بشنو از نى (شرحى بر حكايتهاى مثنوى) - حق شناس، سيد حسين - الصفحة ٣٤٥ - حكايت ١٧٠ جان گشايد سوى بالا بالها # در زده تن در زمين چنگالها
حكايت ١٧٠
|
جان گشايد سوى بالا بالها |
در زده تن در زمين چنگالها |
|
روزى مجنون[١] سوار بر شتر خويش شد تا به كوى ليلى رود. شتر را مىراند كه او (مجنون) را به سوى ليلى ببرد، غافل از اينكه شتر هم براى خودش ليلى داشت و آن، كرّهاش بود كه تنهايش گذاشته بود. مجنون شتر را به پيش مىراند در حالىكه شتر به عشق كرّهاش به عقب مىرفت. در هرحال، شتر بسيار مراقب بود بهطورىكه وقتى احساس مىكرد مهارش اندكى سست شده يا مجنون از او غافل است، بىدرنگ سوى كرّهاش بازمىگشت و مجنون مجبور مىشد راه رفته را دوباره طى كند. بدين سان، مجنون راهى را كه مىتوانست سه روزه طى كند سالها در رفتوآمد بود.
سرانجام روزى مجنون به شتر خود گفت: اى شتر، ما هردو عاشقيم و ضدّ يكديگر، پس ما دو رفيق نامناسبيم براى يكديگر. نه عشق تو بر وفق مراد من است و نه افسار تو، پس بايد از تو جدا شوم.
|
گفت: اى ناقه چو هردو عاشقيم |
ما دو ضدّ پس همره نالايقيم |
|
|
خطوتينى بود اين ره تا وصال |
ماندهام در ره زشستت شصت سال |
|
|
سرنگون خود را ز اشتر درفكند |
گفت سوزيدم ز غم، تا چند چند؟ |
|
|
چون چنان افكند خود را سوى پست |
از قضا آن لحظه پايش هم شكست |
|
[١] - شرححال ليلى و مجنون در جلد اول اين كتاب( حكايت ٦) آمده است.