بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٤٥ - استنتاج
در تأييد سخن دوستش گفت: آرى من سروصدا و حتى نجواى آنان را مىشنوم. عور نيز به وحشت افتاد كه نكند سپاهيان برسند و دامن بلندش را ببرند.
سپاهيان چه كسانى بودند؟ آنان همان انبياى الهى هستند كه از جانب خداوند براى نجات انسان از قيد حرص و طمع و آرزوها و ... مبعوث شدهاند.
وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولًا أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ ...[١]
«ما به ميان هر امتى رسولى فرستاديم كه خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت بپرهيزيد.»
سرانجام آن سه، از كشور تن گريختند و به روستاى دنيا پناهنده شدند. در روستاى دنيا به مرغى فربه برخوردند كه ذرّهاى گوشت نداشت. مرده و خشك شده بود و يا از شدّت ضربت منقار كلاغها، به حالت نخى باريك درآمده بود.
و اين است حقيقت تعيّنات و تعلّقات دنيا كه به ظاهر فريبنده انسانهاى آزمند است و در باطن چيزى جز يك مشت استخوان گلوگير نيست؛ چرا كه قبل از رسيدن آنان، پيشينيان بردنىها را بردند و خوردنىها را خوردند و چيزى جز مشتى استخوان گلوگير باقى نگذاشتند.
اين سه تن، با اشتهاى تمام از آن مرغ استخوانى خوردند؛ بهطورىكه مانند سه فيل، چاق و تنومند شدند، آنگونه كه در محيط جهان جا نمىگرفتند.
آرى حرص و آرزو حدّومرز نمىشناسند. گاهى انسانهاى آزمند با مركب حرص و آرزو مرز زمين را درهم مىكوبند و فاصله زمان را مىنوردند بهطورىكه گويى گستره زمين و راستاى زمان گنجايش خواستهاى آنان را ندارد.
اين سه تن با اينكه بسيار چاق و هيكلمند شده بودند، از شكاف درى بيرون جستند و رفتند. و آن شكاف در، راه مرگ است كه از ديدهها ناپيدا است؛ چرا كه راهى بىمكان است.
[١] - نحل: ٣٦