دانشنامه بزرگ اسلامی - مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی - الصفحة ٤٢٦٨
| بابر، ظهيرالدين جلد: ١١ شماره مقاله:٤٢٦٨ |
بابُر، ظهيرالدينمحمد(٨٨٨ -٩٣٧ق/١٤٨٣-١٥٣١م)، بنيانگذار سلسلة گوركانيان هند.
وي فرزند عمر شيخ و نوادة امير تيمور گوركانى بود و از سوي مادر نيز به
چنگيزخان نسب مىبرد (بابر، ٥ -٧؛ دوغلات، گ١١٠ ب؛ هاليستر، ١٤٢-١٤٣). بابر در
١٢ سالگى (٥ رمضان ٨٩٩) بر جاي پدر در انديجان (تختگاه فرغانه) به حكومت
نشست (بابر، ٢،٥؛ دوغلات، گ ١٢٢ب؛ ابوالفضل، ١/٨٧). زندگى سياسى او را
مىتوان بر ٣ مرحلة اصلى تقسيم كرد: ١. از حكومت انديجان تا سفر به كابل
(٨٩٩ -٩١٠ق)؛ ٢. از سفر به كابل تا فتح دهلى (٩١٠-٩٣٢ق)؛ ٣. از تأسيس سلسلة
گوركانيان در هند تا درگذشت وي (٩٣٢-٩٣٧ق).
پس از مرگ تيمور، تقسيم قلمرو او ميان فرزندان و نوادگانش كشمكشهايى را به
ويژه در آسياي مركزي پديد آورد. پس از درگذشت عمر شيخ، و آغاز حكومت بابر،
سلطان احمد ميرزا، عموي بابر و حاكم سمرقند، و سپس سلطان محمودخان، دايى
بابر و حاكم تاشكند، هر كدام طمع در قلمرو او بستند، ولى با مقاومت بابر و
امراي طرفدار او راه به جايى نبردند (همو، ١/٨٨؛ فرشته، ١/١٩٢). مهمترين
مخالف بابر، شيبانىخان ازبك بود كه امير جوان تيموري با وجود او راه
دشواري در پيش داشت. با اينهمه، بابر عزم كرده بود كه سرزمين تحت فرمان
خود را توسعه دهد و به ويژه بر سمرقند، پايتخت تيمور تسلط يابد. پس به تلاشى
بىوقفه كه ١٩ سال به طول انجاميد، دست زد. نخستين بار در ٩٠٣ق /١٤٩٧م، با
فرار بايسنقر فرزند ابوسعيد، بابر وارد سمرقند شد (دوغلات، گ ١٢٣ الف؛
ابوالفضل، ١/٨٩؛ فرشته، ١/١٩٣)؛ اما برخى از يارانش از او جدا شده، در
انديجان، برادرش جهانگير ميرزا را به حكومت برداشتند. در اين ميان بابر
سمرقند را نيز از دست داد و لشكريانش پراكنده شدند وخود به ناچار به خجند
رفت؛ اما سال بعد انديجان را گرفت و در ٩٠٥ق فرغانه را نيز به چنگ آورد و
آن را ميان خود و جهانگير تقسيم كرد (همو، ١/١٩٣- ١٩٥؛ I/٨٤٧ , ٢ . وي سپس
بهفكر تسخير سمرقند افتاد وبا آنكه شهر در دست شيبانىخان بود، ولى با حمايت
مردم در ٩٠٦ق آنجا را گرفت (بابر، ٥٤؛ دوغلات، ابوالفضل، همانجاها؛ روملو،
٧١)، و در حالى كه ١٩ سال بيش نداشت، كوشيد تا اتحاديهاي از امراي اطراف
براي سركوب قطعى شيبانىخان ايجاد كند، ولى توفيقى نيافت. وي سپس در ٩٠٦ق
در جنگ سرپل از ازبكان شكست خورد و به سمرقند بازگشت (فرشته، ١/١٩٦؛
جهانگشاي...، ٣٢٥- ٣٢٦؛ ٢ ، EIهمانجا)و شيبانىخان شهر را به محاصره گرفت. كار
بر بابر دشوار شد و به ناچار دراوايل سال ٩٠٧ق شبانه از شهر بيرون رفت
(روملو، ٧٣؛ فرشته، ١/١٩٧) و به كمك سلطان محمودخان زمستان را در اراتپه
گذراند.
اتحاد خانهاي تاشكند و مغولستان به حمايت از بابر در ٩٠٨ق راه به جايى نبرد
و او از ازبكان شكست خورد و يك سال در ميان قبايل صحرانشين به سر برد (همو،
١/ ١٩٧- ١٩٨؛ جهانگشاي، نيز ٢ EI، همانجاها)، پس از آن، نزد محمد باقر، حاكم
ترمذ رفت و به پيشنهاد او قصد كابل كرد (فرشته، همانجا؛ نيز نك: غفاري،
٢٣٩-٢٤٠؛ خواندمير، غياثالدين، ٤/٣٠٧).
دومين مرحلة زندگى سياسى بابر از اينجا آغاز مىگردد: وي در ٩١٠ق با نيروي
اندكى به بدخشان رفت و مورد استقبال خسروشاه، حاكم آنجا و مردم قرار گرفت
و با كمك نظامى او روي به كابل نهاد و در ٩١٠ق با تسليم محمد مقيم ارغون،
امير شهر، آنجا را گرفت (دوغلات، گ ١٢٤ب ١٢٥ الف؛ گلبدن بيگم، ٤- ٥؛ بكري،
٩٩؛ خواندمير، غياثالدين، ٤/٣٠٨). سپس سلطانحسينميرزافرمانروايهراتازبيم
شيبانىخان، بابر را به كمك خواست و او رهسپار هرات شد و با آنكه در راه خبر
مرگ سلطان حسين رسيد، بابر به حركت خود ادامه داد و در هرات با بديعالزمان
و مظفر حسين، پسران سلطان حسين ميرزا ملاقات كرد، ولى كوششهايش براي ايجاد
اتحاد بر ضد ازبكان به جايى نرسيد (گلبدنبيگم، ٦ -٧؛ ابوالفضل، ١/٨٩ -٩٠؛
فرشته، ١/١٩٨؛ رياضالاسلام، ٢٠-٢١؛ دوغلات، گ ١٥٩ب؛ روملو، ١٢٢-١٢٣). با
اينهمه، وي در ٩١٣ق قندهار و زمين داور را تصرف كرد (همو، ١٣٤؛ بكري، ١٠٣)، و
اندكى بعد، به گزارش دخترش، گلبدن بيگم (ص ٩) خود را بابر پادشاه خواند
(نيز نك: راس، .(٦
شكست و قتل شيبانىخان توسط شاه اسماعيل صفوي در ٩١٦ق/١٥١٠م فرصت مناسبى
به دست بابر داد و او در زمستان ٩١٧ق با شتاب به سوي سمرقند حركت كرد و از
شاه اسماعيل نيز كمك خواست (فرشته، ١/٢٠٠؛ راس، ٧ ؛ رياض الاسلام، ٢٦) و
وعده داد كه در صورت پيروزي كامل بر سمرقند و بخارا، خطبه و سكه به نام
شاه اسماعيل كند. شاه صفوي پذيرفت و لشكري به ياري او فرستاد (
جهانگشاي،٤١٣-٤١٤). بهاينترتيب، بابر با كمك قزلباشها سومين بار، سمرقند را
فتح كرد و قلمرو او سراسر تاشكند، كابل، قندوز، حصار، سمرقند، بخارا و فرغانه را
دربرگرفت (راس، همانجا).
خواندن خطبه به نام شاه اسماعيل در سمرقند، و احتمالاً زدن سكه به نام او
(شواهد سكهشناسى در اينباره صراحت ندارد، نك: I/٨٤٨ , ٢ ، و تظاهر بابر به
تشيع، مردم سمرقند را از او ناراضى ساخت (نك: دوغلات، گ ١٨٩ب؛ اسميث، .(٣٢٠
وي سرانجام در پىجنگ با عبيداللهخان ازبك در ٩١٨ق سمرقند را بار ديگر از
دست داد (ابوالفضل، ١/٩١؛ واصفى، ١/٣٦؛ راس، همانجا). از سوي ديگر شاه
اسماعيل صفوي، امير نجم ثانى (نجم بيك) را براي كمك به بابر و احتمالاً
براي نظارت بر كار او، به ماوراءالنهر فرستاد ( جهانگشاي، ٤١٥؛ خواندمير، امير
محمود، ١٤٤). به گزارش امير محمود خواندمير، اميرنجم ثانى مىخواست پس از
سركوب ازبكها بابر را نيز از ميان بردارد (نك: ص ١٤٥)، اما مورخان ديگر اين
معنى را تأييد نكردهاند. بههرحال، پراكندگى نيروهاي قزلباش و اختلافامرا با
امير نجمثانى از يك سو، و پيمان شكنيها و قتل عامهاي وي (نك: فرشته، ١/٢٠١)
سبب شد تا ميان او و بابر دشمنى ايجاد شود (روملو، ١٧٣-١٧٤؛ خواندمير،
اميرمحمود، ١٤٨-١٥٠). از اين رو، امير نجم در نبرد با ازبكان در ٩١٨ق در
غُجدوان تنها ماند و شكست خورد و كشته شد (فضلالله، ١٤-١٧؛ رياض الاسلام،
٣٣-٣٤). بابر به كابل بازگشت و از اين تاريخ از بازپس گرفتن سمرقند، شهر
دلخواه خود، چشم پوشيد (گلبدن بيگم، ابوالفضل، فرشته، همانجاها).
بابر در ٩٢٨ق/١٥٢٢م پس از سالها تلاش، سرانجام قندهار را از ارغونيان گرفت
(همو، ١/٢٠٢)، ولى به سبب بلند پروازي و شجاعت، بدان اكتفا نكرد و چون در
آسياي مركزي وجود ازبكان، و در غرب حضور صفويان كه به سرعت نيرومند
مىشدند، توسعة قلمروش را دشوار مىساخت، متوجه هندوستان شد؛ اگرچه از ٩١٠ق
ظاهراً چنين انديشهاي را در سر مىپروراند (بابر، ١٧٧). سرزمين بزرگ هند در
اين زمان فاقد قدرت مركزي بود و حكومت دهلى كه در دست ابراهيم لودي قرار
داشت، مهمترين قدرت اين ناحيه محسوب مىشد. با اينهمه، او نيز رقيبان
خطرناكى داشت و با شورشهاي داخلى قلمرو خود نيز مواجه بود (نك: راس .(١٠-١١
بابر نيز باتوجه به اين ملاحظات و گاه به دعوت مخالفان ابراهيم لودي
راهى تسخير هند شد و در پنجمين لشكركشى در ٩٣٢ق درجنگ پانى پت، لوديان را
شكست داد و دهلى را تصرف كرد (بابر، همانجا؛ نظام الدين، ٢/١؛ فرشته،
١/٢٠٢-٢٠٣؛ راس، ١٢ -١١ ؛ روملو، ٢٥٤- ٢٥٥). به دليل افتادگيهاي متن
بابرنامه، تعيين تاريخ دقيق لشكركشيهاي اول تا چهارم بابر، دشوار است و به
همين سبب ميان مورخان بعدي نيز در اينباره اختلاف نظر وجود دارد (نك: راس،
١٠ )، چه، مثلاً ابوالفضل علامى تاخت و تازهاي پراكندة بابر به نواحى شرقى
افغانستان را نيز در زمرة لشكركشيهاي او به هند شمرده است (نك: حبيبى،
٢٠-٢١). اما معلوم است كه لشكركشيهاي او به هند بايد ميان سالهاي ٩٢٥ و
٩٣٠ق رخ داده باشد (نك: فرشته، ١/٢٠١-٢٠٢؛راس، همانجا؛ ايرانيكا، .(III/٣٢٢
به هرحال، بابر در روز سهشنبه ١٢ رجب وارد دهلى شد و روز جمعه در مسجد دهلى
به نام او خطبه خواندند (راس، .(١٣-١٤ پس از آن قلعة آگره را نيز تسخير كرد
(گلبدن بيگم، ١١؛ نظام الدين، ٢/١٣-١٧؛ فرشته، ١/٢٠٥).
وجود مخالفان بسيار در ميان هنديها و افغانها (نك: نظامالدين، ٢/١٨؛ فرشته،
١/٢٠٦)، و شرايط نامساعد آب و هوايى كه بابر در كتاب خود بدان اشاره دارد،
سبب شد تا اطرافيان او خواهان بازگشت به كابل باشند (بابر، ٢٠٤، ٢٠٦-٢٠٧).
يكى از شورشهاي بزرگ بر ضد بابر شورش راچپوتها به رهبري راناسَنگا از چيتور
بود (گلبدن بيگم، ١٥). راناسنگا كه با بسياري از مخالفان بابر، چون حسنخان
ميواتى و سلطان محمود لودي متحد شده بود، روي به جنگ با فرمانرواي تيموري
نهاد. بابر كه نخستين بار خود را درگير يك نوع جهاد با كفار مىديد (راس، ١٧
-١٦ )، به تدارك مقدمات كار برخاست و به تمام حكام دستور داد تا از گرفتن
باجهاي نامشروع خودداري كنند (بابر، ٢٠٧؛ گلبدن بيگم، ١٦-١٧). جنگ در ٩٣٣ق
در خانوه روي داد و نيروهاي راناسنگا به سختى شكست خوردند. پس از اين فتح
بزرگ بابر را «غازي» خواندند (نظامالدين، ٢/٢٠- ٢٦، ٩٦؛ فرشته، ١/٢٠٩؛ هروي،
١/٢٨٤؛ راس، همانجا). وي پساز آن، فتوحاتخود را در هند ادامه داد و تا بنگال
پيش رفت و دولتى نيرومند بنياد نهاد (همو، ١٨ -١٧ ؛ I/٨٩٨ , ٢ ، ولى فرصتى
براي سامان دادن به تضادهاي نژادي، اجتماعى و مذهبى هند نيافت و بر اثر
بيماري شديدي در آگره درگذشت. جسد او را طبق وصيتش به كابل بردند و در
مكانى موسوم به قدمگاه به خاك سپردند (گلبدن بيگم، ٢١،٢٤؛ نظام الدين،
٢/٢٦-٢٧؛ فرشته، ١/٢١١؛ ٢ EI، همانجا).
بابر نه تنها سياستمداري زبده، و جنگجويى دلير بود، بلكه مردي آزادانديش و
دانشمند نيز به شمار مىآمد. در وصيتنامهاش كه گفته مىشود نسخهاي از آن
در كتابخانة بهوپال نگهداري مىشود، به همايون، فرزندش، سفارش كرده است تا
براي وحدت اسلام اختلاف ميان شيعه و سنى را ناديده بگيرد (هاليستر، ١٤٤).
اين سفارش نمايانگر تسامح مذهبى و وسعت ديد سياسى بابر است و از اين طريق
توانست با دولت شيعى صفويه ارتباطى دوستانه برقرار (براي روابط او با
ايرانِ دورة شاه طهماسب، نك: رياض الاسلام، ٤٤- ٤٨)، و نقشى مهم در انتقال
فرهنگ و تمدن ايرانى به هند ايفا كند X/٢١٤) .((EWA,
بابر به علم و هنر و به ويژه شعر علاقه داشت. در دورة وي نقاشى و معماري
پيشرفت چشمگيري يافت. از آثار معماري اين دوره بايد به مسجد بابري (نك:
دنبالة مقاله) و رام باغ (آرام باغ) اشاره كرد. وي براي ساختن آگره،
سنان، معمار برجستة عثمانى را به هند دعوت كرد و او يكى از بهترين شاگردان
خود به نام يوسف را نزد بابر فرستاد (نهرو، ١/٢ ٦٥). يكى از هنرهاي مورد علاقة
تيموريان خوش نويسى بود كه بابر خود در آن دستى قوي داشت و چندان در اين
هنر پيش رفت كه مبدع خط و شيوهاي شد كه به خط بابري شهرت يافت. بابر
نسخهاي از قرآن را كه با اين خط نوشته شده بود، به مكه فرستاد (نظام
الدين، ٢/٢٧؛ شيمل، ١٠٢).
بابر آثاري نيز در تاريخ، ادب و فقه پديد آورد كه از آن جملهاند:
١. بابرنامه، كه آن را واقعات بابري و توزك بابري نيز خواندهاند. اين
كتاب در حقيقت خاطرات و نظرات بابر است كه به زبان تركى جغتايى و با
نثري ساده نگاشته شده است و حوادث سالهاي ٨٩٩ تا ٩٣٦ق را در بر مىگيرد.
شخصيت برجستة بابر در اين اثر كه بدون تعصب، عقايد و آراء خود را در موضوعات
مختلف بيان كرده، به خوبى منعكس است. ارزش بابرنامه از جنبههاي مختلف
تاريخى، جغرافيايى، مردم شناسى و ادبى حائز اهميت است و به گفتة كوپريلى
در زمرة يكى از بهترين آثار نثر جغتايى محسوب مىشود (نك: I/٨٤٨ ٨٤٩ - , ٢
.(EIاز اين اثر نسخههاي متعددي بر جاي مانده است (منزوي، ٢/١١٤١-١١٤٢؛
استوري، )، I اما همه ناقصند (راس، .(٢٠ بخشى از بابرنامه در زمان بابر، توسط
زينالدين وفايى خوافى (د ٩٤٠ق) به فارسى ترجمة آزاد شد كه احتمالاً به
همين دليل كوپريلى آن را ترجمة حقيقى بابرنامه نمىداند (نك: ٨٤٩ ,I/ ٢ EI؛
استوري، .(I(١)/٥٣٢-٥٣٣ پس از آن ميرزا پاينده حسن غزنوي و محمدقلى مغول
حصاري نيز اين اثر را به فارسى ترجمه كردند (همو، .(I(١)/٥٣٣ بابرنامة تركى
نخستين بار در ١٨٥٧م توسط ايلمينسكى در غازان چاپ تصويري شد (استوري، ؛
I(١)/٥٣٢ براون،ادوارد، .(III/٣٩١-٣٩٢ پساز آن در ١٩٠٥م بوريج چاپديگري از
روي نسخة حيدرآباد منتشر كرد. ترجمة فارسى ديگري كه توسط عبدالرحيمخان خانان
به دستور اكبر شاه گوركانى در ٩٩٨ق صورت گرفته بود، در ١٣٠٨ق در بمبئى به
خط نستعليق با اغلاط فراوان چاپى با عنوان تجارب الملوك منتشر شد (گلچين،
٢/٤٥٩؛ مشار، ١/١١٨٣). بابرنامه به زبانهاي انگليسى، فرانسه، روسى، آلمانى و
اردو نيز ترجمه و تلخيص شده است (حبيبى، ٥٥ - ٥٦؛ اخترراهى، ١٧٤؛ آربري، ٥٩
؛ استوري، .(I(١)/٥٣٤-٥٣٦
٢. رسالة عروض. بابر اين رساله را حدود سالهاي ٩٣٢ تا ٩٣٤ق تأليف كرد. موضوع
اين رساله قالبهاي عروضى در شعر شاعران ترك زبان است. وي برحسب ضرورت هر
جا كه لازم ديده، مثالهايى از وزنهاي رايج زبان تركى و گاه فارسى ذكر
كرده، و اشعاري از خود به عنوان شاهد نيز آورده است (دوغلات، گ ١٢٢ب؛
نظام الدين، نيز ٢ EI، همانجاها). نسخة خطى اين رساله در ١٩٢٣م توسط كوپريلى
در كتابخانة ملى پاريس (شم شناخته شد (همانجا).
٣. مبيّن، رسالهاي منظوم در فقه حنفى است. تصنيف اين مثنوي تعليمى در
٩٢٨ق خاتمه يافته است (نظامالدين، راس، همانجاها). اين اثر را فقه بابري
نيز خواندهاند. مبين در اصل نام تفسيري بر اين مثنوي بوده كه به قلم
شيخ زينالدين، منشى بابر، نگاشته شده است. نسخة خطى اين مثنوي كه در
٩٣٧ق كتابت شده، جزو مجموعة خصوصى كوپريلى بوده است ( ٢ ، EIهمانجا).
٤. ترجمة رسالة والدية عارف بزرگخواجهعبيدالله احرار، كه بابر آن را در ٩٣٥ق
به تركى جغتايى ترجمه كرد (دوغلات، همانجا؛ فرشته، ١/٢١٠؛ راس، .(٢٠ اين
رساله به ضميمة ديوان شعر بابر توسط كوپريلى منتشر شده است. ترجمة اين
رساله مىتواند نشانهاي بر گرايش بابر به تصوف باشد ( ٢ ، EIهمانجا).
٥. ديوان. بابر شاعري توانا بود و به زبان تركى و فارسى شعر مىسرود، اما
بيشترين اشعار او به تركى است. وي در قالبهاي غزل، مثنوي، رباعى، قطعه،
تيوغ (از قالبهاي خاص شعري در زبان تركى) و جز آنها شعر سروده است. به
گفتة دوغلات (همانجا)، هيچ شاعري پس از عليشير نوايى، به اندازة بابر شعر
تركى نسروده است. ديوان بابر به كوشش راس از روي نسخة خطى كتابخانة نواب
رامپور، به صورت تصويري به ضميمة «مجلة انجمن آسيايى بنگال١» در ١٩١٠م چاپ
شد ( ٢ ، EIهمانجا). پس از آن نسخة كامل تري در كتابخانة ملى پاريس كشف شد و
سامويلوويچ٢ آن را با عنوان مجموعة اشعار بابر پادشاه در پترزبورگ (١٩١٧م)
منتشر كرد. كوپريلى نيز برخى از اشعار ديگر بابر را در ١٣٣١ق/١٩١٣م در«مجلة
تتبعات ملى٣» منتشر كرد (نك: ٢ ، EIهمانجا).
حبيبى تأليفات ديگري در فن جنگ و موسيقى به بابر نسبت داده است (ص ٧٤)
كه هيچ نشانى از آنها در دست نيست.
مسجد بابري: از بناهايِ عصر بابر بايد به چند مسجد در شبه قارة هند منسوب به
خود او اشاره كرد كه مشهورتر از همه مسجد بابري در آيودهيا١ واقع در ناحية
فيضآباد در شرق اوتارپرادش مركزي در شمال هند است («فرهنگ...٢»، V/١٧٥ ؛
II/٨٧٠ , ٢ .(EIآيودهيا از شهرهاي تاريخى و مذهبى هند به شمار مىرود كه نام
خود را به ناحية اوده نيز داده است (همانجا؛ بريتانيكا، ميكرو، و احتمالاً به
سبب موقعيت مذهبى آنجا، بابر در ٩٣٥ق/١٥٢٩م دستور داد تا ميرباقى حكمران
اوده، مسجدي در آنجا بنا نهد («فرهنگ»، همانجا؛ دهلوي، ٦٠؛ نات، .(I/١٠٦ اين
مسجد تا مدتها به مسجد ميرباقى نيز شهرت داشت (اشر، .(I(٤)/٣١ روايت ديگري
دربارة اين مسجد، بناي آن را به دورة حكمرانى اسكندر لودي (ه م) نسبت
مىدهد، اما اين گزارش را معتبر ندانستهاند (دهلوي، ١٩، ٦٠).
مسجد بابري به سبب موقعيت ويژة مذهبى آن همواره موضوع اختلاف ميان
مسلمانان و هندوها بوده است. مسبب اين كشمكشها، گزارش نويل٣، افسر انگليسى
است كه در ١٢٧١ق/١٨٥٥م بدون آنكه سندي معتبر ارائه دهد، ادعا كرد كه اين
مسجد در محل معبد ويران شدة هندوها بناشده، و اصلاً محل تولد رام چندر بوده
است (همو، ٢١، ٥٦، ٦١ -٦٢). هندوها نيز برآنند كه اين مسجد بر خرابههاي معبد
راما ساخته شده، و راماچندر بر سكوي (چبوترة) كوچكى كه درقسمت بيرونى
شبستان مسجد قرار داشته، زاده شده است («فرهنگ»، ؛ VI/١٧٦ بريتانيكا، ميكرو،
.(I/٦٩٤ اختلاف نظر و كشمكش ميان مسلمانان و هندوان بر سر محل اين مسجد
سالهاي متمادي ادامه داشت و ساختمان آن بارها تخريب و دوباره ساخته شده
است (نات، )، I/١٠٧ تا سرانجام در آذرماه ١٣٧١ اين مسجد به دست هندوها به
كلى ويران گرديد.
مسجد بابري داراي ٣ كتيبة فارسى بود كه تاريخ ساخت بنا را نيز نشان مىداد.
در هر ٣ كتيبه پس ازستايش خدا و اشاره به فرمان بناي مسجد توسط بابر از
ميرباقى به عنوان بانى اين مسجد ياد شده است (همو، ؛ I/١٠٦-١٠٧ براي اشعار
كتيبه، نك: دهلوي، ٦٠). بابر براي نگهداري مسجد، مقرري ساليانهاي نيز تعيين
كرده بود كه تا سالها پس از او پرداخت مىشد (همو، ٢١، ٦١)
علاوه بر مسجد ياد شده، دو مسجد ديگر به فرمان بابر در هند بنا گرديد كه هر
دو، به مسجد بابري مشهورند: يكى بابري مسجد در كابلى باغ، در پانى پت، و
ديگري در آگره در قسمت چپ رودخانة جمنا در نزديكى باغ زرافشان (نات، ١٠٦ ؛
I/١٠٤, براون، پرسى، .(٥٢٤
مآخذ: ابوالفضل علامى، اكبرنامه، به كوشش مولوي احمدعلى و مولوي
عبدالرحيم، كلكته، ١٨٧٧م؛ اختر راهى، ترجمههاي متون فارسى به زبانهاي
پاكستانى، اسلامآباد، ١٣٦٥ش؛ بابر، ظهيرالدين محمد، بابرنامه، ترجمة
عبدالرحيمخانخانان، بمبئى، ١٣٠٨ق؛ بكري، محمد، تاريخ سند، به كوشش عمربن
محمد داوود پوته، بمبئى، ١٩٣٨م؛ جهانگشاي خاقان، به كوشش الله دتامضطر،
اسلامآباد، ١٣٦٤ش؛ حبيبى، عبدالحى، ظهيرالدين محمد بابر، كابل، ١٣٥١ش؛
خواندمير، امير محمود، ايران در روزگار شاه اسماعيل و شاه طهماسب صفوي، به
كوشش غلامرضا طباطبايى، تهران، ١٣٧٠ش؛ خواندمير، غياث الدين، حبيب السير،
به كوشش محمد دبيرسياقى، تهران، ١٣٥٣ش؛ دوغلات، محمد حيدر، تاريخ رشيدي،
نسخة عكسى موجود در كتابخانة مركز؛ دهلوي، عبدالعظيم، بابري مسجد، دهلى؛
روملو، حسن، احسن التواريخ، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، ١٣٥٧ش؛ رياض
الاسلام، تاريخ روابط ايران و هند، ترجمة محمد باقرآرام وعباسقلى غفاريفرد،
تهران،١٣٧٣ش؛ شيمل،آنماري، خوش نويسى و فرهنگ اسلامى، ترجمة اسدالله
آزاد، مشهد، ١٣٦٨ش؛ غفاري قزوينى، احمد، تاريخ جهانآرا، تهران، ١٣٤٣ش؛
فرشته، محمد قاسم، تاريخ، كانپور، ١٢٩٠ق/١٨٧٤م؛ فضلاللهبن روزبهان، سلوك
الملوك، به كوشش محمد نظامالدين و محمد غوث، حيدرآباددكن، ١٣٨٦ق/١٩٦٦م؛
گلبدن بيگم، همايون نامه، به كوشش آنت بوريج، لاهور، ١٩٧٤م؛ گلچين
معانى، احمد، تاريخ تذكرههاي فارسى، تهران ١٣٦٣ش؛ مشار، خانبابا، فهرست
كتابهاي چاپى فارسى، تهران، ١٣٥٠- ١٣٥٥ش؛ منزوي، احمد، فهرستوارة كتابهاي
فارسى، تهران، ١٣٧٥ش؛ نظام الدين احمد، طبقات اكبري، كلكته، ١٩٣١م؛ نهرو،
جواهر لعل، نگاهى به تاريخ جهان، ترجمة محمود تفضلى، تهران، ١٣٦١ش؛ واصفى،
محمود، بدايع الوقايع، به كوشش الكساندر بلدرُف، تهران، ١٣٤٩ش؛ هاليستر،
ج.ن.، تشيع در هند، ترجمة آزرميدخت مشايخ فريدنى، تهران، ١٣٧٣ش؛ هروي،
نعمت الله، تاريخ خان جهانى و مخزن افغانى، به كوشش محمد امامالدين،
كلكته، ١٩٣١م؛ نيز:
Arberry, A.J., Catalogue of the India Office, London, ١٩٣٧; Asher, C., The New
Cambridge History of India, Cambridge, ١٩٩٢; Britannica, ١٩٧٨; Brown, P., X
Monuments of Mughal Period n , The Cambridge History of India, New Delhi, ١٩٨٧,
vol. IV; Browne, E. G., A Literary History of Persia, Cambridge, ١٩٥١; EI ٢ ;
EWA; The Imperial Gazetteer of India, New Delhi, ١٩٧٢; Iranica; Nath, R.,
History of Mughal Architecture, New Delhi, ١٩٨٢, Ross, E. D., X Babur n , The
Cambridge History of India, New Delhi, ١٩٨٧, vol. IV; Smith, A., X The Mughul
Empire n , The Oxford History of India, Oxford, ١٩٦١, vol. VI; Storey, C.A.
Persian Literature, London, ١٩٧٠, vol. I (١).
هدي سيد حسين زاده