دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٤٩١
| بجكم جلد: ١١ شماره مقاله:٤٤٩١ |
بَجْكَم، ابوالحسين(مق٢١ رجب ٣٢٩ق/٢١ آوريل٩٤١م)،معروف و ملقب به ماكانى
و رائقى، سردار ترك و اميرالامراي بغداد.
نام بجكم كه به شكلهاي گوناگون تصحيف و تحريف شده (براي نمونه، نك:
قفطى، ١٩٢؛ قمى، ٢٣٣؛ گرديزي، ١٩٥؛ ميرخواند، ٣/٥١٥، ٥١٦)، احتمالاً واژهاي
ايرانى است كه وارد زبان تركى شده، و در اصل «بچكم» به معنى دم اسب يا
دم گاووحشى بوده است (بنونيست، ١٨٣ ؛ كلاوسن، ٢٩٥ ؛ كاشغري، ١/٤٠١). در عين
حال، معانى ديگري چون تيركمان ، نشان و علامت و نيز پرچم براي آن ذكر
شده است ( لغت فرس، ٣٣٨؛ قزوينى، ٤/١٦، ٢٥؛ كاشغري، كلاوسن، همانجاها).
بجكم ابتدا از غلامان ابوعلى عارض بود و به واسطة همو به ماكان كاكى و سپس
به مرداويج زياري پيوست. در ماجراي قتل مرداويج به دست غلامان ناراضى
ترك، از بجكم به عنوان يكى از سران آنها ياد شده است. از بعضى روايات
اين احتمال بر مىآيد كه الراضى عباسى در توطئة قتل مرداويج دست داشته، و
بجكم با او مرتبط بوده است (ابوعلى مسكويه، ١/٣٨٣؛ صولى، ٢٠، ٦٢؛ العيون
...، ٤(٢)/٣٥؛ ابن اثير، ٨/٣٠١، ٣٤٧؛ مسعودي، ٤/٣٨٢-٣٨٣؛ گرديزي، همانجا؛
فقيهى، ٨٠).
به هر حال، بجكم به سر كردگى يك دستة قابل توجه از تركان كشندة مرداويج
به ناحية جبل رفت و خراج دينور و مناطق اطراف آن را جمع كرد و از الراضى،
اجازة ورود به بغداد خواست. با آنكه غلامان حُجَرية بغداد اين درخواست را
دسيسهاي برضد خود مىپنداشتند، و به ممانعت برخاستند، ولى چندي بعد، ابن
رائق (ه م) حاكم واسط و بصره، بجكم را نزد خود خواند و او را «رائقى» لقب
داد (٣٢٣ق/٩٣٥م) و به واسطة او ديگر تركان و ديلميانِ باقى مانده از سپاه
مرداويج را نزد خود گرد آورد و همه را خلعت بخشيد و بجكم را برايشان فرماندهى
داد (ابوعلى مسكويه، ١/٣٣١؛ ابن اثير، ٨/٣٠٣؛ مسعودي، ٤/٣٨٣؛ العيون، همانجا)
اندك اندك، پريشانى دستگاه خلافت، الراضى عباسى را واداشت تا ابن رائق را
به اميرالامرايى برگزيند و امور را به او بسپارد. ابن رائق نيز در ٣٢٤ق وارد
بغداد شد و بجكم را در ٣٢٥ق، صاحبِ شرطة بغداد گردانيد (همدانى، ١/٩٩؛ ابن
اثير، ٨/٣٢٢-٣٢٣؛ ابوعلى مسكويه، ١/٣٦٥). ابن رائق از همان ابتداي كار، با
رقيبانى سرسخت، به ويژه با آل بريدي روبهرو شد و چون ابوعبدالله بريدي
حاكم خوزستان، از پرداخت ماليات خودداري مىكرد، بجكم را به سوي او فرستاد.
بجكم نيز شوش را تصرف كرد و آنگاه سپاه ابوعبدالله را در هم شكست و اهواز
را نيز گرفت و براي ابن رائق، فتح نامه فرستاد (صولى، ٨٨ -٩٠؛ ابوعلى
مسكويه، ١/٣٥٦-٣٥٧، ٣٧٠-٣٧٤؛ ابن اثير، ٨/٣٣٣-٣٣٧). با اينهمه، در ٣٢٦ق/٩٣٨م،
بجكم در ارجان از معزالدولة ديلمى كه به دستور برادرش عمادالدوله به ياري
ابوعبدالله برخاسته بود، شكست خورد و به اهواز گريخت و پس از سقوط عسكر مكرم
به دست سپاه آلبويه، به واسط عقب نشست (ابوعلى مسكويه، ١/٣٧٨). اما به
تدريج ميان معزالدوله و ابوعبدالله بريدي اختلاف افتاد و بجكم با استفاده
از موقعيت، ظاهراً سپاهى به تسخير شوش و جنديشاپور فرستاد (همو، ١/٣٨١-٣٨٢؛
ابن اثير، ٨/٣٤٢).
در اين زمان، اوضاع سياسى منطقه به شدت آشفته بود و بجكم با تقويت نيروي
خود به انديشة تسخير بغداد افتاد، ولى آن را پنهان مىداشت، اما ابن رائق از
او بيمناك شده، با ابوعبدالله بريدي به مكاتبه پرداخت و به او پيشنهاد صلح
كرد. بجكم پيشدستى كرد و لشكري به بصره فرستاد و بريديان را مغلوب نمود و
آنگاه ابوعبدالله را به سوي خود متمايل ساخت و با او صلح كرد (ابوعلى
مسكويه، ١/٣٨٤- ٣٨٥؛ ابن اثير، ٨/٣٤٣-٣٤٤).
در عين حال، در بغداد نيز اختلاف ميان ابن مقله و ابن رائق (ه مم) شدت
گرفت و ابن مقله، بجكم را به پايتخت خواند و به سرنگونى ابنرائق تشويق
كرد و از خليفه خواست تا بجكم را اميرالامرا كند، اما الراضى، ابن رائق را از
ماجرا آگاه كرد. آنگاه ابن مقله دستگير شد و
پسازچنديبهقتلرسيد(همدانى،١/١٠٩-١١٠؛ العيون، ٤(٢)/٥٥ -٦١؛ ابوعلى مسكويه،
١/٣٨٦-٣٨٧؛ ابن اثير، ٨/٣٤٥- ٣٤٦؛ ابن جوزي، ٦/٣١١).
در ابتداي ذيقعدة ٣٢٦/سپتامبر ٩٣٨، بجكم نام ابن رائق را از پرچمها و سپرها
زدود و لقب رائقى را از نام خود انداخت و به سوي بغداد روان شد. خليفه به
پيشنهاد ابن رائق بجكم را دستور بازگشت داد، اما وي اعتنا نكرد. پس، ابن
رائق و سپاه او گريختند و بجكم در ١٢ يا ١٣ ذيقعده وارد بغداد شد. الراضى او
را گرامى داشت و خلعت بخشيد و وي را لقب «اميرالامرا» داد. ابن رائق نيز
پنهانى به بغداد بازگشت (ابوعلى مسكويه، ١/٣٩٣- ٣٩٦؛ العيون، ٤(٢)/٦٢ - ٦٨؛
انطاكى، ٢٢؛ صولى، ٤٣؛ دربارة خلعتهاي بجكم، نك: صابى، ٩٣-٩٤).
در محرم ٣٢٧، الراضى و بجكم براي جنگ با ناصرالدولة حمدانى (حك ٣١٧-
٣٥٨ق/٩٢٩-٩٦٩م) كه مدتى پرداخت ماليات را به تأخير انداخته بود، به سوي
موصل و ديار ربيعه رفتند. الراضى در تكريت ماند و بجكم به پيشروي ادامه داد
و در نبردي كه روي داد، بجكم پيروز شد و ناصرالدوله به آمد گريخت؛ اما سپاه
حمدانيان به نبرد ادامه دادند و نصيبين و ديار ربيعه را باز پس گرفتند
(ابوعلى مسكويه، ١/٤٠٤- ٤٠٦). پيش از اينكه، خبر فتح موصل به دست بجكم،
به الراضى برسد، عدهاي از قرمطيان كه همراه سپاه وي بودند، به سبب كمبود
جيره، خشمگين شده، به بغداد بازگشتند. در اين هنگام، ابن رائق نيز از
نهانگاه خود خارج شده، قرمطيان و عدهاي از سپاهيان و تودة مردم را گرد آورد
و بر بغداد مسلط شد. از آن سوي بجكم و الراضى پس از صلح با ناصرالدوله
رهسپار بغداد شدند. ابن رائق نيز پيكى فرستاد و تقاضاي صلح كرد. سرانجام قرار
شد كه راه فرات، ديار مضر، حران، رها، قنسرين و عواصم در دست ابن رائق
باشد. بنابراين، وي از بغداد خارج شد و الراضى وبجكم، بهبغداددرآمدند(ابوعلى
مسكويه، ١/٤٠٥ -٤٠٩؛ صولى، ١١٧-١٢٢؛ ابن اثير، ٨/٣٥٣-٣٥٤).
در ٣٢٨ق/٩٤٠م ابوعبدالله بريدي با بجكم صلح كرد و دختر خود رابه زنى به او
داد. دو طرف، توافق كردند كه بجكم به بلاد جبل لشكركشى كند و ابوعبدالله
نيز اهواز را از چنگ معزالدوله خارج سازد. اما بريدي كه قصد تصرف بغداد را
داشت، در حركت به سوي اهواز درنگ مىكرد. چون بجكم از تصميم ابوعبدالله
آگاه شد، به بغداد بازگشت و سپس براي دستگيري ابوعبدالله رهسپار واسط شد،
اما بريدي بهبصره گريخت (ابوعلىمسكويه، ١/٤١٠-٤١٣؛ ابناثير، ٨/٣٦١- ٣٦٣؛
ابن زبير، ٤٦؛ همدانى، ١/١١٥- ١١٦؛ صولى، ١٣٣).
چون الراضى درگذشت (٣٢٩ق/٩٤١م)، بهفرمان بجكم،ابوعبدالله كوفى دبير وي،
تمام ديوانيان، قاضيان، فقيهان و اعيان و اشراف بغداد را احضار كرد و با
آنان دربارة انتخاب خليفه، به گفت و گو پرداخت. برگزيدن المتقى (حك
٣٢٩-٣٣٣ق/٩٤١- ٩٤٥م) به عنوان خليفه، در واقع، به خواست بجكم صورت گرفت.
المتقى نيز براي بجكم كه در واسط بود، درفش و خلعت فرستاد (ابوعلى مسكويه،
٢/٢-٣؛ صولى، ١٨٦- ١٨٨، ١٩١؛ گرديزي، ١٩٧؛ ابن اثير، ٨/٣٦٨-٣٦٩).
در ٣٢٩ق ابوعبدالله بريدي سپاهى از بصره به مذار فرستاد. نيرويى كه بجكم
به فرماندهى توزون به مقابله با ايشان فرستاده بود، شكست خورد. بنابراين،
بجكم خود از واسط به قصد سركوب ابوعبدالله به راه افتاد؛ اما در ميان راه،
خبر رسيد كه لشكر توزون بر بريديان غلبه يافته است. بجكم عزم كرد كه مدتى
را در نواحى نهرجور به شكار بگذراند. در آنجا بجكم به طمع دستيابى به
دارايى برخى از كردان ثروتمند، با شمار اندكى از غلامان و سپاهيان به سوي
ايشان شتافت، ولى در نزاع با كردان به قتل رسيد و سپاهش پراكنده شد
(ابوعلى مسكويه، ٢/٩-١١؛ ابن اثير، ٨/٣٧١-٣٧٢؛ انطاكى، ٣٤). مدت امارت بجكم
را ٢ سال و ٨ماه و ٩ روز نوشتهاند (نك: ابوعلى مسكويه، ٢/١١؛ ابن اثير،
٨/٣٧٢).
بجكم بسيار مال دوست بود، چنانكه پس از مرگ الراضى و پيش از برگزيدن
المتقى به خلافت، وي فرش و مقداري از اشياء گرانبهاي ديگر را از كاخ خلافت
ربود. المتقى نيز پس از مرگ بجكم، كاخ و اموال او را تصاحب كرد (همو، ٨/٣٦٩،
٣٧٢؛ صولى، ١٩٧). بجكم نه تنها اموال بسياري را در كاخ خود پنهان كرده بود،
بلكه بخشى از گنجينة خويش را نيز در بيابان مدفون ساخته بود. به قولى، پس
از مرگش، گنجهاي مدفون او، گم شد (ابوعلى مسكويه، ٢/١١-١٢؛ گرديزي، همانجا؛
ابن اثير، ٨/٣٧٢؛ همدانى، ١/١٢٢؛ العيون، ٤(٢)/ ٩٨-٩٩؛ ابن جوزي، ٦/٣٢١-٣٢٢؛
متز، .(١١٦ بجكم، جوياي قدرت و شهرت بود (براي نمونه، نك: ابوعلى مسكويه،
١/٣٧٠-٣٧١). وي در روزگار الراضى، به ضرب سكههاي زر و سيم دست زد كه بر
يك روي آن، تصوير بجكم را در لباس نظامى و بر روي ديگر، او را در حال تفكر
نشان مىداد (صولى، ١٣٦؛ مسعودي، ٤/٣٣٧). در عين حال، بجكم عنوان «مولى
اميرالمؤمنين» را براي خود به كار مىبرد (صابى، ١٢٢-١٢٣).
دربارة بجكم رواياتى نقل شده كه زيركى و هشياري او را نشان مىدهد (نك:
ابوعلى مسكويه، ١/٣٧٥-٣٧٧، ٣٩٧- ٣٩٨، ٤١٦؛ ابن اثير، ٨/٣٤٨). همچنين شجاعت او،
عامل مهمى براي پيروزيهاي نظاميش بود؛ چنانكه، يك بار تنها با ٢٩٠تن،
سپاهى ١٠هزار نفري را در هم شكست (نك: ابوعلى مسكويه، ١/٣٧٠-٣٧١؛ متز، .(٢٨
بجكم زبان عربى را با اينكه خوب مىفهميد، براي پرهيز از اشتباه، بدان سخن
نمىگفت (صولى، ١٩٤)، اما به همنشينى با نديمان الراضى علاقه داشت و بيش
از همه ازسنان بن ثابت پزشك بهره مىبرد و از وي خواسته بود تا در
نگاهداري جسم و جان و در تعديل رفتار و اخلاق، او را ياري رساند (نك: قفطى،
١٩٢-١٩٣؛ ابن ابى اصيبعه، ٣٠٢-٣٠٣؛ ابوعلى مسكويه، ١/٣٧٦، ٤١٧- ٤١٨؛ تنوخى،
٧/٢٤٨-٢٤٩؛ متز، همانجا،نيز :٢٩ دربارةخشونتهاي بجكم). افزون براين،
سنانرسالهاي نيز براي بجكم نوشت (قفطى، ١٩٥).
بجكم به روزگار خشك سالى، در واسط، ميهمانخانهاي براي نيازمندان ساخت و
همچنين در بغداد بيمارستانى بنا كرد (همو، ١٩٣؛ ابن ابى اصيبعه، ٣٠٤؛ ابوعلى
مسكويه، ١/٤١٩-٤٢٠؛ ابن جوزي، ٦/٣٢٠). مسجد براثا نيز پس از آنكه در عهد
المقتدر عباسى (حك ٢٩٥-٣٢٠ق/٩٠٨-٩٣٢م) ويران گرديد، در ٣٢٨ق به فرمان بجكم،
بازسازي شد و بر ايوان آن نام الراضى خليفه را نوشتند (خطيب، ١/١٠٩؛ متز، ٦٨
؛ نيز نك: ياقوت، ١/٥٣٤). وي براي باز پس گيري حجرالاسود از قرمطيان، پيشنهاد
پرداخت ٥٠هزار دينار كرد، اما ايشان نپذيرفتند، تا سرانجام آن را در ٣٣٩ق به
مكه باز گرداندند (همدانى، ١/١٦٣؛ ابن اثير، ٨/٤٨٦). ظاهراً بجكم به سبب حضور
در ميان ايرانيان، به بعضى از آيينهاي ايشان علاقه داشت و بدان عمل
مىكرد. چنانكه، نوروز، سده و مهرگان را به جشن و سرور مىگذراند (نك: صولى،
١٣٢؛ مسعودي، همانجا).
مآخذ: ابن ابىاصيبعه، احمد، عيون الانباء، به كوشش نزار رضا، بيروت، دار
مكتبة الحياة؛ ابن اثير، الكامل؛ ابن جوزي، عبدالرحمان، المنتظم، حيدرآباد
دكن، ١٣٥٧ق؛ ابن زبير، رشيد، الذخائر و التحف، به كوشش محمد حميدالله،
كويت، ١٩٥٩م؛ ابوعلى مسكويه، احمد، تجارب الامم، به كوشش آمدرز، قاهره،
١٩١٤- ١٩١٥م؛ انطاكى، يحيى، تاريخ، به كوشش عمر عبدالاسلام تدمري، طرابلس،
١٩٩٠م؛ تنوخى، محسن، نشوار المحاضرة، به كوشش عبود شالجى، بيروت، ١٩٩٥م؛
خطيب بغدادي، احمد، تاريخ بغداد، بيروت، دارالكتب العلميه؛ صابى، هلال،
رسوم دارالخلافة، به كوشش ميخائيل عواد، بيروت، ١٤٠٦ق/١٩٨٦م؛ صولى، محمد،
الاوراق، قسم اخبار الراضى بالله و المتقى لله، به كوشش هيورث دن،
قاهره، ١٣٥٤ق/١٩٣٥م؛ العيون و الحدائق، به كوشش نبيله عبدالمنعم داوود،
بغداد، ١٩٧٣م؛ فقيهى، على اصغر، آل بويه و اوضاع زمان ايشان، تهران،
١٣٥٧ش؛ قزوينى، محمد، يادداشتها، به كوشش ايرج افشار، تهران، ١٣٣٧ش؛ قفطى،
على، تاريخ الحكماء، اختصار زوزنى، به كوشش ليپرت، لايپزيگ، ١٩٠٣م؛ قمى،
حسنبن محمد، تاريخ قم، ترجمة حسنبن على قمى، به كوشش جلال الدين
طهرانى، تهران، ١٣٦١ش؛ كاشغري، محمود، ديوان لغات الترك، استانبول، ١٣٣٣ق؛
گرديزي، عبدالحى، زين الاخبار، به كوشش عبدالحى حبيبى، تهران، ١٣٦٣ش؛ لغت
فرس، اسدي طوسى، به كوشش عباس اقبال آشتيانى، تهران، ١٣١٩ش؛ مسعودي،
على، مروج الذهب، به كوشش محمد محيى الدين عبدالحميد، قاهره،
١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ ميرخواند، محمد، روضة الصفا، تهران، ١٣٣٨ش؛ همدانى، محمد، تكملة
تاريخ الطبري، به كوشش البرت يوسف كنعان، بيروت، ١٩٦١م؛ ياقوت، بلدان؛
نيز:
Benveniste, E., X Mots voyageurs en Asie centrale n , JA, ١٩٤٨, vol. CCXXXVI;
Clauson, G., An Etymological Dictionary of Pre-Thirteenth-Century Turkish,
Oxford, ١٩٧٢; Mez, A., The Renaissance of Islam, tr. S. Khuda Bakhsh and
D.S.Margoliouth, London, ١٩٣٧.
روزبه زرين كوب