دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٣٢٠
| باذان جلد: ١١ شماره مقاله:٤٣٢٠ |
باذان (عربى شدة باذام، براي معنى و اشتقاق، نك: يوستى، ٥٦ )، فرمانرواي
ايرانى يمن از سوي خسرو پرويز مقارن ظهور اسلام. نام او در اغلب منابع عصر
اسلامى باذان بن ساسان (در برخى منابع عربى صورت باذام نيز آمده، مثلاً
ابن حبيب، ٨)، و در برخى باذان بن ساسان الجرون ( مجمل...، ١٧٣: سامان،
كه تصحيف است) ياد شده است (مسعودي، مروج...، ٢/٢١٠؛ حمزه، ١٠٩؛ رازي،
٣٧).
مىتوان گمان كرد كه مقصود نويسندگان از ذكر ساسان در نسب او، انتسابش به
خاندان ساسانى، همچون سلف او وهرز (نك: نولدكه، ٣٩٤) بوده است. اما در كتاب
حمزة اصفهانى نام پدر او مهران آمده (ص ١١٨)، و هم از اينجا اين احتمال
مطرح شده كه باذام از خاندان مهران، يكى از خاندانهاي هفتگانة بزرگ و
دولتمردان ايران بوده است (نولدكه، ٢٤١-٢٤٢، ٣٩٨). البته اين معنى كه
برخى از منابع كنية باذام را ابومهران آوردهاند (ابن حبيب، همانجا)، نيز
مىتواند مؤيد اين انتساب باشد. مطابق روايتى، باذان اصلاً از مردم ديه
طخرود از رستاقهاي قم بود و در آنجا املاك و خانهها داشت (قمى، ٨٣ -٨٤). به
هر حال، از روزگار خسرو انوشيروان، ايرانيانى كه براي كمك به سيف بن ذي
يزن برضد حبشيان وارد يمن شدند، پس از پيروزي در همانجا مقام گرفتند. اينان
و فرزندانشان كه به «ابناء» موسوم گشتند، بربخشهاي مهمى از يمن چيره شدند و
سر كردة ايشان به عنوان نايب شاه ايران، و به انتخاب يا تأييد او بر يمن
فرمان مىراند. شمار و نام برخى از اين فرمانروايان محل اختلاف مورخان است
(براي تفصيل، نك: ه د، ابناء). باذان به روايت طبري (٢/١٤٨) و ابن اثير
(١/٤٥١) پنجمين حاكم يمن از ابناء و جانشين خُرّه خسرو پسر مروزان (مرزبان)
يا بينجان بود (براي ضبطهاي ديگر، نك: ابن هشام، ١/٧١؛ يوستى، ٦٨ ؛ نولدكه،
٣٦٣؛ نيزنك: طبري، ٢/١٧١؛ حمزه، مسعودي، همانجاها) كه به دستور خسرو پرويز
فرمانروايى را در دست گرفت (ابن هشام، همانجا؛ طبري، ٢/٢١٥) و از مركز حكومت
خود، صنعا كه تختگاه تاريخى تبابعة يمن بود، برابناء و آن ديار فرمان مىراند
(قلقشندي، ٥/٤٦).
در عصر حكومت باذان، در ايران و شبه جزيرة عربى تحولات بزرگ سياسى پديد آمد
كه آيندة ابناء را دگرگون ساخت. از يك سوي دولت ساسانى در پى جنگهاي دراز
با روميان، و انقراض دولت دست نشاندة آل منذر كه تهاجم اعراب بدوي به
مرزهاي ايران را به دنبال داشت، به سراشيب سقوط افتاد و قتل خسرو پرويز،
اين انقراض را سرعت بخشيد؛ و از سوي ديگر ظهور و گسترش اسلام در حجاز، روابط
قبيلهاي و قدرتهاي غالب بر مناطق مختلف شبه جزيرة عربى را سخت تحت تأثير
قرار داد. يكى از نتايج اين تحولات، تهديد امنيت راههاي بازرگانى غرب و
جنوب ايران توسط اعراب بدوي و ائتلاف آنان بر ضد ايرانيان و از جمله ابناء
و شخص باذان در جنوب عربستان بود؛ چنانكه يك بار بنى تميم بر كاروانى
ايرانى كه از يمنِ زير حكومت باذان مُشك و بلكه خراج به دربار خسرو مىبرد
(به روايتى از ايران به يمن مىرفت)، تاختند و آن را غارت كردند (طبري،
٢/١٦٩؛ ياقوت، ٣/٤٠١؛ حمزه، ١١٤؛ نيز نك: نولدكه، ٤١١). سيطرة بنى تميم بر
راه تجاري شرقيمامه، و نيز دليري بنى شيبان در تهاجم به مرزهاي غربى
ايران، اعراب جنوبى را نيز به ائتلافى از تيرههاي بنى مذحج و تشكيل
سپاهى بزرگ براي جنگ بر ضد باذان و ابناء كشاند و اگر انعقاد پيمانى ميان
باذان و همْدانيان، از نيرومندترين و پرآوازهترين قبايل جنوب، پيش نمىآمد،
بقاي ابناء سخت به مخاطره مىافتاد. اين پيماننامه در دو نسخه به زبان
عربى و فارسى (مقصود پهلوي است) نوشته شد و متن عربى آن اكنون موجود است
(رازي، ٣٧-٣٩).
يكى از وظايف فرمانروايان ايرانى يمن، ارسال گزارشهايى دربارة اوضاع
عربستان به دربار ساسانى بود. به همين سبب، باذان نيز طى نامهاي به خسرو
پرويز، از ظهور پيامبر (ص) «در جبال تهامه» و پيروان اندك او و مخالفت عرب
با دعوت جديد سخن راند (حمزه، ١٠٧). حمزه تاريخ اين نامه را سال ١٩ از
سلطنت خسرو، برابر با سال اول، يا اوايل سال دوم بعثت آورده است؛ ولى
اين گزارش مىبايست ديرتر تهيه شده باشد؛ چه، دعوت اسلامى تا سال سوم
پنهانى بود و مخالفتهاي علنى مشركان با پيامبر(ص) آغاز نشده بود. به هر
حال، از واكنش خسرو خبري در دست نيست و ممكن است آن را بىاهميت تلقى
كرده باشد؛ ولى آنگاه كه پيامبر (ص)، پس از صلح حديبيه، خودنامهاي به
خسرو نوشت و به اسلام دعوتش كرد، خشم شاه برانگيخته شد و به باذان نامه
كرد (قس: بيهقى، احمد، ٤/٣٩١) كه دو تن از مردان چابك خود را براي دستگيري،
يا قتل پيامبر (ص) به حجاز فرستد. باذان كه با اوضاع منطقه، و اخبار مربوط
به دعوت اسلامى آشناتر بود، دو يا چند تن از مردانش را با نامة خسرو، يا
نامهاي كه خود نوشته بود، نزد پيامبر(ص) فرستاد و يكى را از آن ميان دستور
داد تا درست بنگرد و با پيامبر(ص) سخن گويد و اخبارش را به او برساند. مشركان
از اينكه خسرو ايران به كار پيامبر(ص) پرداخته بود، سخت خشنود شدند؛ اما
پيامبر(ص) فرستادگان را مدتى در مدينه، و به روايتى در خانة سلمان پارسى
نگاه داشت و سرانجام به آنها خبرداد كه خسرو به دست پسرش شيرويه كشته
شده است؛ آنگاه توسط آنان به باذان توصيه كرد كه به اسلام بگرود تا
پيامبر(ص) او را بر فرمانروايى يمن و رياست ابناء ابقا كند؛ سپس هديهاي
گرانبها به يكى از آن فرستادگان داد و آنها را بازگردانيد. بنا بر روايتها،
باذان كه تمايل بسيار به اطلاع از احوال و اخبار پيامبر(ص) نشان مىداد،
نسبت به دعوت اسلامى واكنشى انكار آميز بروز نداد و حتى اعلام كرد كه اگر
سخن پيامبر(ص) راست درآيد، هيچ يك از فرمانروايان در گروش به اسلام بر او
پيشى نخواهد گرفت. آنگاه به انتظار نشست تا نامة شيرويه رسيد كه از قتل
خسرو سخن مىگفت و دستور مىداد كه پيامبر را نيازارند. باذان و بسياري از
ابناء مانند وهببن منبّه و خره خسرو و فيروز ديلمى بىدرنگ اسلام آوردند
(طبري، ٢/٦٥٥ -٦٥٧؛ ابنهشام، ١/٧١-٧٢؛ ابن سعد، ١/٢٦٠؛ مسعودي، التنبيه...،
٢٥٩؛ مجمل، ٢٥١-٢٥٢؛ مقريزي، ١/٥٣٥؛ اهدلى، ٦١).
دربارة تاريخ اين واقعه و گروش باذان و ابناء به اسلام كه بسياري از
مورخان آن را در سال ٦ق/٦٢٧م دانستهاند، بايد گفت كه به نظر مىرسد روايت
ابن سعد (١/٢٥٨) كه آن را در محرم سال ٧ دانسته، درست تر است (نيز نك:
شجاع، ١٢٣-١٢٤). از اينرو، ابنحجر باذان رانخستين فرمانرواي مسلمانِ
غيرعرب، و نخستين امير مسلمانِ يمن خوانده است (١/١٧٠). با اينهمه، برخى از
همان مورخان و ديگران در مواضع ديگر، تصريح كردهاند كه باذان در سال ١٠ق
اسلام آورد (طبري، ٣/١٥٨؛ ابن اثير، ٢/٣٠٤؛ سهيلى، ١/٣١٥؛ نيز نك: على،
٣/٥٢٨)، در حالى كه ظاهراً باذان پيش از اين تاريخ درگذشته بود (نك: دنبالة
مقاله).
به هرحال باذان پس از دريافت خبر قتل خسرو، باز نامهاي همراه با
نمايندگان به مدينه فرستاد و پيامبر(ص) را از گروش خود و ابناء به اسلام خبر
داد (ابن هشام، همانجا؛ گزارش موجز اين مأموريت، از طريق عبدالله پسر فيروز
ديلمى كه پدرش در زمره، يا رئيس نمايندگان باذان بود، روايت شده است، نك:
احمدبن حنبل، ٤/٢٣٢). پيامبر (ص) هم حكومت او را تأييد كرد و بر تمام مخاليف
يمن ولايتش داد (قلقشندي، ٥/٢٦؛ قس: على، همانجا، كه مىگويد: ظهور اسلام
حكومت ايرانيان را منقرض كرد) و وَ بْربن يُحَنّس خزاعى را براي تعليم
اسلام به يمن فرستاد (رازي، ٨٠). نخستين مسجد يمن توسط وبر و به دستور
پيامبر (ص) در املاك باذان ساخته شد و در عصر عمر نيز در بخشى از املاك خالصة
باذان در صنعا جامع صنعا را ساختند (همو، ٨١، ٨٩). از آن سوي ويرانى قصر
غمدان در صنعا كه از شگفتيهاي روزگار (ياقوت، ٣/٨١١ -٨١٢)، و محل بتها بود،
گويا در همين دوران توسط باذان و به خواست پيامبر (ص) رخ داده است (رازي،
٢٦؛ ابن حبيب، ٣١٧؛ قس: طبري، ٢/١٢٥- ١٢٦؛ سهيلى، ١/٢٢٧).
علىبن زيد بيهقى عنوان نامهاي از پيامبر(ص) به باذان را در كتاب خود
آورده كه حضرت در آن، او را شاه يمن خوانده است (ص١٤١). اين نامه را
معاذبن جبل نزد باذان برد. با آنكه از متن نامه خبري در دست نيست، ولى
برخى از محققان صحت انتساب آن را تأييد كردهاند (حميدالله، ٢١٢؛ قس:
حديثى، ٩١-٩٢، كه اصل آن را نادرست دانسته است). اينكه برخى از مورخان،
اسلام آوردنِ باذان را در سال ١٠ق دانستهاند، بايد از آنجا برخاسته باشد كه
وبر بن يحنس چون وارد يمن شد، بقية ابناء را به اسلام خواند و آنها در اين
زمان مسلمان شدند (طبري، ٣/١٥٨)، و مورخان در ذكر حوادث اين دوره، باذان را
نيز در زمرة اين ابناء قرار دادهاند.
دربارة تاريخ و چگونگى مرگ باذان روايتهاي مختلف در دست است. از برخى از
گزارشهاي طبري بر مىآيد كه وي پيش از سال ١٠ق و پيش از خروج اسود عنسى
درگذشته بود (٣/٢٢٨، ٢٣٦) و حتى گفتهاند كه وقتى وبربن يحنس به صنعا رسيد،
باذان نمانده بود (رازي، ٨٠ -٨١؛ قس: قلقشندي، همانجا). اما بعضى گزارشها كه
مؤيدي ندارد، حاكى از آن است كه باذان خود براي ديدار پيامبر (ص) رهسپار
مدينه شد، ولى در راه اسودعنسى او را گرفت و كشت (ابن حجر، همانجا)، و يا در
جنگى كه ميان اين دو در گرفت، باذان به قتل رسيد و زنش را اسود به همسري
خود درآورد (طبري، ٣/٢٢٩، ٢٣٦؛ مسعودي، همان، ٢٧٧؛ قس: قلقشندي، ٥/٤٦)؛
بلاذري هم از گزارشى ياد كرده است كه مطابق آن وقتى قيس بن هبيرة مكشوح
از سوي پيامبر(ص) به مقابلة اسود آمد، باذان زنده بود و قيس نزد او رفت (ص
١٠٥- ١٠٦)؛ ولى خود اين روايت را درست ندانسته، و تأكيد كرده است كه باذان
در آن وقت درگذشته، و داذويه جاي او را گرفته بود. اين داذويه كه
خواهرزادة باذان بود، با فيروز ديلمى و قيس و مرزبانه همسر باذان، همداستان
شدند و اسود عنسى را به قتل رساندند (همو، نيز مسعودي، همانجاها؛ حمزه، ١١٠؛
بسوي، ٣/٢٦٢-٢٦٣).
پس از باذان، پيامبر(ص) حكومت يمن را ميان چند تن تقسيم كرد و از جمله
صنعا را به شهر بن باذان داد كه او خود در سال ١١ق در جنگ با اسود به قتل
رسيد (طبري، ٣/٢٢٨-٢٢٩). برخى از نويسندگان، باذان را از موالى پيامبر(ص)، و
ابن حجر او را از اصحاب دانسته است (١/١٣٦)، ولى مىدانيم كه او به ديدار
پيامبر(ص) نائل نشد و حداكثر از قول شعبى نقل كردهاند كه وي قصد ديدار
پيامبر(ص) كرد، اما در راه كشته شد (همو، ١/١٧٠). عمرو بندينار از راويان
احاديث عمر، از موالى باذان بوده است (ابن سعد، ٥/٤٧٩). جالب آنكه در سدة
٦ق/١٢م نيز، ابومحمد فضلبن محمد شعرانى بيهقى اديب و فقيه، نسب خود را به
باذان مىرسانده، و به آن فخر مىكرده است (بيهقى، على، ١٤٠-١٤١).
مآخذ: ابن اثير، الكامل؛ ابن حبيب، محمد، المحبر، به كوشش ايلزه ليشتن
اشتتر، بيروت، دارالا¸فاق الجديده؛ ابن حجر عسقلانى، احمد، الاصابة، قاهره،
١٣٢٨ق؛ ابن سعد، محمد، الطبقات الكبري، بيروت، ١٣٧٦ق/١٩٥٧م؛ ابن هشام،
محمد، السيرة النبوية، به كوشش مصطفى سقا و ديگران، بيروت، دارالقلم؛ احمد
بن حنبل، مسند، قاهره، ١٣١٣ق؛ اهدلى، محمد، نثرالدرالمكنون، قاهره، مطبعة
زهران؛ بسوي، يعقوب، المعرفة و التاريخ، به كوشش اكرم ضياء عمري، بغداد،
١٣٩٦ق/١٩٧٦م؛ بلاذري، احمد، فتوح البلدان، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٦٦م؛
بيهقى، احمد، دلائل النبوة، به كوشش عبدالمعطى قلعجى، بيروت، ١٤٠٥ق/١٩٨٥م؛
بيهقى، على، تاريخ بيهق، به كوشش احمد بهمنيار، تهران، فروغى؛ حديثى، نزار
عبداللطيف، اهل اليمن فى صدر الاسلام، بيروت، المؤسسة العربية للدراسات و
النشر؛ حمزة اصفهانى، تاريخ سنى ملوك الارض و الانبياء، بيروت، دارمكتبة
الحياة؛ حميدالله، محمد، مجموعة الوثائق السياسية للعهد النبوي و الخلافة
الراشدة، بيروت، دارالنفائس؛ رازي، احمد، تاريخ مدينة صنعاء، به
كوششحسينبنعلىعبداللهعمري، صنعاء، ١٤٠١ق/١٩٨١م؛سهيلى،عبدالرحمان، الروض
الانف، به كوشش عبدالرحمان وكيل، بيروت، ١٣٨٧ق/١٩٦٧م؛ شجاع، عبدالرحمان
عبدالواحد، اليمن فى صدر الاسلام، دمشق، دارالفكر؛ طبري، تاريخ؛ على، جواد،
المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام، بيروت، دارالعلم للملايين؛ قلقشندي،
احمد، صبح الاعشى، قاهره، ١٣٨٣ق/١٩٦٣م؛ قمى، حسنبن محمد، تاريخ قم، ترجمة
حسن ابن على قمى، به كوشش جلال الدين طهرانى، تهران، ١٣٦١ش؛ مجمل
التواريخ و القصص، به كوشش محمدتقى بهار، تهران، ١٣١٧ش؛ مسعودي، على،
التنبيه و الاشراف، به كوشش دخويه، ليدن، ١٨٩٣م؛ همو، مروج الذهب، به
كوشش شارل پلا، بيروت، ١٩٦٦م؛ مقريزي، احمد، امتاع الاسماع، به كوشش محمود
محمد شاكر، قاهره، ١٩٤١م؛ نولدكه، تئودور، تاريخ ايرانيان و عربها در زمان
ساسانيان، ترجمةعباس زرياب، تهران، ١٣٥٨ش؛ ياقوت، بلدان؛ نيز:
Justi, F., Iranisches Namenbuch, Hildesheim, ١٩٦٣.
صادق سجادي