحان
است (براي شواهد، نك: ابن عساكر، ٢٤/٩٦؛ نيز زركلى، ٣/٢٠٥). اين نكته نيز
اهميت دارد كه صعصعه به دستور معاويه به بحرين تبعيد شد و ظاهراً تا هنگامى
كه درگذشت (دهة ٥٠ق/٦٧٠م)، در آنجا مىزيست (نك: ابن عساكر، همانجا؛ نيز ابن
حجر، ٣/٢٠٠). در ميان شيعيان بحرين افسانهاي ناسازگار با دانستههاي تاريخى
وجود داشت حاكى از آنكه زيد بن صوحان (د ٣٦ق/٦٥٦م)، از ياران خاص حضرت
على(ع) به روزگار خلافت امام حسن(ع) به ولايت بحرين منسوب شده بوده، و
تا پايان خلافت مروان اول بدون پذيرش حاكميت امويان در بحرين حكم رانده
است؛ بر پاية اين افسانه، به هنگام تهاجم عبدالملك به عراق (٧١ق/٦٩٠م)،
رجال شيعى آن ديار به بحرين كوچيده ، و به زيد بن صوحان پناه بردهاند
(بحرانى، الكشكول، ١/٩٩).
در نيمة نخست سدة ٢ق/٨م، نام برخى از شخصيتهاي بحرينى چون ابولبيد هجري،
وليد بن عروة شيبانى و عبدالله بن بكير هجري در ميان اصحاب امامان باقر و
صادق(ع) به چشم مىخورد (برقى، ٢٧٠؛ كلينى، ٢/١٦٩، ٤٧٥؛ الاختصاص، ٢٧٩؛ شيخ
طوسى، رجال، ١٣٩، ١٤٨، ١٥١). دستكم دو تن از ياران امام صادق(ع)، مسمع
بن عبدالملك و حكم بن علباء اسدي را مىتوان ياد كرد كه مدتى در بحرين در
مسند حكومت بوده، و وجوه شرعى خود را به آن امام(ع) مىپرداختهاند
(كلينى، ١/٤٠٨؛ كشى، ٢٠٠؛ شيخ طوسى، تهذيب...، ٤/١٣٧).
در سدة ٣ق/٩م از عالمان بحرينى چون محمد بن سهل مىتوان نام برد كه با
انديشههاي امامان شيعه از نزديك آشنا بودهاند (كشى، ٥٠٣؛ ابن بابويه،
الخصال، ٢٧٢، الامالى، ٢٠٤)، اما چنين مىنمايد كه بسياري از عامة مردم
بحرين با وجود گرايش شديد به تشيع، با تعاليم فرق شيعه و تفاوتهاي آنها
ناآشنا بودهاند و هم از اين روست كه تبليغ فرق گوناگون شيعى در آن ديار
قرين موفقيتهايى بوده است: آمدن صاحب الزنج، قيام كنندة جنجالى با افكار
شبه شيعى (در ٢٤٩ق/ ٨٦٣م) به بحرين و به دست آوردن حمايت جمعى كثير از
مردم آن ديار (طبري، ٩/٤١٠-٤١١)؛ آغاز دعوت قرمطى در بحرين (ح دهة ٢٧٠ق/
٨٨٠م) به خصوص توسط ابوبكر ظمامى (قاضى نعمان، ٤٧؛ نيز نك: لويس، ٧٨ ؛
مادلونگ، ٣٩ ؛ بلوا، ١٤ )؛ آمدن يحيى بن مهدي به بحرين (در ٢٨١ق/٨٩٤م) و
دعوت به پيروي از «مهدي» كه از ظهور او سخن مىگفت (مثلاً نك: ابن اثير،
٩/٤٩٣- ٤٩٥)؛ آغاز دعوت ابوسعيد جنّابى (در ٢٨٦ق/٨٩٩م) كه به پايگيري حكومت
دراز مدت قرمطيان در بحرين انجاميد. ابوسعيد كه در سالهاي پيشين با يحيى بن
مهدي همراه بود، در گام پسين، مروج مذهب اسماعيلى قرمطى گشت (نك:
مادلونگ، سراسر مقاله؛ نيز ه د، ٥/٥٤١، ٨/٦٨٥). هاينال در پژوهشى به بحث
انگيزههاي بنيادين سياست قرمطيان در بحرين پرداخته است١.
دولت قرمطيان تا ٤٧٠ق در بحرين دوام يافت و اين حاكميت سياسى كه پشتيبان
انديشههاي قرمطى بود، نمىتوانست مانع از رواج افكار شيعى امامى در منطقه
باشد (براي اشاراتى، نك: ابن حوقل، ٢٥-٢٦؛ مقدسى، ٩٠-٩١). به هر تقدير،
استيلاي قرامطه اماميان بحرين را تا اواخر سدة ٥ق/١١م در شرايط محدوديت در
ديار خود، و انزوا از بخشهاي ديگر جهان اسلام قرار داده بود. پس از سقوط
قرمطيان و پشت سر گذاردن بحران ناشى از انتقال حكومت، اوضاع براي پويايى
محافل اماميه در بحرين مساعد گشت و نخستين نمود آن چهرة علمى ابن شريف
اكمل بحرانى بود كه برخى آثار متقدمان اماميه را در بحرين نشر داده است
(نك: صاحب معالم، ٢٣؛ حرعاملى، ٢/١٣٢).
در طول چند نسل بعد، سلسلة عالمان امامى بحرين، با حلقههاي درس عالمانى
چون قوامالدين محمد بن محمد بحرانى، ناصرالدين راشد بن ابراهيم،
كمالالدين بحرانى (ابن سعاده) دوام يافت كه براي تحصيل بهحوزههاي
ايران و عراق سفرهايى كرده، و از شيوخى چون سيدفضلالله راوندي بهره جسته
بودند (نك: منتجبالدين، ٧٧؛ علامة حلى، ١١٨، ١٢٩؛ شهيد اول، ٢٩؛ شهيد ثانى،
١٦٢، ١٦٦؛ صاحب معالم، ١٨- ١٩). راشد بن ابراهيم و بيش از او ابن سعاده و
شاگردش جمالالدين على بن سليمان كه به كلام اماميه اعتنايى خاص داشتند،
حوزهاي را در بحرين پديد آوردند كه در تاريخ كلام اماميه از اهميت ويژهاي
برخوردار است (همانجاها؛ نيز نك: حرعاملى، ٢/١٨٩؛ بحرانى، الكشكول، ١/٣٠٣).
جمالالدين كه به فلسفه توجه خاصى داشت، در الاشارات خود به مباحث حكمت
نظري نيز پرداخته بود (آقابزرگ، ١٣/٩١؛ قس: كنتوري، ٤٥). نقطة اوج اين حوزة
كلامى، در شخصيت كمالالدين ابن ميثم بحرانى (د ح ٦٨١ق/١٢٨٢م) متجلى است
كه از محفل على بن سليمان برآمد و با تأليف آثاري متعدد در كلام، به
عنوان يكى از برجستهترين متكلمان اماميه به ياد ماند (نك: ه د، ٤/٧١٦).
پس از وقفهاي افزون بر يك قرن در نشاط علمى اماميه، بار ديگر در اوايل سدة
٩ق/١٥م، حوزهاي در بحرين پاي گرفت كه اين بار بيشتر وجههاي فقهى داشت؛
در رأس اين حوزه بايد از ابن مُتَوَّج بحرانى (د٨٢٠ق/ ١٤١٧م) ياد كرد كه
تحقيقات مكتب حله را به بحرين منتقل كرد و خود نقش مؤثري در باروري
دستاوردهاي اين مكتب فقهى داشت (نك: مدرسى، ١٥١؛ نيز ه د، ٤/٥٧٩)؛ از جمله،
بايد اشاره كرد كه نخستين پديدآورندة كتابى در آيات الاحكام به دنبال
ديدگاههاي حلّيان، همين عالم بحرانى بوده است (نك: داك، ١/٧٢٢). از ديگر
فقيهان هم دورة او بايد از زينالدين على بن حسن خِطّى (مدرسى، ٢٠٤ )و ابن
فهد احسايى (همو، ياد كرد. به زودي اين حوزة فقهى از نفوذ اجتماعى خاصى نيز
برخوردار شد؛ به عنوان نمونه، بازتاب اين نفوذ را مىتوان در اقدام مفلح
بن حسن صيمري (د پس از ٨٨٧ق/ ١٤٨٢م) به تأليف رسالهاي در تكفير ابن
قَرقور بازيافت. او يكى از اعيان بحرين بود و به سبب «تلاعُب» به شرع،
مورد تكفير صيمري قرار گرفت (نك: بلادي، ٧٤؛ آقابزرگ، ١١/١٥٥؛ براي تحقيقات
او دربارة فقه حليان، نك: مدرسى، ١٦٣).
همزمان با پايگيري سلسلة صفوي در ايران، از آغاز سدة ١٠ق/١٦م، محافل فقهى
بحرين در دو مسير متفاوت به راه خود ادامه دادند: گروهى از عالمان چون
حسين بن على اُوالى (د ميانة سدة ١٠ق)، از شاگردان محقق كركى (نك:
حرعاملى، ٢/٩٧)، به شيوة اصوليان حله و اخلاف آنان در جبل عامل پايبند
بودند. از اينرو، مهاجرت شخصيتى چون حسين بن عبدالصمد عاملى (د
٩٨٤ق/١٥٧٦م)، مىتوانست به اين گرايش قوتى بيشتر بخشد (نك: همو، ١/٧٤- ٧٥؛
بلادي، ٤٥ بب). گروه دوم فقيهانى با رويكرد حديث گرايانه بودند كه افكار
آنان با اخباريان حوزة ايران قرابتى بسيار داشت. از آن ميان، به خصوص بايد
ابراهيم بن سليمان، مشهور بهفاضل قطيفى (دپس از ٩٤٥ق/١٥٣٨م) را نامبرد
كه دور شدن فقيهان اصولى از علم منقول از امامان(ع)، با تعبير «رخت بر
بستن علم» در يادداشتهاي او بازتاب يافته است (نك: قطيفى، «اجازه...»، ٨٥).
او در جريان بازانديشى سياسى فقيهان اماميه همزمان با آغاز سلسلة صفويه،
وارد گفتوگويى سخت با همتاي شامى خود محقق كركى شد كه نماد مخالفت با
مبانى فكري او بود (نك: همو، «السراج...»، ٢٤٠ بب).
با آنكه گرايش اصوليان در نسلهاي پسين در قرن ١٠ق، رهروانى چون ماجد بن
على بحرانى (نك: حرعاملى، ٢/٢٢٥) و ماجد بن فلاح بحرانى داشت (ماجد، ٣٢٢ بب؛
مدرسى، ٢٠٧- ٢٠٨؛ براي مؤلفانى ديگر، نك: آقابزرگ، ١١/١٨٥، ١٢/٢٢١؛ مدرسى،
٢٧٠، ٢٧٣، ٣٣٢)، اما از قرن ١١ق/١٧م، گرايش اخباري در حوزههاي فقهى بحرين
اهميت بيشتري يافته است. زينالدين على بن سليمان بحرانى (د ١٠٦٤ق/
١٦٥٤م) كه به عنوان نخستين نشر دهندة علم حديث در بلاد بحرين شناخته شده
است (نك: بحرانى، لؤلؤة...، ١١)، زمينهساز شكلگيري شخصيت محدثانى نامآور
چون سيدهاشم بحرانى (د ١١٠٧ق/ ١٦٩٥م) صاحب تفسير روايى البرهان و عبدالله
بحرانى (د ١١٣٠ق/ ١٧١٨م) صاحب مجموعة بزرگ حديثى با عنوان عوالم العلوم
بود. ظهور شيخ يوسف بحرانى (د ١١٨٦ق/١٧٧٢م) و آثار او به خصوص الحدائق
الناضرة، آغاز جريانى تعديل شده در گرايش اخباري بحرين بود كه به «طريقة
وسطى» شهرت گرفت (نك: بلادي، ٢٠٧ بب).
بايد يادآور شد كه گونهاي از مشرب صوفيانه از زمان ابن ابى جمهور احسايى
(د ح ٩٠٤ق/١٤٩٩م) در منطقة بحرين پاي گرفته بود (نك: ه د، ٢/٦٣٤) و بقاي
همين زمينههاي تصوف در ميان شيعيان بحرين در سدههاي پسين بود كه تأليف
رديههايى را از سوي عالمان بحرينى اقتضا مىكرد (مثلاً نك: بحرانى، الكشكول،
٣/٢٢٨ بب؛ نيز آقابزرگ، ١١/٢٠٤، ٢٤/٢٥٢؛ كنتوري، ٥٨٤؛ دربارة افكار خاص شيخ
احمد احسايى، نك: ه د، ٦/٦٦٢؛ رديهاي بحرينى بر او، آقابزرگ، ١٠/١٨٢).
در زمينة علوم عقلى گفتنى است كه در اواسط سدة ١١ق/١٧م، موج مباحث كلامى
از سوي محمد بن يوسف بحرانى بار ديگر انگيخته شد (حرعاملى، ٢/٣١٣) و طى يك
قرن با كوشش كسانى چون احمد بن محمدبن يوسف خطى (د١١٠٢ق/١٦٩١م)،
سليمانبنعبداللهماحوزي (د ١١٢١ق/١٧٠٩م) و احمد بن ابراهيم بن عصفور (د
١١٣١ق/ ١٧١٩م) آثار شايان توجهى در زمينههاي كلام، فلسفه و منطق نگاشته
شد. در ميان آثار اينان، به خصوص توجه به مسألة «جزء لايتجزا» نمودي بارز
داشت (نك: همو، ٢/٢٨-٢٩؛ كنتوري، ٢٥٢، ٢٥٥، ٢٨٦، ٢٨٩، ٢٩٣، ٣٢٦، ٥٢٣؛ آقابزرگ،
١/٨٧، ٥/١٠٤، ٢٩١، ١١/٢٥٢، ١٤/٢٠١-٢٠٢، ٢١/٦٢).
بايد توجه داشت كه حملات مكرر اباضيان عمان به بحرين در سدة
١٢ق/١٨م،بهخصوص در خلالسالهاي١١٣٠-١١٣١ق،ضرباتجبران ناپذيري بر حوزة
شيعيان وارد ساخت و آسيبهايى جدي نيز به كتابخانههاي آنان رساند (نك:
بحرانى، الحدائق...، ١/٣٧، ١٧٢، ٢٧٧، ٢٥/٤٨٩؛ بلادي، ١٥٢، ١٦٤، ١٨١، جم؛ سليل
بن رزيق، .(٩٤ در دو قرن پسازآننيزبحرينبارها
درگيرآشوبهايگوناگونبود(نك:همو،٣٣٦ ,٢٢٧ ؛ لاريمر، ٤٤٧-٤٥٠ ff ؛ابوحكيمه،.
I/٤٢٣, ١٠٩ ؛ ويلكينسن، ff. ٥٨٤ )؛ با اين وصف، حوزة امامى بحرين به حيات
فرهنگى خود دوام بخشيد و عالمانى در زمينههاي علوم عقلى و نقلى چون حسين
بن احمد بن عصفور بحرانى درازي (د ١٢١٦ق/١٨٠١م) و على بن عبدالله ستري (د
١٣١٩ق/١٩٠١م) را پرورش داد (بلادي، ٢٠٧، ٢٣٦، جم).
مآخذ: آقابزرگ، الذريعة؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن بابويه، محمد، الامالى، قم،
١٤١٧ق؛ همو، الخصال، به كوشش علىاكبر غفاري، قم، ١٣٦٢ش؛ ابن حجر، احمد،
الاصابة، قاهره، ١٣٢٨ق؛ ابنحوقل، محمد، صورةالارض، به كوشش كرامرس، ليدن،
١٩٣٨- ١٩٣٩م؛ ابن عساكر، على، تاريخ مدينة دمشق، به كوشش على شيري،
بيروت، ١٤١٥ق/١٩٩٥م؛ الاختصاص، منسوب به شيخ مفيد، به كوشش علىاكبر
غفاري، قم، ١٤٠٢ق؛ بحرانى، يوسف، الحدائق الناضرة، قم، ١٣٦٣ش؛ همو،
الكشكول، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٥م؛ همو، لؤلؤة البحرين، قم، مؤسسة آل البيت؛
برقى، احمد، المحاسن، به كوشش جلالالدين محدث ارموي، تهران، ١٣٣١ش؛
بلادي، على، انوار البدرين، نجف، ١٣٧٧ق؛ حرعاملى، محمد، امل الا¸مل، به
كوشش احمد حسينى، بغداد، ١٣٨٥ق/١٩٦٥م؛ داك؛ زركلى، اعلام؛ شهيد اول، محمد،
الاربعون حديثاً، قم، ١٤٠٧ق؛ شهيد ثانى، زينالدين، «اجازة للشيخ حسين بن
عبدالصمد»، همراه ج ١٠٥ بحار الانوار مجلسى، بيروت، ١٤٠٣ق/١٩٨٣م؛ شيخ طوسى،
محمد، تهذيب الاحكام، به كوشش حسن موسوي خرسان، نجف، ١٣٧٩ق؛ همو، رجال،
به كوشش محمد صادق آل بحرالعلوم، نجف، ١٣٨١ق/١٩٦١م؛ صاحب معالم، حسن،
«الاجازة الكبيرة»، همراه ج ١٠٦ بحار الانوار مجلسى (نك: هم ، شهيدثانى)؛
طبري، تاريخ؛ علامة حلى، حسن، «الاجازة الكبيرة»، همراه ج ١٠٤ بحار الانوار
مجلسى (نك: هم، شهيدثانى)؛ قاضى نعمان، افتتاح الدعوة، به كوشش وداد قاضى،
بيروت، ١٩٧٠م؛ قطيفى، ابراهيم، «اجازه به خليفه شاه محمود»، همراه ج ١٠٥
بحارالانوار مجلسى (نك: هم، شهيدثانى)؛ همو، «السراج الوهاج»، همراه كلمات
المحققين، تهران، ١٣١٣ق؛ كشى، محمد، معرفة الرجال، اختيار شيخ طوسى، به
كوشش حسن مصطفوي، مشهد، ١٣٤٨ش؛ كلينى، محمد، الكافى، به كوشش علىاكبر
غفاري، تهران، ١٣٧٧ق؛ كنتوري، اعجاز حسين، كشف الحجب و الاستار، كلكته،
١٣٣٠ق؛ ماجد بن فلاح، «رسالة فى حل الخراج»، همراه كلمات المحققين،
تهران، ١٣١٣ق؛ مدرسى طباطبايى، حسين، مقدمهاي بر فقه شيعه، ترجمة محمد
آصف فكرت، مشهد، ١٣٦٨ش؛ مقدسى، محمد، احسن التقاسيم، بيروت، ١٤٠٨ق/١٩٨٧م؛
منتجبالدين رازي ، على، فهرست، به كوشش عبدالعزيز طباطبايى، قم، ١٤٠٤ق؛
نيز:
Abu Hakima, A.M., History of Eastern Arabia, Beirut, Khayats; Blois, F.de, X The
Abu Sa'idis of So-Called Qarmatians of Bahrayn n , Proceedings of the Nineteenth
Seminar for Arabian Studies, London, ١٩٨٦; Lewis, B., The Origins of Ism ? p /
lism, Cambridge, ١٩٤٠; Lorimer, J. G., Gazetteer of the Persian Gulf, p Om ? n
and Central Arabia, Calcutta, ١٩١٥ ; Madelung, W. , X Fatimiden und Ba h
rainqarma t en n , Der Islam , ١٩٥٨ , vol. XXXIV ; Modarressi Tab ? - tab ?
'i,H., An Introduction to Sh / ' / Law, London,١٩٨٤;Sal Q l ibn Raz Q k, History
of the Im @ m and Seyyids of p Om @ n, tr. and ed. G. P. Badger, London, ١٩٨٦;
Wilkinson, J. C., X Frontier Relationships Between Bahrain and Oman n , Bahrain
Through the Ages: the History, London, ١٩٩٣.
احمد پاكتچى