بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٦٢ - حكايت ١١٠ موسى و فرعون در هستى توست # بايد اين دو خصم را در خويش جست
مىشدند، از شدت تأسف بر چهره خود سيلى مىزدند. اين دو ساحر چيرهدست صدها هزار نوع از اين سحرها بكار مىبستند و در اين كار مبتكر بودند نه مقلّد.
وقتى فرعون از آن دو جوان جادوگر درباره دو فقير (موسى و هارون)- كه به شهر مصر آمده و در برابر فرعون خروج كرده و با عصاى خود كه به اژدها تبديل مىشود، فرعون و سپاه او را عاجز نمودهاند- كمك و يارى طلبيد، در دل آنان ترسى همراه با محبّت نسبت به موسى و هارون پديد آمد، لذا پيش از عزيمت به مصر، به حضور مادر خود رسيدند و گفتند: بگو قبر پدر ما كجاست؟ مادر، آن دو جوان را به سوى قبر پدر برد و آنان در تعيين تكليف خود نسبت به دعوت فرعون از پدر راهنمايى خواستند. روح پدر به خواب آن دو جوان آمد و گفت: اى فرزندان من، اگر توانستيد عصاى موسى را بدزديد، بدانيد كه او يك جادوگر است و در آن صورت براى دفع سحر او نيز مىتوانيد چارهاى بينديشيد و اگر نتوانستيد عصا را بدزديد بدانيد كه او پيامبر الهى است، اگر شرق و غرب عالم پر از فرعون شود، همه آنان در برابر قدرت حق عاجز مىشوند.
دو جوان ساحر پس از اين خواب، قبر پدر را بوسيدند و براى مبارزه با موسى راهى مصر شدند. نخستين كارى كردند، سراغ موسى را گرفتند، آن حضرت را زير درخت نخلى خفته يافتند. براى دزديدن عصاى وى آهسته از پشت سرش حركت كردند، چون كمى جلوتر رفتند، عصا به حركت درآمد و پس از لرزشى به اژدهايى تبديل شد و به آن دو جوان حملهور گرديد. رنگ از چهره آن دو جوان پريد و فرار را برقرار ترجيح دادند.
با اين واقعه، ساحران جوان يقين كردند كه موسى فرستاده الهى است. لذا با عجز و ناله از حضرت موسى پوزش خواستند و گفتند: مقصود ما از اين كار اين بود كه بدانيم آيا تو واقعا فرستاده الهى هستى يا همچون ما ساحرى؟
حضرت موسى ٧ آنان را مورد عفو قرار داد ولى فرمود: اى جوانان، شما را تا به حال نديدهام و شما نيز از اين عذرخواهى خود چيزى به كسى نگوييد، برحسب