دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٣٩٥
| باكاليجار جلد: ١١ شماره مقاله:٤٣٩٥ |
باكاليجار، يا باكاليجارِ كوهى، از سپهسالاران آل زيار و امير گرگان و طبرستان
در اوايل سدة ٥ق/١١م. اين نام در طبرستان و خراسان، بههمين صورت
خواندهمىشد (نك: «در ابتداي...»، ١٧- ١٨؛ گرديزي، ٤٢٨؛ بيهقى، ٣٤٥، جم)، اما
صورت «باكالنجار» نيز در برخى از متنها و نسخه بدلها ديده مىشود (نك: مرعشى،
١٩٩-٢٠١؛ خواندمير، ٢/٤٤٢؛ فياض، ٣٤٥، حاشية ٨؛ نيز قس: غفاري، ٧٦؛ شيخعلى
گيلانى، ٨٠). واژة «كاليجار» در گيلكى صورت ديگري از «كارزار» است و
نامگذاري به آن در ميان اميران ديلمى مرسوم بود (يوستى، .(٦١,١٥٣
باكاليجار در متنهاي عربى، به صورت ابوكاليجار و ابوكالنجار آمده است (نك:
ابن اثير، ٩/٤٤٢، ٤٩٦-٤٩٧؛ منجمباشى، ١/گ ٤٥٣).
ابن اثير و منجمباشى، باكاليجار را پسر وِيهان كوهى (قوهى) خواندهاند
(همانجاها)، اما اينكه برخى از پژوهشگران، او را پسر سُرخاب دانستهاند (نك:
بازورث، «دربارة گاهشماري...١»، ٣٠ ، «غزنويان٢»، ٩٠ )، بىترديد نادرست است
و اين اشتباه، از بد خواندن عبارتِ گرديزي (همانجا) ناشى شده است كه در
آنجا، نام پسرِ برادرِ باكاليجار، «شهرو بن سرخاب» آمده است و بعضى (نك:
بازورث، همانجاها) به خطا، در اين عبارت، «شهرو» را برادر باكاليجار
دانستهاند. پارهاي از منابع متأخرتر، باكاليجار را پسرِ منوچهر بن قابوس
دانستهاند («در ابتداي»، ١٧؛ مرعشى، ١٩٩؛ خواندمير، غفاري، شيخعلى گيلانى،
همانجاها) كه با توجه به منابع متقدم، پذيرفتنى نيست؛ به ويژه آنكه،
اخبار مربوط به اواخر روزگار آل زيار، پس از منوچهر بن قابوس، بسيار آشفته
است (نك: اقبال، ٧٩-٨٠). به تصريح بيهقى باكاليجار، دايى انوشيروان پسر
منوچهر بن قابوس بود (ص ٤٣٣). از آنجا كه بيهقى، همروزگار باكاليجار بوده، و
در ديوان رسائل غزنويان به نامهها و مكاتبات دولتى دسترسى داشته است،
ظاهراً دليل موجهى براي ترديد در سخن وي موجود نيست؛ اما ابن اثير (نك:
٩/٤٩٧)، باكاليجار را ناپدري انوشيروان خوانده است (نك: دانشنامه...، ٢/١).
بازورث احتمال داده كه باكاليجار از «آل باوند» بوده («دربارة گاهشماري»،
٣١ ، «غزنويان»، ٧٥ )، اما زرياب اين نظريه را مردود دانسته است (نك:
دانشنامه، ٢/٢). دربارة نسبت «كوهى» (قوهى) باكاليجار نيز مىتوان احتمال داد
كه وي از مردم مناطق كوهستانى طبرستان بوده، و چنين انتسابى در آن نواحى
رواج داشته است (مثلاً نك: مجملالتواريخ...، ٤٠٢).
در سدة ٥ق/١١م، زياريان زير نفوذ غزنويان درآمدند؛ و منوچهر، هر چند استقلال
نسبى آل زيار را حفظ كرد، در واقع، تابع و دستنشاندة سلطان غزنوي محسوب
مىشد (بازورث، همان، ٩٠ ,٧٥ ؛ زرينكوب، ٢/٤٠٩). پس از درگذشت منوچهر
(٤٢٠ق)، پسرش انوشيروان با ارسال مال براي محمود غزنوي، حكومت خود را به
تأييد او رسانيد و خطبه به نام محمود كرد. پس از آن، مسعود غزنوي نيز، امارت
او را پذيرفت (ابن اثير، ٩/٣٧٢؛ منجم باشى، همانجا؛ بازورث، «دربارة
گاهشماري»، ٢٧ ، «غزنويان»، ٧٥ ؛ نيز نك: مادلونگ، .(٢١٦ اما انوشيروان جوانى
خام و كمسال بود و به قول مسعود غزنوي، «در سرش همت مُلك» نبود (بيهقى،
٣٤٥-٣٤٦). در واقع، پس از مرگ منوچهر و ظاهراً حتى در روزگار وي، باكاليجار
فرمانرواي واقعى گرگان و طبرستان، به شمار مىرفت. به روايت بيهقى در
٤٢٢ق، اطرافيان مسعود، باكاليجار را براي ولايت ري پيشنهاد كردند، اما مسعود
از بيم نابسامانى اوضاع در گرگان و طبرستان، نپذيرفت (ص ٣٤٥، ٤٣٣؛ نيز نك:
مادلونگ، همانجا).
در ٤٢٣ق/١٠٣٢م، در غزنين شايع شد كه باكاليجار، به دستياري حاجبِ بزرگِ
منوچهر، انوشيروان را زهر داده، و كشته است (بيهقى، ٤٣٣). البته به استناد
روايات بيهقى (ص ٥٨٣ -٥٨٤، ٥٩٠، ٥٩٣) و ابن اثير (٩/٤٩٦-٤٩٧)، مىدانيم كه
انوشيروان تا سالها بعد، زنده بوده است. احتمال دارد كه اين اخبار نادرست،
به وسيلة باكاليجار شايع شده باشد، تا زمينة فرمانروايى رسمى خود را فراهم
آورد. به هر حال، در همان زمان، نامههايى از گرگان و طبرستان به غزنين
رسيد كه «از تبار مرداويز و وشمگير كس نمانده است نرينه، كه مُلك بدو توان
داد» (بيهقى، ٤٣٣). در اين نامهها، اشارة مستقيمى به مرگ انوشيروان نشده
بود، اما از مسعود غزنوي خواسته بودند كه فرمانروايى اين ولايات را به
باكاليجار بسپارد (همانجا). سرانجام، مسعود كه به استحكام حكومت انوشيروان
اطمينانى نداشت و مىترسيد كه آن نواحى به دست آل بويه بيفتد (نك: همو،
٣٤٥-٣٤٦)، باكاليجار را كه سپهسالار انوشيروان و مدبر دولت او بود (منجمباشى،
١/گ ٤٥٣)، به امارت گرگان و طبرستان منصوب كرد (نك: بيهقى، ٤٣٣) و او را
متعهد پرداخت خراج گردانيد. آنگاه دختر باكاليجار را شايد براي دلجويى از او،
خواستگاري كرد (همو، ٤٣٣-٤٣٤؛ ابن اثير، ٩/٤٤٢). به اين ترتيب، باكاليجار با
خاندان غزنوي پيوند يافت و مسعود، قدري از او آسوده خاطر شد. پيش از آن هم،
منوچهر بن قابوس با يكى از دختران محمود غزنوي ازدواج كرده بود (نك: سهمى،
٥٢٣؛ عتبى، ٣٥٢-٣٥٣؛ مجملالتواريخ، همانجا؛ بازورث، «دربارة گاهشماري»، .(٢٨
با آنكه ابن اثير همه جا از انوشيروان سخن گفته، ولى در خبر مربوط به اين
خواستگاري، باكاليجار را فرمانده سپاه دارا، پسر منوچهر و سرپرست امور او
دانسته است (همانجا)؛ اما دانسته نيست كه اين دارا كيست و چه ارتباطى با
انوشيروان داشته است. مىتوان احتمال داد كه اين دو، يك تن باشند و دارا
ملقب به انوشيروان بوده باشد (نك: زرينكوب، ٢/٤١١، ٥٧٠، حاشية ١٩١).
در ٤٢٤ق كه خبر تهاجم سلاجقه به مسعود رسيد، وي نيروهاي خود را آماده كرد و
از باكاليجار خواست تا هشيار باشد و سپاهى قدرتمند به دهستان بفرستد كه در
رباط مستقر شوند و راهها را محافظت كنند (بيهقى، ٤٧٤- ٤٧٥). در جماديالاول
همان سال، مسعود فرمان داد كه مال ضمان را از باكاليجار طلب كنند و دختر او
را كه عقد كرده بود، بياورند. عبدالجبار، پسرِ وزير خواجه احمدِ عبدالصمد، عازم
گرگان شد و همراه دختر باكاليجار و مال تعهد شده، با قراردادي استوار كه با
باكاليجار بسته بود، در نيشابور به خدمت مسعود رسيد. سلطان غزنوي، فرستادگان
باكاليجار را خلعت بخشيد و خلعتى بسيار گرانبها، «چنانكه وُلات را دهند» براي
باكاليجار فرستاد (همو، ٤٧٩-٤٨٠، ٤٩٨، ٥٠٧، ٥٠٩).
در پىِ حركت مسعود به هند و آغاز شورش غزها در خراسان، باكاليجار از پرداخت
خراج به غزنويان خودداري كرد و با علاءالدوله پسر كاكويه، و فرهاد پسر
مرداويج همراه شده، تصميم به عصيان بر ضد مسعود گرفت. مسعود پس از بازگشت
از هند، غزها را سركوب كرد و به تحريك بعضى از درباريان، به خصوص ابوالحسن
عراقى، به بهانة دريافت خراجِ معوقة دو ساله و فراهم آوردن مواد غذايى و
علوفه براي سپاه، مصمم شد به گرگان و طبرستان لشكر بكشد (ابن اثير، همانجا؛
بيهقى، ٥٧٤؛ بازورث، همان، .(٢٨-٢٩ پس با وجود مخالفت احمدِ عبدالصمد وزير و
ابونصر مشكان، در ربيعالاول ٤٢٦/ ژانوية ١٠٣٥ (قس: گرديزي، ٤٢٧؛ «در ابتداي»،
١٧- ١٨؛ مرعشى، ١٩٩)، از نيشابور به قصد گرگان حركت كرد (بيهقى، ٥٧٧ - ٥٧٨،
٥٨٠). در اين سفر جنگى، بيهقى نيز همراه سپاه مسعود بود (نك: ص٥٨٠، ٥٩١،٥٩٧ -
٥٩٨) و از اين رو، گزارشهاي وي در اين باره، داراي اهميت فراوان است .
چون مسعود به گرگان رسيد، شهر را از مردم خالى ديد. باكاليجار نيز همراه
انوشيروان و بزرگان شهر گريخته بود، اما ٤ هزار سوار عرب كه زبدة سپاه گرگان
بودند، به مسعود پيوستند. اندكى بعد، انوشيروان و باكاليجار پيام بندگى و
اطاعت فرستادند (همو، ٥٨٤؛ نيز نك: «در ابتداي»، ١٨؛ مرعشى، همانجا)، اما مسعود
بدون اعتنا به اين پيام و پيام بعدي، از گرگان به استراباد و ساري رفت و
از آنجا عازم آمل شد. باكاليجار و انوشيروان به طرف ناتل و كُجور و رويان
عقب نشستند و مسعود هم در پى آنان رفت (بيهقى، ٥٨٥ -٥٩٢). در پيكاري كه در
ناتل ميان مسعود و باكاليجار و ديگر اميران محلى روي داد (جماديالاول ٤٢٦)،
سلطان غزنوي با دشواري بسيار، پيروز شد (همو، ٥٩٣ -٥٩٦؛ نيز نك: گرديزي، ٤٢٧-
٤٢٨؛ ابن اثير، ٩/٤٤٢)؛ سپس آمل را به باد غارت داد و بسوخت (نك: بيهقى، ٥٩٧
-٦٠٠).
در جماديالا¸خر ٤٢٦، باكاليجار براي اظهار تسليم، پسر خود را به عنوان گروگان
نزد مسعود فرستاد و از جنگى كه رخ داده بود، عذر خواست و خواهان صلح شد
(همو، ٦٠٢ -٦٠٣) و با شرايطى كه مسعود تحميل كرد، معاهدة صلح منعقد گرديد
(گرديزي، ٤٢٨). اما مسعود، به صوابديد وزير و بزرگان دولت، براي آنكه
باكاليجار براي هميشه از دست نرود، پسر او را خلعتى گران داد و همراه با
پاسخى نيكو به نامة باكاليجار، او را به نزد پدر روانه كرد (بيهقى، ٦٠٣) و در
واقع اجازه داد كه باكاليجار با نظارت و حمايت غزنويان، در امارت گرگان و
طبرستان باقى بماند (اقبال، ٨٠؛ بازورث، همان، .(٢٩ از اين سفر جنگى، به
تصريح مسعود «فايدهاي حاصل نيامد» (بيهقى، ٦٠٨). اما به تعبير ابونصر مشكان،
به باكاليجار فايدهاي بزرگ رسيد، چه، بسياري از مخالفان باكاليجار از ميان
رفتند و مردم منطقه نيز قدر او را دانستند (همو، ٦٠٨ -٦٠٩). به هر حال، مسعود
به تشويق برخى نزديكانش، ابوالحسنِ عبدالجليل را با هزار سوار مأمور كرد تا
به گرگان رود و باج و خراجِ تعهد شده را از باكاليجار طلب كند (همو، ٦٠٩،
٦١٦، ٦٥٥)؛ اما ظاهراً اين سپاه، در اين امر توفيقى نيافت و بازگشت.
در همين ايام، سلجوقيان به خراسان سرازير شدند، از مرو گذشته، به نسا رسيدند
و حاكميت غزنويان را تهديد كردند. به نظر مىرسد كه باكاليجار فرصت را مغتنم
دانست تا خود را از نفوذ غزنويان خارج ساخته، استقلال يابد (نك: همو، ٦١١
-٦١٢، ٧٢٢). بدين سبب، مسعود تلاش كرد تا وي را ديگر بار به سوي خود جلب
كند. بنابراين، در ذيقعدة ٤٢٧ كه جشن مهرگان بود، پس از آنكه باكاليجار
هديههايى به دربار مسعود فرستاد، ميان دو طرف پيمانى بسته شد و باكاليجار
نيز با اينكه از سلطان غزنوي آزرده خاطر بود، واكنشى برضد او انجام نداد
(همو، ٦٥٥ -٦٥٦؛ بازورث، همانجا).
چندي بعد، دو تن از بزرگان غزنوي، ابوسهل حَمدُوي و ابوالفضل سوري كه با
مال بسيار، از برابر سلجوقيان مىگريختند، به گرگان رفتند (٤٢٩ق). باكاليجار
نيز ايشان را پناه داد و به استراباد فرستاد و خود در گرگان، آمادة دفاع شد.
مسعود كه از اين كار سخت خشنود شده بود، نامهاي به باكاليجار نوشت و قول
داد كه اين خدمت را به نيكى جبران كند. در ٤٣١ق، مسعود براي دلگرمى و
نوازش باكاليجار، همراه پيكى، نامه و «خلعتى سخت نيكو» براي او فرستاد
(بيهقى، ٧٢١-٧٢٢، ٧٢٦- ٧٢٨، ٧٨٤، ٨١٥؛ بازورث، همانجا).
به دنبال شكست مسعود از سلجوقيان (٤٣١ق) در دَندانَقان - نزديك مرو - و سپس
مرگ مسعود (٤٣٢ق)، انوشيروان پسر منوچهر نيز در ٤٣٣ق، باكاليجار را دستگير و
بركنار كرد، ولى اندكى بعد قلمروش به دست طغرل سلجوقى افتاد (ابن اثير،
٩/٤٩٦-٤٩٧).
بيهقى، گرديزي و ابن اثير، دربارة سرنوشت باكاليجار، به صراحت مطلبى
ننوشتهاند. برخى مآخذ متأخرتر، درگذشت باكاليجار را ٤٤١ق دانستهاند (نك: «در
ابتداي»، همانجا؛ غفاري، ٧٦؛ مرعشى، ٢٠٠؛ خواندمير، ٢/٤٤٢؛ شيخعلى گيلانى، ٨٠)
كه احتمالاً درست نيست و با توجه به خطاها و خلطهاي اين مآخذ، ممكن است
اين تاريخ، زمان مرگ انوشيروان باشد (نك: زرينكوب، ٢/٤١١؛ قس: ياقوت،
١٦/٢٢١، كه تاريخ مرگ انوشيروان را ٤٣٥ق دانسته است). مىتوان حدس زد كه
باكاليجار در ٤٣٣ق پس از دستگيري به وسيلة انوشيروان و يا پس از سقوط گرگان
به دست طغرل، كشته شده باشد.
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ اقبال آشتيانى، عباس، «امراي آخري آل زيار»،
يادگار، تهران، ١٣٢٦ش، س ٣، شم ٩؛ بيهقى، ابوالفضل، تاريخ، به كوشش
علىاكبر فياض، مشهد، ١٣٥٠ش؛ خواندمير، غياثالدين، حبيبالسير، به كوشش محمد
دبيرسياقى، تهران، ١٣٥٣ش؛ دانشنامة جهان اسلام، تهران، ١٣٧٥ش؛ «در ابتداي
دولت آلوشمگير و آل بويه»، همراه تاريخ طبرستان ابن اسفنديار، به كوشش
عباس اقبال آشتيانى، تهران، ١٣٢٠ش؛ زرينكوب، عبدالحسين، تاريخ مردم
ايران، تهران، ١٣٦٧ش؛ سهمى، حمزه، تاريخ جرجان، به كوشش محمد عبدالمعيد
خان، حيدرآباد دكن، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ شيخعلى گيلانى، تاريخ مازندران، به كوشش
منوچهر ستوده، تهران، ١٣٥٢ش؛ عتبى، محمد، تاريخ يمينى، ترجمة ناصح
جرفادقانى، به كوشش جعفر شعار، تهران، ١٣٥٧ش؛ غفاري قزوينى، احمد، تاريخ
جهان آرا، تهران، ١٣٤٣ش؛ فياض، علىاكبر، حواشى بر تاريخ (نك: هم، بيهقى)؛
گرديزي، عبدالحى، تاريخ، به كوشش عبدالحى حبيبى، تهران، ١٣٦٣ش؛
مجملالتواريخ و القصص، به كوشش محمدتقى بهار، تهران، ١٣١٨ش؛ مرعشى،
ظهيرالدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، به كوشش برنهارد دارن،
تهران، ١٣٦٣ش؛ منجمباشى، احمد، جامعالدول، نسخة عكسى موجود در كتابخانة
مركز؛ ياقوت، ادبا؛ نيز:
, C. E., The Ghaznavids, Beirut, ١٩٧٣; id, X On the Chronology of the Ziy ? rids
in Gurg ? n and ٦ abarist ? n n , Der Islam, Berlin, ١٩٦٤, vol. XL(١); Justi,F.,
Iranisches Namenbuch, Hildesheim, ١٩٦٣; Madelung, W., X The Minor Dynasties of
Northern Iran n , The Cambridge History of Iran, vol. IV, ed. R. N. Frye,
Cambridge, ١٩٧٥.
روزبه زرينكوب