بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٧٦
حكايت ١١٦/ صفحه ٩٠
|
خون نخسبد درفتد در هر دلى |
ميل جستوجوى كشف مشكلى |
|
حكايت شخصى كه در زمان حضرت داود هميشه از خدا ثروت طلب مىكرد. قتل و سخنى در خصوص آن
حكايت ١١٧/ صفحه ٩٨
|
غرقه گشته عقلهاى چون جبال |
در بحار وهم و گرداب خيال |
|
حكايت فريفتن شاگردان مكتب استاد خويش را و تلقين نمودن استاد كه بيمار است! وهم و خيال و سخنى در خصوص آن.
حكايت ١١٨/ صفحه ١٠٢
|
هركه اوّلبين بود اعمى بود |
هركه آخربين چه با معنى بود |
|
حكايت شخصى كه از زرگرى ترازو خواست، زرگر گفت برو من غربال ندارم. عاقبتنگرى و دورانديشى.
حكايت ١١٩/ صفحه ١٠٦
|
من شكستم عهد و دانستم بدست |
تا رسيد آن شومى جرأت به دست |
|
حكايت درويشى كه به كوه پناهنده شده بود و عهد كرده بود تنها از ميوه گلابى كه بر زمين افتاده بود استفاده كند. و عهدشكنى درويش. عهد و سخنى در خصوص آن.
حكايت ١٢٠/ صفحه ١١٠
فلسفه نزول بلا و مصائب
حكايت شخصى كه به ديدار شيخ اقطع رفت. بلا و سخنى در خصوص آن.
حكايت ١٢١/ صفحه ١١٤
|
يستوى الأعمى لديكم و البصير |
فى المقام و النزول و المسير؟ |
|
حكايت گفتگوى قاطرى با شترى.
يكسان بودن زندگى خستهكننده است، دگرگونى در زندگى خوب است بشرط اينكه سياست صحيح در برخورد با آن را داشته باشيم.