بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ١٣١ - حكايت ١٢٥ هين بجو، كه ركن دولت جستن است # هر گشادى در دل اندر بستن است
يك شمع هفت شمع شد و حيرت من نيز افزون گشت، تا جايى كه از خود بىخود شدم و مدهوش گرديدم. وقتى به هوش آمدم، مشاهده كردم كه هفت شمع به صورت هفت مرد درآمد و نورشان سقف لاجوردى آسمان را روشن كرده بود. بار ديگر ديدم كه هريك از آن مردان به شكل درختى درآمدند؛ بهطورىكه چشمان من از تماشاى سرسبزى آنها احساس شادى مىكرد. وقتى جلوتر رفتم، آن هفت درخت يك درخت شد.
پس آن درختان را ديدم كه مانند آدميان صف كشيده، به نماز مشغول شدند.
يك درخت مانند امام جماعت در جلو صف درختان ايستاه و ساير درختان در پشت سر او، در حال قيام بودند. من از قيام و ركوع و سجود آن درختان تعجب كردم و در همان وقت، ياد اين كلام خدا افتادم كه فرمود:
وَ النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ يَسْجُدانِ؛ «ستاره و درخت خدا را سجده مىكنند.»[١]
بعد از مدتى، آن هفت درخت به هفت مرد تبديل شد كه جملگى به عبادت خدا نشسته بودند. چشمانم را ماليدم تا ببينم آن هفت مرد چه كسانى هستند؟ چون به آنان رسيدم، سلام كردم. هفت مرد جواب سلامم را دادند و به نام مرا صدا زدند:
اى دقوقى كه مايه افتخار بزرگان و تاج سر آنانى، بر تو باد سلام. من با خود گفتم اينان كه مرا قبلا نديده بودند، چگونه مرا شناختند؟ آنان ضمير باطنى مرا خواندند و زير چشمى به يكديگر نگريستند، با لبخند در جواب مىگفتند: اى عزيز، آيا اين راز اينك بر تو پوشيده مانده است؟ سپس به من گفتند: اى دوست پاكدل مىخواهيم در نماز به تو اقتدا كنيم. گفتم باشد، براى اقامه نماز جلو رفتم آن هفت مرد معنوى در حالىكه در صف پشت سر من ايستاده بودند، به من اقتدا كردند.
ناگهان چشمم به پهنه دريا افتاد؛ زيرا از جانب دريا فرياد و فغان جمعيتى شنيده مىشد كه تقاضاى كمك داشتند. من ديدم در ميان امواج دريا يك كشتى را كه
[١] - الرحمان: ٦