بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٤٢١ - حكايت ١٨٥ غير شه را بهر آن لا كردهام # كه به سوى شه تولا كردهام
حكايت ١٨٥
|
غير شه را بهر آن لا كردهام |
كه به سوى شه تولّا كردهام |
|
پادشاهى به يكى از نزديكان خود خشم گرفت و خواست او را به هلاكت رساند.
هيچيك از اطرافيان شاه جرأت نداشتند شفاعت محكوم را نزد شاه نمايند، بجز يكى از خواص، به نام «عماد المك».
عماد الملك بهعنوان شفاعت از آن محكوم، در برابر شاه تعظيم كرد و شاه نيز در همان لحظه شمشير قهر خود را فرو نهاد و محكوم را عفو كرد.
محكوم كه از قهر شاه رها شده بود، از عماد الملك رنجيدهخاطر گشت و از دوستى با او روىگردان شد و هرگاه او را مىديد، روى خود برمىگرداند.
يكى از افراد دلسوز، محكوم را سرزنش كرد و بدو گفت: چرا با شخص خيرخواهى چون عماد الملك چنين ستمگرانه رفتار مىكنى؟ او جان تو را خريد و گردن تو را از قطع شدن نجات داد! محكوم در پاسخ گفت:
|
گفت بهر شاه مبذول است جان |
او چرا آيد شفيع اندر ميان؟ |
|
|
لى مع اللّه وقت بود آن دم مرا |
لايسع فيه نبىّ مجتبى |
|
|
من نخواهم رحمتى جز زخم شاه |
من نخواهم غير آن شه را پناه |
|
|
غير شه را بهر آن لا كردهام |
كه به سوى شه تولّا كردهام |
|
|
گر ببرّد او به قهر خود سرم |
شاه، بخشد شصت جان ديگرم |
|
|
كار من سربازى و بىخويشى است |
كار شاهنشاه من، سربخشى است |
|