بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٥٨ - استنتاج
حكايت ١٩٢
|
من به هر شهرى رگى دارم نهان |
بر عروقم بسته اطراف جهان |
|
ذو القرنين به جانب كوه قاف رفت و ديد كه آن كوه از زمرّد صاف است. و ديد كه آن كوه مانند حلقهاى اطراف عالم را احاطه كرده است! ذو القرنين از تماشاى عظمت آن كوه حيران شد خطاب به كوه قاف گفت: اگر تو كوهى پس كوههاى ديگر چيستند؟ كوه قاف در پاسخش گفت: آن كوهها رگهاى من به حساب مىآيند و در زيبايى و ارزش مانند من نيستند. من در هر شهرى رگى پوشيده و نهان دارم و همه اطراف جهان به رگهايم بسته شده است. هرگاه حضرت حق بخواهد كه در شهرى زلزلهاى رخ دهد، به من فرمان مىدهد و من يكى از رگهايم را مىجنبانم و آنگاه در آن شهر زلزله پديد مىآيد.
|
همچو مرهم ساكن و بس كار كن |
چون خرد ساكن و زو جنبان سخن |
|
|
نزد آنكس كه نداند عقلش اين |
زلزله هست از بخارات زمين |
|
استنتاج
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً[١]
«و از تو درباره ذو القرنين مىپرسند، بگو به زودى گوشهاى از سرگذشت او را براى
[١] - كهف: ٨٣