بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٩١ - حكايت ١١٦ خون نخسبد در فتد در هر دلى # ميل جستوجوى كشف مشكلى
حضرت داود براى قضاوت در مجلس حاضر شد. ابتدا ماجرا را از شاكى پرسيد. صاحب گاو بهعنوان شاكى گفت: اى نبى اللّه، گاو من به خانه اين مرد رفت و او آن را كشت، از او سؤال كن كه چرا گاو مرا كشته است؟
حضرت رو به آن مرد فرمود: تو خود ماجرا را بيان كن.
شخص تنبل گفت: اى داود، من هفت سال، روز و شب در حال دعا از خدا روزى حلال و بدون رنج و زحمت درخواست مىكردم، تا جايى كه همه مردم از ناله و دعاى من آگاهند.
به دنبال اين دعاها و زارى بود كه ناگهان گاوى در خانهام ديدم و يقين كردم كه خدا دعايم را به هدف اجابت رسانيد، لذا اين گاو را سر بريدم تا سپاس لطف خدا را كرده باشم.
حضرت داود سخنان ياوه مرد را نپذيرفت و به او فرمود: برو مال اين شخص را بده و اگر تمكّن مالى ندارى بايد قرض كنى و حق او را بدهى.
شخص تنبل با شنيدن اين حكم، سر به سجده نهاد و با خدايش چنين گفت:
اى خدايى كه از سوز درون دلها آگاهى، سوز قلبى مرا به قلب داود القا كن!
اين سخنان را گفت و شروع به گريه كرد، آنچنان گريست كه دل حضرت داود از جاى كنده شد.
در اين هنگام به صاحب گاو گفت: امروز را به من مهلت بده و فعلا از خواستهات صرفنظر كن تا من به خلوتخانهام بروم و در حال نماز كيفيت اين مسأله را از خداوند داناى رازها سؤال كنم.
حضرت داود اينرا گفت و به خلوتخانهاش رفت. پروردگار بزرگ، آنچه حق بود به داود نشان داد و او را به اصل ماجرا آگاه ساخت.
روز بعد متخاصمين و ديگر كسان در محكمه حاضر شدند و در برابر حضرت داود صف كشيدند.
دوباره همان ماجراى گذشته تكرار شد. ولى اينبار حضرت داود به صاحب