دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٣٨٥
| باقرخان جلد: ١١ شماره مقاله:٤٣٨٥ |
باقِرْخان (د ١٣٣٥ق/١٩١٧م)، ملقب به «سالار ملى»، از رهبران برجستة انقلاب
مشروطه و يار و همرزم ستارخان (ه م).
وي در محلة «خيابان» تبريز، گويا در ١٢٧٨ق/١٢٤٠ش متولد شد. از زندگى او پيش
از ظهور در نهضت مشروطيت، اطلاع چندانى در دست نيست. ظاهراً در جوانى به
بنايى اشتغال داشت و در محلة خود به دليري و عياري شهره بود و به اينسبب،
يكچند كدخداي آنجا شد. گفتهاند كه به روزگار وليعهدي مظفرالدين ميرزا در
تبريز، در زمرة فراشان يا يوزباشيان دستگاه او درآمد و در استيفاي آذربايجان
هم مدتى مأمور گردآوري ماليات بود (سرداري نيا، ١٥، ٢٠، ٢١؛ بهار، ٥؛ بامداد،
١/١٧٩-١٨٠؛ نوايى، فتح...، ١٧٩؛ ايرانيكا، ؛ II/٥٤١ GSE, .(III/٧٢٦ اما آنچه او
را برانگيخت تا استعداد خويش را در سازماندهى جنبش تودهها و رهبري آن نشان
دهد، تلاشهاي محمدعلى شاه در برافكندن بنياد مشروطه و ظهور دورة استبداد صغير
بود. درپى بمباران مجلس و تفويض حكومت و فرماندهى نظامى آذربايجان به
كسانى چون محمد ولى خان تنكابنى و عينالدوله و عبدالمجيد ميرزا (نك: كتاب
نارنجى، ١/٢٦٩؛ سفري، ٣٤٤، ٣٤٦؛ سرداري نيا، ٥٢؛ صفايى، ده نفر...، ٢٤٥)،
انقلاب در آذربايجان اوج گرفت و چون ستارخان نيز از اميرخيز بهپابرخاست،
«نايب باقرخان» (باقربنا) هم از محلة خيابان به او پيوست و با مجاهدانى كه
گردآوردند، قصد تهران و كمك به مجلس شورا كردند، اما انجمن ايالتى تبريز كه
حضور آن دو را در شهر ضروري مىدانست، مانع رفتن آنها شد (فتحى، ٣٤٦؛
سردارينيا، ٣١-٣٢؛ براون، .(٢٠٥ در اين ميان مردم تبريز و مجاهدان اجازة ورود
به عينالدوله و اردوي دولتى ندادند و ستار و باقر به اشغال وروديهاي شهر و
سنگربندي در خيابانها دست زدند (صفايى، رهبران...، ٣٠٧؛ سفري، ٣٥٠؛ كتاب
نارنجى، ١/٢٧٠).
در نخستين روياروييهاي قواي دولتى با مردم تبريز، حوزة نفوذ و اقتدار باقرخان
كه تقريباً به طور مستقل كار مىكرد، چندان گسترده نبود، ولى به تدريج با
ضعف مرتجعان و هواداران شاه، نفوذ بيشتري يافت؛ چنانكه با محاصرة تبريز توسط
قواي دولتى كه موجب بروز قحطى در شهر شد، به ناچار باقرخان وظايف ديگري
برعهده گرفت و اخطاريهها و اعلاميههاي «مجلس غيبى» يا شوراي مخفى تبريز،
به مهر ستار يا باقر صادر مىگرديد (براون، ٢٤٩ ؛ كتاب نارنجى، ١/٢٦٤).
گزارشها و مراسلات كنسولگريهاي روس و انگليس، حاكى از نگرانى مأموران
بيگانه از فعاليتهاي باقرخان و ستارخان است كه به تعبير آنها موجب اغتشاش
در شهر شده بود ( كتابآبى، ٢/٣٨٧، ٤/٨١٤، ٨١٩؛ زينويف، ٨١، ٨٢، ٨٦ -٨٧، ١١٨).
در اواخر رمضان ١٣٢٦/ سپتامبر ١٩٠٨ بازارهاي تبريز بسته شد و انجمن ايالتى به
تشكيل نيروهاي نظامى به فرماندهى باقرخان و ستارخان دست زد كه هزينههاي
آن را مردم مىپرداختند. در برخى منابع اين هزينهها را از مالياتهاي
خودسرانهاي دانستهاند كه توسط ستار و باقر وضع، و اخذ مىشد ( كتابنارنجى،
٢/١٧، ٢٨). مخبرالسلطنه مهدي قلى هدايت از فعاليت اين دو، به مثابة اعمالى
جابرانه و براي گردآوري مال سخن رانده، و به ويژه برخى كارهاي باقرخان
را «ديوانگى» خوانده است ( خاطرات...،١٩١، ١٩٦). از برخى اظهار نظرهاي ديگر
هم برمىآيد كه باقرخان مردي تندخو و كم تحمل بود و گاه خلاف رسم و روية
كسى كه رهبري جنبشى را در دست دارد، عمل مىكرد؛ چنانكه يفرم خان كه خود
از سرانِ نامدار مشروطه بود، از برخى اعمال باقرخان به شدت انتقاد مىكرد
(رائين، ٣٣٧).
به هر حال، در اين ميان رحيم خان چلبيانلو به دستور محمدعلى شاه بر
تبريزيان تاخت و يكى از نخستين اهداف او تخريب و تاراج محلة خيابان بود كه
از لحاظ نظامى و شمار مجاهدان در درجة اول اهميت قرار داشت. حملات بيوك
خان، پسر رحيم خان به خيابان راه به جايى نبرد و رحيم خان خود به تبريز
تاخت و همزمان، به تحريك پاخيتانف، سركنسول روسيه مردم بيمناك شده، فريب
خوردند و بيرقهاي سفيد به علامت صلح با قواي دولتى بر خانههاي خود
برافراشتند. اوضاع طوري واژگونه شد كه باقرخان هم ناچار به خانة ميرهاشم
خيابانى پناهنده شد و از روسها تأمين خواست و حتى گفتهاند كه بيرق سفيد بر
سردر خانهاش آويخت (اميرخيزي، ١٢٣-١٢٤؛ طاهرزاده، ٢٠٦، ٢١٩، ٤٧٦-٤٧٧؛ سرداري
نيا، ٣٥، ٣٦، ٤١؛ براون، .(٤٤١ اين حادثه سبب شد تا بسياري از مجاهدان ديگر
نيز خانهنشين شوند و راه براي تسلط قواي دولتى هموار گردد. در حالى كه
رحيم خان كدخدايان تبريز را وادار مىكرد تا ٩٠ نفر از سران مجاهدان را كه
باقرخان در رأس آنها قرار داشت، به او تسليم كنند، دليري ستارخان كه
بيرقهاي سفيد را فروكشيد و باقرخان را رسماً به ادامة مبارزه فراخواند، اوضاع
را به نفع مشروطه خواهان تغيير داد. باقرخان پس از اظهار پشيمانى، به
درخواست انبوه مردمى كه از مسجد صمصام خان به سوي خانة او روان شدند،
دوباره به تكاپو برخاست و عزم مقابله با رحيم خان كرد. سرانجام نيز به
همت او و ديگر مجاهدان، محل استقرار رحيم خان در باغ شمال تصرف شد
(طاهرزاده، ٢٣٢؛ سرداري نيا، ٤٢-٤٧). پس از آن، رشتة امور شهر در دست مجاهدان
افتاد و طرفداران شاه و مرتجعان كه در شبكهاي مفسدهانگيز به نام «انجمن
اسلاميه» گرد آمده بودند، به ناچار شهر را ترك كردند (طاهر زاده، ٢٥٣).
با اينهمه، عينالدوله به دستور شاه، شهر را در محاصره گرفت و جنگى خونين
آغاز شد و باقرخان كه اردويش مقابل قواي عينالدوله قرار داشت، رشادتهاي
كمنظير نشان داد (سرداري نيا، ٥٤ -٥٦)، و چون نمايندگان روس و انگليس به
بهانة حمايت از اروپاييان، اولتيماتوم شديداللحنى خطاب به انجمن ايالتى
تبريز فرستادند، باقرخان به اين اخطار وقعى ننهاد و از كار دست نكشيد (كدي،
٢٠٥ ؛ طاهرزاده، ٢٣٥). در پى اين اخطار، قواي روسى وارد شهر شد و ستارخان و
باقرخان براي پرهيز از دادن بهانه به دست متجاوزان، مجاهدان را از هرگونه
حركت برضد اين قوا باز داشتند (اميرخيزي، ٤٢٥-٤٣٠) و خود با آنكه در آغاز
پيشنهاد انجمن ايالتى مبنى بر تحصن در كنسولگري عثمانى را نپذيرفتند،
سرانجام در جماديالاول ١٣٢٧/ ژوئن ١٩٠٩ ناچار به آنجا پناهنده شدند (
كتابآبى، ٣/٥٥٦؛ كسروي، ٤٦، ٤٧؛ مبارزه...، ٣٦١؛ براون، ١٣١). با اينهمه،
روسها كه از حضور باقرخان و ستارخان در تبريز سخت واهمه داشتند، با كنسولگري
(شهبندرخانه) عثمانى وارد مذاكره شدند و سرانجام از استانبول دستور رسيد كه
اين «خادمان وطن» به عثمانى بروند، وگرنه مورد حمايت آنها نخواهند بود.
دولت روسيه هم به كنسول خود در تبريز دستور داد تا خروج ستارخان و باقرخان
از تبريز، قواي روس را در شهر نگاه دارد ( كتابآبى، ٣/٥٨٥، ٦٢٨، ٨/٢٠٣٧؛
نوايى، دولتها...، ١٥١؛ براون، ٤٤٢ ؛ معاصر، ٢/١٢٦٤).
در اين ميان، تهران به دست مجاهدان بختياري و گيلانى فتح شد و
مخبرالسلطنه والى آذربايجان گرديد و با استقبال ستارخان و باقرخان روبهرو
شد. وي از آغاز رشتة امور را در دست گرفت و اعلام كرد كه كسى جز دولت و
انجمن ايالتى در ادارة امور مداخله نكند. از آن سوي سپهدار اعظم، ستار و باقر
را براي رفتن به تهران تشويق كرد (ناظمالاسلام، ٢/٥١٠؛ هدايت، خاطرات،
١٩١؛ كسروي، ٨٤؛ صفايى، رهبران، ٤٥٥) و مخبرالسلطنه هم كه نمىخواست آن دو
در تبريز بمانند و از پيش نيز از آنها دلتنگيها داشت، به سردي با آنها رفتار
مىكرد و خواهان خروجشان از شهر بود (هدايت، گزارش...، ٢٥٨؛ اميرخيزي، ٥٦٢) و
اين ناخشنودي سبب شده بود كه برخى از روزنامهها نيز به بدگويى از سردار و
سالار بپردازند. اين عوامل و نيز تلاشهاي رقيبان و دشمنان ستار و باقر و
نودولتان ناسپاس، سخت موجب دلسردي اين دو مجاهد شد (كسروي، ١٠٩-١١٠).
باقرخان و ستارخان به نگارش نامههايى به مقامات در تهران دست زدند و
خدمات خود را بر شمردند و گاه پاسخهايى داير بر قدردانى دريافت داشتند؛ تا
اينكه عضدالملك نايبالسلطنة احمد شاه و سپس مستشارالدوله، رئيس مجلس شوراي
ملى ضمن تأييد خدمات و زحمات آنها، هر دو را به تهران دعوت كردند
(اميرخيزي، ٥٣٠ - ٥٣٥) و گويا از آخوند ملا محمد كاظم خراسانى نيز خواستند كه
آن دو را به آمدن به تهران تشويق كند. توصية آخوند، ستارخان و باقرخان را
در اين كار راسخ كرد و آن دو با گروههاي مسلح خود رهسپار تهران شدند (نوايى،
فتح، ١٨٨؛ كتاب آبى، ٤/٨٢٧). البته در اين كار، اصرار انجمن ايالتى كه از
هشدارهاي روسيه داير بر تجديد لشكركشى بيم داشت، بىتأثير نبود (اميرخيزي،
٥٣٧ -٥٣٩).
ستار و باقر در نوروز ١٢٨٩ تبريز را به قصد تهران ترك كردند. در زنجان، شيخ
محمد خيابانى و ميرزا اسماعيل نوبري و برخى از وكلاي مجلس در ملاقاتى با
اسماعيل اميرخيزي، منشى و مشاور ستار، از رفتن باقرخان و ستارخان به تهران
ابراز نگرانى كردند. اميرخيزي چارة كار را در اين ديد كه آخوند خراسانى آنها
را به عتبات دعوت كند. پس چون مجاهدان به قزوين رسيدند، از علماي نجف
تلگرافى رسيد كه آنها را به تشرف فرا مىخواند. با اينهمه، استقبال گرم
مردم از مجاهدان در همة شهرها و آمادگى تهرانيان براي استقبال، موجب شد تا
سردار و سالار هر دو سفر به عراق را به پس از ديدار از تهران موكول كنند
(همو، ٥٤٧ -٥٤٩).
برخى گزارشها حاكى از آن است كه علماي نجف به درخواست مستشارالدوله،
رئيس مجلس شوراي ملى - كه از آلت دست شدن اين دو توسط «اشخاص مغرض و
معاند» بيمناك بود - و نيز درخواست محرمانة سپهدار اعظم از آخوند خراسانى،
باقرخان و ستارخان را به عراق دعوت كردند (سرداري نيا، ١١٢-١١٣؛ شريف
كاشانى، ٥٠٦). به هر حال سردار و سالار ملى در ميان استقبال بىسابقة مردم
وارد تهران شدند و دولت به پذيرايى باشكوهى از آنان پرداخت و احمد شاه
جوان هر دو را سخت محترم داشت. آنگاه ستارخان را نخست در باغ صاحب اختيار،
و سپس در پارك اتابك، و باقرخان را در باغ عشرتآباد جاي دادند و مجلس
شوراي ملى نيز با اهداي لوحى به تقدير از آنها برخاست و تصويب كرد كه
ماهانه به هر يك ١٠٠٠ تومان مقرري پرداخت گردد (همو، ٥٠٧؛ اميرخيزي، ٥٥٢
-٥٥٤، ٥٦١؛ دولتآبادي، ٣/١٣٤؛ سرداري نيا، ١١٩).
در اين ميان نزاع ميان اعتداليون و انقلابيون يا دموكراتها در حكومت مشروطه
به اوج رسيده بود (رائين، ٣٤٣). جناح اعتدالى كه بسياري از اشراف و
فئودالها را در بر مىگرفت، از آغاز ورود باقرخان و ستارخان به تهران مىكوشيد
به آنها نزديك شود و از وجودشان براي عقب راندن انقلابيون بهره جويد؛
چنانكه دموكراتها گويا پيشبينى مىكردند و به همين سبب، نمىخواستند اين دو
وارد تهران شوند، در نتيجة تمايل ستار و باقر به اين جناح، روابط آنها با
كسانى چون سپهدار اعظم و سردار منصور و سردار محيى روي به گرمى نهاد، ولى
با سردار اسعد و ديگر سران بختياري صميميتى حاصل نشد (هدايت، گزارش، ٢٥٤؛
سرداري نيا، ١٢١؛ دولتآبادي، همانجا). انقلابيون نيز به نوبة خود كوششها كردند
تا ميان ستار و باقر را به هم زنند، ولى تحريكات اعتداليون به جايى رسيد
كه باقرخان در مجلسى، برضد نمايندگان دموكرات مجلس سخنانى درشت گفت (همو،
٣/١٣٥) و به تدريج روابط ميان دو سردار تبريزي با سيدحسن تقىزاده، رهبر
انقلابيون تيره گرديد (اتحاديه، ١٨٢، ٢٢٧)، تا آنجا كه وقتى ستارخان خواهان
تبعيد تقىزاده شد، باقرخان هم از او پشتيبانى كرد (همو، ٢٥٨؛ رائين، ٣٤٣).
نزاع ميان اعتداليون و دموكراتها به يك رشته خشونتها و قتلهايى منجر گرديد
كه عدهاي از سران مشروطه و دولتمردان نامدار از قربانيان آن بودند (همو،
٣٤٦؛ اميرخيزي، ٦٠٨)؛ تا سرانجام براساس مصوبة مجلس شوراي ملى و دستور كابينة
مستوفىالممالك، يفرم خان رئيس نظمية تهران اعلام كرد كه مجاهدان بايد ظرف
٤٨ ساعت سلاحهاي خود را تحويل دهند ( كتابآبى، ٤/٨٩٧؛ دولتآبادي، ٣/١٣٧-
١٣٨؛ طاهرزاده، ٤٨٧) و اين كار به نزاع و جنگ ميان مجاهدان و قواي دولتى،
در محل اقامت ستارخان انجاميد و باقرخان هم با گروه خود بىدرنگ به
ستارخان پيوست (٣٠ رجب ١٣٢٨). سرانجام قواي دولتى فائق آمد و باقرخان
دستگير شد و مورد تحقير و توهين قرار گرفت و اموال مجاهدان و لوحة اهدايى به
سالار و سردار ملى به يغما رفت (اميرخيزي، ٦٤١؛ رائين، ٢٨-٢٩؛ دولتآبادي،
٣/١٣٨؛ سرداري نيا، ١٢٤-١٢٦).
سردار و سالار ملى به ناچار در تهران ماندند، يا نگاه داشته شدند. ستارخان ٤
سال بعد درگذشت و باقر خان نيز چند سال بعد، در آغاز جنگ جهانى اول، در زمرة
گروهى از آزاديخواهان در محرم ١٣٣٤/ نوامبر ١٩١٥ رهسپار قلمرو عثمانى در عراق
شد، ولى شكست آلمان در اين ناحيه و پراكنده شدن آزادي خواهان، باقرخان و
يارانش را به فكر بازگشت به ايران انداخت. وي و يارانش در راه بازگشت در
حدود مرز قصر شيرين در خانة مردي به نام محمدامين طالبانى بيتوته كردند،
ولى شبانگاه همه به دست او كه طمع در اموالشان بسته بود، كشته شدند (ح
١٣٣٥ق/١٩١٧م). چند روز بعد مأموران انگليسى كه از سابقة شرارتهاي محمدامين
آگاه بودند، از ماجرا خبر يافتند و او را گرفتند و پيكر باقر خان را كه در
گودالى دفن شده بود، يافتند. محمدامين طالبانى اعدام، و باقرخان همانجا به
خاك سپرده شد (طاهرزاده، ٤٠١؛ بامداد، ١/١٨٠). بعدها در آذرماه ١٣٢٥ مجسمهاي
از او در ميدان شهرداري تبريز نصب كردند، ولى با سقوط حكومت پيشهوري، آن
مجسمه نيز در زمرة چيزهاي ديگر از ميان رفت (مجتهدي، ٤٢). در آذرماه ١٣٥٤ جسد
باقرخان، سالار ملى از روستاي محمدامين كه اكنون بيشمان نام دارد، به
تبريز منتقل، و با احترام در گورستان طوبائيه دفن شد و بنايى شايسته بر گور
او برپا گرديد و چندي بعد نيز يكى از خيابانهاي تبريز «سالار ملى» نام گرفت.
باقرخان تنها يك دختر به نام ربابه داشت كه در ٣١ خرداد ١٣٤٧ش، ٧ سال پيش
از انتقال پيكر پدرش به تبريز، درگذشت (سرداري نيا، ١٤٩، ١٥٤).
مآخذ: اتحاديه، منصوره، پيدايش و تحول احزاب سياسى مشروطيت، تهران، ١٣٦١ش؛
اميرخيزي، اسماعيل، قيام آذربايجان و ستارخان، تبريز، ١٣٥٦ش؛ بامداد، مهدي،
شرح حال رجال ايران، تهران، ١٣٥٧ش؛ براون، ادوارد، نامههايى از تبريز،
ترجمة حسن جوادي، تهران، ١٣٥١ش؛ بهار، محمدتقى، تاريخ مختصر احزاب سياسى
ايران، تهران، ١٣٥٧ش؛ دولتآبادي، يحيى، حيات يحيى، تهران، ١٣٦٢ش؛ رائين،
اسماعيل، يپرم خان، تهران، ١٣٥٠ش؛ زينويف، ايوان الكسيويچ، انقلاب
مشروطيت ايران، ترجمة ابوالقاسم اعتصامى، تهران، ١٣٦٢ش؛ سرداري نيا، صمد،
باقرخان سالار ملى، انتشارات ايرانيان، ١٣٦٩ش؛ سفري، محمدعلى، مشروطه
سازان، تهران، ١٣٧٠ش؛ شريف كاشانى، محمدمهدي، واقعات اتفاقيه در روزگار،
به كوشش منصوره اتحاديه و سيروس سعدونديان، تهران، نشر تاريخ ايران؛
صفايى، ابراهيم، ده نفر پيشتاز، تهران، ١٣٥٧ش؛ همو، رهبران مشروطه، دورة
دوم، تهران، ١٣٦٣ش؛ طاهرزاده بهزاد، كريم، قيام آذربايجان در انقلاب
مشروطيت ايران، تهران، اقبال؛ فتحى، نصرتالله، زندگىنامة شهيد نيكنام ثقة
الاسلام تبريزي، تهران، ١٣٥٢ش؛ كتاب آبى، گزارشهاي محرمانة وزارت امورخارجة
انگليس، به كوشش احمد بشيري، تهران، ١٣٦٢ش؛ كتاب نارنجى، گزارشهاي سياسى
وزارت امور خارجة روسية تزاري، به كوشش احمد بشيري، تهران، ١٣٦٦ش؛ كسروي،
احمد، تاريخ هيجده سالة آذربايجان، تهران، ١٣٥٥ش؛ مبارزه با محمدعلى شاه،
اسنادي از فعاليتهاي آزادي خواهان ايران در اروپا و استانبول، به كوشش
ايرج افشار، تهران، ١٣٥٩ش؛ مجتهدي، مهدي، رجال آذربايجان در عهد مشروطيت،
تهران، ١٣٢٧ش؛ معاصر، حسن، تاريخ استقرار مشروطيت در ايران، تهران، ١٣٥٢ش؛
ناظم الاسلام كرمانى، محمد، تاريخ بيداري ايرانيان، به كوشش علىاكبر
سعيدي سيرجانى، تهران، ١٣٦٢ش؛ نوايى، عبدالحسين، دولتهاي ايران از آغاز
مشروطيت تا اولتيماتوم، تهران، ١٣٥٥ش؛ همو، فتح تهران، تهران، ١٣٥٦ش؛
هدايت، مهدي قلى، خاطرات و خطرات، تهران، ١٣٣٤ش؛ همو، طلوع مشروطيت، به
كوشش امير اسماعيلى، تهران، ١٣٦٣ش؛ همو، گزارش ايران، به كوشش محمدعلى
صوتى، تهران، ١٣٦٣ش؛ نيز:
, E. G., The Persian Revolution of ١٩٠٥-١٩٠٩, Cambridge, ١٩٦٦; GSE; Iranica;
Keddie, N., X Iran under the Later Q ? j ? rs, ١٨٤٨-١٩٢٢ n , The Cambridge
History of Iran, vol. VII, ed. P. Avery, London, ١٩٩١.
مجدالدين كيوانى